شنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۸

سیاه سیاه

پیش از آن که سیلی آفتاب
از پنجره ی کوچک دیواخان
روی گونه ی چوپان های خزیده زیر کرسی ها بنشیند
قبل از آن که سماورها آواز صبحگاهیشان را سر دهند
و تازه عروس ها کنار کوشک های انتهای خرمن بغض کنند
و پدربزرگ ها بی آن که بدانند چرا دور خانه هایشان قدم بزنند
وانت زرد رنگی
بریده ی قصه های خیس مادربزرگ های دق کرده را
از کنار تنورها جمع می کرد
روی شانه هایش بار می زد
و آن ها را روی سنگ فرش های اطراف چشمه ی قدیمی شهر پهن می کرد
آفتاب ظهر که روستاییان را بدرقه می کرد
قصه ها پرواز می کردند و می آمدند روی سقف مدرسه ی ما
من آن ها را بلند بلند برای هم اتاقی هایم می خواندم
و در تاریکی اتاق زیر نور روشنایی کوچه شعرشان می کردم
و روی موشک های کاغذی می نوشتمشان 
یازده دست راست و سه دست چپ و بیست وهشت پلک لرزان
از پنجره های خوابگاه یکی یکیشان را به آن طرف دیوارهای مدرسه پرتاب می کردند
تا شبگردهایی که در کوچه ها بلند بلند آواز می خواندند
آن ها را به دختران منتظر پشت شیشه های مات پنجره ها برسانند
گاهی قصه ها در هوا می چرخیدند و بر می گشتند این طرف دیوار
و نیمه های شب با دمپایی آن ها را از زیر برف ها بیرون می کشیدیم
خشکشان می کردیم
تا در سکوت یک شب تاریک دیگر
پروازشان دهیم
گاهی هم برای همیشه ماشین های زباله آن ها را با خود می بردند
دختر همسایه ی کنار مدرسه مان اما
که من هزار بار بیشتر از شیرکاکاهوهای شیشه ای دوستش داشتم
هیچ وقت کتاب قصه هایش کامل نشد 
و پسری که همیشه می گفت یک شکست خورده ی همیشگیست
در روز ملی شیلی
با پدر و مادرش سر رسیدند
 در شبی که مخالفان پینوشه به خیابان ها آمده بودند
او را با خود بردند
و کتاب قصه هایمان را
دفتر شعرهایمان را
از روی پل رودخانه ی شهر دور ریختند
و رفتند
او چکیده ی تمام قصه های بی پایان بود
دیروز صاحبخانه ام
که نگاه هایش هم چون نامش همیشه در راه است
گفت تو که در خانه ات تنها یک بشقاب، یک قاشق، یک چاقو و یک لیوان نگه می داری
 و در صندوق پستی ات تنها تبلیغ فروشگاه و جریمه ی رانندگیست
عشق را کجای خانه ات پنهان کرده ای
گفتم می دانی
من امضایم سال هاست شبیه دختریست که دوستش می داشتم
ناگهان تکه ای از دندان آسیاب چپم افتاد
و یک تار موی ابروی راستم سفید شد
گفت آواز بخوان
قبل از آن که یک روز صبح موقع غذا دادن به گربه ها
بفهمی که صدایت برای همیشه می لرزد
گفتم راستی اینجا چرا خانه های قدیمی را خراب نمی کنند
تا کی باید مرهم روی زخم های قدیمی گذاشت
پرسید دختری که دوستش داشتی چشم هایش چه رنگی بود
گفتم من کشته ی زمین لرزه ای هستم
که تنها یک نفر در یک روستای دور زیر آوارهایش مانده
و از خبرها گم شده است
باز پرسید دختری که دوستش داشتی چشم هایش چه رنگی بودند
گفتم آن روزها از چشم هایش هزار شعر می بارید
حالا تنها یک شعرغمگین کوتاه است
زنی که کودکش را در بغل و دست معشوقش را در دست گرفته
و در پاگرد پله های بزرگترین کتابخانه ی شهر نشسته وانمود می کند که بسیار خوشبخت است
دوباره می پرسد بگو چشم هایش چه رنگی بودند
گفتم چند روز پیش یک دزد با دست راستش اسکناسی را در خیابان توی جیبم گذاشته
و بعد در کوچه ای دنج با دست چپش آن را برداشته 
بی آن که فهمیده باشم 
این را دوربین های شهر ثبت کرده اند
با صدای بلند ادامه داد که تو حتی رنگ چشم هایش را از یاد برده ای
گفتم یک دختر پنج ساله ی بیمار را می شناسم 
در ازدحام یک خیابان شلوغ
که بانک ها و پمپ بنزین هایش در آتش زبانه می کشند
 پدر و مادرش
چهار هزار کیلومتر برای داروهایش انتظار می کشند
دختری که مردمک چشم هایش باید آنقدر سیاه باشد
که هیچ انعکاسی ازعشق به هیچ جا بر نگردد
درست شبیه دختری که دوستش می داشتم

شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۸

به دیگران بیاندیش

از محمود درویش بزرگ و برای خودم

سفره ی صبحانه ات را که می چینی
وأنتَ تُعِدُّ فطورك
به دیگران بیاندیش
فكِّر بغيركَ
غذای کبوتران را فراموش نکن
لا تَنْسَ قوتَ الحمام
و آنگاه که درگیر نبردهایت هستی
وأنتَ تخوضُ حروبكَ
به دیگران بیاندیش
فكِّر بغيركَ
و یاد کن از آن هایی که در جستجوی صلحند
لا تنس مَنْ يطلبون السلام
قبض آبت را که پرداخت می کنی
وأنتَ تسدد فاتورةَ الماء
به دیگران بیاندیش
فكِّر بغيركَ
همان هایی که از سینه ی ابرها می نوشند
مَنْ يرضَعُون الغمامٍ
و به خانه که بر می گردی
وأنتَ تعودُ إلى البيت
به خانه ات
بيتكَ
به دیگران بیاندیش
فكِّر بغيركَ
چادرنشینان را از یاد مبر
لا تنس شعب الخيامْ
و آن گاه که خوابیده ای و سیاره ها و ستاره ها را می شمری
وأنت تنام وتُحصي الكواكبَ
به دیگران بیاندیش
فكِّر بغيركَ
دیگرانی که بستری برای خواب و رویا نمی یابد
ثمّةَ مَنْ لم يجد حيّزاً للمنام
و آن گاه که از بند استعاره ها رها می شوی و ازادانه سخن می رانی
وأنت تحرّر نفسك بالاستعارات
به دیگران بیاندیش
فكِّر بغيركَ
آنان که حق سخن گفتن را از دست داده اند
مَنْ فقدوا حقَّهم في الكلام
و آن زمان که به دیگران در دور دست فکر می کنی
وأنت تفكر بالآخرين البعيدين
به خود بیاندیش
فكِّر بنفسك
بگو که ای کاش شمعی باشم در تاریکی
قُلْ: ليتني شمعةُ في الظلام
  

دوشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۸

در این سرزمین

فلسطین محمود درویش هر جای این زمین می تواند باشد و همه شایسته ی زیستنند و کوردها هم.

على هذه الارض
در این سرزمین
ما يستحق الحياة
هستند چیزهایی که سزاوار زیستنند
تردد ابريل
گذر بهاران
رائحة الخبز في الفجر
بوی نان در سپیده دم
آراء امراة في الرجال
نگاه زنی به مردان
كتابات اسخيليوس
نوشته های آشیل
اول الحب
آغاز عشق
عشب على حجر
خزه ای بر سنگی
امهات تقفن على خيط ناي
مادرانی هنوز ایستاده، گوش به نوای نی
وخوف الغزاة من الذكريات
و هراس اشغالگران از خاطره ها
على هذه الارض
در این سرزمین
ما يستحق الحياة
هستند چیزهایی که سزاوار زیستنند
نهاياة ايلول
روزهای آخر تابستان
سيدة تترک الاربعين
بانویی که چهل سالگی را پشت سر می گذارد
بكامل مشمشها
و هنوز سینه هایش چونان زردآلوهایی رسیده زیبا مانده اند
ساعة الشمس في السجن
زمان هواخوری در زندان
غيم يقلد سربا من الكائنات
ابری که هستی را انعکاس می دهد
هتافات شعب
و هیاهوی مردم
لمن يصعدون الى حتفهم باسمين
برای آنان که با لبخند به سوی مرگ اوج می گیرند
وخوف الطغاة من الاغنيات
و ترس ستمگران از ترانه ها
على هذه الارض
در این سرزمین
ما يستحق الحياة
هستند چیزهایی که سزاوار زیستنند
على هذه الارض سيدة الارض
در این سرزمین که بانوی سرزمین هاست
ام البدايات
مادر آغازها
ام النهايات
مادر پایان ها
كانت تسمى فلسطين
که فلسطین نام گرفت
صارت تسمى فلسطين
و از این پس نیز فلسطین نامیده خواهد شد
سيدتي
بانوی من
استحق
من شایسته ی  ... 
لانك سيدتي
وقتی تو بانوی من هستی
استحق الحياة
من شایسته ی زیستنم

شنبه، مهر ۲۰، ۱۳۹۸

با نخستین کوچندگان جهان

این شعر شیرکو بیکس بعد از حمله ی این روزهای ترکیه به کوردهای سوریه مدام در ذهنم تکرار می شود: 
                               
با نخستین کوچندگان جهان، تا به امروز کوچیده ام
ئەوەتەی کۆچ هەیە، کۆچ ئەکەم
بعد برافروختن اولین آتش، هم چنان می سوزم
ئەوەتەی گڕ هەیە، ئەسوتێم
از آن زمان که آب هست، مدام غرق می شوم
ئەوەتەی ئاو هەیە، ئەخنکێم
و از اختراغ اولین تیغ، تاکنون قربانی ام
ئەوەتەی تیغ هەیە، قوربانیم
پس از پیدایش خاک، هنوز بی خاک مانده ام
ئەوەتەی خاک هەیە، بێخاکم
از سربرآوردن اولین کوه ها تا به امروز، غلت غلتان از صخره هاشان سقوط می کنم
ئەوەتەی شاخ هەیە، من تلۆر دەبمەوەو
از رویش نخستین درخت ها تا چوبه ی داری بوده، به دار آویخته شده ام
ئەوەتەی دار هەیە، لێی ئەدرێم
من از پیش از موسی آواره ام
من لە پێش موساوە، ئاوارەم
پیش از مسیح به صلیب کشیده
پێش مەسیح، من خاچم
و پیش از قریش زنده به گور
پێش قوڕەیش، من زیندە بە چاڵ و
پیش از حسین مرا سر بریده اند
پێش حوسەین، من سەری بڕاوم
پیش از حسین من را سر بریده اند!
پێش حوسەین، من سەری بڕاوم

جمعه، مهر ۱۹، ۱۳۹۸

Peter Roseger (1843-1918)


در اشتایر مارک (Styria)، همه ی اطرافیان من پیتر روزگر (Peter Roseger) را از کتاب های مدرسه شان می شناسند. اما هیچ کدام کتابی از او ندارند، شعری از او نخوانده و نشنیده اند و بیشتر از نامش چیزی در حافظه ی دائمیشان ندارند.
فرزند یک کشاورز و متولد روستایی بدون مدرسه و کلیسا به نام آلپل (Alpl) - حالا بخشی از کریگلاخ (Krieglach) است - آن طور که می گویند تا مرز گرفتن نوبل در سال 1913 پیش رفته است.

یکشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۹۸

عیناک

روزهاست که این شعر از نزار قبانی با صدای خودش مرا مسحور خود کرده. 

عيناك
چشمانت
عيناك كنهري أحـزان
چشمه هایی که رودهایی از اندوه از آن روانند
عيناك كنهري أحـزان
چشمه هایی که رودهایی از اندوه از آن روانند
نهري موسيقى.. حملاني
رودهایی آهنگین ... که مرا با خود می برند
لوراء
به دور دست ها
وراء الأزمـان
به آن سوی زمان ها
نهري موسيقى قد ضاعا سيدتي ...
رودهایی آهنگین که گم شده باشند بانوی من ...
ثم أضاعـاني
و سپس مرا گم کردند
الدمع الأسود فوقهما
اشک سیاهی بر آن ها
يتساقط أنغام بيـان
آهنگ گفته هایم را روان می سازد
عيناك وتبغي وكحولي
چشمانت و سیگارم و شرابم
والقدح العاشر أعماني
و دهمین جام مرا کور می کند
وأنا في المقعد محتـرقٌ
و من بر این صندلی نشسته می سوزم
نيراني تأكـل نيـراني
 آتشی که آتش درونم را می بلعد
أأقول أحبك يا قمري؟
ای ماه من آیا می توانم بگویم که دوستت دارم؟
آهٍ لـو كان بإمكـاني
آه اگر که می توانستم
فأنا لا أملك في الدنيـا
که من از خود در این دنیا چیزی ندارم
إلا عينيـك وأحـزاني
به جز چشم هایت و غم هایم
سفني في المرفأ باكيـةٌ
کشتی هایم در بندر می گریند
تتمزق فوق الخلجـان
در پهنه ی خلیج ها در هم می شکنند
ومصيري الأصفر حطمني
و سرنوشت رخ زرد من، مرا در هم می شکند
حطـم في صدري إيماني
ایمان من در سینه ا م خورد شد
هل أرحل عنك وقصتنا
آیا از تو و داستانمان کوچ می کنم
أحلى من عودة نيسان؟
شیرین تر از بازگشت اردیبهشت
أحلى من زهرة غاردينيا
شیرینت تر از گل های گاردنیا
في عتمة شعـرٍ إسبـاني
 در تاریکی شعری اسپانیایی
أأقـول أحبك يا قمـري؟
ای ماه من آیا می توانم بگویم که دوستت دارم؟
آهٍ لـو كـان بإمكـاني
آه اگر که می توانستم
فأنـا إنسـانٌ مفقـودٌ
من انسانی گم شده ام
لا أعرف في الأرض مكاني
بی ان که بدانم در کجای جهان ایستاده ا م
ضيعـني دربي..
راهم مرا گم کرد
ضيعـني إسمي..
نامم مرا گم کرد
ضيعـني عنـواني
نشانم مرا گم کرد
تاريخـي! ما لي تاريـخٌ
تاریخم! من تاریخی پشت سر نمی بینم
إنـي نسيـان النسيـان
من فراموشی را فراموش کرده ام
إنـي مرسـاةٌ لا ترسـو
 لنگری هستم که هیچ کشتی ای با آن لنگر نمی گیرد
جـرحٌ بملامـح إنسـان
زخمی به شکل انسان درآمده
ماذا أعطيـك؟
تو را چه تقدیم کنم
ماذا أعطيـك؟ أجيبيـني
چه را به تو تقدیم کنم، پاسخم بده
قلقـي؟ إلحادي؟ غثيـاني
نگرانی، کفر یا پریشانی ام را
ماذا أعطيـك سـوى قدرٍ
آن چه می توانم به تو بدهم
يرقـص في كف الشيطان
در کف دستان شیطان می رقصد
أنا ألـف أحبك..
من هزاران بار دوستت دارم ...
فابتعدي عني..
از من دور باش
عن نـاري ودخاني
از آتش و دودم
فأنا لا أمـلك في الدنيـا
من چیزی در این دنیا ندارم
إلا عينيـك... وأحـزاني
به جز چشم هایت و غم هایم

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...