حیف شد که بعدِ امتحان کتاب را پس دادیم. باید آن جمله ها را عینا ذکر می کردم. نوشته بود که در همه ی دنیا جز کشورمان برای ارائه ی کمک، شما (امدادگر) مجوز قانونی باید داشته باشید و در جای دیگری اضافه کرده بود که در کشور ما بنا به فرهنگمان کمک کردن به مصدوم یک وظیفه شمرده می شود و حتی کوتاهی کردن در کمک رسانی در صورت پیگیری می تواند جرم هم محسوب بشود. من هنوز پایم را از کشور خودمان بیرون نگذاشته ام. به خیلی از شهرهای بزرگ کشورمان هم مسافرت نکرده ام و با بسیاری از فرهنگ های مجاورمان هم غریبه ام اما از حسی که پشت این جملات خودش را پنهان کرده بدم می آید. انگار که دیگر مردمان دنیا با اخلاق بیگانه و از نوع دوستی و انسانیت بویی نبرده باشند و از کمک کردن مادامی که وظیفه شان نباشد سر باز بزنند. مگر همین «هانری دونان» پایه گذار نهضت صلیب سرخ هم ایرانی یا هم کیش ما و شما بوده. یکی از همین امدادگرهای همشهریمان می گفت که چند سال پیش در یک سانحه ی رانندگی، راننده ای که خمش فرمان و پدال های ماشین گیرش انداخته بوده از امدادگرها ملتمسانه خواسته بوده که فرمان و پدال را برش دهند و بکشندش بیرون اما همین راننده بعدِ بهبودی شکایتی را تنظیم و از امدادگران بابت خسارت به ماشین شکایت می کند. مگر این شخص هموطن ما نبوده. او از امدادگری که وظیفه اش امدادرسانی بوده درخواست غرامت کرده. اگر یک راننده ی گذری بیرونش می کشید و با ماشینِ خودش می رساندش بیمارستان و مصدوم در صورت عدم تجربه یا اهمالِ او دچار یک آسیب نخاعی هم می شد آن راننده ی گذریِ نیکوکار چه عاقبتی می داشت. حتما بابت حمل غیرقانونی مصدوم و قطع نخاعش در دادگاه محکوم می شد. ممکن است اخلاق در نقطه ای از جهان نسبت به نقطه ای دیگر نهادینه تر باشد اما این که قانونی برایش بگذاریم درست به نظر نمی رسد. بعضی وقت ها بین تعهدهای اخلاقی و قوانین اجتماعی باید تفاوت هایی قائل شد. این تجربه ایست که خیلی از کشورها به آن رسیده اند. انسان دوستی زیبا و قابل ستایش است اما کمک کردن همیشه یک وظیفه نیست. وظیفه ی انسانی شاید. وظیفه ی قانونی مردمان یک قبیله هم شاید. اما وظیفه ی قانونی مردمان یک جامعه ی امروزی نیست! من که این طور فکر می کنم.
پنجشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۰
کمک کردن به مصدوم، تعهد اخلاقی یا وظیفه قانونی
حیف شد که بعدِ امتحان کتاب را پس دادیم. باید آن جمله ها را عینا ذکر می کردم. نوشته بود که در همه ی دنیا جز کشورمان برای ارائه ی کمک، شما (امدادگر) مجوز قانونی باید داشته باشید و در جای دیگری اضافه کرده بود که در کشور ما بنا به فرهنگمان کمک کردن به مصدوم یک وظیفه شمرده می شود و حتی کوتاهی کردن در کمک رسانی در صورت پیگیری می تواند جرم هم محسوب بشود. من هنوز پایم را از کشور خودمان بیرون نگذاشته ام. به خیلی از شهرهای بزرگ کشورمان هم مسافرت نکرده ام و با بسیاری از فرهنگ های مجاورمان هم غریبه ام اما از حسی که پشت این جملات خودش را پنهان کرده بدم می آید. انگار که دیگر مردمان دنیا با اخلاق بیگانه و از نوع دوستی و انسانیت بویی نبرده باشند و از کمک کردن مادامی که وظیفه شان نباشد سر باز بزنند. مگر همین «هانری دونان» پایه گذار نهضت صلیب سرخ هم ایرانی یا هم کیش ما و شما بوده. یکی از همین امدادگرهای همشهریمان می گفت که چند سال پیش در یک سانحه ی رانندگی، راننده ای که خمش فرمان و پدال های ماشین گیرش انداخته بوده از امدادگرها ملتمسانه خواسته بوده که فرمان و پدال را برش دهند و بکشندش بیرون اما همین راننده بعدِ بهبودی شکایتی را تنظیم و از امدادگران بابت خسارت به ماشین شکایت می کند. مگر این شخص هموطن ما نبوده. او از امدادگری که وظیفه اش امدادرسانی بوده درخواست غرامت کرده. اگر یک راننده ی گذری بیرونش می کشید و با ماشینِ خودش می رساندش بیمارستان و مصدوم در صورت عدم تجربه یا اهمالِ او دچار یک آسیب نخاعی هم می شد آن راننده ی گذریِ نیکوکار چه عاقبتی می داشت. حتما بابت حمل غیرقانونی مصدوم و قطع نخاعش در دادگاه محکوم می شد. ممکن است اخلاق در نقطه ای از جهان نسبت به نقطه ای دیگر نهادینه تر باشد اما این که قانونی برایش بگذاریم درست به نظر نمی رسد. بعضی وقت ها بین تعهدهای اخلاقی و قوانین اجتماعی باید تفاوت هایی قائل شد. این تجربه ایست که خیلی از کشورها به آن رسیده اند. انسان دوستی زیبا و قابل ستایش است اما کمک کردن همیشه یک وظیفه نیست. وظیفه ی انسانی شاید. وظیفه ی قانونی مردمان یک قبیله هم شاید. اما وظیفه ی قانونی مردمان یک جامعه ی امروزی نیست! من که این طور فکر می کنم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر