این روزها بیشتر شبکه های خبری برنامه های تحلیلیشان درباره ی هفت میلیاردی شدن زمین است. درست است که هیچ کدامشان برای هفت میلیاردی شدن زمین جشن تولد و مراسم یادبود نمی گیرند اما شبکه های تلویزیونی خودمان هم انگار زیاد برایشان تعداد آدم ها مهم نیست و سریال های خودشان را طبق برنامه پخش می کنند. خسته از تحلیل های کپی شده و بی هدف می نشینم پای یکی از سریال های وطنی. همان نیم ساعت اول کافیست که سریال برایم بشود یک فیلم کوتاه بی ارزش. در دانشگاهی که شبیه هیچ دانشگاهی نیست، استادی که شبیه هیچ استادی نیست دارد برای دانشجوهایش که شبیه هیچ دانشجویی نیستند حرف های صد من یک غاز می زند. گویا این سریال را فقط برای آن هایی ساخته اند که نه دانشگاه رفته اند و نه در خانواده و فامیل و آشنا دانشجو و استاد دارند. پناه می آورم به اینترنت. اما اینجا هم هر چه وبلاگ می خوانم در باره ی فقر است که یک جورهایی بر می گردد به تاثیرات خبر هفت میلیاردی شدن زمین و به یکباره رسانه ای شدن خبر احتمال افزایش زاد و ولد هیولای فقر در آفریقا و آسیا! شعری برای پیرمردی که زیر بار فروش هفت بادکنک خم شده. شعری در باره ی دختری که سفره ی خالی شان را هم برای نان می فروشد و عده ای که تحت تاثیر حرف های گروه اول در وبلاگ هایشان می نویسند که فقر شب را گرسنه خوابیدن نیست بلکه حرکات غیر اخلاقی و غیر ورشی و کتاب نخواندن و سینما نرفتن و آشغال سر کوچه ریختن و از این جور چیزهاست! و کلی خبر و تحلیل دیگر پیرامون نداری و گرسنگی و درد و غم. بعضی وقت ها فکر می کنم نوشتن در باره ی رخدادهای روزمره به روز بودن نیست. خودش یک جور روزمرگی ست. یعنی یک هفته قبل که جهان چند میلیون کمتر از امروز بود چرا خبرها و نوشته ها حول و حوش ترس از فقر جهانی نبود و چرا چند هفته ی دیگر همه چیز باید فراموش شود. پس این وسط این فقر و رسیدن به راهکاری برای درمان فقر نیست که مهم است. این خبرها هستند که مهم می شوند. مثل آدامسی که برای چند دقیقه جویده می شود و شیرینی و طعمش که تمام شد جایش را به آدامس دیگری می دهد. آدامس هایی که هیچ ارزش غذایی ندارند و آدامس خود خود روزمرگیست. خود خود بی خیالیست!
پ.ن: دیگه گودر (گوگل ریدر) اونی نیست که دوست داشتم!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر