در فامیلمان یک دایی و خواهرزاده داریم که به طرز بسیار عجیبی شبیه هم هستند. این دایی و خواهرزاده درست سی سال اختلاف سنی دارند و همه ی پا به سن گذاشته های فامیل با دیدن خواهرزاده ی کوچک ضمن تاکید بر شباهت بسیار شروع می کنند به تعریف خاطراتی از دایی مذکور در سن فعلی خواهر زاده. آن طور که من دقت کرده ام این تشابه تا حد زیادی روی رفتارهای دو نفر تاثیر گذار بوده. خواهرزاده ی کوچک را بارها دیده ام که در مورد دایی اش از دیگران سوال می پرسد و با سن و سال کمی که دارد خودش را با گذشته ی دایی اش مقایسه و حتی در بعضی موارد الگوبرداری می کند و داییِ بزرگ هم هر زمان در جمعی خودمانی می نشیند ناخودآگاه تفاوت های زمانی و مکانی خود و خواهرزاده اش را با حسرت و حسادتی نهفته در حس، کلمات و بیان برای ما توضیح می دهد. حسرتی که به کمبودهایش در گذشته اشاره می کند. به پیشرفتی که تکنولوژی در این سال ها داشته و به افزایش سطح رفاه خانواده ها در این سال ها . آن ها برای هم یک دایی و خواهرزاده ی معمولی نیستند. برای هم مثل آینه ای هستند از یک انسان در جایگاه دو نسل و هر بار هر کدام از زاویه ها و فاصله های مختلف به هم نگاه می کنند. باورشان این است که با صرف نظر کردن از بعضی فاکتورها می توانند به وضعیت همدیگر نگاه کنند و ببینند که با سی سال زودتر یا دیرتر به دنیا آمدن تقریبا چه وضعیتی ایجاد می شود و چیزی که همه ی ما را به حیرت وا می دارد تاثیر فوق العاده ی عوامل ژنتیکی در رفتارهایی است که به هیچ پدیده ی اجتماعی ای مرتبط نیست. مثل خوابیدنشان، خندیدنشان، حواس پرتی و بسیاری از تیک های حرکتیشان. آینده ی این خواهرزاده ی کوچک برای خاندان ما مشخص خواهد کرد که شرایط اجتماعی، ژنتیک و اراده های فردی هر کدام چه سهمی از آینده ی یک نفر را رقم خواهند زد! ما همه دوست داریم بدانیم تاثیر این نردبانِ ژنتیک در بالا و پایین رفتن آدم ها تا چه اندازه است!
جمعه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۹
عکسان
امروز برادرم یک خاطره ی قشنگ را برایم زنده کرد. عکسان! بازی من و هم نسلان من در محله های کودکی و نوجوانیمان بود. این بازی برای بچه های این نسل به شدت پیش پا افتاده و خنده دار خواهد بود اما با این وصف ما با لذتی وصف ناشدنی عاشق این بازی بودیم. بعد از ظهرهای گرم تابستان روی زمین های خاکی، پادری های سیمانی خانه ها و هر جای مسطحی که گیر می آوردیم دور هم جمع می شدیم و عکسان بازی می کردیم. بازی ای که اعصاب خیلی از پدر و مادرهایمان را به هم می ریخت. اکثرا فکر می کردند بازی بیهوده ایست و در واقع نمی دانستند که خود زندگی بازی بیهوده ایست. خیلی هایشان فکر می کردند چون شبیه پاسور به همش می زدیم حرام است و چون برد و باخت دارد تمرینِ قمار است! من که تقریبا در این بازی در محله ی خودمان حریف نداشتم خاطرات فراموش نشدنی ای از این بازی دارم. عکس های بسته های آدامس، لواشک و ترشی همیشه یک طرفشان تصویر بود و یک طرفشان سفید. معمولا دو نفره، سه نفره و گاها چهار نفره بازی می کردیم. هر کدام تعدادی عکس را از طرفِ سفیدش می گذاشتیم روی هم و به ترتیب قرعه (با رها کردن عکس از ارتفاع و حدس یا تشخیص به پشت یا رو آمدن آن روی زمین) با کف دست می زدیم روی عکس. هر چند تایش که بر می گشت طرفِ رنگیِ عکس ازآن زننده ی ضربه بود. قاعدتا برنده ها کلی عکس جمع می کردند و جمع کردن عکس ها مثل همین بازی بر سر پولِ آدم بزرگ هاست. همان طور که حالا هر چقدر پول، مدرک و نفوذ یک نفر بیشتر باشد احساس قدرت بیشتری می کند آن زمان هم بین ما هر چقدر یک نفر بازیش بهتر بود و عکس بیشتری داشت احساس قدرت و غرور بیشتری می کرد. یادم رفت بگویم که بزرگترین مشکل این بازی کثیف شدن لباس هایمان بود. چون باید روی زمین راحت می نشستیم تا بشود با ژست مناسبی به عکس ها ضربه زد و این بزرگترین مشکلی بود که ما برنده ها با آن روبه رو بودیم. عکس هایمان را یا باید گوشه ی تاقچه ای، زیر فرشی جایی قایم می کردیم و الا به احتمال زیاد پاره اش می کردند! البته بیشتر اوقات می گذاشتیم زیر فرش تا چین و چروک هایش اتویی هم خورده باشند. عکس ها که زیاد می شد شروع می کردیم به جمع کردن کلکسیون عکس ها. آیدین بود. رافونه بود. با پاسورهای کوچک ماشین و هواپیما و کشتی هم بازی می کردیم. خلاصه با آن عکس ها دنیایی داشتیم!
یکشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۹
زندگی با طعم سیگار و روغن حیوانی
با وام کمیتهی امداد یک وانت سفید گرفته بود و روزی دو سه بار داخل شهر بار می برد و بقیه ی روز هم یا ماشین را جلوی خانه پارک می کرد یا بی هدف در خیابان ها می چرخید. قسط های همان سال اولش را هم هیچ وقت نتوانست پرداخت کند و افتاد گردن ضامن ها. با این که مشکل قلبی داشت باز هم روزی دو پاکت سیگار می کشید. آن طور که به نظر می رسید به سلامتیش اهمیت نمی داد. پشت سر هم از سیگارش کام می گرفت و می گفت مرگ و زندگی دست خداست. دفعه ی آخر هم که کارش به بیمارستان کشید به خاطر هزینه های درمانی قید معالجه را زد و برگشت خانه تا این که همین امروز سکته کرد و مرد. نمی خواهم داستان تکراری مرگ یک ندار را برای شما تعریف کنم. او ندار بود اما برای به دست آوردن مال و منال هم زیاد به آب و آتش نمی زد. مشکل قلبی داشت اما دست از روغن حیوانی و پاکت سیگارش نمی کشید حتی اگر از سوپری سر کوچه شان قرض می گرفت! اصلا انگار زندگی بدون سیگار و روغن حیوانی از گلویش پایین نمی رفت. وضعیت بازار کار خوب نیست اما او هم تلاش چندانی نمی کرد. با زنش می نشست پای تلویزیون و سریال دیدن. در یکی از همین شب های سرد زمستان نیم ساعت تمام مشغول تنظیم دیش ماهواره شان بود تا سریال یکی از شبکه های عربی را از دست ندهد! مستاجر بود اما در حیاطشان یک کرسی قدیمی چوبی گذاشته بود و تابستان ها تا نصفه های شب قلیان می کشید و چای می خورد. یکی می گفت بی عرضه است و به فکر کار و کاسبی نیست. یکی می گفت دست خودش نیست و کاری از دستش بر نمی آید. یکی می گفت بی خیال و خوش گذران است. آدم بی آزاری بود و تنها طلبکاران و ضامن های وامش را رنجانده بود. یک چیز این آدم همیشه مرا به فکر فرو می برد. یعنی واقعا کاری از دستش بر نمی آمد یا نمی خواست زندگی را آنقدرها جدی بگیرد. شاید اگر کمی بیشتر دنبال کار و پول بود می توانست هزینه های درمانش را بپردازد و کمی بیشتر سایه اش بالای سر زن و بچه اش باشد یا حداقل به جای بدهی یک خانه ی نقلی برایشان جا می گذاشت. این ها همه حرف هایی ست که ما بعد مرگش می زنیم. یعنی ما حق داریم آدم ها را به این سادگی نقد کنیم؟!
جمعه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۹
پیشنهاد بی شرمانه!
هر کسی که به آدم پیشنهاد کار بدهد لزوما دوست آدم نیست. این یکی از اولین و بزرگترین تجربه های کاری من تا به حال بوده. شاید این جمله به نظر خیلی ها واضح و روشن برسد اما اگر بیکار باشید و یا کاری با دستمزد پایین داشته باشید و کسی به شما پیشنهاد کار بدهد به احتمال خیلی زیاد در حسن نیت او شک نخواهید کرد و حتی از او هم بابت پیشنهادش از ته دل سپاسگزار خواهید بود. بگذارید اصل داستان را برایتان بگویم.
وقتی از محل کارتان رانده می شوید (رانده شدن لزوما به معنای اخراج مستقیم نیست) یا می خواهید از دست شغلتان خلاص شوید گاها دوستان و یا همکارانی هستند که در این زمینه به شما توصیه هایی می کنند که مثلا این کار را نکن شاید پس فردا شغل بهتری پیدا نکنی و یا این که اگر اخراجتان کرده باشند پا درمیانی ای می کنند و از این کارها. روزی که برای ماندنم در محل کار شرطی تعیین کردند که دقیقا به معنای رفتن بود مقارن با روزهایی بود که از کارم به شدت دلزده بودم. فرصتِ خوبی بود برای رفتن. دوستان خوبم قبلا از شرکت رفته بودند اما هنوز همکاری داشتم که تا حدی فکر می کردم می شود اسمش را یک دوست گذاشت. وقتی که از تصمیمم برای رفتن با خبر شد عین خیالش هم نبود. کارهای تصفیه ام را که انجام دادم به ناگاه یادش افتاد که پروژه ی ناتمام مشترکی با هم داریم که برای انجامش به شدت به من نیاز دارد. به یکباره تصمیم گرفت پشیمانم کند اما من تصمیمم را گرفته بودم. چند هفته ای پشت سر هم تماس می گرفت و از من خبر می گرفت. تماس هایش هم به شدت صمیمانه و دوستانه بود تا حدی که برای چند روزی به از دست دادن این دوست باوفا فکر می کردم! سیر اتفاقات داستان را به آن جا کشاند که من به خاطر قرار گرفتن در یک سری رودربایستی ها برای انجام دادن آن پروژه ی نیمه تمام به شرکت برگشتم! شرکتی که می توانست با یک کوتاه آمدن و ایجاد انگیزه ای کوچک، من را از بیکار شدن نجات دهد. بیکار شدنی که حالا که فکرش را می کنم مسیر زندگیم را تغییر داد. خلاصه برای انجام دادن آن پروژه ی نیمه کاره حدود یک ماه مستقیم و غیر مستقیم درگیر بودم. از مرور کاتالوگ های محصولات، تمرین روی پنل های کهنه، خرید ابزار آلات گرفته تا روزهای سخت راه اندازی پروژه. بالاخره کار تمام شد. قرار شد در قبال انجام آن پروژه ی نیمه تمام دستمزد مختصری هم می گرفتم که مطابق قرارداد می بایست به محض اتمام پرداخت می شد. اما بعد از تمام شدن پروژه تا پنج ماه خبری از این دوست مهربان نشد تا این که یک روز دوباره تماس گرفت و پیشنهاد انجام پروژه ی مشابهی را داد و وقتی گفتم هنوز مبلغ قرارداد قبلی پرداخت نشده خودش را زد به آن راه که کوتاهی از طرف کسان دیگری بوده و خلاصه من جوابم نه بود. خیلی هم محترمانه این کار را کردم. پول را یکی دو هفته بعد واریز کردند و دوباره تماس گرفت که دوست دارم این کار را با هم انجام دهیم و از این حرف ها. آن روزها واقعا مشکلاتی هم داشتم اما دلم هم نمی خواست دیگر مرام بگذارم و یا به خاطر چندرغاز خودم را بیاندازم توی دردسر. هفت هشت ماه دیگر هم گذشت و باز هم این دوست مهربان خبری از ما نگرفت تا این که زنگ زد که فلانی این بار این کار را از دست نده و باز هم گفتم نه. چون حالا بعد از آن همه مدت واقع بینانه نگاه می کردم. می دانستم که کاری که به من می داد را خودش باید تنها انجام می داد تازه اگر توانایی اش را داشت، پولی که به من می رسید کمتر از یک بیستم آن پولی بود که نصیب خودش می شد و باید چند ماه تمام روی آن سیستم مطالعه می کرد، برای راه اندازیش باید چند صد کیلومتر از خانه ی قشنگش در شمال تهران دور می شد و از این ها گذشته به خاطر دوری مسافت مجبور بود سوار همین هواپیماهایی بشود که هر چند وقت یکبار فرود و سقوطشان یکی می شود. چرا باید این پیشنهاد بی شرمانه را می پذیرفتم آن هم از دوستی اینچنین و برای شرکتی که تنها چیزی که برایش مهم نبود نیروی کاریش بود! بعضی وقت ها دوستی ها حتی به معنای شراکت هم نیست. یک بهره کشی غیر انسانی ست! امیدوارم مجبور به تن دادن به این دوستی ها نشوید.
پ.ن:
عنوان نام فیلمی ست به کارگردانی آدریان لین که جایزه ی تمشک طلایی را به عنوان بدترین فیلم ۱۹۹۳ گرفته است!
پنجشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۹
توده های نفرت انگیز!
a
دمای هوا که می رسد به بیست و پنج درجه ی سانتی گراد زیر صفر تازه همه می فهمند که برف روی دیگری هم دارد. زنگ می زنند به شهرداری ها که چرا به کوچه و خیابان نمی رسید. زنگ می زنند به آموزش و پرورش که چرا مدرسه ها را تعطیل نمی کنید. زنگ می زنند به اتحادیه های تاکسی رانی که چرا از تاکسی ها خبری نیست. با همسایه ها دعوا می کنند که چرا برف ها را می ریزند وسط کوچه. هوا که سرد می شود دیگر مردم برف را دوست ندارند. بعضی ها حتی دیگران را هم دوست ندارند. وقتی هواشناسی از ورود یک توده ی جدید به کشور خبر می دهد ماتم می گیرند. چند روزیست که هوا سردتر از آن شده که فکرش را می کردیم. مخزن آب شیشه پاکن ماشینمان دیشب ترکید. هیچ کدام از ماشین های همسایه ها که خارج پارکینگ پارک شده بودند امروز صبح روشن نشدند. صبح که روی یخ ها نمک می پاشیدم همسایه مان از بالکن خانه شان سرک کشید و گفت که ادامه ندهم چون که سیمانِ کف حیاط می ترکد. او که رفت دوباره ادامه دادم اما بعد از ظهر که از سر کار برگشتم دیدم انگار نه انگار! به زخم این زمستان نبایستی نمک پاشید! با کلنگ و پارو افتادم به جان یخ ها. کلی یخ شکستم و حالا که از پنجره بیرون را نگاه می کنم همه جا دوباره پر از یخ شده! زمستان که به مرز بیداد برسد حتی از پشت پنجره هم زیبا نیست!
دمای هوا که می رسد به بیست و پنج درجه ی سانتی گراد زیر صفر تازه همه می فهمند که برف روی دیگری هم دارد. زنگ می زنند به شهرداری ها که چرا به کوچه و خیابان نمی رسید. زنگ می زنند به آموزش و پرورش که چرا مدرسه ها را تعطیل نمی کنید. زنگ می زنند به اتحادیه های تاکسی رانی که چرا از تاکسی ها خبری نیست. با همسایه ها دعوا می کنند که چرا برف ها را می ریزند وسط کوچه. هوا که سرد می شود دیگر مردم برف را دوست ندارند. بعضی ها حتی دیگران را هم دوست ندارند. وقتی هواشناسی از ورود یک توده ی جدید به کشور خبر می دهد ماتم می گیرند. چند روزیست که هوا سردتر از آن شده که فکرش را می کردیم. مخزن آب شیشه پاکن ماشینمان دیشب ترکید. هیچ کدام از ماشین های همسایه ها که خارج پارکینگ پارک شده بودند امروز صبح روشن نشدند. صبح که روی یخ ها نمک می پاشیدم همسایه مان از بالکن خانه شان سرک کشید و گفت که ادامه ندهم چون که سیمانِ کف حیاط می ترکد. او که رفت دوباره ادامه دادم اما بعد از ظهر که از سر کار برگشتم دیدم انگار نه انگار! به زخم این زمستان نبایستی نمک پاشید! با کلنگ و پارو افتادم به جان یخ ها. کلی یخ شکستم و حالا که از پنجره بیرون را نگاه می کنم همه جا دوباره پر از یخ شده! زمستان که به مرز بیداد برسد حتی از پشت پنجره هم زیبا نیست!
یکشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۹
این که نشد زمستان و این که نشد برف!
پارو را بر می دارم و تن و جان را می زنم به دریای برفی که آن طرف پنجره زیر آفتاب برق می زند. برف های بالکن و حیاط را جاروب می کنم و سعی می کنم به وضعیت ناودان های یخ زده سروسامانی بدهم. چند سالی ست که تا این اندازه برف نیامده اما باز هم پیرمردِ همسایه که سال های پربارش و سردِ دهه های پنجاه و شصت را دیده می گوید این که نشد زمستان! این که نشد برف! آن طور که می گویند، دیشب مسافرانِ زیادی درجاده های خارج از شهر گیر افتاده بودند. مسافرخانه ها و مساجد هم پر شده اند از مسافرانی که ماشین هایشان را گذاشته اند و با ماشین های راهسازی خودشان را رسانده اند به شهر. مدرسه ها هم امروز تعطیل بود. یعنی دانش آموزهای این دوره می دانند که معلم هایشان هم از تعطیل شدن مدارس خوشحال می شوند. این چیزی بود که موقع جاروب کردن برف ها به آن فکر می کردم. ما که دانش آموز بودیم همیشه فکر می کردیم با تعطیل شدن مدرسه معلم هایمان ضدحال بدی می خورند! مخصوصا روزهایی که امتحان داشتیم و می رفتیم تا دمِ در مدرسه و می گفتند که برگردید امروز تعطیل است! شاید دست و پا و صورتمان یخ می زد اما برف دلمان را خنک می کرد و از خوشحالی راه مدرسه و خانه را گلوله برف پرتاب می کردیم و روی برف ها لیز می خوردیم و همدیگر را هل می دادیم روی برف ها و فرار می کردیم! مثل این که حق با پیرمرد همسایه است. این که نشد زمستان و این که نشد برف!
شنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۹
زندگی روی داربست ها
بعد از چند ساعت انتظار بالاخره رسیدند. جنازه اش را قبلا تهران شسته بودند اما باز هم تابوت را از روی دست های جمعیت بردند داخل غسالخانه. نزدیکانش قبل از تدفین باید صورتش را می دیدند. مگر سهم این روستا از سقوطِ کارگران بر داربست های ساختمان های بلند تهران چقدر است؟ سومین نفری بود که من می شناختم. برف و سرما همه جا را گرفته. هر چه تلاش کردند که جنازه در روشنایی روز دفن شود نشد. حالا باید جنازه را زیرِ تنها نور افکن قبرستان دفن کنند. چند شاخه درخت خشک را آتش می زنند تا حلقه ی عزادارن تا دفن شدن جسد دور آن جمع شوند. سرکارگرها و مهندس ها هم تا اینجا آمده اند. هیچ کس آن ها را مقصر نمی داند. این دسته از مرگ ها را در سرنوشت خود می دانند. بستگانِ درجه یک هم بدون هیچ اعتراضی تنها گریه می کنند. شاید اگر اینجا در روستای خودشان از داربست می افتاد پایین، مردنش تا به این اندازه مظلومانه نبود که در دیار غربت. شاید اگر اینجا کارخانه ای بود و استخدام می شد، امروز بعد از ظهر دست زن و بچه اش را می گرفت و برای سرسره بازی می رفتند بیرون اما حالا زن و بچه اش روی همین برف ها شیون می کنند. شاید اگر روی دیوارهای همان جا که کار می کرد می نوشتند اول ایمنی بعد کار، شاید اگر یک دوره ی آموزش ایمنی در کار گذرانده بود، شاید اگر ... .
پنجشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۹
از اینجا بروید
آهای گنجشک ها
آسمانِ ماست و امواج این دکل ها
از اینجا بروید
که کمباین ها دیگر بر زمین گندم نمی پاشند
و از گرسنگی مردند آن ها که بر برف ها خرده نان پاشیدند
آهای گنجشک ها
آنها که کیسه بر سر آفتاب گردان ها می کشند
کباب گنجشک زیر دهانشان مزه می کند
از اینجا بروید
حتی اگر یک توده ی پرفشار در راه است
در باد تف مکنید!
آبدارچی مدرسه مان که پیرمرد به ظاهر آرام و کم حاشیه ای ست، سه چهار روز پیش یکی از دوستانم را گوشه ای خفت کرده و برایش یکی دو تا داستان ادبی - اخلاقی تعریف کرده در باره ی رفقای نااهل و آخرش هم گفته که تو پسر خوبی هستی مواظب این دوستت، که من باشم، باش که آدم از دست دوستان صمیمی اش است که ضربه می خورد! دوستم که این ماجرا را برایم تعریف کرد خشکم زد. یعنی واقعا این پیرمرد که به ظاهر سرش توی لاک خودش است در مورد من اینطور فکر می کند! چه چیزی باعث شده برود سراغ دوستم و رک و پوست کنده با ذکر نام من او را از خطری که در آینده تهدیدش می کند آگاه کند. اصلا مگر من چه خطری می توانم برای او داشته باشم! سعی کردم از کنار قضیه خیلی ساده بگذرم و با شناختی که از او دارم داستان را این طور توجیه کنم که شاید خواسته یکی دو تا داستان که پای منبر یا از تلویزیون شنیده را برای نشان دادن فضیلت و سطح سوادش برای کسی تعریف کند یا این که ادای پدر مهربان را برای دوستم در بیاورد و یا هر چیزی که فکر من به آن خطور نمی کند. اما باز هم هر بار با دیدن آبدارچی مدرسه مان این سوال که مگر او فکر می کند که من کی هستم در ذهنم پدیدار می شد. نکته جالب این جاست که آبدارچی مذکور تقریبا در همسایگی ما زندگی می کند و درتمام این سال های همسایگی جز سلام و احوال پرسی هیچ رابطه ای چه خوب و چه بد با هم نداشته ایم. دلیلش هم این بوده که من از دوازده سالگی از شهر خودمان رفته ام و تازه دو سال است که برگشته ام. تنها چیزی هم که ما را به هم پیوند می زد یکی از پسرهایش بود که هم کلاسی پایه ی دوم و سوم ابتدایی من بوده. سن و سالش هم تقریبا بیست سالی از پدر من بیشتر است. تازه من همیشه هوایش را داشته ام و احترام موهای سفید و اندام شکسته اش را نگه داشته ام. مثلا هیچ وقت به او نمی گویم برایم چایی بریزد و حتی همیشه خودم لیوانم را آب می کشم. اصلا خجالت می کشم مستقیم به او بگویم که سطل زباله ی کارگاه را خالی کند و یا روی میزها را دستمال بکشد. اما چرا باید او این حرف ها را زده باشد و تازه روز بعدش با این که به احتمال زیاد حدس زده باشد که حرف هایش به گوشم رسیده باشد زل بزند توی چشم هایم و نیشش را تا بناگوش باز کند. حالا دو سه روزی ست سعی می کنم مثل سابق به او نزدیک نشوم. هر بار هم که می اید اظهار نظری می کند و یا خاطره ای تعریف می کند زیاد جدی اش نمی گیرم. هیچ از دست او ناراحت نیستم. آدم کینه ای هم نیستم. اما زندگی درس های بدی به آدم می دهد که هیچ اخلاقی هم نیستند. وقتی به بعضی آدم ها نزدیک می شوی که درون بزرگی ندارند خودت را کوچک کرده ای. خواه مدیریت یک شرکت چند میلیاردی را عهده دار باشد یا سرایدار یک مدرسه ی کوچک باشد. منی که برخلاف خیلی از معلم ها احترام مستخدم ها و انباردارها را همیشه نگه می دارم، به درد دل ها و خاطره هایشان که هیچ جذابیتی برایم ندارند گوش می کنم، خیلی وقت ها سعی می کنم بار کاریشان را کم کنم جوی را ایجاد کرده ام که سرایدار مدرسه برود پشت سر نزدیک ترین دوستم در مدرسه این حرف ها را بزند! هر وقت به این دسته آدم های ضیف بر می خورم بیشتر از هر چیز به نیچه فکر می کنم و دیدگاهش درباره ی قدرت!
پ.ن: عنوان از نیچه است و از زبان زرتشت (در کتاب چنین گفت زرتشت) که درباره ی فرومایگان می گوید:
«و چون تندبادها بر فرازشان خواهیم زیست، به نزدیکی عقابان، به نزدیک برف، به نزدیک خورشید، تندبادها چنین می زیند!
و روزی چون تندباد بر ایشان وزیدن خواهم گرفت و با جانم نفس از جان هاشان خواهم ستاند. آینده ام چنین می خواهد.
به راستی، زرتشت تندبادی ست همه ی پستی ها را و چنین اندرز می گوید دشمنان اش را و همه ی آنانی را که آب دهان پرت می کنند: در باد تف مکنید!
چنین گفت زرتشت»
یکشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۹
عکس های قدیمی، خاطره هایی رو به خورشید
زن ها بهترین لباس هایشان را می پوشیدند و مردها حتما صفایی به صورتشان می دادند. بچه های کوچک را هم به زور می نشاندند یک گوشه کنار خودشان. آن که دوربین دستش بود طوری که آدم مهمی باشد مدام در آمد و شد بود، دستوراتش را بدون استثنا همه می پذیرفتند وقتی می گفت شما بیا این طرف، نه شما سر جای خودت بایست، آن دو نفر جایشان را عوض کنند. حاضرین در عکس همیشه می ترسیدند که نکند بهترین عکس هایشان بسوزد و تقریبا همیشه خاطره های رو به خورشید می سوختند و تصویرهای اتاق های کم نور محو می شدند. هر خانواده ای دو سه تا آلبوم عکس بیشتر نداشت. عکس هایی هم که گرفته می شد بارها و بارها تماشا می شدند آنقدر که آلبوم ها و عکس ها می شدند جزء لاینفک خانه. مثل امروز نبود که یک گوشه ی حافظه ی کامپیوترهایمان خاک بخورند و بعضی هایشان حتی بدون یک بار دیده شدن خیلی راحت جایشان را بدهند به یک سری عکس، فیلم یا برنامه ی دیگر یا ذخیره شوند روی لوح فشرده ای درگورستان لوح های فشرده! حالا دیگر جدا از دوربین های دیجیتال تقریبا همه ی گوشی های موبایل، کامپیوترهای شخصی و حتی بعضی خودکارها هم دوربین دارند. چیز بدی نیست. خیلی هم خوب است. اما تکنولوژی نگاه ما را به عکس تغییر داده. بیشتر عکس ها دیگر حتی با جلوه ی سیاه و سفید هم آن حس نوستالژیک را ندارند. وقتی خیلی ساده وسط مهمانی گوشی موبایلمان را به سمتی می چرخانیم و دکمه اش را فشار می دهیم و به صفحه اش نگاه می کنیم که به به عجب عکسی شده، خیلی خوب است اما این عکس دیگر آن عکس نیست. خوب یا بدش را نمی گویم. بعضی وقت ها دوست دارم آن عکس قدیمیم را که در سه یا چهار سالگیم گرفته اند و روی دکور شیشه ای خانه ی پدربزرگم در روستا گذاشته اند را برگردانم به خانه ی خودمان اما دوباره پشیمان می شوم. آن عکس برای خاطره ی پدربزرگی بوده که دیگر نیست و حالا می رسد به خانه ی کاهگلی ای که خاطره ی ما از پدربزرگمان است. آن عکس شاید یک روز بسوزد، حسادت بچه ی بازیگوشی پاره اش کند، گم شود و یا هر بلایی سرش بیاید. اما آن عکس یک گوشه ی ذهن من هنوز هست. عکسی که مثل انبوه عکس های متوالی ای که می گیریم اسلاید به اسلاید از حافظه ی خودمان و کامپیوترهایمان پاک نمی شود. نمی خواهم بگویم عکس هم عکس های قدیم که عکس و عکاسی و حتی هنر عکاسی بسیار پیشرفته کرده اما کاش اسم دیگری برای عکس های امروزه می گذاشتند!
پ.ن: لوحِ فشرده!
جمعه، دی ۱۷، ۱۳۸۹
در بابِ خود را از پای در آوردن!
بعد از ظهرها که مدرسه ای نبود و حوصله مان سر می رفت با یکی از دوستانم شروع می کردیم به خیابانگردی. آن خیابانگردی ها جدا از این که چشم و گوشمان را نسبت به آن چه در شهر می گذشت بازتر می کرد به مثابه دوره ای بود برای آموزش بحث کردن. یک روز دوستم شروع کرد به ناسزا گفتن به یکی از اقوامشان که تازه از ایران رفته بود. گفت از وقتی که رفته حرف های کفر آمیز می زند. منکر وجود خدا می شود. خواست که نظرم را راجع به این موضوع بداند. ما فقط پانزده سال داشتیم و همه ی آن چه که از الهیات می دانستیم همان چیزی بود که در بچگی هایمان پای منبر شنیده بودیم و در کتاب های درسی خوانده بودیم. گفتم کاش می شد دلیل حرف هایش را می شنیدیم. دوستم برگشت و گفت مرتیکه یا خودش را گم کرده و یا می خواهد بگوید با بقیه فرق دارد. آخر کدام احمقی منکر وجود خدا می شود. چند وقت بعد در یکی از همان خیابان ها ایستاده بودیم کنار بساط کتاب های دست دوم. کتاب های صادق هدایت را گذاشته بودند کنار هم. معلم ادبیاتمان گفته بود که صادق، آدم پوچگرایی بوده و از آن جا که به حقیقت پشت کرده مجبور به خودکشی شده. دوستم گفت بیا این هم کتاب های همان که معلممان می گفت. گفتم صادق هم مثل آن فامیل شما فکر می کرده. خندید و گفت خب آخرش را که خودت می دانی. زد خودش را کشت! از آن روز تا سال ها چرایی خودکشی ماند توی ذهنم. اوایل فکر می کردم هر کسی که خودش را می کشد حتما قبل از مرگ منکر وجود خدا بوده. بعد خبر خودکشی یکی از هم شهری هایم نظرم را عوض کرد. می گفتند که خواهرش را با نامزدش که گویا هنوز عقد نکرده بودند تنها دیده و از دردِ بی آبرویی خودش را کشته! بعد خودسوزی چند زن در روستاهای اطراف به خاطر مشکلات خانوادگی. خودکشی چند جوان به خاطر بیکاری و بی پولی و آدم هایی که به خاطر خدا به خودشان بمب می بستند. خلاصه کلی دلیل پشت این خودکشی ها بود. اطرافیان من همه ی این خودکشی ها را به ضعف شخصیتی ربط می دادند. تا حدی می شد حرف هایشان را قبول کرد اما نمی توانستم قبول کنم که خودکشی هدایت هم مثل آن ها بوده. بعدها نظریه هایی در این مورد خواندم. بیشتر نظریه ها به آن هایی که خودکشی می کنند مثل یک بیمار نگاه می کردند. بیماری که از خودکشی به مثابه آخرین جنگی نگاه می کند که در زندگی با آن رو به روست. خیلی ها با احساس شکست و خیلی ها با احساس پیروزی خودشان را از پای در می آورند! اما خودکشی صادق از نظر من نه بوی شکست می داد و نه بوی پیروزی. کسی که با باز کردن شیر گاز خودش را می کشد یعنی در اوج بی تفاوتی مرده. مردن او حتی مثل بعضی ها برای پیدا کردن پاسخِ سوال دنیای بعد از مرگ هم نبود چون خودش جوابش را خیلی خوب می دانست. مدتی فکر می کردم که چون قید و بندی نداشته، چون بهانه ای برای ادامه دادن نداشته این تصمیم را گرفته. شاید حتی فکر می کرده که نوشتن هم بهانه ی خوبی برای زندگی اش نبوده. تنها زمانی می توانستم جواب سوالم را پیدا کنم که خودم هم مثل او فکر می کردم و مثل او زندگی می کردم. اما شاید می توانستم مثل او فکر کنم اما نمی شد مثل او زندگی کرد. بعضی وقت ها قید و بندها، بهانه ها و لذت هایی که دائم در انتظارشان هستیم بهانه ای می شوند برای زندگی کردن. برای ادامه دادن. من فکر می کنم که زندگی بعضی وقت ها تقریبا همان قدر می ارزد که صادق فکر می کرده اما در همه ی این تلاش های بی هدف روزمره، همه ی این شادی ها و غم ها می تواند لذتی هم نهفته باشد. لذتی که شاید بخش کوچکی از عمرمان باشد اما مدام تحریکمان می کند به ماندن و تاثیر گذاشتن. به هدفمند کردن دنیایی که هیچ هدفی برای آن نیست. همه ی این ها را نوشتم که کاش آن هایی که می خواهند نباشند را با افکار شخصیمان متهم نکنیم. شاید تنها یک خطا بر آن ها وارد باشد، مشکلاتی که در نبودنشان برای اطرافیانشان به وجود می آورند!
پ.ن: امیدوارم لذت های زندگی حالاحالاها در دهانتان مزه کند!
پنجشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۹
سینما پارادیزو
خواب دیدم در همین شهر خودمان که بیشتر شبیه شهرهای شلوغ جنوب ایتالیا بود عده ی زیادی دور هم جمع شده بودیم برای رفتن به سینما! با کلی بدبختی که آن بخش از خوابم را درست به یاد ندارم بلیط را تهیه کردم و رفتم تو. آن قسمتش را خوب به یاد دارم که به سختی از لای در بزرگ سینما خودم را تو می کشیدم . ساختمان سینما یک جایی بود شبیه همین سوله ای که حالا در شهر خودمان میدان تره بار است و قبل تر ها به نظرم انبار شهرداری ای جایی بود. سینما به جای پرده تنها یک تلویزیون کوچک داشت . شبیه همان تلویزیون دو جداره ای که پدر بابک، سال ها پیش خریده بود و بابک تا مدت ها ادعا می کرد که تلویزیون بیست و یک اینچشان فضای بیشتری از فیلم را نسبت به تلویزیون چهارده اینچ ما نشان می دهد تا این که یک شب در یک مهمانی خانوادگی با صرف کلی انرژی تلاش کردم به او بفهمانم که اشتباه می کند و او هیچ وقت به ظاهر قانع نشد اما به گمانم همان شب از ته دل به شکستش پی برد. بگذریم. خیلی دنبال بابک گشتم. نبود که نبود. فکر کنم بلیط گیرش نیامده بود. شاید باور نکنید در فضایی به اندازه ی یک حوض کوچک اما کم ارتفاع روغن ریخته بودند و طوری که از بیان مکانیزم گرمایش آن ناتوانم باید بگویم که در آن توده بزرگ روغن برای تماشاچیان گوشت و نان سرخ کرده تهیه می کردند. با این که تقریبا اخرین نفری بودم که بلیط گیرم آمده بود اما اولین نفری بودم که سفارش غذا دادم. آشپز سینما، یکی از همین دبیرهای همکارم در هنرستان بود. توی خواب هم خسیس بود و کلی سر قیمت غذا با هم کلنجار رفتیم. از فیلم تنها یک بخشش یادم مانده. بیشتر شبیه کارتون بود. یکی از شخصیت های فیلم شروع کردن به شمردن اعداد از یک تا شاید بیست یا سی. بچه ی شش هفت ساله ای وسط جمعیت، شروع کرد همزمان با صدای بلند شمردن. هفت، هشت، نه ... . تعجب می کردم. هیچ کس اعتراضی نکرد. تنها من بودم که صدایم را بلند کردم. همه داشتند فیلمشان را نگاه می کردند و ردیف به ردیف غذایشان را می خوردند و هیچ کس دم نمی زد. سینما ساکت بود و صدای شمارش آن بچه ی کوچک روی اعصابم راه می رفت. تمامی نداشت و حالا بیدار شده ام و به این خواب عجیب و غریب فکر می کنم. احساس می کنم بخش بزرگی از گذشته ی من، آدم ها و مکان هایی که می شناخته ام همه و همه می خواسته اند خودشان را از انبار گرد و غبار گرفته ی حافظه ام بکشند بیرون. موفق شده اند. نیم ساعت است که بیدار شده ام و تازه دارد یادم می آید که آن صدایی که پشت سر هم می شمرد چقدر شبیه صدای پسر خاله ام بود که دیروز وسط برف های حیاط با اتوبوس اسباب بازی اش بازی می کرد و می شمرد. یک، دو، سه و من می گفتم بیا تو سرما می خوری و بی توجه ادامه می داد که یازده، پانزده، بیست و یک، یک، دو، سه و ... .
پ.ن: عنوان، نام فیلمی ست ایتالیایی به کارگردانی «جوزپه تورناتوره».
چهارشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۹
ما همه آدم نیستیم!
دست خودمان نیست. مدام آدم ها را دسته بندی می کنیم. همیشه می خواهیم خودمان را بگذاریم داخل یک دسته و بقیه را بگذاریم داخل دسته یا دسته های دیگر. دسته بندی می کنیم تا جایگاه خودمان را بهتر بشناسیم. برخلاف انتظارِ خیلی ها، این دسته بندی کردن ها دقیقا یک روش علمی است برای شناختن خودمان، اطرافیانمان و آن چه در جامعه رخ می دهد. بعضی دسته بندی ها بدیهی اند. مثلا این که آدم ها دو دسته اند. آن ها که نوشته های روی تیوب خمیر دندانشان را می خوانند و آن ها که نمی خوانند. آن ها که برایشان مهم است پفکی که می خرند پنیری باشد و آن ها که برایشان مهم نیست. آن هایی که به تاریخ مصرف تن های ماهی دقت می کنند و آن ها که حواسشان جای دیگریست. البته این دسته بندی ها با این فرض صورت می گیرد که همه ی آدم ها مسواک بزنند، پفک بخرند و تن ماهی مصرف کنند! اما دسته بندی های دیگری داریم که دو سویه هستند. مثل دسته بندی کردن آدم ها بر اساس قوم، زبان و اعتقادات مذهبی شان. می شود گفت که که آدم ها متعلق به چه نژادهایی هستند. از زبان و اعتقاداتشان گفت. اما در دسته بندی های علمی یک جاهایی که خیلی وقت ها هم ناگزیر است به جای دسته بندی باید طبقه بندی کرد! یک طبقه بالاتر. یک طبقه پایین تر. اینجاست که همیشه همه درست نمی گویند یا حقیقت دارد و برای خیلی ها تلخ است. اینجاست که آدم از دسته بندی کردن آدم ها بدش می آید! اینجاست که یک نفر باید بیاید و بگوید بس کنید دیگر ما همه آدم هستیم!
پ.ن: متاسفانه ما همه آدم نیستیم!
دوشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۹
من سردم است
ژاکت ضخیمی که همه فکر می کنند از «تاناکورا» خریده ام را هم تنم کرده ام و تا گردن خزیده ام زیر پتو. درجه ی بخاری را هم چرخانده ام تا آخر. مدتی است بیشتر از چهار ساعت پشت سر هم نمی توانم بخوابم. خوابم از چهار ساعت که بیشتر بشود سردم می شود و تشنه! با این که خیلی خوب می دانم بعدش چه اتفاقی می افتد اما باز هم چند لیوان پشت سر هم آب می خورم. مثل همیشه بدنم سرد می شود. لرزم می گیرد و هر چه خودم را می چسپانم به بخاری باز هم گرما اثری نمی کند. بلند می شوم می نشینم پای میز کامپیوتر. از سرما می نویسم. از باد سردی که از زیر پرده ها خودش را تو می کشد. از پسر خاله ی کلاس اولیم که هر شب می آید خانه ی ما با پدرم بخوانیم و بنویسیم تمرین می کنند. از مادری که هر وقت نیم ساعت بخندد فکر می کند بعد از آن حتما اتفاق بدی خواهد افتاد. از یکی از آشناهایمان که فکر می کند کسی از کارهایش سر در نمی آورد و مدام دروغ می گوید و سیگار می کشد و تنها کاری که در زندگیش انجام می دهد این است که خودش خوش بگذراند و نزدیکانش را دل نگران کند. حرف هایم که تمام می شود احساس می کنم کمی گرم تر شده ام. تشنگیم هم تمام شده اما باز هم خوابم نمی برد. «فرهاد مهراد» گوش می کنم و «فریدون فروغی». هوا که روشن می شود انگار نه انگار روز دیگریست!
پ.ن1: در شهرهای عموما کرد نشین غرب و شمال غرب، لباس های دست دومی که از آن طرف مرزها و نمی دانم از کجا می آورند را در مکان هایی موسوم به تاناکورا می فروشند! اسم تاناکورا را از فیلم ژاپنی ای که سال ها قبل از تلویزیون پخش می شد گرفته اند. «سال های دور از خانه». همان که بازیگر نقش اولش «اوشین» بود! «تانوکورا!» نام خانوادگی همسر اوشین بود.
پ.ن2: دیشب به شعر زیبایی برخوردم. شروع کردم به ترجمه کردنش. امروز هر چه گشتم اسم شاعرش را نتوانستم پیدا کنم. برای مبارزه کردن با وسوسه ی انتشار بدون منبعش در وبلاگ، شعر و ترجمه، هر دو تایشان را حذف کردم. امشب دوباره آن شعر را یک جای دیگر دیدم. با سی چهل درصد تفاوت در نوشتار! شعرهای آشفته از شاعران ناشناس با هزار زبان سخن می گویند. ترجمه نمی خواهند!
پ.ن3: «من سردم است» عنوان شعری ست از فروغ فرخزاد.
شنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۹
گاهی هم خودت را بگذار جای خودت!
داری خودت را با آن ورزشکار نوزده ساله مقایسه می کنی که چند هزار نفر دارند دور تا دور استادیوم برایش کف می زنند، با آن خواننده ی بیست ساله که آلبومش پرفروش ترین آلبوم سال شده، با آن جوان بیست و سه چهار ساله که هر بار که گوشی تلفنش را بر می دارد بیست سی کانتینر جنس را از آن طرف مرز می آورد این طرف. داری خودت را با نویسنده هایی که نوشته هایشان را دوست داری، با بازیگرانی که بازیشان را می پسندی، با هر که مقایسه می کنی فراموش نکن هر چند یکبار هم خودت را با خودت مقایسه کن. خودی که دوستان و نزدیکانت بهتر می شناسندش!
پ.ن1: دوباره دارد برف می آید. به قول همشهری هایم خشک است! حق با آن هاست. سرد که باشد زمین هم خیس نمی شود! آرام آرام پایین می آیند و می نشینند روی هم. درست مثل پشمک!
پ.ن2: «ابوالفضل پورعرب» بعد از سال ها دوری از بازیگری آمده بود یک برنامه ی زنده ی تلویزیونی. سکانسی از یکی از فیلم های قدیمی اش را که خودش گفت بیشتر از همه ی کارهایش دوست دارد برایش پخش کردند. تقریبا داشت گریه می کرد. با خودم گفتم که باید این سکانس را بارها و بارها دیده باشد پس چرا حالا دارد گریه می کند! دلیلی که برای حس نوستالژیکش به آن صحنه داشت از نظر من دلیل گریه هایش نبود. به نظرم آن لحظه داشت جلوی دوربینی که شاید چند صد هزار نفر آن طرفش نشسته بودند با حرکات صورت و چشم های خیسش از رفتن روزهای اوج بازیگریش می گفت! این ها را نوشتم چون زمان نوجوانیم از عاشق شدنش خوشم می آمد!
اشتراک در:
پستها (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...