صدای رادیو بلند است. هر چه دکمه را فشار می دهم صدا تغییر نمی کند. چشمم را که باز می کنم صدای رادیو بلند است اما کنترل توی دستم نیست. من روی مبل این طرف اتاق خوابیده ام و کنترل تلویزیون آن طرف اتاق روی عسلیست. غیر ممکن است. من بیدار بوده ام. آخر صدای رادیو و برنامه ی رادیو همان بود اما برداشتن کنترل تلویزیون و تلاش برای کم کردن صدایش را فقط در خیالم ساخته ام. از کجا معلوم که بیشتر خاطرات و رخدادهای زندگیمان همین طور شکل نگرفته باشد. شک می کنم به این که نکند زندگی ما حاصل تفکرات و تصورات ذهنیست که ما را به بازی گرفته!
پنجشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۰
ذهنی که به بازی می گیردمان
صدای رادیو بلند است. هر چه دکمه را فشار می دهم صدا تغییر نمی کند. چشمم را که باز می کنم صدای رادیو بلند است اما کنترل توی دستم نیست. من روی مبل این طرف اتاق خوابیده ام و کنترل تلویزیون آن طرف اتاق روی عسلیست. غیر ممکن است. من بیدار بوده ام. آخر صدای رادیو و برنامه ی رادیو همان بود اما برداشتن کنترل تلویزیون و تلاش برای کم کردن صدایش را فقط در خیالم ساخته ام. از کجا معلوم که بیشتر خاطرات و رخدادهای زندگیمان همین طور شکل نگرفته باشد. شک می کنم به این که نکند زندگی ما حاصل تفکرات و تصورات ذهنیست که ما را به بازی گرفته!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر