دیگر به جزئیاتِ کاشی های توالت. نوشته های روی سطل زباله. مارک خمیر دندان ها. دیگر مدت هاست به هیچ چیزِ این خانه توجه نمی کنم. باور کنید نمی دانم مارک تلویزیونمان سامسونگ است یا سُنی. مارک یخچال و لباسشوییمان را هم نمی دانم. نمی دانم چه قرص هایی توی یخچال داریم. پدرم چه پنیری می گیرد و یا ماستی که دوست دارم برای کدام کارخانه است. حتی نمی دانم در تابلویی که روی دیوارِ هال آویزان است این طرف و آن طرف جوی آب کلبه ی چوبی هست یا نه. حتی با این که برق خوانده ام نمی دانم لامپ هایی که مصرف می کنیم چند وات است. امروز سه حرف اول کد ملی ام را فراموش کرده بودم. چند روز پیش هم دو حرف از پلاک ماشینمان را به یاد نمی آوردم. داستایوسکی را با تولستوی اشتباه می گیرم و سهراب را با نیما. هر چه فکر می کنم یادم نمی آید هوسرل کجای فلسفه نشسته بود. انگشت هایِ قانونِ دستِ راستِ فلمینگ را با هم اشتباه می گیرم. اسم اکثر هم سربازهایم را در عکسی که توی پادگان گرفته ایم فراموش کرده ام. هر چه تلاش می کنم با دکلمه ی شعری که بارها شنیده ام همراهی کنم نمی شود. به هم ریخته ام. عاشق هیچ دختری نیستم. هیچ کسی آن قدرها روی اعصابم راه نمی رود. مشکلات مالیم زیاد نیست. فقط می دانم به هم ریخته ام. تله تکست را زیر و رو می کنم تا تاریخ و ساعت اولین بازی مقدماتی ایران را برای جام جهانی پیدا کنم. مدام به جای فکر کردن می پرسم. حتی خیلی از چیزهایی را هم که می دانم دوباره می پرسم. می ترسم فراموش کنم. امشب سه بار با خودم تکرار کردم که پنجشنبه ها آخر شب فیلم های کلاسیک پخش می کند اما باز هم یادم رفت. پریز تلفن اتاق بیرون زده. شیشه ی کتابخانه ام شکسته. دسته ی کیف دستیم پاره شده. زیپ کیف جای سی دی ها در رفته. توری لباس ورزشیم جر خورده. یادم می رود درستشان کنم. وقتی هم که یادم می افتد حوصله اش را ندارم. احساس می کنم همه اش برای این است که اعتماد به نفسم را از دست داده ام. دیگر قوم و خویش هایمان آن طور که باید رویم حساب نمی کنند. هر کدامشان یک نظریه ی جدید راجع به من دارند. یکی می گوید دوگانگی شخصیتی پیدا کرده. یکی به شوخی هایم ایراد می گیرد. یکی به ظاهرم گیر می دهد و عده ای اعتقاداتم را تجزیه و تحلیل می کنند. بخش زیادی هم بر می گردد به خودم. به این که تلاش هایم برای رفتن از ایران. جدا شدن از این جو خسته کننده و تکراری. به این که تلاش هایم برای قانع کردنِ خودم برایِ رفتن، به جایی نرسیده. به این که تصمیمم برای ادامه تحصیل قطعی نمی شود. فراموشیِ من بخشی از بازیِ ناخودآگاهم شده. برای آرامشش بی خیالی را پیش گرفته. به خیالِ خودش زیرگذری زده به آرامش!
پنجشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۰
زیرگذری به آرامش
دیگر به جزئیاتِ کاشی های توالت. نوشته های روی سطل زباله. مارک خمیر دندان ها. دیگر مدت هاست به هیچ چیزِ این خانه توجه نمی کنم. باور کنید نمی دانم مارک تلویزیونمان سامسونگ است یا سُنی. مارک یخچال و لباسشوییمان را هم نمی دانم. نمی دانم چه قرص هایی توی یخچال داریم. پدرم چه پنیری می گیرد و یا ماستی که دوست دارم برای کدام کارخانه است. حتی نمی دانم در تابلویی که روی دیوارِ هال آویزان است این طرف و آن طرف جوی آب کلبه ی چوبی هست یا نه. حتی با این که برق خوانده ام نمی دانم لامپ هایی که مصرف می کنیم چند وات است. امروز سه حرف اول کد ملی ام را فراموش کرده بودم. چند روز پیش هم دو حرف از پلاک ماشینمان را به یاد نمی آوردم. داستایوسکی را با تولستوی اشتباه می گیرم و سهراب را با نیما. هر چه فکر می کنم یادم نمی آید هوسرل کجای فلسفه نشسته بود. انگشت هایِ قانونِ دستِ راستِ فلمینگ را با هم اشتباه می گیرم. اسم اکثر هم سربازهایم را در عکسی که توی پادگان گرفته ایم فراموش کرده ام. هر چه تلاش می کنم با دکلمه ی شعری که بارها شنیده ام همراهی کنم نمی شود. به هم ریخته ام. عاشق هیچ دختری نیستم. هیچ کسی آن قدرها روی اعصابم راه نمی رود. مشکلات مالیم زیاد نیست. فقط می دانم به هم ریخته ام. تله تکست را زیر و رو می کنم تا تاریخ و ساعت اولین بازی مقدماتی ایران را برای جام جهانی پیدا کنم. مدام به جای فکر کردن می پرسم. حتی خیلی از چیزهایی را هم که می دانم دوباره می پرسم. می ترسم فراموش کنم. امشب سه بار با خودم تکرار کردم که پنجشنبه ها آخر شب فیلم های کلاسیک پخش می کند اما باز هم یادم رفت. پریز تلفن اتاق بیرون زده. شیشه ی کتابخانه ام شکسته. دسته ی کیف دستیم پاره شده. زیپ کیف جای سی دی ها در رفته. توری لباس ورزشیم جر خورده. یادم می رود درستشان کنم. وقتی هم که یادم می افتد حوصله اش را ندارم. احساس می کنم همه اش برای این است که اعتماد به نفسم را از دست داده ام. دیگر قوم و خویش هایمان آن طور که باید رویم حساب نمی کنند. هر کدامشان یک نظریه ی جدید راجع به من دارند. یکی می گوید دوگانگی شخصیتی پیدا کرده. یکی به شوخی هایم ایراد می گیرد. یکی به ظاهرم گیر می دهد و عده ای اعتقاداتم را تجزیه و تحلیل می کنند. بخش زیادی هم بر می گردد به خودم. به این که تلاش هایم برای رفتن از ایران. جدا شدن از این جو خسته کننده و تکراری. به این که تلاش هایم برای قانع کردنِ خودم برایِ رفتن، به جایی نرسیده. به این که تصمیمم برای ادامه تحصیل قطعی نمی شود. فراموشیِ من بخشی از بازیِ ناخودآگاهم شده. برای آرامشش بی خیالی را پیش گرفته. به خیالِ خودش زیرگذری زده به آرامش!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر