چهارشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۹۰

چرا دیگر کتاب نمی خوانیم


ماه هاست که دیگر کتاب نمی خوانم. وبلاگ خوانی و فیس بوک بازی نیاز کتاب را از ناخودآگاهم حذف کرده. وقتی میان صفحات وب سرگردان از یک نقطه به یک نقطه می پری خودت می دانی که داری از همه چیز می خوانی، همه جا سرک می کشی اما در واقع چیزی جز خبر گیرت نمی آید. خبر خوانی به مرور زمان قدرت تحلیلت را می گیرد. این طور زندگی و آموزش به جای این که آدم را به عمق ببرد هوایش می کند. فکر می کنی از خیلی جاها با خبری و خیلی از مسائل را می فهمی. حال آن که اندک شناختی که از جایگاه خودت در زندگی داشتی را هم از دست داده ای!
 پی نوشت: تازگی ها در شهر کوچکمان کلیپ های صوتی ای از رابطه ی یک مرد با یک زن به بیرون درز کرده. دست به دست می چرخد. یک چیز این وسط ذهنم را به خودش مشغول کرده. یعنی واقعا بین آن هایی که این کلیپ را دست به دست می چرخانند یکی دیگر مثل این زن و مرد وجود ندارد! یعنی بین این همه آدم که در هنگام شنیدن این کلیپ ها سر تکان می دهند خیانتکاری پیدا نمی شود! پشت این کارها باید یک لذتی باشد. بخشی از وجود همه ی آن های توی این کلیپ هاست. بخشی پنهان ناشدنی از همه ی ماها! گوش می دهیم و به دیگران نشانش می دهیم چون لذت می بریم از این که داستان خیانت های خودمان هنوز سر بسته مانده!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...