چهار پنج سالی می شد که این جا از بساط پهلوان های محلی خبری نبود. آرمان زنگ زد و گفت بیا که یکی سر و کله اش این جا پیدا شده. پانزده بیست سالِ پیش را خیلی خوب یادم هست. وقتی پهلوان ها می آمدند توی محله ها. سر کوچه ها ماشینشان را پارک می کردند. عموما دو نفر بودند. یکی بلندگو را می گرفت دستش و بازار گرمی می کرد و آن یکی هم لباسش را در می آورد و با بالا و پایین پریدن و فیگور گرفتن سعی می کرد توجه حلقه ی آدم های دور و برش را به خالکوبی هایش جلب کند. تصویر آن پهلوانی که سنگ بزرگی گذاشته بود روی سرش و دستیارش با پیک می کوبید روی سنگ و سرش تا سنگ را بشکند و شکست هنوز یادم هست. با خودشان مارهای بزرگ می آوردند. چرخ های ماشین را از روی پا و سینه و سرشان عبور می دادند و مردم صلوات می فرستادند. زنجیرِ دو لا و سه لا پاره می کردند و مردم کف می زنند. آخر سر هم آن مردی که بلندگو دستش می گرفت وسط جمعیت می چرخید. سکه های بدلی منقوش به درگاه آرامگاه ها و گنبد زیارتگاه ها و چند شیشه روغن مار را با یک قیمت غیر متعارف می فروخت و بساطشان را جمع می کردند و می رفتند. پنج شش سال پیش هم زیر پل حافظ جلوی خوابگاه دانشجوییمان سه نفر بساط انداخته بودند. آن یکی که قدش از همه بلندتر بود همه ی حواسش به گشت های پلیس بود. آن یکی هم که بلندگو دستش بود پشت سر هم تکرار می کرد که اگر می خواهید «ققنوس» را از نزدیک ببینید منتظر پایان برنامه باشید! ما که از سینما بر می گشتیم و اسم ققنوس را از دور شنیدیم با خنده خودمان رسانیم وسط جمعیت تا ببینیم «ققنوس» افسانه ها را این آقا از کجا پیدا کرده. پهلوان حتی نتوانست زنجیرش را پاره کند. ژست مظلومانه ای گرفت که دیگر پیر شده. جالب این که مظلوم نمایی اش جواب داد. سیلِ پول از جیب ها و کیف های دخترها و پسرهای شیک پوش و احساساتی سرازیر شد و در حالی که همه منتظر دیدن برگ برنده ی پهلوان یعنی ققنوس افسانه ایش بودیم یکی که به گمانم همان جوان قد بلند گروهشان بود داد زد که پلیس ها آمدند. در عرض سی ثانیه معرکه تعطیل و الفرار. یک هفته ی تمام به آن پهلوان و ققنوسش خندیدیم. پهلوانِ امروز ما هم دو تا مار در حد نی قلیان آورده و وسط جمعیت نشانش می دهد. بیست سی صفحه دعای پرینت شده هم وسط جمعیت چرخاند و بابت هر کدام از آن کاغذها پانصد تومان از مردمی که اکثریتشان روزه بودند گرفت . یکی دو تا وزنه ی خنده دار که از جوش چند تکه آهن قراضه به هم درست شده بود هم افتاده بود وسط معرکه. ما ندیدیم ولی به گمانم چند تایی هم وزنه زده بود. پولش را که جمع کرد بلندگو را گرفت جلوی دهنش و گفت که در خانه یک میمون دارد به اسم جیمی! تعریف کرد که جیمی دوچرخه سواری بلد است و چند تا ادا و اطوار دیگر که یادم نیست و با لحنی که بوی عذرخواهی می داد گفت که چون میمونش در بهار و تابستان بو می دهد نیاورده نشان بدهد تا مردم اذیت نشوند. بلندگویشان را از باطری ماشینشان جدا کردند و رفتند. قدیم ترها که پهلوان ها می آمدند اینجا. مایی که حلقه می زدیم دورشان. جدا از تفریح و هیجانش کم ترین چیزی که برایمان داشت این بود که ترغیب می شدیم به ورزش کردن. به شجاعت. به مردانگی. حتی اگر اظهار مردانگیشان هم دروغ بوده باشد و شجاعت کار هم نمی داشتند. اما بعضی ها که پول موادشان را نمی توانند جور کنند. سی چهل تا یا الله و یا علی می گویند. چند تایی دعا می فروشند و دمشان را می گذارند روی کولشان و می روند. گدایی و تن فروشی شرف دارد به این طور شیادی!
سهشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۰
پهلوانان می میرند!
چهار پنج سالی می شد که این جا از بساط پهلوان های محلی خبری نبود. آرمان زنگ زد و گفت بیا که یکی سر و کله اش این جا پیدا شده. پانزده بیست سالِ پیش را خیلی خوب یادم هست. وقتی پهلوان ها می آمدند توی محله ها. سر کوچه ها ماشینشان را پارک می کردند. عموما دو نفر بودند. یکی بلندگو را می گرفت دستش و بازار گرمی می کرد و آن یکی هم لباسش را در می آورد و با بالا و پایین پریدن و فیگور گرفتن سعی می کرد توجه حلقه ی آدم های دور و برش را به خالکوبی هایش جلب کند. تصویر آن پهلوانی که سنگ بزرگی گذاشته بود روی سرش و دستیارش با پیک می کوبید روی سنگ و سرش تا سنگ را بشکند و شکست هنوز یادم هست. با خودشان مارهای بزرگ می آوردند. چرخ های ماشین را از روی پا و سینه و سرشان عبور می دادند و مردم صلوات می فرستادند. زنجیرِ دو لا و سه لا پاره می کردند و مردم کف می زنند. آخر سر هم آن مردی که بلندگو دستش می گرفت وسط جمعیت می چرخید. سکه های بدلی منقوش به درگاه آرامگاه ها و گنبد زیارتگاه ها و چند شیشه روغن مار را با یک قیمت غیر متعارف می فروخت و بساطشان را جمع می کردند و می رفتند. پنج شش سال پیش هم زیر پل حافظ جلوی خوابگاه دانشجوییمان سه نفر بساط انداخته بودند. آن یکی که قدش از همه بلندتر بود همه ی حواسش به گشت های پلیس بود. آن یکی هم که بلندگو دستش بود پشت سر هم تکرار می کرد که اگر می خواهید «ققنوس» را از نزدیک ببینید منتظر پایان برنامه باشید! ما که از سینما بر می گشتیم و اسم ققنوس را از دور شنیدیم با خنده خودمان رسانیم وسط جمعیت تا ببینیم «ققنوس» افسانه ها را این آقا از کجا پیدا کرده. پهلوان حتی نتوانست زنجیرش را پاره کند. ژست مظلومانه ای گرفت که دیگر پیر شده. جالب این که مظلوم نمایی اش جواب داد. سیلِ پول از جیب ها و کیف های دخترها و پسرهای شیک پوش و احساساتی سرازیر شد و در حالی که همه منتظر دیدن برگ برنده ی پهلوان یعنی ققنوس افسانه ایش بودیم یکی که به گمانم همان جوان قد بلند گروهشان بود داد زد که پلیس ها آمدند. در عرض سی ثانیه معرکه تعطیل و الفرار. یک هفته ی تمام به آن پهلوان و ققنوسش خندیدیم. پهلوانِ امروز ما هم دو تا مار در حد نی قلیان آورده و وسط جمعیت نشانش می دهد. بیست سی صفحه دعای پرینت شده هم وسط جمعیت چرخاند و بابت هر کدام از آن کاغذها پانصد تومان از مردمی که اکثریتشان روزه بودند گرفت . یکی دو تا وزنه ی خنده دار که از جوش چند تکه آهن قراضه به هم درست شده بود هم افتاده بود وسط معرکه. ما ندیدیم ولی به گمانم چند تایی هم وزنه زده بود. پولش را که جمع کرد بلندگو را گرفت جلوی دهنش و گفت که در خانه یک میمون دارد به اسم جیمی! تعریف کرد که جیمی دوچرخه سواری بلد است و چند تا ادا و اطوار دیگر که یادم نیست و با لحنی که بوی عذرخواهی می داد گفت که چون میمونش در بهار و تابستان بو می دهد نیاورده نشان بدهد تا مردم اذیت نشوند. بلندگویشان را از باطری ماشینشان جدا کردند و رفتند. قدیم ترها که پهلوان ها می آمدند اینجا. مایی که حلقه می زدیم دورشان. جدا از تفریح و هیجانش کم ترین چیزی که برایمان داشت این بود که ترغیب می شدیم به ورزش کردن. به شجاعت. به مردانگی. حتی اگر اظهار مردانگیشان هم دروغ بوده باشد و شجاعت کار هم نمی داشتند. اما بعضی ها که پول موادشان را نمی توانند جور کنند. سی چهل تا یا الله و یا علی می گویند. چند تایی دعا می فروشند و دمشان را می گذارند روی کولشان و می روند. گدایی و تن فروشی شرف دارد به این طور شیادی!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر