سه‌شنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۰

خون = بها


چهل میلیون تومان. نود میلیون تومان. اصلا دویست میلیون تومان. این پول ها برای بچه های بی سرپرست شده که پدر و مادر نمی شوند. برای دختر بچه ی آن خانم همشهریمان که به خاطر اشتباه یک دکتر بی تجربه مادرش را در اولین ساعات زندگی اش از دست داد. برای پسربچه های این تعمیرکار همسایه مان که به خاطر یک جراحت در اثر شکستگی پا مرد، عذرخواهی بیمارستان و دلیل تراشی های واهی دیگر فایده ای ندارد. جراحی که جان سه زن حامله را در اتاق عمل یک شهر کوچک گرفته چون بالاخره جوان است و باید از یک جایی شروع کند. بیمارستانی که کسی نیست توی بلندگوهای بگوید آقای دکتر لطفا به اتاق فلان چون از دکتر خبری نیست و بالطبع دکترها هم نیاز به استراحت دارند. بیمارستانی که روی یک جاده ی مرگ قرار گرفته و امکانات یک جراحی معمولی را ندارد چون یک شهر در نود کیلومتری این جا هست که امکان گرفتن پذیرش بیمار از آن جا وجود دارد. آمبولانسی که کپسول اکسیژن ندارد و پرستاری که تزریق خون به بیمار را با آزمون و خطا می خواهد یاد بگیرد. همه ی این ها توجیه های خودشان را دارند. دادگاه بیمارستان را محکوم می کند تا دکترش چهل میلیون تومان به خانواده ی آن زن حامله بپردازد و اگر وکیل خانواده ی تعمیرکار بتواند بیمارستان را محکوم کند شاید پولی هم به خانواده ی آن ها برسد. بالاخره اشتباهی شده. قصوری اتفاق افتاده. نباید اتفاق می افتاده. ما هم ناراحتیم. امیدواریم دیگر پیش نیاید. این پول ناقابل است. مطمئنا جای پدر و مادر و پسر و دخترتان را نمی گیرد. ما هم تلاش کردیم خون آن مرحوم ناحق پایمال نشود. این چک شاید بتواند گوشه ای از مشکلات شما را حل کند. متاسفیم. این ها دیالوگ هایی ست که همه به آن عادت کرده ایم.

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...