دارم برگه های امتحان امروز را تصحیح می کنم. وقتی می بینی یکی از دانش آموزانت همه ی آن چه را که از او خواسته ای جواب داده لذت می بری و وقتی می رسی به برگه ی بهنام از ته دل آه می کشی. 0.375 با ارفاق 0.5 تمام! روی سه تا از برگه ها نوشته ام تقلب! بارها در کلاس گفته ام که من برای 0.25 نمره ی شما ارزش قائلم. گفته ام که نمره های کمتان را با تلاش های بعدی تان نادیده می گیرم. حتی این را هم گفته ام که می توانند روی کمک های من در حد سه چهار نمره هم حساب کنند اگر متقلب نباشند! تقلب برای یک دانش آموز که هنوز به طور کامل وارد اجتماع نشده فقط به دست آوردن چند نمره ی بی ارزش نیست. تقلب برای یک دانش آموز دبیرستانی یعنی تمرین جسارت در دزدی. یعنی نشان دادن خودت بیشتر از آن چه که هستی. نه فقط من بلکه شمایی هم که این نوشته ها را می خوانی مطمئنا تقلب توی کارمان بوده است. در مدرسه. در خانواده. در جامعه. مگر یک امتحان می خواهد چه چیزی را مورد سنجش قرار دهد. زحمت و تلاش فرد و احتمالا معیاری هم برای تشخیص میزان علاقه و توانایی فرد در موضوع امتحان خواهد بود. فکر کنم انشتین بود که یک جمله ی معروف در مورد امتحان داشت. گویا گفته بود تنها سوپ کلم است که بیشتر از امتحان حالم را به هم می زند! انشتین هم خوب می داند که در سیستم آموزش عمومی چاره ای جز امتحان نیست. جدا از کارکرد تعیین سطح امتحان مهمترین کارکرد آن برای دانش آموزان وادار کردن آن ها به حرکت در فرایند آموزش است. فاکتوری که جایگزین کردن آن با روش های دیگر بسیار مشکل است. من در زمان جلسه به آن هایی که فکر می کنم تلاش می کنند و آن هایی که در پاسخ دادن به سوالات یک جرقه می خواهند و یا نصف پاسخ را نوشته و احیانا نیاز به یک راهنمایی دارند کمک می کنم. چون معتقدم که جلسه ی امتحان خود بخشی از پروسه ی آموزش است. حتی فرمول دو تا از سوالات را هم پای تخته نوشتم تا فرصتی داده باشم به آن هایی که دارند به گوشه های دیوار و برگه های بغل دستی با حسرت نگاه می کنند. با همه ی این ها برگه ها را که تصحیح می کنم احساس ناامیدی می کنم. اینجاست که خیلی از معلم ها دیگر انگیزه ی تدریس پیدا نمی کنند. چون فکر می کنند که تلاششان نتیجه نداده. البته. می دانم که باید ادامه داد. با همان انرژی قبلی. اما باور کنید دشوار است. این روزها بیشتر از هر چیزی به معلم های گذشته ی خودم فکر می کنم. به آن هایی که برگه های خودم را تصحیح کرده اند! به نمره ی 4.75 درس حسابانم که هیچ گاه سر کلاس تلاشی نکرده بودم. جزوه ای نداشتم. شب امتحان هم خوابم گرفت. هنوز معتقدم که معلم درس حسابانم تواناترین معلم ریاضیاتم در دوران دبیرستان بوده. اما مشکل تنها من نبودم. معلم حسابانم حتی یکبار هم نپرسید چرا درس نمی خوانی. چرا چیزی نمی نویسی. جزوه ات کو. چرا دیوار را نگاه می کنی. چرا نمره ات این است. آن زمان مشاوری هم در مدارس نبود. می توانست بگوید آخر جلسه بمان و بپرسد مشکلت چیست که درس نمی خوانی. مطمئنا من مشکلم را به او نمی گفتم. اما شاید به خودم می آمدم. در یکی از بهترین مدارس استانمان درس می خواندیم و او که از بهترین مدرسان مدرسه بود هیچ وقت جز اسم سه بچه پولدار کلاس اسم هیچ کس را یاد نگرفت. نخواست بفهمد. هیچ وقت یک قدم از تخته فاصله نگرفت. وسط سال به خاطر اتفاقی که من ناخواسته بانی اش شدم و همه ی کلاس مقصر بودند کلاس را نصفه کاره رها کرد و رفت! معلم بعدی که آمد بهتر از اولی نبود اما در خودش چیزی داشت که اولی نداشت. مهربان بود. شاید خیلی هم دلسوز نبود. اما ما را با اسم کوچکمان صدا می کرد! شاید همین برای من کافی بود و به سادگی از پس جبران آن 4.75 بر آمدم! کجای کار من می لنگیده که وضعیت نمره ها این است؟!
پ.ن۱: گرفتن برگه ی امتحانی از دانش آموز در حین تقلب بی فایده ترین کاریست که یک معلم می تواند انجام دهد!
پ.ن۲: عنوان برگرفته از شعریست از عمران صلاحی
پ.ن۲: عنوان برگرفته از شعریست از عمران صلاحی
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفته مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن ....
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفته مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن ....
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر