پنجشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۹

زمانی دایکی


زبان مادری من کُردی است اما همیشه فاصله ای بوده میان زبان مادریم (به معنای خاص کلمه) و آن چه باید به زبان کردی می خوانده ام. زبان مادری من، در جایی که زندگی می کنم هیچ مدرسه ای برای آموزش ندارد و شرایط جامعه ای هم که در آن زندگی می کنم حتی باعث شده که تقریبا بیشتر اشخاص نیاز جدی ای هم برای آموزش احساس نکنند. آن ها هم که به هر دلیلی پیگیر یادگیری زبان می شوند انگار زبانِ دیگری یاد گرفته اند! نبود آموزش در یک بازه ی تاریخی طولانی برای زبان مادری من در منطقه ای که زندگی می کنم، از زبان مادریمان انگار زیر شاخه ای دیگر خلق کرده. زیر شاخه ای که تلفیقی است از زبان ها و لهجه های مختلف و حتی گاه با ویژگی هایی منحصر به شهر محل سکونتم. شاعران و نویسندگان همشهری من همه به زبانی می نویسند که قواعد و کلماتش از آن شهر، استان و حتی گاه کشوری که در آن زندگی می کنیم نیست. پس نه خودشان از نوشته هایشان آن طور که باید خشنودند و نه خوانندگانشان. نه این که مشکل از آن ها باشد. استاندارد زبانی ای برای ما تعریف نشده. آموزش که نباشد چهل پنجاه کیلومتر فاصله ی جاده ای کلی بین قواعد و کلمات یک زبان فاصله می اندازد. این شهر پر است از آدم های مثل من. آدم هایی که همه ی آشنایی ای که با ریشه های زبان مادریشان دارند در حد بخش هایی از یکی دو کتاب به زبان کردی و گاه چند صفحه ای از یک روزنامه ی محلی است به اضافه ی برنامه های تصادفی ای که از شبکه های ماهواره ای کردی می بینند. اما بالاخره زبان مادریمان کردی است و حتی اگر بسیاری از کلمات را به کار هم نبریم آن ها را به احتمال بسیار یا قبلا شنیده و یا می توانیم معنای آن ها را بدون واسطه درک کنیم. همین آشنایی دست و پا شکسته ام به زبان مادری بعضی وقت ها ترغیبم می کند به خواندن رمان یا کتاب های شعر به زبان مادریم. بار اول که از «شیرزاد حسن» کتاب خواندم به زبان فارسی بود. اما صفحه به صفحه، پاراگراف به پاراگراف احساس می کردم که نویسنده با زبان مادریم با من حرف می زند. حتی خواندن کتابی از «یاشار کمال» نویسنده کرد که خودش هم به زبان کردی نمی نویسد هم این حس را به من القا کرده است! خواندن و شنیدن شعرهایی چند از «شیرکو بی کس»، «فرهاد پیربال»، «عبدالله پشیو» و «جلال ملکشا» هر چند که معنای بسیاری از کلماتش را درک نکنم، هر چند که می دانم مطمئنا بخشی از ظرافت های شعریشان هم از چشم هایم پنهان مانده، باز هم برایم جذاب و آرام بخش هستند و احساس می کنم این لذت چیزی جدا از شعرهایی است که به زبان انگلیسی و یا عربی خوانده و یا شنیده ام!
پ.ن: عنوان پست در زبان کردی به معنای زبان مادری می باشد!

چهارشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۹

این ناهدفمند زندگی - مراقبات!


این ناهدفمند زندگی

هدفش کجا بود
وقتی همه چیز دارد دور خودش می چرخد
کهکشان ها
الکترون ها
ما
و شما که هدفمند می کنید
این ناهدفمند زندگی را

----------------------------------------------

مراقبات!

وقتی دانش آموزی سر جلسه ی امتحاناتِ واحد مانده (همان تک درس) با نگاه ملتمسانه می خواهد که جواب یک سوال کوتاه نیم نمره ای را میان انبوه سوالات بدون پاسخ دیگرش بچپاند یا صحت یک سوال بیست و پنج صدمی را برای دلگرم شدنش بداند، چاره ای نیست جز این که مراقب امتحان خودش متقلب ترین فرد محل برگزاری امتحانات باشد! من ایمان دارم وقتی سر جلسه معنای یک لغت زبان انگلیسی را به دانش آموز می رسانی تا سال های سال یادش نمی رود. وقتی یک سوال دینی یا عربی را هم برایش نیمچه نیمه توضیح بدهی خیانتی به آینده اش نکرده ای! یکی از مراقبان حوزه ی امتحانات ما عشقش این است که وسط صندلی ها بچرخد و گیر بدهد به چیدمان صندلی ها. باور کنید بعضی جاها موزاییک ها را کج کار گذاشته اند اما باز هم گیرش را می دهد. برگه های کوچک تقلب را سنجاق می کند روی برگه های امتحانی. مثل عقابی که شکارهایش را دید می زند و یکهو به سمت آن حمله می برد به محض یکی دوبار مشاهده ی نگاه های کنجکاوشان برگه های امتحانیشان را می قاپد و از سالن بیرونشان می کند. مطمئنم ته دلش از این که مثل ما مترسکِ جالیزِ امتحانات نیست خوشحال است!

دوشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۹

قبض هایی برای کمک به بیکاران!


امروز با یکی از دوستانم رفتیم اداره مخابرات. خط تلفن هنرستان مشکل داشت. نامه اي نوشته بودیم و از آن جا که کسی زیر بار بردن نامه نرفت این رسالت را هم انداختند گردن خودمان. از در که رفتیم تو از اتاق آقای a پرسیدیم که اتاق آقای مذکور در پشت نامه (که می شود آقای b) کجاست؟ درِ اتاق آقای b باز بود. گلدان بزرگی کنار پنجره، اتاق را باطراوت کرده بود اما برای لذت بردن از این طراوت و استفاده کردن از روشنایی لامپ های اضافی و گرمای سیستم گرمایشی کسی آن جا نبود! برای پیدا کردن آقای b رفتیم اتاق بغلی یعنی اتاق آقای c که به محض ورود کنجکاویش گل کرد که کارتان چیست و از نامه برایش گفتیم و مشکل خطوط تلفنمان. وقتی دید موضوع برایش جذابیت ندارد، آن طور که به نظر می رسید، دست به سرمان کرد و فرستادمان پیش آقای d. آقای d تاکید کردند که قضیه هیچ ربطی به ایشان ندارد که ناگهان آقای b که آن جا هرهر می خندید و مشغول طنازی بود اعلام حضور کرد. گفتیم این نامه برای شماست. بدون آن که دست به نامه بزند و یا آن را باز کند گفت در مورد چیست و هنوز پاسخمان تمام نشده بود ادامه داد که مربوط به آقای e است. رفتیم درِ اتاق آقای e بسته بود. برگشتیم پیش اقای d که در نهایت بی حوصلگی جواب داد که باید رفته باشند بیرون از اداره! وقتی دیدیم دستمان به جایی نمی رسد رفتیم آبدارخانه که رسالت تحویل نامه را بندازیم گردن یک بدبخت دیگر. نگو که زرنگ تر از این حرف هاست و زیر بار نمی رود و اینجا بود که آقای c سر رسید. دنبالمان آمده تا آبدارخانه. بالاخره نفهمیدیم که آقای c فضول بود یا واقعا با احساس مسئولیت پیگیر کارمان بود. به هر حال تاکیید کرد که آقای d که زیر بار نامه نرفته بود مسئول همین کارهاست و لازم نیست شما شخصا بروید دنبال آقای e. وقتی برگشتیم اتاق آقای d به سردی تحویلمان گرفت. داشت نامه را باز می کرد که اتاقش را ترک کردیم. اما این که واقعا آقای d نامه را ترتیب اثر خواهد داد یا نه هنوز هم برایمان جای سوال دارد!

این وضعیت ادارات دولتی اصلا برایم تازگی ندارد اما چیزی که عذابم می دهد این است که حقوق همه ی این آدم های بی مصرف را می نویسند روی قبض های تلفن ما!


یکشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۹

صرفه جویی، عادت یا ضرورت؟!


باور می کنیم همیشه حق با خیلی هاست، آن طور که سیاسیون می گویند، حتی اگر کل سیستم گرمایشی باشگاه را خاموش کرده باشند. بیشتر می دویم و سریع تر. خب این هم یک راه گرم شدن است. ترس از بدهکار شدن ترس کوچکی نیست پس همه لامپ های نه چندان اضافی را هم خاموش می کنیم. شعله های بخاری را کم می کنیم. زیر دوش حمام و روی کاسه توالت که می نشینیم به صدای پای آب فکر نمی کنیم. در اوج سرمای زمستان بر خلاف گذشته به جای یک ربع، تنها دو دقیقه ماشین هایمان را گرم می کنیم. وقت هم که زیاد بیاوریم مسیرهایمان را کوتاه می کنیم. بیشتر پیاده روی می کنیم. برای سلامتی مان هم بهتر است البته اگر لباس گرم بپوشیم. دیگر لقمه های بزرگ بر نمی داریم. کناره های نان را نمی چینیم تا خواب بد نبینیم! تا به کی ما اینقدر سر به راه خواهیم بود گذشت زمان مشخص خواهد کرد. آیا این رفتارهایی که یک شبه شکل گرفته اند برای همیشه در ما و اطرافیان ما خواهند ماند؟!
پ.ن: البته که همیشه حق با خیلی ها نیست!

جمعه، دی ۰۳، ۱۳۸۹

Insane


برمی خورم به این واژه. چقدر شبیه انسان است. در هر دو فرهنگ لغت داخل کامپیوترم به معنایش نگاه می کنم. «ديوانه ، مجنون ، بى عقل ، احمقانه». دوست ندارم معنایش این باشد! یعنی باورم نمی شود. می روم فرهنگ لغت قدیمیم را از قفسه ی کمد بر می دارم. تازه این جا چیزهای دیگری هم نوشته. Drive some body insane یعنی کسی را دیوانه کردن! Go insane هم یعنی دیوانه شدن! این دقیقا همان تصوری است که اطرافیان ما از انسان و انسان بودن دارند!
پ.ن: این نوشته به هیچ وجه علمی نیست!

چهارشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۹

جشن های بی بهانه!


ما از معدود خانواده های فامیل هستیم که شب یلدا را اصلا جدی نمی گیریم. برای خانواده هایی مثل ما که همیشه دور هم هستیم یلدا بهانه ی خوبی نیست برای جشن گرفتن. البته بقیه ی جشن ها و عیدها و مناسبت ها هم تقریبا برای ما همین حکم را دارد. نه این که خانواده ی سرد و کسل کننده ای داشته باشیم. تفاوت گذاشتن بین روزهای تکراری و اولویت گذاری بر حسب پی نوشت های تقویم را نمی پسندیم. جشن ازدواج و جشن تولد را که اصلا نداریم. در مورد عید قربان هم باید بگویم که با این که پدرم آدم دست و دلبازیست اما اصولا با قربانی کردن میانه ای ندارد. عید رمضان را هم تا وقتی پدربزرگ پدریم زنده بود می رفتیم روستا. حالا که رفته در خانه ی پدربزرگ مادریم جمع می شویم. تقریبا یکی دو روز بعد از آن هم یخچال های فامیل پر می شود از شربت های معده. جشن نوروز را هم بیشتر به خاطر تعطیلات و شب نشینی هایش دوست داریم. از وقتی که یادم می آید یکی دو بار بیشتر سفره ی هفت سین پهن نکرده ایم. آخرش هم به این نتیجه رسیدیم که همین طوری شادتر، راحت تر و بی دغدغه تریم. انار و هندوانه و آجیل را باید هر وقت که هوس کردیم و یا استطاعت خریدش بود بخوریم. لزومی ندارد بگذاریم در شبی که فقط چند دقیقه از شب های دیگر طولانی تر است بخوریم! از همه ی جشن های بی بهانه بدم می آید. حالا شما هی خرده بگیرید که حس ناسیونالیستیتان ضعیف است. اعتقادات مذهبی ندارید. خب همین است که هست. ما هر وقت عشقمان بکشد دور هم جمع می شویم!

دو سال پیش با یک سری از بچه های خوابگاه شب یلدای خوبی داشتیم. امروز صبح زود که بیدار شدم سه تا اس ام اس داشتم. هر کدامش مال یکی از دوستانی بود که آن شب دور هم بودیم. از یلدای آن شب یاد کرده بودند. من فکر می کنم آن یلدا بهانه ی خوبی بود برای جشن یلدا! (خب هر چیزی استثنا دارد رفیق! نظریه ی جامعه شناسی یا دیدگاه فلسفی که نیست. اعتقادات یک خانواده ی معمولی ست)

پ.ن 1: ما در مورد جشن هسته ای و جشن هدفمند کردن یارانه ها هیچ جهت گیری ای نداریم!

پپ.ن 2: چند دقیقه پیش تلفنی داستان ناراحت کننده ای را برایم تعریف کردند. گویا راننده های دو ماشینی که تصادف کوچکی با هم می کنند کنار خیابان در انتظار پلیس و کشیدن کروکی می نشینند که ماشین دیگری هر دویشان را زیر می گیرد و جانشان را از دست می دهند. اما نکته ی ناراحت کننده ای که باعث شده بود این خبر از صد کیلومتر آن طرف تر بدون این که ربطی به ما داشته باشد به من برسد این بود که یکی از آن راننده های متوفی بعد از هشت سال انتظار، چند ساعت بعد از مرگش صاحب یک پسر می شود. پسری که دیگر پدر ندارد!

دوشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۹

آن روزها که باید. نبودی. لطفا برای همیشه نباش!


آن روزها که باید، به جای پدرِ نداشته، در حقش پدری می کردند، سرشان توی زندگی خودشان بود. حالا که کار از کار گذشته ناپدرانه تحقیرش می کنند. مگر روزی که ترک تحصیل کرد کسی بود که دستی روی سرش بکشد و دوباره بنشاندش روی آن نیمکتی که شاید مسیر زندگیش را عوض می کرد تا آواره ی خیابان های بی انتهای زندگی نشود. تا در کوچه های بن بست پناه نگیرد. من دورادور شاهد بوده ام. هیچ کدام از شماهای به اصطلاح درجه اول. شما پدرنماها. به خودتان زحمت ندادید بروید تا دفتر مدرسه اش. پاکت شیرینی و هدیه بخورد توی سرتان. یک خبری می گرفتید. سفارشی می کردید. نه. هیچ کس برای فرزند پدر نمی شود. بهترین مادرهای دنیا هم پدر نمی شوند. شما که زندگی متاهلیش را نقد می کنید، روز خواستگاری و عقد و عروسیش کجا بودید؟ شما که می گویید دستش به کار نمی رود بچه های خودتان حالا چه کاره اند مگر؟ از تنهایی و بی کسی پای منقل نشاندندش. در کدام عید. در کدام تعطیلات، برای چند ساعت هم که شده، از وقتتان زدید و با یک بسته شکلات رفتید دم در خانه شان عید دیدنی. شما حتی یک سیلی پدرانه هم به او نزدید! حالا نیشتان از بناگوش باز است که معتاد شده. بی عرضه ست. خجالت می کشید از نسبت فامیلی نزدیکتان. آن روزها کجا بودید؟ نبودید. حالا چه می شود برای همیشه نباشید. زخم زبان هایتان دوای دردهایش نیست چرا نمی فهمید؟!

شنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۹

گمشده ی خاموش


بعد از این باران شدید باید یک جایی لاشه اش از زیر برف زده باشد بیرون. تنها افتاده کنار سنگی سرد و یا در آغوش توده ای گل یخ زده. برف هایی که آب می شوند و در اعماق وجودش نفوذ می کنند، شب فرا نرسیده یخ خواهند زد تا بالاخره در نیمه های شب کم بیاورد. تنهایی و تاریکی و سرما هر چیزی را شکننده خواهد کرد. از داخل فرو خواهد ریخت. مثل بغضی خواهد ترکید. این سرنوشت بیشتر آن هایی بوده که در تنهایی شب زیر برف و باران در کمر کش کوه مانده اند و حالا خاطره ی همه ی صداها و تصویرها را فراموش کرده اند. ما هنوز امیدواریم. دکمه ی تکرار شماره گیری موبایل هایمان را پشت سر هم فشار می دهیم. بعد از یک روز در دسترس نبودن. حالا دیگر اما خاموش است. خاموش کنار سنگی سرد و یا در آغوش توده ای گل یخ زده. سگ جان بود و همین سگ جانیش من را عاشق خودش کرده بود. نا امیدانه تلفن را بر می دارم. الو امور مشترکین؟ ببخشید می خواستم سیم کارت تلفن همراهم را بسوزانم!


هوای تازه


حالا که فکر می کنم آنقدرها به گوشی موبایلی که گم کرده ام احتیاجی ندارم. من به چیزی بیشتر از یک گوشی موبایل، به چیزی بیشتر از یک فیلم ترسناک، به لذتی بیشتر از لیز خوردن روی برف، به آهنگی زیباتر از این که مشغول شنیدنش هستم. به شعری تاثیر گذارتر. من به یک کتاب جدید از نویسنده ای که تا به حال اسمش را نشنیده ام نیاز مبرم دارم. من به چیزی احتیاج دارم که ترس این جاده های یخ زده ی پرپیچ و خم، دلواپسی اتفاقات رخ نداده، نگرانی انبوه زمان های از دست رفته و نگاه های شکاک و سرد بازجویی های پی در پی ام را بی خیال شوم. من به یک پنجره ی جدید. به هوایی تازه محتاجم.
پ.ن: «هوای تازه» مجموعه شعری از احمد شاملو نیز هست!

پنجشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۹

ما همه کرم های یک لجنزاریم!


«بُرزو آدم نبود سیامک. هیچ کدوممون آدم نیستیم. آره. به خونه و خونواده ش می رسید. ولی یه بار شد از خودمون بپرسیم از کجا میاره خرجمون میکنه. هممون مثل کبک سرمون رو کردیم زیر برف. به روی خودمون هم نیاوردیم. هممون کرمای یه لجنزاریم سیامک»
«دیالوگ هایی از مریلا زارعی در فیلم کیفر – ساخته حسن فتحی»

واقعا چقدر؟ تا چه اندازه در گندهایی که در دور و برمان بالا می آید مقصریم. گاه تنها دیگران را مسبب اتفاقات ناگواری می دانیم که در اطرافمان رخ می دهد. چون نقش و وظیفه مان را خوب نمی شناسیم. یا می شناسیم و بی تفاوتیم. چون حسابمان را همیشه از دیگران جدا می دانیم جز زمانی که به نفعمان باشد. دوستِ همان دزدی که از دیوار همسایه بالا می رود یک روز از دیوار ما هم بالا خواهد رفت. همان چشم هایی که در برابر ما به دیگری دروغ می گویند پرده درِ چشم های دیگری خواهند شد که یک روز به ما دروغ خواهند گفت. البته که ما همه کرم های لجنزارهایی هستیم که خود برپا کرده ایم. در هم می لولیم و فقط چند تایمان شکار پرنده های شکاری می شوند. آن هایی که بالاتر می افتند. آن هایی که قرعه به نامشان می افتد!

محاکمه در خیابان


موسیقی دل نشین «محاکمه در خیابان» و دیالوگ های «نکویی» (محمد رضا فروتن) با آن صدای گرم و گیرایش، همه با هم می شوند آن چیزی که « مسعود کیمیایی» می خواسته به ما بفهماند. دنیای تیره ای پر از خیانت و دروغ با تصویرهایی که نه سیاه و سفیدند و نه رنگی. دنیایی که خیلی وقت ها با نیمچه حقیقتی قانعمان می کند. عین امیر (پولاد کیمیایی) که خیال می کند همه چیز را فهمیده تا حقیقت آخر داستان از پشت اشک های «عَبد» (حمیدرضا افشار) نمایان می شود و همه چیز همان دیالوگی می شود که فروتن در آبدارخانه ی شرکت ورشکسته اش می گوید. «آدم از خودش بدش میاد». آدمی که از گلفروش می خواهد سیم توی گل ها نکند تا درد نکشد، آدمی که در نهایت انزجار اعلام می کند که «از ریخت این دنیایی که شماها توش زندگی می کنید، بدم میاد»، در حقیقت در محاکمه ی زندگی بدون گناه محکوم می شود! محکوم به ندانستن. به فریب خوردن. به شکست. محکوم به مرگ!

سه‌شنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۹

در زمستانِ این کوچه ی بن بست


انگار همین دیروز بود که از دامنه های توچال به سمت تله کابین های در حال حرکت، گلوله برف پرتاب می کردیم و به واکنش های گاه و بی گاه کوهنوردان می خندیدیم. همین دیروز بود که با این که بطری نفت و سیخ های کبابمان را فراموش کرده بودیم، نزدیکی های پلنگ چال با ابتکار از کلوش های نیمه خیسِ زیر برف و شاخه های خیس، بساط کبابمان را روبراه کردیم. همین دیروز بود که در استراحتگاه کلکچال به بخار لباس هایمان می خندیدیم و آن سوپ جوِ داغ را هورت می کشیدیم. همین دیروز بود که سیگار پشت سیگار از تجریش تا حافظ را پیاده می آمدیم و سرمای شب های زمستان را با بحث و شوخی و خنده و یکی دو استکان چای وسط راه فراموش می کردیم. دیگر نمی شود زمستان توی برف و گِل با بچه های دانشگاه بدمینتون و والیبال بازی کرد. حصیر انداخت روی برف و دو گروه چهار نفره لیگِ شِلِم (پاسور) راه انداخت. زمستان همان زمستان است و برف همان برف. اما این روزها دیگر آن روزها نیستند. آن پیرمردها و پیرزن های کوهنورد را یادت هست. همان هایی که آزادی به بند کشیده شده شان را در ارتفاعات پرواز می دادند. همان هایی که نزدیکی های توچال با هم « مرغ سحر» و «بردی از یادم، دادی بر بادم» می خواندیم. همان هایی که تا می خواندیم «برپا خیز، از جا کن، بنای کاخ دشمن» به وجد می آمدند. پاهایمان از سرما سست می شد اما با همان بلندگوهای ضعیف موبایل هایمان ساعت ها دست در دست هم کُردی می رقصیدیم. حالا زمستان آن طرف شیشه ی اتاقم تنها معنای انجماد و سکون می دهد. در زمستانِ این کوچه ی بن بست خاطره ها هم دارد یخ می زند!

یکشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۹

ما و برف – طرح جمع آوری گوشی های موبایل – دقیقا کجای شکمش؟!


ما و برف
اولین برف پاییزی هم با اختلاف چند ساعت از اولین باران پاییزی رسید. کشاورزها از همه بیشتر خوشحالند. خوشحالیشان دوچندان می شود وقتی به یکدیگر می گویند خدا بنده هایش را فراموش نمی کند و هی به نشانه ی تاکید برای هم سر تکان می دهند! بازاری ها هم که چشمشان به جیب کشاورزهاست بالطبع خوشحالند! نمی دانم صاحبان دکه های روزنامه فروشی و دستفروش های ترمینال و سرِفلکه و خانواده های راننده های کامیون ها دقیقا چه حسی نسبت به برف و باران دارند اما امروز که بیمارستان بودم به این فکر می کردم که پزشک های عمومی این روزها چقدر بازارشان داغ می شود! بیمار پشت بیمار با معاینه های بی دردسر و نسخه های تکراری. شاید هم این همه تکرار و سر و کله زدن با جماعت بیمار خودش طاقت فرسا باشد و به درآمدش نیارزد مگر این که پزشکش عاشق باشد. عاشق انسان و برف. عاشق انسان و باران. داخل کریدور پر است از بیمارهایی که آب بینی های پایین نیامده شان را مدام بالا می کشند! صف بیمارها آنقدر طولانی ست که می روم سراغ همان خوددرمانی خودمان! یک زمانی بی خود و بی جهت پنی سیلین برایمان می نوشتند. حالا دیگر اثر نمی کند! با این که داروخانه ها هم شده عین مغازه ها و از هیچ درخواستی دریغ نمی کنند اما از پنی سیلین می گذرم. یکی دو بسته قرص سرماخوردگی و مسکن و آموکسی سیلین و شربت اکسپکتورانت که توی یخچال باشد، نخورده هم آدم کمی حالش بهتر می شود!
--------------------------------------
طرح جمع آوری گوشی های موبایل!
امروز صبح معاون های مدرسه یکهو ریختند داخل کارگاه. طرح جمع آوری گوشی های موبایل! ما که دبیرستان بودیم گوشی موبایلی نبود که آوردنش به مدرسه ممنوع باشد. یکی از بچه ها با نگاه ملتمسانه ای گوشی اش را دزدکی آورد و داد به من تا قایمش کنم! معاون ها با لذت خاصی همه جا را بازرسی می کردند. جیب کاپشن ها. داخل کیف ها و کوله ها. پشت پنجره ها. توی جوراب ها. کارشان که تمام شد معذرت خواهی کردند و رفتند. احساس می کنم مهمترین کاری که امروز برای آن دانش آموز انجام دادم همان بود. چون شاد و خوشحال از این که گوشیش را پیدا نکرده بودند تا پایان ساعت چهارم با روحیه دو چندان در کارگاه فعالیت می کرد!
--------------------------------------
دقیقا کجای شکمش؟!
هم کلاس شدن با بچه های دبیرستانی در موسسه آموزش زبان دو مزیت عمده دارد. یکی آن که آدم برای چند ساعت هم که شده احساس شادابی و سرزندگی می کند. دوم این که همیشه اتفاقاتی می افتد که کلی سوژه برای خنده و نوشتن به آدم می دهند. امروز بعد از تمام شدن کلاس دو نفر از بچه ها سر یک شوخی ساده دعوایشان شده بود. گویا یکیشان شتلق! با لگد می زند توی بیضه های آن یکی. مصدوم، پسر یکی از آشنایان بود. با مسئول آموزشگاه رساندیمش بیمارستان و زنگ زدیم تا پدر و مادرش بیایند. مصدوم آنقدر سر و صدا راه انداخته بود که هر کسی از راه می رسید با کنجکاوی خاصی جلو می آمد. به محض این که می گفتیم فلان جایش ضربه خورده لبخند کوچکی می زدند و تاکید می کردند که حتما به پزشک متخصص نشانش بدهیم! نخندیدن در مقابل خنده های نهفته در لحن های جدی همیشه برایم دشوار بوده. در عین این که دلم برایش می سوخت و نگرانش بودم مشغول خنثی کردن بمب خنده ای بودم که هر زمان احتمال داشت بین آن همه آدم منفجر شود. پدرِ مصدوم که رسید. شروع کرد به داد و بیداد کردن که بچه ی من فلان و چه کسی جرئت کرده به بچه من ... و بالاخره تا پای 110 را نکشاند به بیمارستان دلش آرام نگرفت. با هر مصیبتی که شد اولیای دو طرف را نشاندیم پای مذاکره تا به نتایجی برسیم. واکنشِ مصدوم که از ترس پدر دو برابر می نالید و پدری که با بلند شدن ناله های پسر صدایش را دو برابر بلند می کرد و مردمی که مدام می آمدند و سرکی می کشیدند و با نیشخند می رفتند صحنه ی جالبی خلق کرده بود که تمام امشب را به آن می خندیدم! مخصوصا به آن پیرزنی که گیر داده بود که شکمش درد می کند یعنی دقیقا کجای شکمش؟!

شنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۹

تهران انار دارد!


اگر شما هم کرد یا افغانی بودید، این بخش از فیلم «تهران انار ندارد» برایتان فقط یک گزارش طنزآلود ساده نبود. از عمق وجودتان آزارتان می داد:
«بابک جان متولد لندن و ساکن شمال تهران است. شغل او مربوط به ساختمان است. او و همسرش دو نفری در یک خانه ی ششصد متری زندگی می کنند. بابک جان در شمال شهر برج سازی می کنند. آقا جعفر متولد کردستان و ساکن جنوب تهران است. کار او نیز در ارتباط با ساختمان است. آقا جعفر با خانواده اش در یک اتاق بیست متری زندگی می کند. آقا جعفر در جنوب شهر در کارخانه ی آجرپزی کار می کند. در محله آقا جعفر کردها و افغانی ها آجر درست می کنند. آجرهایی که آقا جعفر و همکارانشان می سازند به دست بابک جان به برج تبدیل می شود. برج شی ای عمودی، دراز و گرانقیمت است که از آجر درست می شود. در شمال تهران، کردها و افغانی های زیادی برج ها را درست می کنند. از این رو رونق برج سازی در شمال تهران، مستقیما موجب رونق کردستان و افغانستان می شود!»
و حال دیالوگ های «جعفر»، کارگر ارومیه ای، را با هم می خوانیم:
- «تهران شهر بسیار خوبیه. بسیار. مخصوصا خیلی کار شده از طرف شهرداری های قبلی. من حدود نوزده بیست سال قبل اومده بودم این طوری نبود وضعیتش. الان خیلی سرسبز. جاهای فضاهای سبز! اصلا شهر دگرگون شده. واقعا زیبا شده. خیلی زیبا شده. »
- «مردم مهربون داره. قشنگن. با صمیمی صفا هستن! »
- «من الان نزدیکه سه ماهه تهران هستم. مقداری هم پول داشتم با خودم. اینا رو گمش کردم من. الان تو خیابون تو پارکم. »
- «شب ها یک گشتی باید در خیابان ها تو پارکا بزنه! این وضعیت مردم رو واقعا ببینه.»
- «هیچ. نه اهمیت می دن. نه جواب می دن. بعد. همین طوری موندم دیگه!»
- «به قرآن من الان حدود سه ماهه تو تهرون هستم. وضعیت پارک ها. وضعیت خیابون ها. مردم گرسنه. مردم بی پول. بی خونه. افتادم تو خیابونا. بعد از اون طرفم! عده ای جایی ندارن بخوابن. گرسنه هستن. می رن تو پارک تو تخت! بخوابن. مامورا می ریزن سرشون. به والله قسم سگ رو اون طوری بیرون نمی کنن این مامورا این بدبختا رو از پارکا بیرون می کنن. با مشت با لگد می کشن رو زمین می اندازن بیرون. اینا بالاخره انسان هستن. هرچه باشه بشر هستن. خب بی پولن. بی خونه ن. گرسنه ن. »
- «من والا واقعا تهران رو خیلی خیلی دوست دارم. دوست داشتم دست زن و بچه م رو می گرفتم میومدم اینجا زندگی می کردم. منتها امکانات ندارم باید برگردم برم به شهر خودم تا ان شاالله در موقعیت های آینده.»
این آقا جعفرها من را یاد پدربزرگم می اندازند. پدر بزرگم سال ها مثل بیشتر هم روستایی هایش برای کار به تهران می رفته. سرطان که گرفت دوست نداشت برای شیمی درمانی برود تهران. به زور بردندش. به پسر عمه ام گفته بود که اگر حالش خوب شد یک روز می آید تهران. صندوق ماشینش را پر می کند از قند و روغن و گوشت و یک هفته ی تمام در تهران می خورد و تفریح می کند تا همه ی گرسنگی ها و تحقیرهایی که دیده را فراموش کند! پدر بزرگم مرد و هیچ وقت به آرزویش نرسید! این تقریبا داستان همه ی آقا جعفرهای تهران رفته است! حالا تهران کلی میدان تره بار دارد. کلی هم انار دارد. همین آقا جعفرها هستند که جعبه های انار را از کامیون ها خالی می کنند. داخل نایلونش می کنند. آبش را می گیرند تا تهران صبح زود که از دربند بالا می رود سر بکشد و حالش جا بیاید!

پ.ن: تهران انار ندارد مستندی است از مسعود بخشی.

چهارشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۹

دنیا به دندان هایش نمی ارزد


چند روزی بود که همه ی حواسم پیش دندان هایم بود و جرم های غلیظی که به شکلی غیر هنری روی آن خودنمایی می کرد. ذهنم پر بود از نگاه ها و انگشت هایی که در وصف آثار این نمایشگاه سیار سخن می راندند. رسیدگی من به دندان هایم عین گرفتن ناخن و کوتاه کردن موهایم است. نه این که هر چند وقت یک بار به آن برسم. نه. تا ناخن هایم آنقدر بلند نشود که یک جای خودم یا کسی را زخمی نکنم و یا کسی بابت آشفتگی موهایم توی جمع مزه پرانی نکند فکر کوتاه کردنشان به ذهنم هم خطور نمی کند. تا همین یکی دو سال پیش مادرم موقعی که خواب بودم ناخن هایم را می گرفت و خیلی وقت ها هم خودم جلوی آینه موهایم را یکی دو دقیقه ای کوتاه می کردم! با شناختی که از من. نه. ما که همدیگر را نمی شناسیم. اما شاید شما هم مثل من باشید. من در عین بی تفاوتی نسبت به این جور مسائل به محض این که خوره ی روحم بشوند واکنش نشان می دهم. مدتی لج می کنم و بر خلافش عمل می کنم. اما همین که دست از سرم بر می دارند ناگهان در یک اقدام انتحاری ناخن گیر را بر می دارم و حتی گوشه های لباس های نخ نما شده ام را هم چینم! بعدش هم یکی دو هزار تومان بیشتر می گذارم کف دست آرایشگر سر کوچه و یک ساعت تمام می دهم با قیچی و ماشین به جان موهایم بیفتد. در مورد دندان هایم هم در نهایت با وجود تنفری که از دندان پزشک ها دارم، رفتم که رنگ و لعابی به دندان هایم بدهند چون که خیلی خوب می دانم این مردم چون گرگان تنها به دندان های هم خیره می شوند! در ضمن می بایست مشاوره ای می گرفتم تا بلکه فکری به حال سوراخ ها و پوسیدگی هایشان بکنم که خدای نکرده روزی مجبور به ترک سیگار و کاهش مصرف چای نشوم. منشی مطب برخلاف انتظار تنها با سه هزار تومان رخصت ورود داد. راستش را بخواهید من زیاد به پزشک ها اعتماد ندارم. نه به داروهایشان و نه به توصیه هایشان. چه برسد به این که جایی از بدنم را بگذارم زیر دستشان. دست خودم نیست. نه این که چند تایشان دوست و فامیلمان بوده اند و از نزدیک افتخار آشناییشان را داشته ام احساس می کنم چیزی بارشان نیست. می گویم دکتر جان اوضاع دندان هایم اصلا مناسب نیست. با لحنی که کاملا مشخص است برای برگرداندنم در جلسات بعد برنامه ریزی می کند می گوید که خیلی هم دندان های خوبی دارم و مشکلات جزئی ای که هست را هم می شود در دو سه جلسه کاملا بر طرف کرد. حالا هر دو تایمان خوب می دانیم دو تای آخری کاملا از دست رفته اند و چهار تا سوارخ داریم و شش تا پوسیدگی شدید و سه تا پوسیدگی نصفه نیمه و آن نصف دیگرش هم به قول دوستانم مثل صف کلاس اول ابتدایی آشفته اند و عین سنگ قبرهای قدیمی هر کدامشان رویشان به یک طرف است. به ساعت که نگاه می کنم می بینم ده دقیقه بیشتر طول نکشیده. اما انگار دو ساعت تمام است روی اعصاب خودم و دندان هایم سوهانکاری می کند. هنوز دهنم را آب نکشیده ام که مهربانی های دکتر تمام می شود و می رود سراغ مریض بعدی و با یک اشاره کوچک منشی را می فرستد به بدرقه من تا از در بیرون نرفته سی و دو هزار تومان پول زبان بسته ی دیگر را هم از جیبمان بالا بکشند! سی و پنج هزار تومان. آن هم تنها برای ده دقیقه و با مصرف نصف لیوان اب، یک قاشق چای خوری خمیر و چند واتی هم برق یارانه ای! مگر سهم من از اجاره ی مطب و استفاده از آن دستگاه قراضه دندان پزشکی چقدر می شود؟! از پله ها که پایین می آمدم به این فکر می کردم که چرا رشته ی ریاضی را انتخاب کردم و خودم را دچار آن همه کتاب تخصصی برق کردم تا آخرش این بشود که شد که ناگهان زیر دلم و متعاقبا زیر پاهایم خالی شد. برگ جریمه مثل پرچم کشوری متخاصم که در میدان شهری به آتش کشیده شده به اهتزاز در آمده باشد از زیر برف پاکن با باد تکان میخورد. گیج و منگ اطراف را نگاه می کنم. هیچ کجای این خیابان لعنتی تابلوی پارک ممنوع ندارد! اما دیگر افسری نیست و اگر هم بود دیگر حوصله ای نیست! دنیا پر است از جریمه های بی خودی که بر ما تحمیل می شود و زندگی هم چیزی جز انتظار در صف بانک برای پرداخت کردن آن ها نیست. اگر ماشین برای پدرم نبود برگ جریمه را تکه تکه به باد می سپردم. مثل جرم دندان هایم. مثل زندگیم. پدرم همیشه می گوید یک دندان به یک دنیا می ارزد اما انگار دنیا به دندان هایش نمی ارزد؟!

جمعه، آذر ۱۲، ۱۳۸۹

پاریس کوچولو!


شما هم باید شنیده باشید. نوجوان ها و جوان های بیشتر شهرهای ایران وقتی از شهر خودشان برای یک آدم غریبه تعریف می کنند می گویند که شهرشان به «پاریس کوچولو» معروف است. هر وقت این اصطلاح طنزآلود را می شنوم به گسترش روز افزون فرهنگی فکر می کنم که پدر بزرگ هایمان انکارش می کردند، پدرانمان سعی در گذراندنش از صافی شدند و هم نسلانمان با همین لحن طنزآمیز مجبور به پذیرشش شدند. اگر دقت کرده باشید وقتی می گویند پاریس کوچولو یعنی به شهرشان افتخار می کنند هر چند که به ظاهر شروع کنند به نقد برخی تغییرات فکری و ظاهری! آن ها واقعا افتخار می کنند به این که نمای شهرشان تغییر کرده. مردمانش خوش لباس تر و رفتارشان قالب جدیدی به خودش گرفته که در آن آزادی های فردی و اجتماعی گسترش یافته. شاید نسل گذشته وقتی این کلمه را به کار می بردند دندان هایشان را محکم روی هم فشار می دادند و آه می کشیدند که وای بر ما و فرهنگ و اعتقادات ما. اما این نسل دلش پاریس می خواهد. پاریس. هر چند که کوچک باشد!

پنجشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۹

راز مجسمه های یخی


هشت نه سال پیش در یکی از همین روزها بود که در پارک جنگلی شهری که در آن تحصیل می کردم برنامه ای تدارک دیده بودند به اسم جشن آدم برفی ها. در شهری که بارش سنگین برف در پیشینه ی تاریخیش، مردم را به فکر تهیه ی سوخت و تعمیر وسایل گرمایشی و پینه کردن سقف های خانه هایشان می انداخت تا تفریح و سرگرمی، برگزاری جشن آدم برفی یک ابتکار خوب بود. کلی آدم ریخته بود آن جا. بچه هایی که از شدت سرما به زور دستشان را از جیبشان در می آوردند و به بزرگترهایشان اشاره می کردند که مثلا سیب بگذارند جای بینیش یا یک چوب دراز فرو کنند بین پاهایش که شبیه شخصیت فلان کارتون محبوبشان باشد. پدربزرگ هایی که تا دلت بخواهد برف دیده بودند اما آدم برفی نه! جوانترها هم آمده بودند. اما به نظر نمی رسید آدم برفی خیلی برایشان مهم باشد. آن روز واقعا نفهمیدم که دخترهایی که با گوشه ی چشم هم به آدم برفی ها نگاه نمی کردند چرا آمده بودند. شاید آمده بودند که چند ساعتی از خانه دور بمانند یا به قول دوستم برای آن که ما دزدکی چند تایی گلوله برف نثارشان کنیم! اما خیلی خوب می دانستم که ما چرا می رفتیم. زمانه ی عجیبی بود. شاید نسل های بعد هیچ وقت تجربه اش را نداشته باشند. برف بهانه ای بود که دخترها برای چند ساعت هم که شده از چادرهایشان جدا شوند (با چادر که نمی شد روی آن همه برف از سراشیبی بالا رفت!) و مثل دخترهای شمال اروپا لباس زمستانی بپوشند. زیباییشان صد چندان می شد و این صحنه ها بیشتر از آدم برفی ها برای من و دوستانم جذاب بودند. موقع برگشتن فرصتی شد که یک نظر آدم برفی هایی را که ساخته بودند ببینیم. حالا که فکر می کنم آن روز لذت بزرگتری بوده که هرگز به آن پی نبرده ام. لذت بودن آن همه آدم غریبه کنار هم به بهانه ی آدم برفی ها و یا اصلا به هر بهانه ای. بهانه ای شاید جدا از آن چه که در شهر می گذشته. چند تایی از آدم برفی ها فوق العاده بودند. چند تایی هم مجسمه ی یخی حیرت آور از مجسمه سازهای شهر. خوب یادم هست که یکی از دوستانم گفت احمق ها وقتی می دانند فردا صبح همه اش آب می شود چرا اینقدر انرژی تلف کرده اند. دوست دیگرم هم گفت حتما از آن عکس و فیلم می گیرند! عکس و فیلمش که می ماند. بالاخره قانع شدند و برگشتیم. من اما چرایی ساختن آن مجسمه ها را هنوز هم با خود دارم. یعنی مشابهش را با مثلا چوب یا فلز ساخته اند که بماند؟ شاید با یخ و برف صرفا تمرین می کرده اند؟ شاید هم به خاطر لذتی که در آن چند ساعت خاص می برده اند و یا عرضه کردن هنرشان به خودشان و آن چند صد نفر و علاقمند کردن دیگران به حرفه شان. نمی دانم. اما درک اثر هنری ای که هنرمندش از ناپایداری آن آگاه باشد برای هر کسی سخت است. یعنی همین که منِ بازدید کننده بعد از سال ها آن کارها و تصویرها را به خاطر دارم برای آن هنر موفقیتی محسوب می شود؟ اصلا تاثیر گذاری یک هنر چقدر وابسته به پایداری آن است؟ کلی جواب برای این سوال ها هست. اما آیا واقعا آن مجسمه سازها هدفشان همین هایی بوده که ما فکر می کنیم؟

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...