برای هر کسی پیش می آید لحظاتی که دلش بلرزد. مخچه اش سوزن سوزن بشود و همه چیزش را ببازد به کسی یا کسانی. به منحنی های صورت و اندامشان. به لطافت رخسار و موهایشان. به سادگیِ رفتار و تن صدایشان. به راه رفتن و پوششان. برای هر چه که هست نگذار دلت هری بریزد پیش پای کسی. برای مدتی برگرد اما نه به خودت. به دیگران. که خودت از دست رفته ای. به دیگرانی که دوستشان داری. دوستت دارند. دوست داشتن های مگو را نمی گویم. مگوها را بگذار کنج دلت. ارزشش را که داشته باشد زمان دوباره بالایشان خواهد کشید. اما اگر دیدی هیچ کدامشان نمی شود. یک راه دیگر هست. دشوار اما شدنی ست. نادیده بگیر و بی تفاوت باش. در نادیده گرفتن راز بزرگی هست. چشمانت بازتر می شوند. قدرت قیاست را دوباره بازپس می گیری و آنقدر خرده می گیری که کسی که برایش می مردی می شود درست شبیه همان هایی که هر روز در خیابان از کنارت می گذرند و بی آن که دیده باشیشان به خانه رسیده ای!
سهشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۰
نادیده بگیر و بی تفاوت باش!
برای هر کسی پیش می آید لحظاتی که دلش بلرزد. مخچه اش سوزن سوزن بشود و همه چیزش را ببازد به کسی یا کسانی. به منحنی های صورت و اندامشان. به لطافت رخسار و موهایشان. به سادگیِ رفتار و تن صدایشان. به راه رفتن و پوششان. برای هر چه که هست نگذار دلت هری بریزد پیش پای کسی. برای مدتی برگرد اما نه به خودت. به دیگران. که خودت از دست رفته ای. به دیگرانی که دوستشان داری. دوستت دارند. دوست داشتن های مگو را نمی گویم. مگوها را بگذار کنج دلت. ارزشش را که داشته باشد زمان دوباره بالایشان خواهد کشید. اما اگر دیدی هیچ کدامشان نمی شود. یک راه دیگر هست. دشوار اما شدنی ست. نادیده بگیر و بی تفاوت باش. در نادیده گرفتن راز بزرگی هست. چشمانت بازتر می شوند. قدرت قیاست را دوباره بازپس می گیری و آنقدر خرده می گیری که کسی که برایش می مردی می شود درست شبیه همان هایی که هر روز در خیابان از کنارت می گذرند و بی آن که دیده باشیشان به خانه رسیده ای!
پهلوانان می میرند!
چهار پنج سالی می شد که این جا از بساط پهلوان های محلی خبری نبود. آرمان زنگ زد و گفت بیا که یکی سر و کله اش این جا پیدا شده. پانزده بیست سالِ پیش را خیلی خوب یادم هست. وقتی پهلوان ها می آمدند توی محله ها. سر کوچه ها ماشینشان را پارک می کردند. عموما دو نفر بودند. یکی بلندگو را می گرفت دستش و بازار گرمی می کرد و آن یکی هم لباسش را در می آورد و با بالا و پایین پریدن و فیگور گرفتن سعی می کرد توجه حلقه ی آدم های دور و برش را به خالکوبی هایش جلب کند. تصویر آن پهلوانی که سنگ بزرگی گذاشته بود روی سرش و دستیارش با پیک می کوبید روی سنگ و سرش تا سنگ را بشکند و شکست هنوز یادم هست. با خودشان مارهای بزرگ می آوردند. چرخ های ماشین را از روی پا و سینه و سرشان عبور می دادند و مردم صلوات می فرستادند. زنجیرِ دو لا و سه لا پاره می کردند و مردم کف می زنند. آخر سر هم آن مردی که بلندگو دستش می گرفت وسط جمعیت می چرخید. سکه های بدلی منقوش به درگاه آرامگاه ها و گنبد زیارتگاه ها و چند شیشه روغن مار را با یک قیمت غیر متعارف می فروخت و بساطشان را جمع می کردند و می رفتند. پنج شش سال پیش هم زیر پل حافظ جلوی خوابگاه دانشجوییمان سه نفر بساط انداخته بودند. آن یکی که قدش از همه بلندتر بود همه ی حواسش به گشت های پلیس بود. آن یکی هم که بلندگو دستش بود پشت سر هم تکرار می کرد که اگر می خواهید «ققنوس» را از نزدیک ببینید منتظر پایان برنامه باشید! ما که از سینما بر می گشتیم و اسم ققنوس را از دور شنیدیم با خنده خودمان رسانیم وسط جمعیت تا ببینیم «ققنوس» افسانه ها را این آقا از کجا پیدا کرده. پهلوان حتی نتوانست زنجیرش را پاره کند. ژست مظلومانه ای گرفت که دیگر پیر شده. جالب این که مظلوم نمایی اش جواب داد. سیلِ پول از جیب ها و کیف های دخترها و پسرهای شیک پوش و احساساتی سرازیر شد و در حالی که همه منتظر دیدن برگ برنده ی پهلوان یعنی ققنوس افسانه ایش بودیم یکی که به گمانم همان جوان قد بلند گروهشان بود داد زد که پلیس ها آمدند. در عرض سی ثانیه معرکه تعطیل و الفرار. یک هفته ی تمام به آن پهلوان و ققنوسش خندیدیم. پهلوانِ امروز ما هم دو تا مار در حد نی قلیان آورده و وسط جمعیت نشانش می دهد. بیست سی صفحه دعای پرینت شده هم وسط جمعیت چرخاند و بابت هر کدام از آن کاغذها پانصد تومان از مردمی که اکثریتشان روزه بودند گرفت . یکی دو تا وزنه ی خنده دار که از جوش چند تکه آهن قراضه به هم درست شده بود هم افتاده بود وسط معرکه. ما ندیدیم ولی به گمانم چند تایی هم وزنه زده بود. پولش را که جمع کرد بلندگو را گرفت جلوی دهنش و گفت که در خانه یک میمون دارد به اسم جیمی! تعریف کرد که جیمی دوچرخه سواری بلد است و چند تا ادا و اطوار دیگر که یادم نیست و با لحنی که بوی عذرخواهی می داد گفت که چون میمونش در بهار و تابستان بو می دهد نیاورده نشان بدهد تا مردم اذیت نشوند. بلندگویشان را از باطری ماشینشان جدا کردند و رفتند. قدیم ترها که پهلوان ها می آمدند اینجا. مایی که حلقه می زدیم دورشان. جدا از تفریح و هیجانش کم ترین چیزی که برایمان داشت این بود که ترغیب می شدیم به ورزش کردن. به شجاعت. به مردانگی. حتی اگر اظهار مردانگیشان هم دروغ بوده باشد و شجاعت کار هم نمی داشتند. اما بعضی ها که پول موادشان را نمی توانند جور کنند. سی چهل تا یا الله و یا علی می گویند. چند تایی دعا می فروشند و دمشان را می گذارند روی کولشان و می روند. گدایی و تن فروشی شرف دارد به این طور شیادی!
فرصتی استثنایی برای فهمیدن
هر زمان خواستید بدانید که دیگرانی که دور و برتان زندگی می کنند چقدر دوستتان دارند و یا در موردتان چطور فکر می کنند به حرف ها و حرکاتشان زمانی که از دستتان عصبانی شده اند دقت کنید. شاید باور کردنی نباشد ولی نزدیکترین کسانتان بابت عصبانیت های کوچکی که شما بانیش بوده اید همه چیز را لو می دهند. وقتی داد و بیداد می کنند که چرا همه چیز را مسخره می کنی و هیچ چیز را جدی نمی گیری. این قبیل حرف ها مربوط به موضوع عصبانیت است اما وقتی بگویند هم سن و سال های تو زن و بچه و زندگی دارند. فهم و شعور دارند. اخلاق دارند و از این سری حرف ها. دیگر ربطی به موضوع ندارد. این شمایی هستید که در پنهانی ترین گوشه ی ذهن طرف مقابلتان قرار دارید و وقتی صراحتا بگویند که کاش می مردید و راحت می شدیم این همان حقیقت دوست داشتن آدم هاست. این عصبانیت هاست که خودخواهی دوست داشتن را از زیر تل انبار ادعاهای ایثار و دیگر خواهی بیرون می کشد و شما تازه می فهمید که چقدر تنهایی تان زیاد است!
یک سیم مانده به آخر
دومین بار است که در این هفته دیش هایمان را جمع می کنیم و هر بار چند ساعت بیشتر تحمل نمی کنیم و یکهو می زنیم به یک سیم مانده به آخر و همه ی خانواده به توافق می رسیم که به درک. هر چه بادا باد. جریمه اش را می دهیم و دوباره آجرهای نصفه نیمه و تکه های بلوک های سیمانی را مثل پازل کنار هم می چینیم با این امید که تازه آمده اند و تا یک دور همه ی شهر را بروند و برگردند شاید طرح تمام شود و بعد هم با اعتماد به نفس آنقدر زاویه ی «ال ان بی» ها و دیش را تغییر می دهیم تا همه چیز مثل قبل شود. وقتی شایعه می شود که دارند می آیند از همه ی خانه های اطراف صدای ترق تروق دیش ها می آید. بیشتر از آن که دیدنی باشد شنیدنی ست. همسایه ها می گویند با جرثقیل می آیند روی پشت بام ها و دیش ها را با خودشان می برند و اسم صاحب خانه را هم وارد فرم هایشان می کنند و می روند . جرثقیل قبل ترها من را یاد تصادفات رانندگی می انداخت. یک مدتی هم دوست داشتم به جرثقیل بگویم جرثقال یا جراثقال! تا برایم یادآور اعدام نباشد. حرف های سیاسیش بماند برای اهالی اش اما این بار دیگر باید حواسمان به جرثقیل ها باشد چون آنتن به درد بخوری هم برای شبکه های داخلی نداریم!
«وارتان» بنفشه بود ...
شعری که شاملو برای «وارتان» سروده بود را قبل ترها در دوران دانشجوییم در مجموعه «هوای تازه» خوانده بودم. یادم هست که آن زمان حتی اسم «وارتان» را به خاطر نسپردم اما حالا بعد چند سال دکلمه ی همان شعر را یکی از دوستانم برایم آورده و دو روز تمام است هر جا که می روم آن را گوش می کنم و به «وارتان» فکر می کنم. «هوای تازه» را دوباره باز کردم و نوشته ی شاملو را درباره ی وارتان خواندم. دانشجو که بودم در درونم هزاران «وارتان» داشتم و همین باعث می شد که هیچ وقت به «وارتان» ها آن طور که باید نیاندیشم. مطمئنم روزی که آن شعر و آن یادداشت شاملو را خوانده ام باور داشته ام که خود نیز می توانم وارتانی باشم اما حالا دیگر نه. شعر را دوباره زمزمه می کنم و تعظیم می کنم در برابر مردی که به خاطر آرمان هایش زیر شکنجه لب باز نکرد تا در نهایت به رودخانه ی آرمان هایش پیوست و رفت. بزرگتر که می شویم وارتان درونمان نحیف و نحیف تر می شود آنقدر که در پاسخ آن هایی که می گویند جوانی کردند و خودشان را به کشتن دادند از سر تاکید سر تکان می دهیم!
*وارتان سالاخانیان
از دل برود هر آن که از دیده برفت!
چند شب پیش برای بار اول که روی پروژه کار کردیم برای اسم های فرضیِ نرم افزار، دوستان و آشنایان جدیدم را نوشتم. امشب نیاز بود چند اسم فرضی دیگر اضافه کنم. ناخودآگاه نوشتم محمد محمدی. احمد احمدی. حمید حمیدی. سومی را ثبت نکرده برای چند لحظه خشکم زد. مثل این که راستی راستی دارد اسم دوستان قدیمیم به کلی از ذهنم پاک می شود. بحث بر سر مرام و معرفت نیست. حقیقت زندگی همین است. دوستی در بطن زندگیست که جریان می یابد. با اندکی فاصله بی آن که فهمیده باشی دوستانت تبدیل به خاطره هایی دور می شوند. خاطره هایی یخ زده و غبار آلود که گهگاهی با تماسی تلفنی یا پیامی کوتاه زنده می شوند و دوباره در فاصله ی یک حسرت و یک لبخند گم می شوند. طوری که ناچاری برای ثبت چند اسم مجازی در یک نرم افزار بنویسی. محمد محمدی. احمد احمدی. حمید حمیدی!
سهشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۰
پشت این کوه ها شهری هست!
هوا بدجور گرم است و حال ما و کشاورزهایی که مزارع گندمشان را «سن» زده هیچ خوب نیست. به دهکده هر روز حمله می شود و هر بار یکی لشکرش را خراب می کند روی سرمان . سرکی می کشند. چیزی که گیرشان نمی آید بر می گردند سی خودشان. این اواخر یکی آمده با منجنیق می زند بیخ دلمان. همان جا که همه چیزمان را پنهان کرده ایم. ما هم چیزی نمی گوییم. نه این که صبرمان زیاد باشد. زورمان نمی رسد. چشمه های این آبادی دیگر آب ندارند و هیچ مردی را یارای بالا کشیدن دولچه های خالی از چاهی که خود حفر کرده نیست. نمی خواهم بنشینم روی تپه های آبادی و تمام روز را به دختران زیبای روستا فکر کنم و دنبال هیزم بگردم برای سوزاندن رویاهایم. پشت این کوه ها شهری هست که می شود برای رسیدن به آرزوهایت از هر چه که هست دل بکنی و می ارزد اگر حتی گوشه ی خیابان هایش جان بدهی!
چرخش رویاها!
صادق زنگ زده می پرسد که حقیقت دارد که توبه کرده ام! می پرسم از چه. یک چیزهایی هم گفت اما آخرش نفهمیدم که توبه برای کجای داستان بوده. وقتی دیدم چیزی دستگیرم نمی شود افسار سخن را کشاندم یک طرف دیگر اما هنوز به چیزی که گفته فکر می کنم. به توبه. به این که چرا کسی می رود پی توبه. برای آمرزیده شدن یا صرف تکرار نکردن. تکرار نکردن برای چه. آمرزیده شدن از طرف که. در نگاه اول همه چیز خوب است. این که به خودت بیایی و بگویی که فلان کاری که کرده ام اشتباه است و سعی می کنم اصلاحش کنم و یا با خودت بگویی که تلاشم را خواهم کرد که آدم بهتری باشم. برای خودم. برای دیگران. اما هر تصمیمی برای تغییر یک دلیل خردمندانه می خواهد و ترس برخلاف تصور بزرگترین دلیل خردمندانه برای تغییر است. قرار گرفتن در موضع اشتباه، شکست و ضعف ما را وادار می کند به یکباره از مسیرمان برگردیم و یا راهمان را عوض کنیم. اما من که معتقد به چیزی به اسم گناه به مثابه یک قانون گریزی آسمانی نبوده ام چرا باید متهم به یک تغییر ایدئولوژیک مذهبی به نام توبه باشم. تمامی توبه کنندگان مذهبی بزرگترین دلیل تغییرشان فرار از آتش جهنم و امید به باز شدن درهای بهشت است. چیزی که هیچ بویی از تغییر در آن احساس نمی شود فقط رویاهایشان برای چند لحظه یا چند روز تغییر می کند! میوه های این دنیا به دهانشان مزه نکند عاشق میوه های بهشت می شوند!
[عنوان ندارد]!
دلم یک کافه ی دنج می خواهد. در یک خیابان دور افتاده که هیچ رهگذری رد قیافه ی آدم را در ذهنش هم نداشته باشد. حاضرم ماهی نصف حقوقم را بدهم آن میز چوبی قدیمی انتهای کافه همیشه برای خودم باشد تا که هر وقت دلم گرفت و روزمرگی یقه ام را چسپید و آویزانم کرد به دیوار، دست هایش را بزنم کنار و بروم بنشینم روی صندلی خودم در کافه. از دور اشاره کنم که یک لیوان قهوه لطفا. پالتوم را پشت صندلی آویزان کنم. کلاسورم را بگذارم گوشه ی میز و کاغذهای سفیدم را پخش کنم روی میز. مهم نیست که گردی کف استکان قهوه بماند روی کاغذ. این که انتهای کافه نور مناسبی نداشته باشد و گم شوم وسط دودهای سیگار. مهم این است که هر بار که گم شدم آن گوشه خودم را پیدا خواهم کرد!
زهی خیال باطل!
مقنعه های سفید با حاشیه های موج دار شبیه رو تاقچه ای های قدیمی و مانتوهای بلند با رنگ های ساده و یک دست. کلاه های سفید شبیه همان هایی که مردهای پاکستانی و مسلمان های هندی سرشان می کنند و کت شلوارهای گل و گشاد. این پوشش معمول زائرهای منتظری ست که وسط انبوه ساک های ریز و درشت در انتظار اتوبوس های فرودگاه ایستاده اند و در مورد سیم کارت و رومینگ و هواپیما و هتل صحبت می کنند. این هایی هم که آرایش غلیظ کرده اند و شلوار لی و مانتوی کوتاه و تی شرت و عینک دودی به سر و تن دارند و انگار مناسبتی بینشان نیست، اقوام نزدیک همین حاجی ها هستند و برای بدرقه آمده اند. گرمای مرداد امانمان را بریده. بغل دستیم می گوید خوشا به سعادتشان. او هم مثل ما برای بدرقه آمده. راستای ایستادنش طوری ست که سایه ی مناره ی مسجد روی او افتاده و سایه ی او و مناره روی من! گفتم که گرما از طاقت بیرون است. می گوید که آن جا این طور نیست. از زمین و آسمان باد خنک می آید. عرب ها مکه و مدینه را برایشان بهشت کرده اند. دارد پیش خودش با صدای بلند از لذت زیارت می گوید و طوری که من هم بشنوم از این که چرا خیلی ها به جای تجدیدهای مکرر در زیارتشان پولش را صرف کارهای خیر نمی کنند حرص می خورد و من که گرمای هوا و صدای جمعیت و بوق ماشین کلافه ام کرده، دارم به درآمدی که به جیب عرب ها می رود فکر می کنم. اتوبوس ها می رسند. نمازشان را که می خوانند یکی یکی سوار می شوند. بعضی ها گریه می کنند. حلالم کن حلالمان کنید می گویند و نائب الزیاره می شوند. بر خلاف تصورم نوجوان ها و جوان ها هم تعدادشان کم نیست. نشسته ام روی جدول و تک تک که بالا می روند به دلایل رفتنشان فکر می کنم. شاید یکی رفته که اولین سفر خارجه اش را تجربه کند، اولین بار سوار هواپیما شود و برای اولین بار کلی آدم با قیافه های نامتجانس ببیند که به زبان های مختلف صحبت می کنند. حتی شاید یکی مسافرتش را در بانکی جایی جایزه گرفته و چون نمی توانسته نقدش کند و یا دل هدیه دادنش را نداشته دارد می رود. خیلی ها برای مقبولیت جمع و حاجی شدن می روند اما در اعتقاد آن پیرمرد و پیرزنی که یکی یکی بچه هایشان را بغل می کنند و گریه می کنند شک نمی کنم. بیشترشان یک ویژگی مشترک دارند. می روند که برگشتنی دیگر آدم قبلی نباشند. اما دو سه ماه بعد برگشتن که آب از آسیاب افتاد حاجی ها می شوند همان آدم های قبلی. هیچ تحولی در یک ماه اتفاق نمی افتد. امیدی که عبث و بیهوده است. می خواهند بروند در دریای مقدساتشان یک غسل یک ماهه بگیرند و برگشتنی دیگر تن به آن چه گناه می خوانندش نیالایند اما زهی خیال باطل!
بی خاصیت های پر مدعا
از روی سکو که نگاه کنی می شود سمت راست شما و سمت چپ تیم ما. همان اول بازی می کشد جلو. پشت سر هم با حرکات توامان دست و پا و ادا و اطوارهایی که بر خلاف تصور خودش اصلا به دل نمی نشیند پیغام می دهد که توپ را برسانید این طرف. حرف هایش قاطعیت مردانه هم ندارد. بیشتر شکلک های زنانه است. همان چیزی که من در مردها که ببینمش حالم به هم می خورد. پاس هم که می دهی بیشتر مواقع یا نمی تواند کنترل کند و یا به توپ نمی رسد. البته رسیدنش به توپ هم تعریفی ندارد. اگر کسی مقابلش ایستاده باشد بی برو برگرد توپ لو می رود. نباشد هم یکی در پنجاه توپی به نوک کفش هایش بخورد برود سمت دروازه. این ها همه اش یک طرف. در تمام طول نرمش و بازی با حرف های صد من یک غاز روی اعصاب همه راه می رود. هر دو سه دقیقه یک بار به پروپاچه ی یک نفر می چسپد. از راه رفتن یکی انتقاد می کند و به حرکات حین دویدن آن یکی می خندد. خودش هم نه لباس مناسبی ندارد و نه استیل دویدن مناسبی دارد. امروز با خنده آمده پیش من. می گوید چرا به او که می رسم زیاد روی خوش نشان نمی دهم. نمی داند که دست خودم نیست. من از آدم های بی خاصیت پر مدعا خوشم نمی آید. من اگر فوتبال بلد نیستم به اطرافیانم نگاه می کنم. اندازه ی قواره ی خودم هارت و پورت می کنم. اگر برای ورزش و تفریح آمده ام دیگر چه نیازی ست به تجسس در زندگی تک تک بچه های باشگاه. البته بی تفاوتی من نسبت به او ربطی به بازی فوتبال و این چیزها ندارد. بر می گردد به سال های دور. از بچگی از آدم هایی که خودشان هیچ پخی نبودند و دیگران را به توپ و تشر می بستند و یا انتظارات بی خودی داشتند بدم می آمد. دور و برشان نمی پلکیدم. خیلی زود فهمیدم که هر چه بیشتر از این دسته آدم ها فاصله بگیری آرامش بیشتری داری. او نمی داند که دست خودم نیست که آن طور که با بقیه می جوشم با او تا نمی کنم. شخصیت آدم ها وقتی که به بازی گرفته می شوند مشخص می شود. «شخصیت آدم ها توپ فوتبال نیست که اطمینان کنند بگذارندش جلوی پای تو و تو شوتش کنی بیرون!» این چیزی بود که می بایست در جواب می شنید اما چون ارزشش را نداشت من فقط با خنده گفتم که نه این چه حرفیست که می زنی. ما با هم مشکلی نداریم!
این میوه ی ممنوعه ی ما چیست؟
می توانم در فولدر شخصیم در درایو دی یک صفحه ی ورد دیگر باز کنم و شروع کنم به خیالبافی که سال بعد که سربازیم تمام شد مدارکم را ترجمه می کنم. از یکی از دانشگاه های آن طرف پذیرش می گیرم. بالاخره دکترای برقم را خواهم گرفت. آنقدر با اعتماد به نفس روی کیبورد خواهم نواخت که در نوشته هایم نگرانی پول به چشم نیاید. می شود حتی طوری نوشت که اضطراب ترک خانواده، ترس شکست و از دست دادن چیزهایی که انتظارم را همین جا می کشیده آن قدرها محسوس نباشد. بله. روی یک صفحه ی سفید خیلی چیزها می شود نوشت. از تسلط بر زبانی که هنوز گلیمم را از آب نمی کشد و از کتاب هایی که ترجمه خواهم کرد. از شعرها و داستان هایی که به چاپ خواهم رساند و از دانشگاه هایی که در آن تدریس خواهم کرد و آزمایشگاه هایی که مشغول به کار خواهم شد. روی این صفحه ی سفید می شود مدتی از این جا کند. رفت و با افتخار برگشت و یا حداقل با پول! اما از کجا. اگر رفتم و هیچ کدامشان نشد. دست از پا درازتر. با روزهایی که از دست رفته چه می شود کرد. با خاطراتی که در کنار هیچ کدام از نزدیکانت شکل نگرفته. با رفتن هر آدمی بخشی از گذشته هم همراه آینده می میرد. با روزهای به دنیا نیامده مرده چه می شود کرد. نه. انگار خیلی وقت ها روی صفحه ی سفید هم نمی شود خیلی دور شد. آدم هر چقدر هم دور برود بالاخره خودش را می رساند بالای یک بلندی. از دور به راهی که آمده نگاه می کند. آن روز چه خواهم گفت. مرگ کوهنوردهای بلند پرواز دردناک تر از آن است که اسم کوهنوردان سقوط کرده را روی کوچه ها و خیابان ها و میدان ها گذاشت. من می توانم در همین فولدر شخصیم یک صفحه ی ورد دیگر باز کنم و بنویسم که همین جا باید ماند. همین جا باید رشد کنی. با خانواده ات. دوستانت و مردم شهری که برای آسفالت شدن خیابان ها، مجسمه های جدید میدان ها و وسایل اسباب بازی پارک ها آنقدر خوشحال می شوند که دیگر چیز بیشتری نمی خواهند. بمان. وقت فراغت برای مطالعه، دانشگاه برای تحصیل و کار مناسب این جا هم فراهم است. این جا هم می شود کتاب ترجمه کرد. شعر و داستان نوشت. دکترا گرفت. چند صفحه ی جدید باید در این فولدر شخصی باز کرد تا در نهایت آدم بتواند حقیقت داستان را از زیر زبان خودش بکشد بیرون. این جا چه چیزی آن قدر کم است که همه می خواهیم برویم. این میوه ی ممنوعه ی ما چیست که دلمان هوای رفتن کرده!
پ.ن: سیاسی اش نکنید لطفا که میوه ممنوعه ی ما نیست!
ذائقه ی فکری
سالی یک بار هر سه چهار خانواده می روند روستای آبا و اجدادیشان. می ریزند سر درخت های آلوچه. شکم ها و صندوق ماشین هایشان که پر شد چند نفس عمیق می کشند و بر می گردند شهر خودشان. این بار قبل برگشتن آمدند اینجا. از آلوچه باغی هایشان خوشم نیامد. البته هسته هایش خوشمزه تر از هسته ی آلوچه های بازاری ست. صندوق ها را یکی یکی می گذاریم وسط و هسته هایش را جدا می کنیم. یک بخش آلوچه ها را خشک می کنند برای درست کردن «قیصی». همین طوری با صاد نوشتم. با سین هم که نوشته شود باز هم در ماه های سرد یا با روغن سرخش می کنند و می شود یک غذای محلی. خیلی ها هم می گذارندش روی برنج دم بکشد. ترش است اما آنقدر قبلش نمک خورده که با غذا شوریش کمتر از ترشی اش خودنمایی نمی کند. من غذاهای محلیمان را زیاد دوست ندارم و هیچ خوشم نمی آید که در شبکه های استانی بی خود و بی جهت از غذاهای محلی تعریف می کنند. قدمت بعضی از غذاهای محلی را می شود یک جورهایی حدس زد. مثلا آن هایی که فقط از گیاه های خوردنی کوهستان های منطقه و محصولات لبنی درست می شوند به احتمال زیاد قبل از کشف قاره ی آمریکا هم وجود داشته اند. قبل از این که سیب زمینی و گوجه پایشان به قاره های دیگر باز بشود. این ها را ننوشتم که در مورد غذاهای محلی صحبت کنیم. نوشتم که به شما بگویم که خیلی از افکار ما از این غذاهای محلی هم قدمتش بیشتر است. جایگزین های بهتری برایشان سراغ داریم. خوشمزه تر و مقوی تر و با پخت ساده تر. اما عده ای هستند که باز هم دلشان لک می زند برای خورد و خوراک بچگیشان. برای دنیایی که سال های قبل در آن زندگی کرده اند. فکر می کنند که اگر برنج و قیصی بخورند برای چند لحظه هم که شده همه چیز بر می گردد سر جای اول. بیشتر می خورند چون فکر می کنند غذای طبیعی ای است و صد و بیست سال عمر می کنند و برای آن دنیایشان هم توشه ای ذخیره کرده اند. خیلی ها از تجربه کردن می ترسند. خیلی ها هم ذائقه ی فکریشان از قبل شکل گرفته. سخت بشود قانعشان کرد که هر غذای جدیدی چیپس و پفک نیست!
بگذارید خودمان باشیم!
بقال سر نبش خوابگاه دانشجوییمان به چشم یک ریاضی دان بزرگ به من نگاه می کرد چون می توانستم قیمت چهار پنج قلم جنس را بدون ماشین حساب جمع بزنم. هم کلاسی های دوران مدرسه ام هنوز هم فکر می کنند که من باید آدم موفقی شده باشم چون شاگرد اول کلاسشان بوده ام. حتی آن هایی که حالا مدرک و سطح رفاهشان هم از من بالاتر است. در محل کار قدیمی ام هم عده ای معتقد بودند که من هوش بالایی دارم چون در عرض سه ماه هر چه که آن ها در عرض دو سال یاد گرفته بودند را فوت آب بودم. اما خودم خوب می دانستم که دلیلش هوش بالای من نبود. تنها انگیزه ای بود که من تازه کار داشتم و آن ها نه. انگیزه ی یاد گرفتن. بچه های مدرسه ای که با من به موسسه ی زبان می آمدند حافظه ام را تحسین می کردند چون دویست سیصد لغت از آن ها بیشتر به حافظه سپرده بودم. همیشه با خودم می گفتم این بچه ها اگر به سن من برسند خودشان خواهند فهمید که من هم یکی بوده ام مثل آن ها و چه بسا خیلی کم حافظه تر. همکاران جدیدم هم فکر می کنند که من خیلی از کامپیوتر و متعلقات سرم می شود چون آفیس بلدم و تایپ ده انگشتی. همه ی این احساس های غیر واقعی ای که دیگران نسبت به آدم دارند آزار دهنده است. گریزان می شوی از دستشان. سایه ی افکاری که بوی انتظارات خلاف واقع می دهند خنکای وجودت را آتش می زنند. انگار یکی هست که مدام دارد توی سرت می کوبد که چرا المپیاد ریاضی قبول نشدی. چرا رتبه ی کنکورت تک رقمی نشد. چرا وضع کار و بارت این است. چرا ادامه تحصیل نمی دهی و تو می دانی که توانایی این همه را نداری. اما کار از کار گذشته. صحنه عوض شده. نمی شود بگویی نمی توانم. بلد نیستم. توانایی اش را ندارم. البته بر عکس این داستان هم اتفاق می افتد. بعضی ها آدم را کوچک تر می بینند. با چشم هایی که تحقیر از عمق نگاهش پیداست. اما این نگاه آنقدر آزارم نمی دهد. بالاخره آدم خودش بهتر می داند که حجم و وزن و قد واقعی اش چقدر است. اما نگاه اولی به شدت تاثیر گذار است. حتی اگر بعضی وقت ها هم به آدم احساس تشخص و شخصیت بدهد محال ممکن است پیش خودش کوچک نشود. محال ممکن است برنگردد و به خودش نگوید که نیستی جان من. تو این همه نیستی!
همان بهتر
بهتر است سرمان توی لاک خودمان باشد. همه اندازه ی خودشان مشکل دارند. وقتی می گویم اندازه ی خودشان یعنی آنقدر که هیچ کس بی دغدغه نیست. آنقدر که هر روز و هر شب از دست زندگی بنالند و زندگی را برای خودشان و دیگران به صحنه ی یک دادگاه تبدیل کنند و بنشینند روی صندلی های مختلف و محکوم کنند و محکوم شوند. بیا سیگار بکشیم. مست کنیم. شعر بخوانیم. بطری های آب معدنیمان را تا انتهای خیابان لگد بزنیم. از رفتگر پیری که هر روز تکیه می دهد به جارویش و زیر سایه ی باریک تیر برق خوابش می برد تا دخترها و پسرهای نوجوانی که هر روز فاصله ی خانه و مدرسه را در پارک سر کوچه می گذرانند تا رئیس آن اداره ی کذایی که با ماشین دولتی و بنزین مفتکی شامش را در بهترین رستوران شهر در بیرون شهر نوش جان می کند. هیچ کدامشان آرامش ندارند. همه فکر می کنند یک چیزی کم است. یک جای کار می لنگد. یکی در حقشان کوتاهی کرده. به آن چیزی که می خواسته اند. به آن چیزی که باید نرسیده اند. گله می کنند از بچه هایی که معرفت سرشان نمی شود. از پدری که به خیالشان کوتاهی کرده. از مادر پیری که سربارشان شده. از برادری که سهمشان را بالا کشیده و از خواهری که مانده روی دستشان. از قسطی که پرداخت کردنش کار حضرت قارون است و آنقدر روزگار بدی شده که بچه ها هم دیگر از اسباب بازی هایشان لذت نمی برند.
پدرِ همه ی معشوقه های من یک نفر است!
پدرِ همه ی معشوقه های من یک نفر است. شکسته و تکیده با موهایی سفید. با شلوار لی رنگ و رو رفته و آغشته به روغن سوخته که انتهای یک خیابان دراز بیرون شهر را بی آن که بداند تا به کجا راه می رود. پدرِ همه ی معشوقه های من پژو 504 شیری رنگی دارد که دم در خانه اش از صبح تا شب آفتاب می خورد. پدرِ همه ی معشوقه های من مرده و همه ی معشوقه های من گوشه ی داشبورد پژوهای 206 نوک مدادیشان یک گل محمدی پژمرده دارند. معشوقه های من همگی از یک پدرند اما یکی بلند و کشیده، سفید و استخوانی. یکی خونگرم و دلربا. آن یکی سبزه و بی ادعا. دیگری هم اهل کتاب است بر خلاف قدیمی ترها که مجله ی خانواده و الکترومغناطیس می خواندند. پدرِ همه ی معشوقه های من یک نفر است. که هر روز حاشیه ی یک جاده ی دراز را با خماری پی می گیرد تا به خانه برسد. پدر معشوقه های من نیکوکارترین آدم اینجاست و با من هیچ مناسبتی ندارد!
پ.ن: هر چه دستگیرتان شد همان!
الکی ... نیست!
وقتی پشت ویترین مغازه رو به خیابان ایستاده. وقتی صورتش رو به تلویزیون است اما راستای دیدش گوشه ی دیوار. وقتی دراز کشیده زیر پتو و انگشت های پایش را تکان می دهد. واضح است که فکرش به جایی نمی رسد اما امیدوار است پدر. می گوید وقتش که برسد همه چیز درست می شود. گویا خودش می خواهد دست به کار شود و درستش کند. مادر آنقدر غصه می خورد که فراموش می کند فاصله ی بین نهار و شام هشت ساعت تمام است و درست اندازه ی یک شیفت کاری را روی مبل می نشیند و فکر می کند و چای دم می کند و بین خواب و بیداری بلند می شود و چای دم می کند و فکر می کند و دستی به ظرف ها می کشد و آنقدر فکر می کند که یادش می رود خودش هم بعضی وقت ها هوس چای می کند. من اما هر بار چای ها را سر می کشم و دلخوشیشان می دهم. می گویم اتفاقی نیفتاده. همه چیز درست می شود. غصه ندارد. با این که خیلی خوب می دانم هیچ چیز درست نمی شود. هر روز بدتر از روز قبل خواهد شد. الکی می خندم. الکی می خندانم. الکی سعی می کنم یک گوشه ی کار را بگیرم اما هر چقدر هم زندگی الکی باشد مشکلات آنقدرها الکی به نظر نمی رسند!
اشتراک در:
پستها (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...