چهارشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۹

آه گربه ی بازیگوشِ روزگار


نه زیباترین بود
و نه بلندبالاترین
با جاده های خاکی و باران و کفش های گلی و گونه های یخ زده
نسبتی نداشت
و نمی دانست که گلها
در حسرتِ شکوفه شدن است که می میرند
با اسب پاییز آمدم و نوید زمستان دادم
او عاشق تابستان شد
و من در بهار گرفتار شدم
و برایش از پاییز دیگری گفتم
عشق از خش خش برگ های پاییزی
و لرزش آب گودال کوچک پای درخت سپیدار
راز سقوط سیب را نفهمید
آرزو کردم که بداند
از ویترین مغازه ها
با چک سفید هم
یک سبد عشق نمی توان خرید
یک خروار خرید
اما هرگز به ارتفاع دوست داشتن
راز باران بهاری
و خنده های کودکانه
نیاندیشید
ما گلوله های نخ
ما لباس های کاموایی
ویلان به روی فرش
آویزان به یک طناب
آه گربه ی بازیگوشِ روزگار

دوشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۹

یک پیامک


بعد از یک نصفه روز تنهایی و سروکله زدن با خاطرات کهنه و افکار پریشان، بالاخره روی صندلی کامپیوترم در حالتی که پاهایم را روی میز انداخته ام، بین خواب و بیداری سکته می کنم. لرزشی شدید سراسر وجودم را فرا می گیرد. اما تب شدید و عرق سردم به سرعت از بین می رود. باز هم گوشی موبایلم را در جیب پیراهنم گذاشته بودم. وقتی گوشیِ موبایلت چند روز یک بار بلرزد باید هم غافلگیر بشوی. با دیدن پیامک شوکه می شوم. همان شعریست که در هفته ی گذشته بارها و بارها خوانده بودمش. شعر همان ترانه ای که یک هفته ی تمام با اینترنتِ سنتیمان نتوانستم دانلودش کنم. دوباره می خوانمش. «از هوش می روم، معشوق جان به بهار آغشته ی منی ...» همان شعر معروف «رضا براهنی» که سه بار مصاحبه اش با «صدای آمریکا» را پشت سر هم دیده بودم. همان شعری که «محسن نامجو» روز اول نوروز بازخوانیش کرده بود. شاید اگر انتهای پیامک ننوشته بود «بوس» اصلا به فرستنده ی آن توجه نمی کردم. سیم کارت گوشی موبایلم چهار یا پنج ماه پیش سوخت و شماره های تمام دوستان و آشنایانم پرید. بعد از تعویضش تقریبا در این مدت به هیچ پیامکی جواب نداده ام. شاید باور نکنید که من در زندگیم تنها از یک چیز متنفرم و آن این است که کسی آخر پیامکش بنویسد «بوس». حتی اگر نوشته باشد مینی بوس یا اتوبوس و هیچ دلیل منطقی ای هم برای این احساسم ندارم و شما هم حق ندارید به من بگویید که از چه چیزی خوشم بیاید و از چه چیزی متنفر باشم. بگذریم. در چند ماه گذشته همیشه پیامک هایم را پاک کرده ام تا وسوسه نشوم در جوابشان بنویسم که ببخشید شما؟ و بعدش آن ها خودشان را معرفی کنند و من باز توضیح بدهم که چرا سیم کارتم سوخت و چرا شماره ها را جایِ دیگری یادداشت نکرده بودم و از این چرندیات. اما این که کدام یک از دوستان من آن قدر لوس و بی مزه است که آخر پیامکش و آن هم در انتهای شعری که من دوستش دارم می نویسد «بوس» برایم علامت سوال بزرگی می شود که مثل یک قلاب ماهیگیری سمج، گردن کنجکاویم را دنبال خودش کش می آورد. بعد از چند ساعت فکر کردن نتوانستم بالاخره آن را پاک نکنم. بالاخره این احتمال وجود داشت که این «بوس» راهش را گم کرده باشد!

پ.ن: عشقم کشید به جای اس ام اس (SMS) بنویسم پیامک! اما به جای کامپیوتر ننویسم رایانه!

شنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۹

ما باید محاکمه شویم


شانه به شانه، خلافِ جریان آب، با چکمه و دمپایی و کفش ورزشی، روی اعصابِ رودخانه راه می رویم تا سهممان از آرامشِ رودخانه را گرفته باشیم. با قدم هایِ پارویی هر چند متر یکبار روحِ رودخانه را فراری می دهیم به گورستانی که در خیالمان پهن کرده ایم و چترِ عقده هایمان را بر سینه ی رودخانه پرتاب می کنیم. برقِ سفیدیِ شکمِ بچه ماهی های فروردین در چشم های ما که شکم هایمان از برنج و مرغِ ناهار آن روز سیرِ سیر بود، روحِ وحشیگریمان را بیدار می کند. ماهیگیرها از هیچ دریایی طلبکار نیستند. ما بیشتر شبیه شاهانِ زنباره ای هستیم که بعد از خوابِ بعد از ظهرمان به شکارِ آهو و گور خر آمده ایم. باور کنید هیچ شاهزاده ی ترسویی از شکارِ بچه آهویی به وجد نمی آید. ما به رودخانه ی شهرمان خیانت کردیم. این یک جنایتِ جنگی است. ما باید محاکمه شویم.

دوشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۹

به کودکانت بگو - سنگ هایی که


به کودکانت بگو


گیگا بایت
گیگا بایت
بر ثانیه
پشتِ سرمان
تاخت می زنند
و ما با 4.36 کیلو بایت بر ثانیه
بدونِ عصا
بدون موسی
بدونِ خدا
از پهنایِ رودخانه ی اتوبان می گذریم
تو که این طرف ماندی
به کودکانت بگو
آن ها نهالی نکاشتند و جنگل را به چوب هایش فروختند
تا بدانند
که از مرگِ جنگل
فقط هیزم شکن نیست که می میرد
بگو
برای پناه گرفتنِ چه گوارا
جنگلی نمانده بود
یادت باشد
چنگِ گلوهایشان را به ساز برسانی
تا آهنگ های دیگران
ترانه های قلبشان را نمیراند
کودکت باید بداند
که تشابهی هست
میانِ
گیتار و راکتِ بدمینتون و کلاشنیکف
اما او برای نواختنِ سازِ دیگری می آید

-----------------------------------------------
سنگ هایی که

با هیچ هواپیمایی سقوط نکرده ایم
اینجا هم جزیره ی گم شده نیست
چشمانت را ببند و بیا
همیشه با هر گریه ای زنی زنده می شود
بیا تا می توانیم گریه کنیم
برای تمام زن هایی که در دالانِ تاریخ
به جای گل های قرمز
سنگ های مرگ نصیبشان شد
سنگ هایی که سارها را
سنگسار هایی که آن ها را
سنگ هایی را
سنگ هایی که
سنگ ها
سنگ
سن
گ
nhd

شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۸

به بوفه چیِ کلیسای شهر


البته که من یکشنبه ها را دوست دارم. تنِ صدای تک تکِ کشیش های این جا را می توانم از پشتِ گوشیِ تلفن های قدیمی هم تشخیص دهم. می توانید کاملا به من اعتماد کنید. من به معنای واقعی کلمه «خودی» هستم. اعتراف های من را جانشینانِ اسقفِ کلیسای مرکزی شهر هم شاهد بوده اند. شما می توانید نامِ من را میان اسامیِ امضاکننده های بیانه ای که برای محاکمه ی توهین کنندگان به کلیسا تنظیم شده بود پیدا کنید. سخنانِ عیسا خطاب به «یهودا» و چگونگی مرگش را به زبانِ عبری از برم. اناجیل چهارگانه را بارها و بارها خوانده ام و تقریبا بیشتر جزئیات رسالات حواریون را مطالعه کرده ام. خودم را از همه ی جنبش های اصلاحِ دینی و ضدِ دینی جدا می دانم. حاضرم که در تمام تجمع هایی که به نفع کلیساست شرکت کنم و هیچ کتاب و نوشته ای را که مخالف نظرات کلیسا باشد مطالعه ننمایم. من عاشق فصولِ «پیدایش» و «لاویان» از کتابِ مقدس هستم. فارغ التحصیل کلیسای «سن پترز» در واتیکان هستم و خواهشمندم که مرا در بوفه ی کلیسایِ شهرمان استخدام نمایید تا از سرکوفت های بستگان و آشنایان برای بیکار بودنم در امان باشم.

چهارشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۸

سفره ای دیگر بیانداز


گره نزن و پایین نکش
شالِ لباسِ کُردی ات را
از هواکشِ خانه های سرمازده ی روستا
بقچه هایِ بی عیدیِ مادربزرگ
تکه تکه
دستمالِ خیسِ اشک هایش شده
سیلیِ محکمی بزن بر گونه های یخ زده ی پدر بزرگ
تا خوابِ آمدنِ «عمو نوروز» را
به تیرک های چوبیِ پوسیده ی سقف بسپارد
آتشِ آخرین چهارشنبه ی پارسال
خوابِ سردِ سالیانِ پار را پاره نکرده
امسال هم
امیدی به ترقه های چینی نیست
این همه سال را در معمای کراوات های گره نخورده مانده ایم
رها کن «شهری که زیر درختان سدر مرد» را
در کویرِ کتاب های کهنه ی نیمه خوانده
میانِ مردمی که مهربانیِ لبخند هایشان را
به نفرتِ پوزخند و نیشخند داده اند
برای مردمِ من
صد را چه با سین بنویسی چه با صاد فرقی نمی کند
تمام نون ها را تنوین کن و به جایش نان بده
سفره را با صاد بنویس و خالیش نگذار
آتشکده های گازکشی شده
و پس مانده ی ویسکی های از مرز گذشته ی اصطبل های اروپا و آمریکا
دیگر شورِ خدایانِ آسیایی را بر نمی انگیزد
تا روزی که بر سر تقدسِ سه و هفت خون به پا شود
سفره ی هفت سینِ شادی در خانه هامان پهن نخواهد شد
که بذرهای سبزه ی ما را در زمین دیگران می کارند
و بر سفره هامان خرمایِ مغز گردویِ عزا خواهند گذاشت
ما را به جدالِ خدایان مکشان
صندوق های چوبیِ میوه های سفره ی دیگران را آتش می زنند
کودکانِِ گرسنه ی سیر
که دیوانه وار دوست می دارند
دودِ لاستیک های سوخته ی مینی بوس های روستا را
ما همه زندگی می کنیم تا خاطره بسازیم
اما ترانه های ما یکی نبوده و نیست
ماهی های این رودخانه ی کم آب
صورتشان با سیلی هم سرخ نمی شود
سفره ای دیگر بیانداز
بی سبزه
بی ماهی
بی خرما

سه‌شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۸

«او» های خوب


- پسرِ گلم. بدان او واقعا نمادِ یک مردِ بزرگ است. چهار طبقه ساختمان در بهترین نقطه ی شهر، هفت باب مغازه ی بزرگ در ورودیِ پاساژِ وزیری ها و کلی زمین و مستغلاتِ دیگر. او همه چیز دارد. واقعا انسانِ خوبی است.
- آره عمو جان. سرش توی لاک خودش است. هر جا که برود یک گوشه می نشیند و با کسی دمساز نمی شود. تمامِ طول روز بیشتر از ده کلمه حرف نمی زند. همیشه سرش پایین بوده و حتی به چشم های مادر و خواهرش هم زل نزده. یقینا انسانِ خوبی است.
- درسته دایی جان. او همیشه سرحال و با نشاط است. می خورد و می نوشد و می رقصد و می خندد. هیچ چیز و هیچ کس در زندگی برایش مهم نیست. شاید پدر و همسرِ خوبی نباشد اما انسانِ خوبیست.
- مثل این که نمی دانی رفیق. تمام عمرش را به خاطر میهنش در زندان بوده. او فرزندِ وطن و به معنای واقعی یک انسانِ خوب است.
- فرزندم. او واجباتش که فراموش نمی شد هیچ، مستحباتش هم سرِ جایش بود. روزی چند ده رکعت نماز می خواند و سالی چند ماه روزه می گرفت. هر روز ساعت ها گوشه ی مسجد خلوت می کرد، قرآن می خواند و دعا می کرد. فرزندم خدا عاشقِ انسان های خوب است.
- شاگرد عزیزم. مهندس ها و دکترها و وکیل ها و بقیه ی دانشمندها، همه و همه، انسان های خوبی هستند.
- یک دو سه. یک دو سه. بدوید بچه ها. فوتبالیست ها، کشتی گیرها و بقیه ی این ایست ها و گیرها، این ها انسان های خوبی هستند نه معتادها.
- هر شب تلویزیون نشانش می دهد. انسانِ خوبیست.
- بله با کتاب به دنیا آمده و با کتاب می رود و با کتاب فسیل می شود. البته که انسانِ خوبیست.
- آره عمه جان، آدمِ خوش قیافه و خوش لباس و خوش سیماییست. بله که انسانِ خوبیست.

شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۸

زنده باید اولین ادیسون


باور کنید اولین آدم های روی کره ی زمین هیچ وقت نمی خوابیده اند. یعنی فقط یک بار در تمام عمرشان می شد گفت که می خوابیدند آن هم زمان مرگشان بود. خواب یک جور اختراع بشری است. این را من مدت هاست که می دانم اما کسی حرف های مرا جدی نمی گیرد. حتی حیوانات هم به تقلید از همین انسان ها دچار این اپیدمی شدند. اختراعی که به محض این که رو آمده یک عادت همگانی شده و پیش به تن همه مان مالیده شده. حرف های این زیست شناس ها را زیاد جدی نگیرید. بعضی خلقیات و عادت ها با ژن های آدم نسل به نسل منتقل می شوند. شما بروید و از این کیهان شناس ها بپرسید که کجای این جهان لایتناهی نمونه ی این خواب را دیده اند. در هیچ کجای جهان جز در این کره هیچ چیزی نمی خوابد! اما انصافا خواب اختراع خوبی است و شما نباید اینقدر غصه بخورید که چرا ما باید یک سوم عمرمان را بخوابیم و از این اراجیف. شما به این فکر کنید که اگر ما تمام روز را بیدار بودیم چه بلایی سر همدیگر می آوردیم. حالا هر چه باشد به مبارکی این اختراع، بیشتر افکار موزیانه مان بعد از یک خواب چند ساعته می روند پی کارشان. تازه اگر این جماعت نمی خوابیدند دیگر امید زندگی ای برای امثال من یکی باقی نمی ماند. این ها وقتی می خوابند من بیدار می شوم. بیدار که می شوند هر طور شده خودم را می خوابانم. خب اگر خواب نبود باید چکار می کردم! زنده باد اولین ادیسونی که خواب را اختراع کرد!

این یک راز نیست


دندان های من هنوز دردناک است برگشتنِ ما
بریز چایِ سبزی به یادِ ما دیگر بر نمی گردیم
بگذار برایت شعری دیگر نمی توان سرود
بگذار فراموش کنیم روزگاری دوستی دیگر کنارم نیست
این یک راز نیست
شهرِ ما من را نمی خواهد دوباره اسمش را بخوانم
یا که من شهرم را فراموش کن این ناآشنایِ دوست ر
انه خیلی زود باید دوباره برگردی
نه آنقدر دور دست ها را دوباره باید دید

چهارشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۸

او در کار است و بس!

می گفت که اگر به جای ساعت جیبیش فقط یک بار اجازه می داشت از ساعت زمان استفاده کند، به روز قبل از ازدواجش بر می گشت. با ظرافت و جدیت خاصی، طوری که در لحظات آخر عمرش برای عزیزی وصیت کرده باشد، ادامه می داد. شاید از لرزش سیاهی چشمم یا حرکت ابروهایم فهمیده بود که حرف هایش برایم جذاب است. مچ دست راستم را محکم گرفت و دهانش را به گوشم نزدیک کرد. چند ثانیه ای فکش روی شانه هایم سنگینی کرد. سرش را که کنار کشید هیچ نشانی از خنده در صورتش نبود. از همان آدم هایی بود که کلی دیگران را می خندانند اما خودشان اصلا نمی خندند. همان هایی که در تاکسی از هم مسیر بودنشان لذت می برید و در اتوبوس با خودتان می گویید که کاش چند ایستگاه دیرتر پیاده می شدید.
می گفت که باید از او درس بگیرم. با خانواده هایی که بیشتر از دو فرزند دارند وصلت نکنم. می گفت مثلا پنج خواهر یعنی پنج روز هفته مهمان داری. پنج عدد با جناق داری که هر کدامشان حداقل دو توله ی کوچک و بزرگ دارند. پنج برادر یعنی همیشه باید از ترس جواب دادن به پنج نفر بی خیال جر و بحث کردن با زنت شوی. یعنی باید با زنت وارد یک مسابقه ی شدید اقتصادی، سیاسی، فرهنگی بشوی. آن هم با پنج زن برادر که هر کدام از آن ها هم صاحب توله هایی هستند.
می گفت که مبادا با خانواده ای وصلت کنم که در تمام شجره نامه ی خانوادگیشان یک مورد سرماخوردگی مزمن هم بوده باشد. آن قدر از مشکلات زن بیمارش نالید که دلم برایش کباب شد.
از اختلاف سنی و ظاهری مناسب بین زن و شوهر چیزی نگفت اما دلش از اختلاف طبقاتی خودش و زنش خون بود.
بلندگوی سالن کسی را برای رفتن به اتاق خاصی صدا می زند و من هم چنان پای درد دلش نشسته ام. چند دقیقه بعد دوباره بلندی گوی سالن همان اسم را صدا می زند و او بالاخره می خواهد نظر من را در مورد حرف هایش بداند. جمله ام تمام نشده پیشانیم را می بوسد و می گوید که بلندگو با او بوده و باید برود. دوست داشتم بیشتر می ماند، پیرمرد دوست داشتنی ای بود. روی تابلوی روبرویم یک اسم آشنا به چشمم می خورد. خودِ خودش بود. همان صدایی که از بلندگو شنیده بودم. مشاور خانواده و ازدواج! جالب تر آن که همین مشاور ازدواج، وقتی که گفته بودم هیچ تصمیمی برای ازدواج ندارم پیشانیم را بوسیده و رفته بود!

سه‌شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۸

خودتان قضاوت کنید - شرط بندی


خودتان قضاوت کنید
در مورد طبقه بندی نویسندگان و شاعران و نقاشان و فیلم سازان و ... بسیار گفته اند و نوشته اند. اما من نظر خودم را از همه ی آن ها محترم تر می دانم! من اعتقاد دارم که تماما دو دسته اند:دسته ی اول ابتدا فکر می کنند و بعد می نویسند و می سازند و می کشند و ... . دسته ی دوم ابتدا می نویسند و می سازند و می کشند و .... تازه کار که تمام شد در نهایت به هدف ایجاد آن می اندیشند و نوشته هایشان را مدام می خوانند و نقاشی ها و فیلم هایشان را مدام نگاه می کنند و .... تا این که بالاخره اسرار خلقتشان را کشف کنند!نکته ی جالب تر این که دسته ی دوم تعدادشان بسیار بیشتر از دسته ی اول است!

------------------------------------------------------------

شرط بندی
در یک مهمانیِ نه چندان شلوغ خانوادگی که از همه جا بی خبر لم داده اید روی مبل و پاهایتان را روی هم انداخته اید و تلفن همراهتان زیر انگشتان یک دستتان شکنجه می شود و دست دیگرتان در حال فرستادن سیبی یا خیاری به زیر گیوتین دهانتان است ناگهان گوینده ی اخبار هواشناسی با هیجان از دمای هوای 100 درجه بالای صفر یا 273 درجه زیر صفر در یکی از شهرهایی که تا به حال اسمش را نشنیده اید سخن می گوید. این جاست که من به جرئت می توانم به شما بگویم که آن شهر نمی تواند «نینزان آباد علیا» باشد. اطمینان من تا به اندازه ایست که روی این قضیه می توانم تا نود و شش سال آینده بر سر هر میزان پولی که شما تعیین کنید شرط ببندم. یعنی تا صد و بیست سالگیم. نفری هزار و پانصد تومان بگذارید روی میز. شجاع باشید و نترسید. شرط بندی کنید. تا نود و شش سال آینده کی زنده است و کی مرده. تازه از کجا معلوم تا آن زمان یادمان باشد که اصلا شرط بندی ای در میان بوده یا نه. کسی که باید از این شرط بندی بترسد خود من هستم. چون مجبورم تمام این نود و شش سال را در همان «نینزان آباد علیا» بمانم تا اگر احیانا این اتفاق افتاد همان جا زنده به گور شوم و از ناتوانی در پرداخت پولتان روسیاه عالم و آدم نشوم. ای بابا. چقدر غیر مستقیم التماس کنم. من فقط هزار و پانصد تومان قرض می خواهم و شما هی زل بزنید به من.
پ.ن:به محتوای پست اصلا فکر نکنید! من خودم در دسته ی سوم طبقه بندی بالا قرار می گیرم! چون در بازخوانی این پست خودم هم چیزی نفهمیدم! امیدوارم این پست رسالت خود را انجام داده باشد!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...