پنجشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۰

خوره


صفحه ی مانیتور که سیاه می شود چشم در چشم می شویم. از خودم که آن طرف مانیتور لم داده ام روی صندلی می ترسم. بدون آن که تصمیمی گرفته باشم محکم زده ام روی اینتر. دسکتاپ می آید سر جای خودش. «کامو» با آن پالتو نخی زمختِ یقه بلند و سیگاری که دارد به انتها می رسد جای من را می گیرد. پشت تصویر مات است. در پیاده روِ خیابانی خلوت و بیشتر که دقت کنی هوا دارد تاریک می شود بر خلاف آن چه در ابتدا به نظر می رسد. کجا را نگاه می کند. دهانش  نیمه باز است. انگار که قبلا چیزی گفته باشد و یا بخواهد چیزی بگوید. در حد یکی دو کلمه.  لبخند توی صورتش هست ولی به کسی لبخند نمی زند. ژست غریبی ست و شاید بخشی از آن برگردد به عکس. دکلمه ی شعر که تمام می شود دوباره آن زن می خواند. اسپانیایی یا هر چی. نحوه ی تلفظ کلماتش شبیه یکی از همین خواننده های ترک است و تن صدایش شبیه یکی از خواننده های کافه ای قبل انقلاب. اما در صدایش غم خاصی هست که در هیچ کدام از آن دو نیست. ناگهان وسط یک بار ایستاده ام. همه چیز چوبی ست. صندلی ها. میزها و پیش خوان بار و همه ی حواسم پیش نوک کفش هایم است که انداخته ام روی صندلی. آن روبه رو، روی سِن، زنِ اسپانیایی دارد می خواند. شبیه فیلم های گانگستری نیست. هیچ کس شیشه ی مشروبش را در سر بغل دستیش خرد نمی کند. هیچ کس به زنی که پشت پیشخوان ایستاده متلک نمی گوید و دعوایی بر سر زن جوانی به راه نمی افتد. او می خواند و ما اشک می ریزیم. چشم هایم را که باز می کنم صفحه ی مانیتور دوباره سیاه شده و جای کامو را گرفته ام. وقتی سرِ روان نویست را آنقدر باز و بسته می کنی که تمام انگشتان و کف دست و پایین پیراهنت جوهری می شوند حتما یک چیزی آزارت می دهد.  

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...