پریروز به همراه یکی از آشنایان به چهار روستا در شعاع سی چهل کیلومتری اینجا سر زدیم. از جاده های وسط آبادی ها که می گذری دلت می گیرد. نه به خاطر سیمای فقری که همیشه اسمش با روستا گره خورده. خیر. آبادی های این اطراف یا خالی از سکنه شده اند و یا مثل این چند روستایی که ما رفتیم تقریبا سیمای شهر به خودشان گرفته اند. بهداری و دهداری و مخابرات و خیابان های آسفالت و خانه های آجری با سقف های ایزوگام شده. دکل های برق و بی تی اس و تیرهای تلفن. علمک های گاز. مدرسه های نوسازی شده و انبوه سواری های شخصی پارک شده جلوی درب منازل. خیلی از این فاکتورها باید آدم را خوشحال کند. اما چیزی این وسط هست که تمام این ها را زیر سوال می برد. این همه آدم که دم در خانه ها ایستاده اند. این همه آدمی که در یک روستای چند صد نفره در هم می لولند و بی هدف می آیند و می روند. از همراهم می پرسم به نظرت حضور این همه آدم در یک روستای کم جمعیت در این وقت روز غیر طبیعی نیست؟ می خندد و می گوید چه کار کنند بیچاره ها. کاری ندارند. چهل روز بیشتر کار کشاورزی ندارند که سه چهار روزش برای آماده کردن زمین و یکی دو هفته هم صرف کاشت و برداشت می شود. زندگیشان هم مثل کشاورزیشان دیمی ست. سی چهل روز کار برای یک سال زندگی. به ظاهر این طور کشاورزی باید شغل مناسبی باشد. اما آیا واقعا زندگیشان با همین نهایتا دو ماه کار است که می گذرد. بیشتر خانه ها با وام بانکی با بهره ی پایین تر از تورم ساخته شده اند و خیلی هایشان هم با همکاری کمیته ی امداد دیوارهایشان بالا رفته. مسکن یک سرمایه ی راکد است. به فرض که هر کدام از این خانه ها صد میلیون تومان هم بیارزد. مسلما داشتن یک طبقه مسکن برای هیچ کدام از این خانواده ها خوراک و پوشاک نمی شود. همراه من که چند سالی در همین روستاها زندگی کرده می گوید صرف نظر از چند خانواده محدود در این روستاها که وسعت زمین هایشان زیاد است بقیه اکثرا چسپیده اند به کمک های دولتی. کمیته ی امداد و یارانه های نقدی دولت. شما هم اینجا باشید دلتان می گیرد. روستاهایی که زمانی بی نیاز از شهر و دولت خودشان تولید کننده هم بوده اند و از لبنیات و حبوبات گرفته تا نیروی کار را به شهرها تزریق می کردند حالا مثل زالو چسپیده اند به نقشه های جغرافیا و شهرها و پستان نحیف خزانه ی دولت را می مکند. همین بارانی که حالا دارد می خورد روی سایبان و نورگیر و شرشر از ناودان ها می ریزد اگر چند ماه باریدن نگیرد درآمد کشاورزیشان هم صفر می شود و پناه می برند به بیمه های کشاورزی ورشکسته ی دولتی. حالا اگر به من بگویند در روستاهای اطرافتان چه خبر است می گویم. مشتی جوان بیکار که دستشان توی جیب پدرشان است و تا نوزده سالشان می شود هوس ازدواج می کنند و نهایتا پناه می برند به حاشیه ی شهرها. مشتی پیرمرد و پیرزن از کار افتاده بدون بیمه های تامین اجتماعی و بدون پس انداز که دستشان توی جیب دولت و تک و توک بچه هاییست که یا کارمند دولتند و یا برای کار به شهرهای بزرگ رفته اند. زن ها و دخترهایی که دیگر نه گوسفند و گاوی برای دوشیدن دارند و نه قالی ای برای بافتن چون با فلسفه ی موجود روستا زندگی ارزش این همه رنج و مصائب را ندارد! جوانترهایشان باورشان شده که زندگی شبیه سریال های کلمبیاییست که همه دنبال عاشقی و عشقبازیند و آن هایی هم که کار می کنند یا باید پشت میزی در یک شرکت بزرگ بنشینند و یا دوست دختر و دوست پسر فرزندان آقا یا خانم رئیس! نزدیکی های غروب که بر می گردیم برخلاف سال های قبل جز یکی دو گله ی کوچک دیگر گوسفند و گاوی نیست که جاده را بند بیاورد و هر چه از شیشه بیرون را نگاه می کنم بیل به دستی از سر زمین بر نمی گردد که داد بزنیم کاکا ماندو نباشی. انگار چوپان ها و کاکاها دارند برای همیشه می میرند. از بالای روستا هم که نگاه کنی. نه گاوداری ای هست. نه مرغداری ای و نه حتی یک کارگاه کوچک. فقط زمین است و زمین و مردمی صدقه خور از آب باران و پول نفت و مالیات شهر!
دوشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۰
روستاییانی که دیگر کار نمی کنند!
پریروز به همراه یکی از آشنایان به چهار روستا در شعاع سی چهل کیلومتری اینجا سر زدیم. از جاده های وسط آبادی ها که می گذری دلت می گیرد. نه به خاطر سیمای فقری که همیشه اسمش با روستا گره خورده. خیر. آبادی های این اطراف یا خالی از سکنه شده اند و یا مثل این چند روستایی که ما رفتیم تقریبا سیمای شهر به خودشان گرفته اند. بهداری و دهداری و مخابرات و خیابان های آسفالت و خانه های آجری با سقف های ایزوگام شده. دکل های برق و بی تی اس و تیرهای تلفن. علمک های گاز. مدرسه های نوسازی شده و انبوه سواری های شخصی پارک شده جلوی درب منازل. خیلی از این فاکتورها باید آدم را خوشحال کند. اما چیزی این وسط هست که تمام این ها را زیر سوال می برد. این همه آدم که دم در خانه ها ایستاده اند. این همه آدمی که در یک روستای چند صد نفره در هم می لولند و بی هدف می آیند و می روند. از همراهم می پرسم به نظرت حضور این همه آدم در یک روستای کم جمعیت در این وقت روز غیر طبیعی نیست؟ می خندد و می گوید چه کار کنند بیچاره ها. کاری ندارند. چهل روز بیشتر کار کشاورزی ندارند که سه چهار روزش برای آماده کردن زمین و یکی دو هفته هم صرف کاشت و برداشت می شود. زندگیشان هم مثل کشاورزیشان دیمی ست. سی چهل روز کار برای یک سال زندگی. به ظاهر این طور کشاورزی باید شغل مناسبی باشد. اما آیا واقعا زندگیشان با همین نهایتا دو ماه کار است که می گذرد. بیشتر خانه ها با وام بانکی با بهره ی پایین تر از تورم ساخته شده اند و خیلی هایشان هم با همکاری کمیته ی امداد دیوارهایشان بالا رفته. مسکن یک سرمایه ی راکد است. به فرض که هر کدام از این خانه ها صد میلیون تومان هم بیارزد. مسلما داشتن یک طبقه مسکن برای هیچ کدام از این خانواده ها خوراک و پوشاک نمی شود. همراه من که چند سالی در همین روستاها زندگی کرده می گوید صرف نظر از چند خانواده محدود در این روستاها که وسعت زمین هایشان زیاد است بقیه اکثرا چسپیده اند به کمک های دولتی. کمیته ی امداد و یارانه های نقدی دولت. شما هم اینجا باشید دلتان می گیرد. روستاهایی که زمانی بی نیاز از شهر و دولت خودشان تولید کننده هم بوده اند و از لبنیات و حبوبات گرفته تا نیروی کار را به شهرها تزریق می کردند حالا مثل زالو چسپیده اند به نقشه های جغرافیا و شهرها و پستان نحیف خزانه ی دولت را می مکند. همین بارانی که حالا دارد می خورد روی سایبان و نورگیر و شرشر از ناودان ها می ریزد اگر چند ماه باریدن نگیرد درآمد کشاورزیشان هم صفر می شود و پناه می برند به بیمه های کشاورزی ورشکسته ی دولتی. حالا اگر به من بگویند در روستاهای اطرافتان چه خبر است می گویم. مشتی جوان بیکار که دستشان توی جیب پدرشان است و تا نوزده سالشان می شود هوس ازدواج می کنند و نهایتا پناه می برند به حاشیه ی شهرها. مشتی پیرمرد و پیرزن از کار افتاده بدون بیمه های تامین اجتماعی و بدون پس انداز که دستشان توی جیب دولت و تک و توک بچه هاییست که یا کارمند دولتند و یا برای کار به شهرهای بزرگ رفته اند. زن ها و دخترهایی که دیگر نه گوسفند و گاوی برای دوشیدن دارند و نه قالی ای برای بافتن چون با فلسفه ی موجود روستا زندگی ارزش این همه رنج و مصائب را ندارد! جوانترهایشان باورشان شده که زندگی شبیه سریال های کلمبیاییست که همه دنبال عاشقی و عشقبازیند و آن هایی هم که کار می کنند یا باید پشت میزی در یک شرکت بزرگ بنشینند و یا دوست دختر و دوست پسر فرزندان آقا یا خانم رئیس! نزدیکی های غروب که بر می گردیم برخلاف سال های قبل جز یکی دو گله ی کوچک دیگر گوسفند و گاوی نیست که جاده را بند بیاورد و هر چه از شیشه بیرون را نگاه می کنم بیل به دستی از سر زمین بر نمی گردد که داد بزنیم کاکا ماندو نباشی. انگار چوپان ها و کاکاها دارند برای همیشه می میرند. از بالای روستا هم که نگاه کنی. نه گاوداری ای هست. نه مرغداری ای و نه حتی یک کارگاه کوچک. فقط زمین است و زمین و مردمی صدقه خور از آب باران و پول نفت و مالیات شهر!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر