سه‌شنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۰

ذائقه ی فکری


سالی یک بار هر سه چهار خانواده می روند روستای آبا و اجدادیشان. می ریزند سر درخت های آلوچه. شکم ها و صندوق ماشین هایشان که پر شد چند نفس عمیق می کشند و بر می گردند شهر خودشان. این بار قبل برگشتن آمدند اینجا. از آلوچه باغی هایشان خوشم نیامد. البته هسته هایش خوشمزه تر از هسته ی آلوچه های بازاری ست. صندوق ها  را یکی یکی می گذاریم وسط و هسته هایش را جدا می کنیم. یک بخش آلوچه ها را خشک می کنند برای  درست کردن «قیصی». همین طوری با صاد نوشتم. با سین هم که نوشته شود باز هم در ماه های سرد یا با روغن سرخش می کنند و می شود یک غذای محلی. خیلی ها هم  می گذارندش روی برنج دم بکشد. ترش است اما آنقدر قبلش نمک خورده که با غذا شوریش کمتر از ترشی اش خودنمایی نمی کند. من غذاهای محلیمان را زیاد دوست ندارم و هیچ خوشم نمی آید که در شبکه های استانی بی خود و بی جهت از غذاهای محلی تعریف می کنند. قدمت بعضی از غذاهای محلی را می شود یک جورهایی حدس زد. مثلا آن هایی که فقط از گیاه های خوردنی کوهستان های منطقه و محصولات لبنی درست می شوند به احتمال زیاد قبل از کشف قاره ی آمریکا هم وجود داشته اند. قبل از این که سیب زمینی و گوجه پایشان به قاره های دیگر باز بشود. این ها را ننوشتم که در مورد غذاهای محلی صحبت کنیم. نوشتم که به شما بگویم که خیلی از افکار ما از این غذاهای محلی هم قدمتش بیشتر است. جایگزین های بهتری برایشان سراغ داریم. خوشمزه تر و مقوی تر و با پخت ساده تر. اما عده ای هستند که باز هم دلشان لک می زند برای خورد و خوراک بچگیشان. برای دنیایی که سال های قبل در آن زندگی کرده اند. فکر می کنند که اگر برنج و قیصی بخورند برای چند لحظه هم که شده همه چیز بر می گردد سر جای اول. بیشتر می خورند چون فکر می کنند غذای طبیعی ای است و صد و بیست سال عمر می کنند و برای آن دنیایشان هم توشه ای ذخیره کرده اند. خیلی ها از تجربه کردن می ترسند. خیلی ها هم ذائقه ی فکریشان از قبل شکل گرفته. سخت بشود قانعشان کرد که هر غذای جدیدی چیپس و پفک نیست!
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 1:27  توسط رامان  |  نظر بدهید

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...