نیمه های شب بود. مرگ بر چشمانش استیلا نمی یافت. تا زنده شدن صبح عقربه چند بار دیگر باید دور خودش می چرخید. شنیده بود بعضی ستاره هایی که هر شب با او حرف می زنند سال هاست که مرده اند. دیگر به ستاره ها هم اعتماد نداشت.ستاره ی دنباله دار قوس کوتاهی زد و مرگ بر سینه ی شب آرام گرفت. ابرهای سیاه نوید باران می داد اما جغدها روی چراغ راهنما نشسته بودند تا چراغ به ابر رخصت باران ندهد. گورستان وسط شهر بود. مردگان زندگان را دفن می کردند. کسی جیغ نمی کشید. گورها عمودی بودند. انسان باید تا زنده شدن صبح وزن خویش را روی پاهایش احساس می کرد. گورکنان نمایندگان مردمی بودند که هر روز قانون مرگ را با حداکثر آرا تصویب می کردند. مرگ چیز مهمی نبود وقتی که می دانستی با چند دور چرخیدن یک عقربه ، صبح زندگی دوباره آغاز می شد.اگر عقربه ها با اصطکاک زندگی متوقف می شدند و عقربه به صبح نمی رسید زندگی زیر چاقوی جراحی پزشک قانون گذار تلف می شد. گورکنان قبرهای محکومین قانون را آماده کرده بودند. هنوز قانون تصویب نشده بود. ارواح درون شهر بلاتکلیف در انتظار شروع شدن دایره های قانون منتظر روز بودند و ساعتی که اگر اجازه نمی داد انسان زیر چرخ های زمان طبق قانون له می شد. قرار بود فردا قانونی در شهر تصویب شود که رنج انسان کاهش یابد. مجلس قرار بود فردا آزادی انسان را به رای بنشیند. مجلس قرار بود در وسط شهر روبان را به رسمیت نشناسد چون سدی بود در برابر حرکت به سوی خوشبختی. چیزی به صبح نمانده بود. جنازه ها به آسمان نگاه کردند در افق چیزی دیده نمی شد. خبری از باد هم نبود . جغدها هنوز در شهر پرسه می زدند. خفاش ها شیفت کاریشان را عوض کرده بودند. جنازه ها به سوی مرکز شهر حرکت کردند تا به ارواح سرگردان خود در مرکز شهر ملحق شوند. ارواح منتظر افتتاح پروژه ی خوشبختی بودند. گورکنان در جلو سیل جنازه ، خندان خود را به وسط شهر رساندند. چیزی به صبح نمانده بود. خبری از خورشید نبود. گورکنان در میان استقبال ارواح و هورا کشیدن اجساد از پله های مجلس بالا رفتند و در بسته شد. قرار بود امروز برای خوشبختی مردم تصمیم بگیرند . قانون تصویب شد با حداکثر آرا. سخنگوی مجلس به مردم تبریک گفت که از امتحان سر بلند بیرون آمده اند. مردم می توانند دیگر زنده نباشند. جنازه ها از این که از آزمون زندگی سربلند بیرون آمده بودند خوشحال به سوی گورهای خود روان شدند. ارواح هم اجازه داشتند ارتفاعات چند هزار پایی را بر زندگی روی زمین پست ترجیح دهند. خورشید هنوز بالا نیامده بود ولی خوشبختی را می شد در نگاه های مردم دید. اینان مردمی خوشبخت بودند!
یکشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۵
گورکنان قانون گذار
نیمه های شب بود. مرگ بر چشمانش استیلا نمی یافت. تا زنده شدن صبح عقربه چند بار دیگر باید دور خودش می چرخید. شنیده بود بعضی ستاره هایی که هر شب با او حرف می زنند سال هاست که مرده اند. دیگر به ستاره ها هم اعتماد نداشت.ستاره ی دنباله دار قوس کوتاهی زد و مرگ بر سینه ی شب آرام گرفت. ابرهای سیاه نوید باران می داد اما جغدها روی چراغ راهنما نشسته بودند تا چراغ به ابر رخصت باران ندهد. گورستان وسط شهر بود. مردگان زندگان را دفن می کردند. کسی جیغ نمی کشید. گورها عمودی بودند. انسان باید تا زنده شدن صبح وزن خویش را روی پاهایش احساس می کرد. گورکنان نمایندگان مردمی بودند که هر روز قانون مرگ را با حداکثر آرا تصویب می کردند. مرگ چیز مهمی نبود وقتی که می دانستی با چند دور چرخیدن یک عقربه ، صبح زندگی دوباره آغاز می شد.اگر عقربه ها با اصطکاک زندگی متوقف می شدند و عقربه به صبح نمی رسید زندگی زیر چاقوی جراحی پزشک قانون گذار تلف می شد. گورکنان قبرهای محکومین قانون را آماده کرده بودند. هنوز قانون تصویب نشده بود. ارواح درون شهر بلاتکلیف در انتظار شروع شدن دایره های قانون منتظر روز بودند و ساعتی که اگر اجازه نمی داد انسان زیر چرخ های زمان طبق قانون له می شد. قرار بود فردا قانونی در شهر تصویب شود که رنج انسان کاهش یابد. مجلس قرار بود فردا آزادی انسان را به رای بنشیند. مجلس قرار بود در وسط شهر روبان را به رسمیت نشناسد چون سدی بود در برابر حرکت به سوی خوشبختی. چیزی به صبح نمانده بود. جنازه ها به آسمان نگاه کردند در افق چیزی دیده نمی شد. خبری از باد هم نبود . جغدها هنوز در شهر پرسه می زدند. خفاش ها شیفت کاریشان را عوض کرده بودند. جنازه ها به سوی مرکز شهر حرکت کردند تا به ارواح سرگردان خود در مرکز شهر ملحق شوند. ارواح منتظر افتتاح پروژه ی خوشبختی بودند. گورکنان در جلو سیل جنازه ، خندان خود را به وسط شهر رساندند. چیزی به صبح نمانده بود. خبری از خورشید نبود. گورکنان در میان استقبال ارواح و هورا کشیدن اجساد از پله های مجلس بالا رفتند و در بسته شد. قرار بود امروز برای خوشبختی مردم تصمیم بگیرند . قانون تصویب شد با حداکثر آرا. سخنگوی مجلس به مردم تبریک گفت که از امتحان سر بلند بیرون آمده اند. مردم می توانند دیگر زنده نباشند. جنازه ها از این که از آزمون زندگی سربلند بیرون آمده بودند خوشحال به سوی گورهای خود روان شدند. ارواح هم اجازه داشتند ارتفاعات چند هزار پایی را بر زندگی روی زمین پست ترجیح دهند. خورشید هنوز بالا نیامده بود ولی خوشبختی را می شد در نگاه های مردم دید. اینان مردمی خوشبخت بودند!
شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۵
شهر ما خانه ی ما ؟
تا ساعت نه باید کارش را تمام می کرد. بطری های آب معدنی بدون آب هم مایه ی حیات بودند. کاغذ باطله ها خیس شده بودند و بار گونی او را سنگین می کردند اما چاره ای نبود. هنوز دو سطل زباله درامتداد خیابان حافظ زیر و رو نشده بود. خون از انگشتانش می چکید اما چیزی به نه نمانده بود و باید کارش را تمام می کرد. لامپ زیر گذر همدست آشغال دزدان شهر شده بود. او کمک کرده بود که مجرم خرده شیشه ها را از دستش بیرون بیاورد. با دیدن سطل زباله ی پر چشمانش برقی زد. جمله ی شهر ما خانه ی ما معمای او روی سطل های زباله بود. شاید این جمله چیزی کم داشت. خیابان های شهر ما خانهی ما جمله ی پر معناتری بود. به سطل آخر نمی رسید. همین یکی را چند بار زیر و رو کرد اما چیز به درد بخوری پیدا نکرد. با خودش گفت حتی به آشغال ها هم رحم نمی کنند.محل کارش را باید عوض می کرد. در گونی را به هم فشرد و با کمک نرده های کنار گذر آن را به دوش کشید. بوی آشغال زیر گذر گربه ها را هم جمع کرده بود.گربه ی سفید آرام آرام از روی لبه ی جدول خود را به آن جا رسانید. زیر نور برق می زد. مانند گربه های شمال شهر که روی کاناپه غلط می خورند بی خیال بود. پشت سر مرد به راه افتاد . از پله های پل عابر پیاده بالا رفت. مرد کاغذهای خیس را روی سطح سرد پل پهن کرد و کارتنی که دیشب به زور از همکارش در خیابان جمهوری پس گرفته بود را تا نصفه روی خودش کشید. پاهایش یخ زده بود. گرسنه بود ولی هنوز دوستش بر نگشته بود. چشمان پر از خواهش گربه گرسنگی را از یاد او برد . گونی را زیر و رو کرد و مقداری از پس مانده های غذای جلوی سفارت خانه را جلو گربه ریخت و با هم زیر نور لامپ های ساختمان بورس خوابیدند شاید فردا سهمی هم به آن ها برسد.
مرگ عشق
ادامه دادن بی فایده بود . می دانست بی فایده است. این را خوب می دانست. درست مثل آن که با تکه ای زغال روی لوحی سیاه شعری عاشقانه نقش کنی.
دستگیره را چرخاند و در را آرام آرام باز کرد. آنقدر که بتواند انتهای سالن را کاملا دید بزند. سایه ای او قبل از او وارد شده بود . به ساعتش نگاه کرد. ساعت از هفت گذشته بود. باز هم دیر رسیده بود. او همیشه دیر می رسید .
این آخرین فرصت او بود که از دست رفت. اما زیاد پشیمان نبود. انگار می دانست که چیزی تغییر نمی کرد. از پرستار پرسید ببخشید مریض این بخش ...؟! قبل از این که جمله را به آخر برساند جواب همراه با خشونت پرستار را شنیده بود. او رفته بود شاید برای همیشه رفته بود.می خواست خیلی زود همه چیز تمام شود . بریده بود و دیگر تحمل آن همه درد را نداشت. کاش می توانست تمام آن خاطرات را خط به خط پاک کند. روی دیوار نوشته ای بود که رنگ کلمه ای از آن با بقیه فرق می کرد. آن کلمه به بهانه ی کلمهی دیگری نوشته شده بود. عشق فقط یک وسیله بود یک بهانه! او زندگی را خوب فهمیده بود و دیگر آن کلمه در نظر او آن چندان فریبنده نبود .حتی به او آن قدر امید هم نمی داد که تلاشی برای از سر گرفتن زندگیشان انجام دهد . ادامه دادن بی فایده بود. او این را خوب می دانست.
دستگیره را چرخاند و در را آرام آرام باز کرد. آنقدر که بتواند انتهای سالن را کاملا دید بزند. سایه ای او قبل از او وارد شده بود . به ساعتش نگاه کرد. ساعت از هفت گذشته بود. باز هم دیر رسیده بود. او همیشه دیر می رسید .
این آخرین فرصت او بود که از دست رفت. اما زیاد پشیمان نبود. انگار می دانست که چیزی تغییر نمی کرد. از پرستار پرسید ببخشید مریض این بخش ...؟! قبل از این که جمله را به آخر برساند جواب همراه با خشونت پرستار را شنیده بود. او رفته بود شاید برای همیشه رفته بود.می خواست خیلی زود همه چیز تمام شود . بریده بود و دیگر تحمل آن همه درد را نداشت. کاش می توانست تمام آن خاطرات را خط به خط پاک کند. روی دیوار نوشته ای بود که رنگ کلمه ای از آن با بقیه فرق می کرد. آن کلمه به بهانه ی کلمهی دیگری نوشته شده بود. عشق فقط یک وسیله بود یک بهانه! او زندگی را خوب فهمیده بود و دیگر آن کلمه در نظر او آن چندان فریبنده نبود .حتی به او آن قدر امید هم نمی داد که تلاشی برای از سر گرفتن زندگیشان انجام دهد . ادامه دادن بی فایده بود. او این را خوب می دانست.
زندگی بر دوش ماست؟
پرده ها را تا انتها کنار زد. انتظار نور پایان یافت. پنجره ها را باز کرد و هوای تازه را در آغوش گرفت. دنیا همین یک اتاق نبود. وزش نسیمی ملایم صدا را با سکوت آشتی می داد. انبوه جمعیت که زندگی را بر دوش خود حمل می کردند امتداد خیابان را در آروزی خوشبختی به سوی مقصدی نامعلوم طی می کردند. از آن بالا انسان ها چقدر کوچک به نظر می رسیدند. دیگر به سقوط فکر نمی کرد. نفس عمیقی کشید. دست ها را از طرفین باز کرد .گردنش را به سوی آسمان چرخاند و با بیرون دادن بازدمش اندیشه هایش را به سوی آن طرف کوه ها پرواز داد. اما آرامش او فقط همین چند لحظه طول کشید. باد اندیشه هایش را به اطاق بازگردانده بود. پنجره ها چند بار به هم کوبیده شدند و با افتادن ضامن پشت پنجره ، دنیا به حجم واقعی خود باز گشت. سکوت فراق صدا را فریاد می زد. باد ابرها را روی آسمان شهر گسترده بود و زندانبان نور شده بود. مردمی که زندگی را در وسط خیابان زیر باران رها کرده بودند و هر کس در گوشه ای پناه گرفته بود. رعد و برق شهر را نشانه گرفته و تگرگ آن را به تیر بسته بود. انعکاس نور برق تاریکی اتاق را به آتش کشید. مرد پرده را کشید. انگار مجازات او از همین دنیا شروع شده بود!
خروج از در شرقی
ببخشید میخواستم چند لحظه جزوه ی شما را ببینم. جزوه را ورق می زند ولی فقط به رسم الخط و رنگ هایی که در آن به کار رفته نگاه می کند. استاد درس را دوباره از سر می گیرد. دخترک بر می گردد و با نگاهش دفترش را از او باز پس می خواهد. کلاس ادامه پیدا می کند. دنبال راهی می گردد که دل او را به دست آورد. دنبال راهی می گردد که دختر را بخنداند. خنده های او را دوست داشت و از این که هر بار در کلاس پارازیتی می انداخت و دخترک می خندید آن چنان هیجانی به او دست می داد، انگارکه دیگر از دنیا چیزی نمی خواست. او که هیچ وقت کلاس را دوست نداشته بود کلاس برایش میعاد گاهی شده بود که هر روز انتظارش را می کشید. شب ها وقتی که تنها در بالکن خانه می نشست در آسمان تصویر دخترکی را می دید که از فرط خنده دستش را روی شکمش می گذاشت و سرش را روی دفترش خم می کرد و بعد از مکثی کوتاه وقتی سرش را بلند می کرد هنوز آثار خنده در او به چشم می خورد. و ناگهان تصویر مانند نور پروژکتوری که خاموش شود کم کم کوچک و کوچکتر می شد و مانند ستاره ای در آسمان به او چشمک می زد. هر روز خیلی زودتر از دوستانش به دانشگاه می رفت. و جلوی پنجره ی محاط بر ورودی دانشگاه می نشست و در انتظار رسیدنش چشم از پنجره بر نمی داشت. دختر با لبخند همیشگی بر لبش آرام آرام از در شرقی دانشگاه وارد می شد و به ناگاه بر سرعتش افزوده می شد. کوله پشتی بر دوشش سنگین می نمود. سرمای اوایل صبح باعث می شد که او مثل بچه دبستانی ها دست هایش را جلو دهانش جمع کند و از گرمای خودش در آن ها بدمد. در میان راه اگر به آشنایی می رسید پسرک از دور خوب نگاه می کرد تا نکند کسی دل دخترک را از او برباید. به نگاه های او و حالات صورتش خوب توجه می کرد. هنوز چند روزی بیشتر نبود که با او همکلاس شده بود. اما انگار سال ها بود که او را می شناخت ولی بر اثر سانحه ای تمام خاطرات گذشته را فراموش کرده بود. هر چه بود انگار حسی نسبت به او داشت. اما خودش مطمئن نبود که آیا دوستش دارد یا نه؟ چند بار دیگر آن روز سعی کرد که با او ارتباطی برقرار کند اما نه خیلی سخت تر از آن بود که فکر می کرد. دخترک از روابط اجتماعی قوی ای برخوردار بود. اما عاملی که پسرک را می ترساند چیز دیگری بود که خودش هم نمی دانست. او با دخترهای دیگر دانشگاه مشکل نداشت ولی نسبت به آن ها حسی هم نداشت. چندین بار در همان اوایل خواست به او بفهماند که دوستش دارد. اما هر بار که سعی می کرد به او نزدیک تر شود بیشتر ازاو دور می شد. یک عشق کوچک باعث شده بود که پسرک بیشتر فکر کند. باعث شده بود که او به چیزهایی فکر کند که تا آن زمان به آن چیزها اصلا فکر نکرده بود. او هنوز دل دختر را به دست نیاورده با او زندگی می کرد. اصرار داشت خود را به دخترک نزدیک کند ولی کارهایی که او می کرد دخترک را ترسانده بود و هر چه بیشتر زمان سپری می شد بیشتر از هم فاصله می گرفتند. بعدها فهمید که دخترک حتی به او فکر هم نمی کند. انگار از همان روز اول او را از دست داده بود. نمی خواست باورکند. ماه ها با خودش کلنجار می رفت چون نمی توانست قبول کند که دخترک او را دوست نداشته است. هر روز که به دانشگاه می رفت بی هدف از در شرقی وارد می شد و شب مثل روحی آواره و سرگردان از همان در خارج می شد. او چند سال با اتفاقاتی که افتاده بود زندگی کرد. او هر روز بیشتر از روز قبل فکر می کرد. کم کم به عامل هایی ایمان آورده بود که تا آن زمان اصلا به ذهنش هم خطور نکرده بودند. او نسبت به چیزهایی بی اعتقاد شده بود که از بچگی با آن ها بزرگ شده بود و آن ها را دور ریخته بود. پسرک تصمیم خود را گرفته بود دیگر از در شرقی وارد نمی شد.
همسر زن است یا مرد؟
معلم موضوع انشای هفته ی بعد را روی تختهی سیاه ، درشت نوشته بود. پسرک به نظرش آمد که باید از موضوع هفتهی قبل ساده تر باشد . شب قبلش هر کاری کرده بود نتوانسته بود بفهمد که بالاخره " زندگی چه رنگی است ؟ " ؟!
به جای فکر کردن بیهوده در مورد مطلبی که چیزی از آن نفهمیده بود با خواهرش تا نیمه های شب فوتبال دیده بودند و پسرک بعد از خستگی از فرط هیجان ناشی از دنبال کردن سرنوشت توپ همان جا جلو تلویزیون آرام خوابیده بود. خواهرش بر خلاف بیشتر دختران ، فوتبال را دوست داشت و از این که نمی توانست مثل پسرها داخل کوچه فوتبال بازی کند احساس کمبود می کرد. اما تلویزیون داخل کوچه نبود و او می توانست سنت ها را دور بزند. صبح روز بعد پسرک می خواست دفتر چند تا از بچه ها را بگیرد تا از هر کدام چند خط بنویسد اما تا دفترش را باز کرد لبخند بر لبانش نقش بست . خواهرش دیشب انشایش را نوشته بود. آن قدر خوشحال بود که تصمیم گرفت پول تو جیبی روزانه اش را بدهد و چیزی برایش بگیرد . هدیه ای که می توانست لبخند را به دختر همیشه زندانی خانه هدیه کند. شاید خوراکی چیز بهتری بود. خواهرش کرانچی و آلوچه جنگلی زیاد دوست داشت. کلاس که شروع شد زندگی ها قرمز ، آبی ، زرد ، نارنجی و سبز بودند. نوبت که به او رسید زندگی یا آن قدر رنگ می باخت که بی رنگ بی رنگ می شد یا آن قدر رنگ ها با هم آمیخته می شدند که سیاه سیاه می نمود. پسرک فکرش را هم نمی کرد که زندگی هم ترش و شیرین و هم تلخ و شور باشد. تا آن زمان پسرک همه چیزی را مثل شکلات و قره قروت می دید . اما خواهرش از نمکزارهایی گفته بود که زندگی را به کام انسان تلخ می کرد. به همین خاطر خواهرش سفید و سیاه را یک رنگ دیده بود . رنگی که در نظر او خود زندگی بود . ابتدا معلم خواسته بود که موضوع هفته ی بعد دلخواه باشد چون خودش هم از موضوع های تکراری و بی هدف خسته شده بود.
دیگر نمی خواست بچه ها در خیال زندگی کنند و هی آرزو کنند که می خواهند در آینده چه کاره شوند. نمی خواست در این ابتدای زندگی بچه ها به خاطر ترس از جهنم گناه را تصویر کنند دیگر نمی خواست که بچه ها برای پیدا کردن نشانه های وجود خدا تفاوت بهار و پاییز را برای خود انشا کنند . حتی بچه ها هم دیگر فهمیده بودند که " علم بهتر است یا ثروت " یک شوخی با ادبانه است.
" زن "
معلم یادش افتاد که فردا روز زن است و برای مادر و همسرش چیزی نگرفته است و در حین این که به این فکر می کرد که کاش حقوق این ماه را سر وقت به حساب واریز می کردند ، با خطی درشت بر روی تخته سیاه نوشت: "زن" و با صدای بلند گفت : زن ، روز زن ، هرچه از زن، اصلا انشای زن !
پسرک روی تختهی سیاه بزرگ واژه ای را دیده که مدتی بود او هم با رسیدن به سن بلوغ جور دیگری به آن نگاه می کرد. پسرک از خودش پرسید چرا زن؟ چیزی نفهمید و در حالی که صدای زنگ به صدا در آمده بود در میان همهمه ی بچه ها پرسید آقا چرا زن؟ معلم دفتر نمره اش را برداشت و در حالی که از در بیرون می رفت گفت:
چون مرد نیست!
ولی باز پسرک چیزی نفهمید ولی احساس کرد که می تواند بنویسد تازه خواهرش هم بود . دفترش را با سرعت داخل کیفش گذاشت و از مدرسه خارج شد. می خواست قبل از هر چیز برای خواهرش خوراکی بگیرد و نمی توانست با دوستانش برود چون باید پیاده می رفت. اگر دیر به خانه می رسید مشکلی پیش نمی آمد چون او زن نبود . او حداقل یک مرد کوچک بود. در راه برگشت به خانه به دخترها بیشتر زل می زد. با خودش گفت من از چه چیز این ها بنویسم مگر نه این که این ها مردانی هستند با روسری و مقنعه. ناگهان چیزی به ذهنش خطور کرد. مثل دیوانه ها با خودش خندید و گفت این ها را که نمی شود نوشت. پس زن را چگونه می توانم توصیف کنم در حالی که مرد نباشد. کم کم داشت به خانه نزدیک می شد. دیگر نیاز نبود سر کوچه به انتظار دختر همسایه بنشیند. سر وقت رسیده بود . دختر همسایه هم تازه داشت از مدرسه بر می گشت . قدم هایش را سریع تر کرد. با هم سر کوچه رسیدند. چند بار خواسته بود چیزی بگوید ولی با یک سلام و نگاهی که امتدادش به زمین ختم می شد همه چیز به دفعه ی بعد موکول می شد . بقیه ی کوچه را تا انتهای کوچه ی بن بست ، در میان چشمان دخترک همسایه و به اندازه ی لحظه ای که در او خیره شده بود طی کرد. وقتی وارد خانه شد نمی دانست که چطوری آن همه پله را بالا آمده است.
مادرش گفت منتظر می مانی که پدرت برگردد یا برایت غذا بیاورم ؟ بدجوری گرسنه بود. غذایش را سیر خورد . روی تخت دراز کشید و به عکس ازدواج پدر و مادرش خیره شد. مدام کلمه های زن و مرد را جدا جدا کنار هم می چید اما انگار یکی بودند و در عین حال منفک.
به عکس بیشتر نگاه کرد. راست مرد و چپ زن.با خودش گفت که همسر زن است یا مرد؟! انگار عکس سیاه و سفید حرکت می کرد. کمی بیشتر که دقت کرد پدرش خودش بود و مادرش دختر همسایه!
از عکس بیرون آمده بودند و درست رو به روی هم نشسته بودند. ساعت ها در آزادی کامل با هم حرف زدند و درحالی که روی ابرها قدم می زدند به کوچه ای که هر روز نگاه هاشان در آن جا خفه می شد نگاه می کردند. چقد دلگیر بود کوچه ی بن بست.
مثل دو آشنای دیرین از روزهایی می گفتند که حرف های آن روزها هنوز زنده بودند. نگاه های زنده حرف های منجمد را آرام آرام آب می کرد. آن ها رو در روی هم نشسته بودند مانند دو مرد! یا نه شاید مثل دو زن! و شاید هم مثل ... . حرف های دختر به او آرامش می داد اما دخترک از چیزهایی می گفت که برای او غریبه بود. صدای زن او را به دنیای واقعی بازگرداند و باز به عکس خیره شد. همه چیز سر جایش بود. خواهرش از مدرسه برگشته بود و از پایین پله ها جر و بحث کردن با مادرش را شروع کرده بود و مدام می خواست به او بفهماند که ترافیک بوده است و او بد فکر می کند. با خودش گفت که شاید وقتی دخترها بزرگ می شوند از زن به مرد تبدیل می شوند. مادرش مثل مردها فکر می کرد یا شاید مادرش پذریرفته بود که زن همان است که به او یاد داده اند.
خواهرش که بالا آمد کوله اش را روی تخت کوبید. ناراحت بود ولی انگار عادت کرده بود!
در حالی که به طرف پسرک می چرخید با آرنجش اشک هایش را پاک کرد و با تبسمی معصومانه از نمره ی انشایش سوال کرد.
پسرک کیفش را باز کرد و خوراکی ها را روی میز خواهرش گذاشت و گفت ممنونم خیلی خوب بود بیا یه کم از این خوراکی ها بخوریم.
خواهرش خوشحال شد برای چند لحظه یادش رفته بود که زن است. وقتی که خوراکی ها را با هم می خوردند خواهرش چهره ی همان دختری را به خودش گرفته بود که هر روز صبح او را از خواب بیدار می کرد.
دیگر نمی خواست برای نوشتن انشا از کسی کمک بگیرد. یک روز فکر کردن به او خیلی چیزها آموخته بود.
فردای آن روز که انشایش را خواند معلم به او گفت که اشتباه می کند. زن زن است و مرد مرد. بهتر است بیشتر کار کند. اما او مطمئن بود که زن همان مردیست که معلم می گوید.
به جای فکر کردن بیهوده در مورد مطلبی که چیزی از آن نفهمیده بود با خواهرش تا نیمه های شب فوتبال دیده بودند و پسرک بعد از خستگی از فرط هیجان ناشی از دنبال کردن سرنوشت توپ همان جا جلو تلویزیون آرام خوابیده بود. خواهرش بر خلاف بیشتر دختران ، فوتبال را دوست داشت و از این که نمی توانست مثل پسرها داخل کوچه فوتبال بازی کند احساس کمبود می کرد. اما تلویزیون داخل کوچه نبود و او می توانست سنت ها را دور بزند. صبح روز بعد پسرک می خواست دفتر چند تا از بچه ها را بگیرد تا از هر کدام چند خط بنویسد اما تا دفترش را باز کرد لبخند بر لبانش نقش بست . خواهرش دیشب انشایش را نوشته بود. آن قدر خوشحال بود که تصمیم گرفت پول تو جیبی روزانه اش را بدهد و چیزی برایش بگیرد . هدیه ای که می توانست لبخند را به دختر همیشه زندانی خانه هدیه کند. شاید خوراکی چیز بهتری بود. خواهرش کرانچی و آلوچه جنگلی زیاد دوست داشت. کلاس که شروع شد زندگی ها قرمز ، آبی ، زرد ، نارنجی و سبز بودند. نوبت که به او رسید زندگی یا آن قدر رنگ می باخت که بی رنگ بی رنگ می شد یا آن قدر رنگ ها با هم آمیخته می شدند که سیاه سیاه می نمود. پسرک فکرش را هم نمی کرد که زندگی هم ترش و شیرین و هم تلخ و شور باشد. تا آن زمان پسرک همه چیزی را مثل شکلات و قره قروت می دید . اما خواهرش از نمکزارهایی گفته بود که زندگی را به کام انسان تلخ می کرد. به همین خاطر خواهرش سفید و سیاه را یک رنگ دیده بود . رنگی که در نظر او خود زندگی بود . ابتدا معلم خواسته بود که موضوع هفته ی بعد دلخواه باشد چون خودش هم از موضوع های تکراری و بی هدف خسته شده بود.
دیگر نمی خواست بچه ها در خیال زندگی کنند و هی آرزو کنند که می خواهند در آینده چه کاره شوند. نمی خواست در این ابتدای زندگی بچه ها به خاطر ترس از جهنم گناه را تصویر کنند دیگر نمی خواست که بچه ها برای پیدا کردن نشانه های وجود خدا تفاوت بهار و پاییز را برای خود انشا کنند . حتی بچه ها هم دیگر فهمیده بودند که " علم بهتر است یا ثروت " یک شوخی با ادبانه است.
" زن "
معلم یادش افتاد که فردا روز زن است و برای مادر و همسرش چیزی نگرفته است و در حین این که به این فکر می کرد که کاش حقوق این ماه را سر وقت به حساب واریز می کردند ، با خطی درشت بر روی تخته سیاه نوشت: "زن" و با صدای بلند گفت : زن ، روز زن ، هرچه از زن، اصلا انشای زن !
پسرک روی تختهی سیاه بزرگ واژه ای را دیده که مدتی بود او هم با رسیدن به سن بلوغ جور دیگری به آن نگاه می کرد. پسرک از خودش پرسید چرا زن؟ چیزی نفهمید و در حالی که صدای زنگ به صدا در آمده بود در میان همهمه ی بچه ها پرسید آقا چرا زن؟ معلم دفتر نمره اش را برداشت و در حالی که از در بیرون می رفت گفت:
چون مرد نیست!
ولی باز پسرک چیزی نفهمید ولی احساس کرد که می تواند بنویسد تازه خواهرش هم بود . دفترش را با سرعت داخل کیفش گذاشت و از مدرسه خارج شد. می خواست قبل از هر چیز برای خواهرش خوراکی بگیرد و نمی توانست با دوستانش برود چون باید پیاده می رفت. اگر دیر به خانه می رسید مشکلی پیش نمی آمد چون او زن نبود . او حداقل یک مرد کوچک بود. در راه برگشت به خانه به دخترها بیشتر زل می زد. با خودش گفت من از چه چیز این ها بنویسم مگر نه این که این ها مردانی هستند با روسری و مقنعه. ناگهان چیزی به ذهنش خطور کرد. مثل دیوانه ها با خودش خندید و گفت این ها را که نمی شود نوشت. پس زن را چگونه می توانم توصیف کنم در حالی که مرد نباشد. کم کم داشت به خانه نزدیک می شد. دیگر نیاز نبود سر کوچه به انتظار دختر همسایه بنشیند. سر وقت رسیده بود . دختر همسایه هم تازه داشت از مدرسه بر می گشت . قدم هایش را سریع تر کرد. با هم سر کوچه رسیدند. چند بار خواسته بود چیزی بگوید ولی با یک سلام و نگاهی که امتدادش به زمین ختم می شد همه چیز به دفعه ی بعد موکول می شد . بقیه ی کوچه را تا انتهای کوچه ی بن بست ، در میان چشمان دخترک همسایه و به اندازه ی لحظه ای که در او خیره شده بود طی کرد. وقتی وارد خانه شد نمی دانست که چطوری آن همه پله را بالا آمده است.
مادرش گفت منتظر می مانی که پدرت برگردد یا برایت غذا بیاورم ؟ بدجوری گرسنه بود. غذایش را سیر خورد . روی تخت دراز کشید و به عکس ازدواج پدر و مادرش خیره شد. مدام کلمه های زن و مرد را جدا جدا کنار هم می چید اما انگار یکی بودند و در عین حال منفک.
به عکس بیشتر نگاه کرد. راست مرد و چپ زن.با خودش گفت که همسر زن است یا مرد؟! انگار عکس سیاه و سفید حرکت می کرد. کمی بیشتر که دقت کرد پدرش خودش بود و مادرش دختر همسایه!
از عکس بیرون آمده بودند و درست رو به روی هم نشسته بودند. ساعت ها در آزادی کامل با هم حرف زدند و درحالی که روی ابرها قدم می زدند به کوچه ای که هر روز نگاه هاشان در آن جا خفه می شد نگاه می کردند. چقد دلگیر بود کوچه ی بن بست.
مثل دو آشنای دیرین از روزهایی می گفتند که حرف های آن روزها هنوز زنده بودند. نگاه های زنده حرف های منجمد را آرام آرام آب می کرد. آن ها رو در روی هم نشسته بودند مانند دو مرد! یا نه شاید مثل دو زن! و شاید هم مثل ... . حرف های دختر به او آرامش می داد اما دخترک از چیزهایی می گفت که برای او غریبه بود. صدای زن او را به دنیای واقعی بازگرداند و باز به عکس خیره شد. همه چیز سر جایش بود. خواهرش از مدرسه برگشته بود و از پایین پله ها جر و بحث کردن با مادرش را شروع کرده بود و مدام می خواست به او بفهماند که ترافیک بوده است و او بد فکر می کند. با خودش گفت که شاید وقتی دخترها بزرگ می شوند از زن به مرد تبدیل می شوند. مادرش مثل مردها فکر می کرد یا شاید مادرش پذریرفته بود که زن همان است که به او یاد داده اند.
خواهرش که بالا آمد کوله اش را روی تخت کوبید. ناراحت بود ولی انگار عادت کرده بود!
در حالی که به طرف پسرک می چرخید با آرنجش اشک هایش را پاک کرد و با تبسمی معصومانه از نمره ی انشایش سوال کرد.
پسرک کیفش را باز کرد و خوراکی ها را روی میز خواهرش گذاشت و گفت ممنونم خیلی خوب بود بیا یه کم از این خوراکی ها بخوریم.
خواهرش خوشحال شد برای چند لحظه یادش رفته بود که زن است. وقتی که خوراکی ها را با هم می خوردند خواهرش چهره ی همان دختری را به خودش گرفته بود که هر روز صبح او را از خواب بیدار می کرد.
دیگر نمی خواست برای نوشتن انشا از کسی کمک بگیرد. یک روز فکر کردن به او خیلی چیزها آموخته بود.
فردای آن روز که انشایش را خواند معلم به او گفت که اشتباه می کند. زن زن است و مرد مرد. بهتر است بیشتر کار کند. اما او مطمئن بود که زن همان مردیست که معلم می گوید.
سکوت شرم
... تا خانه راهی نمانده بود. انتهای کوچه ی عدالت را به راست پیچید. هرچه به خانه نزدیک تر می شد سکوت را بیشتر احساس می کرد. چیزی برای گفتن نداشت. کنار تیرک چراغ برق ایستاد. جعبه ی سیگارش را از جیب مخفی کاپشنش بیرون کشید و سیگار آخرش را هم روشن کرد. صدای موسیقی خانهی همسایه از میان سوراخ ها خود را به آن جا رسانیده بود.همان جا روی لبهی جدول نشست . سایه ی او هم به او پشت کرده بود. حتی چیزی برای گفتن به خودش هم وجود نداشت . می خواست برگردد. چند بار رو به رو شدن با او را از خاطر گذرانید اما باز حرفی برای گفتن نداشت. خواست پک دیگری بزند تا هر آن چه درونش را آزار می داد با آتش و دود به آسمان برگرداند. اما سیگار در میان انگشتانش آرام گرفته بود. انگشتانش را از هم باز کرد. فیلتر سیگار با آب راهی شد. آن را با چشم دنبال کرد تا چشمش باز به در افتاد. از خودش بدش می آمد. نمی توانست گریه کند. در یک چشم به هم زدن کوچه تاریک شد. لامپ گازی هم خسته شده بود و می خواست بخوابد . بلند شد و مسیری که آمده بود را با همان گام های سست بازگشت ...
اشتراک در:
پستها (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...