دوشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۰

شما قضاوت کنید


شما می توانید به من کمک کنید. با یک اظهار نظر یک جمله ای. بگویید اشتباه کرده ام یا نه. ابتدا خودتان را بگذارید جای من. معلم هستید. در یک مدرسه ی کار و دانش. بیست و سه دانش آموز دارید. بیشتر دانش آموزهایتان هر روز صبح خودشان را از روستاهای اطراف به مدرسه می رسانند. تقریبا همه ی آن ها جزء دانش آموزانی هستند که هیچ کدام از مدارس دیگر شهر صلاحیت ورودشان را تایید نکرده اند و نهایتا از سر ناچاری آمده اند به هنرستان شما. در هنرستانِ شما هم آخرین اولویت دانش آموزان بر حسب معدل، رشته ایست که شما قرار است تدریسش کنید. اما شما سر کلاس چکار می کنید. بیشتر برنامه ی درسی هنرستان های کار و دانش عملی است. یعنی بخش کوچکی از آن تئوری و مابقی کار عملی. در زمان درس های تئوری شما پای تخته می ایستید و تدریستان را می کنید. نهایتا چند نفری خوابشان می آید. چند نفری با بغل دستیشان صحبت می کنند یا یکی دو نفر پارازیتی می آیند و بالاخره هر اتفاقی که بیافتد با تذکری، ترساندن با نمره ی منفی ای، اخراج از کلاسی چیزی  سر و ته قضیه را هم می آورید. اما در کلاس های عملی داستان چیز دیگری است. بیست و سه دانش آموز دارید که قرار است هر کدامشان پشت یک میز کار کنند. چون وادارشان کرده اید کار عملی کنند خوابشان نمی آید. اما بعضی هایشان بیشتر از آن که باید بیدار می شوند. شیطنت می کنند. شوخی های خطرناک و بی ادبانه شان را می شود با تذکری جدی تا حدی کمتر کرد. بین میزها می آیید و می روید. شوخی های لفظی رکیکشان با همدیگر را می شنوید و خودتان را می زنید به نشنیدن. یکی با اره به جای قطعه کارش میز کارگاه را اره کاری می کند! تذکر می دهید. یکی با سوهان به جای قطعه کارش خودِ گیره را از سرِ بی حوصلگی سوهان کاری می کند. با روی خوش قانعش می کنی حداقل تا زمانی که تو نگاهت روی او هست کارش را تکرار نکند. بعضی هایشان با هم دعوایشان می شود. جدایشان می کنی. خلاصه اش را بگویم مثل یک مبصر از اول کلاس تا آخر کلاس باید ساکتشان کنی. بچه هایی که دلشان مدرسه نمی خواهد را می خواهی چه کار کنی. مطمئن باش بعضی وقت ها به این نتیجه می رسی که کارگاه جهنمی ست برای خودش. کارگاهی که طبق برنامه باید برگزارش کنی. دانش آموزهایی که از همه چیز گریزانند. از خانواده. از مدرسه و حتی از خودشان. به جز یکی دو نفرشان تقریبا همه از درس خواندن متنفرند. باور کنید چند نفر از دانش آموزان به وضوح علامت معلولیت های ذهنی و مشکلات روانی را در خودشان دارند. «سین» که یکی از  دانش آموزانم است با وجود این که معلم های دیگرِ کارگاه کتکش می زنند. به فحشش می بندند اما باز هم همان «سین» است. دست هایش را می گیرم. می بوسمش. در گوشی بهش می گویم که نکن «سین» جان. کاری نکن بچه ها بخندند بهت. بگویند دلغک است. برای چند دقیقه متحول می شود. مثل بچه ها. اما نیم ساعت بعد. دوباره همان آقای «سین» است. با آقای سین می شود یک جور کنار آمد. «میم» آدم عجیبیست. دوست دارد با من و شمایی که معلمش هستیم صمیمی باشد. دوست دارد با معلم هایش حرف های خصوصی داشته باشد. لذت می برد از دوست بودن با معلم هایش. یک دنده. کله شق و درس نخوان است. طبق برنامه ریزی هایش می خواهد در آینده قاچاقچی شود. از مرز جنس قاچاق بیاورد. آرزو دارد یک ماشین گرانقیمت داشته باشد و پشت فرمان سیگار بکشد! حتی برایش مهم نیست مدرک داشته باشد یا نه. آقای «میم» را هم می شود کنترل کرد. حتی می شود خیلی چیزها به او یاد داد. «ک» پدر ندارد. دوست دارد بچه ها مثل یک پدر به او نگاه کنند. حرف های قلنبه سلنبه می زند. بدنسازی می رود. گاهی پر رو می شود. اما مهربانیت را می فهمد. کنترل آقای «ک» دشوار هم که باشد غیر ممکن نیست. بقیه هم هر کدام داستان خودشان را دارند. اما من با دو نفرشان به مشکل بر خورده ام. یکی آقای «پ» و دیگری آقای «ص». یک روز از آقای «پ»  به خاطر شیطنت و کلماتی که در حرف هایش به کار می برد چند نمره کم کردم. سعی کردم با این کارم به او بفهمانم که اخلاق و رفتار برای من خیلی مهم تر از کار عملیست. چون معتقدم در این مدرسه و در این شرایط بزرگترین لطفی که ما می توانیم به دانش آموزانمان بکنیم همین است که آن ها را از لحاظ شخصیتی و رفتاری برای فردایشان آماده کنیم و الا سوهانکاری و اره کاری و سیم کشی می تواند حتی به دردشان هم نخورد. خلاصه «پ» قهر کرد و نق زد و رفت. وقتی  که داشتم از مدرسه بر می گشتم در پیاده رو دیدمش. شیشه ی ماشین را پایین کشیدم و صدایش کردم. گفتم مرد باش! آدم عاقل که قهر نمی کند. چیزی نگفت. گفتم نمره ات را هم درست کردم. خوشحال شد. طوری که احساس می کرد به حقش رسیده. بعد از آن تاریخ رفتارش کاملا تغییر کرده. اما «ص». دانش آموزی با قد حدود 155 سانتی متر. لاغر اندام. به ظاهر کاملا ساکت و با نزاکت. یک ماه اول تدریسم حتی به یک نفر زبانی هم بی احترامی نکردم. کاملا مواظب حرف هایم بودم. اما یک روز همین آقای «ص» شروع کرد به ناسازگاری کردن. تذکرِ اول. عزیزمِ سوم. وانمود عصبانیتِ پنجم. نهایتا با صدای بلند گفتم همین است که هست. یک صفحه تکلیف است. حتی نیاز به فکر کردن آن چنانی هم نداشت. ده دقیقه ای هم می شد انجامش داد. برگشت و با لحنی کاملا بی ادبانه گفت. پس من فردا نمیام مدرسه. نمی دانم چرا. اما گفته بودم. من اولین حرف زشتم به یک دانش آموز را گفته بودم. گفته بودم به درک! با لحن خیلی بدی هم گفته بودم. همین دانش آموز هفته ی بعد کاری کرد که من اولین تنبه نصفه  نیمه ی بدنی ام را هم مرتکب شوم. این جاست که شما باید قضاوت کنید. این نوشته از سر توجیه نیست. فقط برای چند لحظه جای من بنشینید. به دانش آموزتان می گویید که کاری که انجام داده است را زیاد نمی پسندید. خیلی مودبانه هم می گویید. او اصرار دارد که نمره ای برای او بگذارید. خیلی بیشتر از آن چه که حقش است. می خواهد دیگر کار نکند تا زودتر از موعد، کلاس را تعطیل کند و برود خانه. شما که قبول نمی کنید بر می گردد و در حین برگشتن لفظ زشتی بر زبانش می آید. مخاطب آن لفظ زشت، بیگمان شما هستید. شمایی که هیچ گاه سر کلاس هایتان فحش نداده اید. کسی را کتک نزده اید و دانش آموزی که همیشه از دیدن اندام ریزش احساس ترحم می کرده اید و همیشه برایش دلسوزی کرده اید، زیرِ لب طوری که شما و بقیه ی دانش آموزانتان هم به وضوح شنیده باشند به شما توهین می کند. بله. من او را از جایش بلند کردم و هل دادم روی صندلی ها. با وجود توهینی که کرده بود خودم را کنترل کردم و دیگر دست رویش بلند نکردم. از کلاس رفت بیرون. شاید اگر نمی رفت هم بیرونش می کردم. بچه های کلاس یکی یکی می آیند دفتر از طرف او معذرت خواهی می کنند. «میم» و «ک» به خاطر این که دلم را به جا بیاورند می گویند می رویم کتکش می زنیم. من از حرف های «ص» نرنجیده ام. من دلم برای «ص» می سوزد که دلسوزی را نمی فهمد. که ادب و نزاکت را یاد نگرفته. من چکار باید می کردم؟! اگر سرش می خورد به صندلی ها و ضربه ی مغزی می شد!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...