شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۸

آن طرفِ پنجره


این که آیا در همه ی کوچه های تنگ و درازِ دنیا داستان از این قرار است که تا پرده های اتاقت را کنار بزنی همیشه یکی یا چند نفر تو را بپایند، نمی دانم اما در کوچه ی ما داستان همیشه همین بوده و خواهد بود. باور کنید تمام شیشه های خانه ها را هم که رفلکس کنند برای پاییدن یکدیگر حتما چاره ای خواهند اندیشید. یک ساعت و سه دقیقه مانده به شش صبح. به گمانم تمام کوچه باید خواب باشد. پرده ی اتاق را کنار می زنم و با خیال راحت لم می دهم به میز و پاهایم را روی لبه ی پنجره می گذارم. تصویرِ ریزش برف، زیرِ نورِ زرد رنگِ چراغ های تیر برق. چه صحنه ی آرام بخشی. یک استکان چای داغ برای لذت بردن از آزادی پنجره و بارش برف کافیست. صدای اذان مسجد که بلند می شود یعنی دوباره باید پرده ها را کشید. دقیقه هایی هست که هیچ وقت نباید از دستشان داد. دقیقه هایی که در آن می شود به سادگی از دیدن ریزش برف و نوشیدن یک لیوان چای گرم لذت برد.
بدون گرم کردن ماشین از حیاط بیرون می کشم تا خواب خانه را پریشان نکرده باشم. لایه ی نازکی از برف تمام کوچه و خیابان را پوشانده است. دنده را خلاص می کنم و ماشین را مانند قایقی به سینه ی این دریای سفید می سپارم. این را باید بدانید که من با وجود این که بعضی وقت ها از صدای کشیده شدنِ برف پاکن ها روی شیشه ها حرصم می گیرد اما در روزهایی که برف پاکن ها از ریزش سنگین برف روی شیشه ی ماشین کرپ کرپ می کنند عاشق صدایشان می شوم. کرپ کرپ هایی که در سکوت روزهای برفی مانند ریتم یک موسیقی ناب آرامش را به تک تک رگ های عصبیم تزریق می کنند. اگر تا به حال سیگار نکشیده اید و یا حتی از سیگار متنفرید این را از من داشته باشید که کشیدن یک نخ سیگار در جاده های خلوت و تاریکِ روزهای برفی و زیر موسیقی برف پاکن ها، بزرگترین آرامشی است که می توانید در تمام عمرتان پیدایش کنید. البته اگر آن طرف خیابان، رفتگرِ پیری را ندیده باشید که در میان ریزش یکریز برف، برای جمع کردن کیسه های یخ زده ی زباله قدم هایش را به سختی بر دارد!

پنجشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۸

بیگانه ای در همین حوالی


چند هفته پیش در جایی خواندم که «جی.دی.سلینجر» خالق «ناطور دشت» در بیست و هفتم ژانویه ی امسال درگذشته است. همین چند روز پیش یکی از ترجمه های همین کتابش را تهیه کردم و خواندم. ترجمه ی احمد کریمی. شاید بهترین تحلیل برای این کتاب همان نوشته های پشت کتاب بود: «هولدن کالفیلد، قهرمان رمان ناطور دشت، بیگانه ایست از جنس بیگانگان جهان ...». نمی دانم شاید اولین کسی که مرا با معنای واقعی کلمه ی بیگانه آشنا کرده، همان «کامو» باشد با کتاب های «بیگانه» و «سقوط» ش. بیگانه های همه ی این کتاب ها یک ویژگی مشترک دارند و آن این است که زندگی را آن قدرها جدی نمی گیرند. بسیار حساس و در عین حال بی تفاوتند. آدم هایی که گاه تشابهی ترسناک با ما دارند. با بخش هایی از ما که از ترس دیگران و یا از سر بلاهت پنهانش کرده ایم و هنگام خواندن داستانِ این بیگانه ها، بیگانه ی درونمان از این که بعد از سال ها همزادی پیدا کرده است لذتی وصف نشدنی را درک می کند. در نگاه اول آدم های غریبی هستند که رفتارها و گفتارهایشان را غیر طبیعی و مصنوعی می انگاریم. اندکی که دقیق تر شدیم و شناختمان بیشتر شد به تمامشان حق می دهیم هر طور که می خواهند فکر کنند و هر کاری که می خواهند انجام دهند. اما آن ها را که وارد زندگی های معمولی مان می کنیم داستانِ متفاوتی می شود. مثلا اگر کسی را با همین ویژگی ها در محله ی خودمان بشناسیم محال ممکن است که او را از خود نرانیم و یا حداقل با واژگانی مثل «شوتی» ، «پرت»، «بی مسئولیت» ، «احمق» و ... خطاب نکنیم. اما زیر لعاب های همه ی ما تمام این القاب را می شود پیدا کرد!
آن ها آن طور می زیند که می خواهند. در عین این که اطرافشان را خیلی خوب می شناسند، نسبت به آن بی تفاوتند. در عین آگاهی از داوری دیگران به بی ارزشی آن کاملا واقفند.
بیگانه های کامو (مورسو و کلمانس) اندکی اسطوره ای به نظر می رسند. پشت اندیشه هایشان یک جور فلسفه ی بزرگ هست که اندکی از معمولی بودن دورشان می کند. اما بیگانه ی سلینجر (کالفیلد) فیلسوف نیست. یک پسر مدرسه ای هفده ساله ی اخراجی است!
بیگانه های کامو برای مردم چند دهه ی پیش اروپا تازه و زنده بود. اما بیگانه ی سلینجر را نسل امروز جهان بیشتر درک می کنند. کالفیلد بیگانه ایست در همین حوالی!
----------------------------------------------------------------
از این که «هولدن کالفیلد» در هفده سالگی به بیگانه بودنش پی برده، ترس برم داشته است. خط به خط می خواهم کالفیلد را از خودم جدا کنم. اصرار دارم به خودم بقبولانم که تفاوت های کوچکمان بزرگتر از آن چیزیست که فکر می کنم. شاید از ترس بریدن از چیزی یا جایی است که تا به این حد خودم را فریب می دهم که تشابهات به این بزرگی را طبیعی جلوه دهم.
اما نه. من همه ی این ها هستم. یک بیگانه ی کامویی، یک بیگانه ی سلینجری، یک بیگانه ی هدایتی و این بسیار ترسناک است!

یکشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۸

مردانِ ناگزیر- شماره دو- آواره ترین مردم دنیا - یک دنیا فاصله


مردانِ ناگزیر
نصف بسته ها را داخل صندوق عقب جا داده بود و نصفش را هم در صندلی عقب، بغل دستش گذاشته بود. لاستیک زاپاس در شکاف صندلی های جلو لق می زد و من که از بی ماشینیِ روزهای تعطیل، کنار جاده درخت شده بودم را برای کاهش هزینه های این خرده قاچاقچی بدبخت روی صندلی جلو سوار کردند. کپسول کوچک گازی که احتمالا قبل از گذاشتن بارها در صندوق عقب بوده آزادی پاهایم را گرفته بود و راننده که مچ پایش با پدال گاز بدجوری بازی می کرد و از ترس ماشین های گشت و بازرسی، مثل باد در میان کوه ها می لولید، چیزی نمی گفت و با دو دستش فرمان را محکم چسپیده بود و من به تصادف و انفجار کپسول فکر می کردم.
- سرعتتون یه کم زیاد نیست؟
- چاره ای نیست. بگیرنمون ماشینو یه ماه می خوابونن.
سرعت بیشتر و بیشتر می شود و مثل بازی «نت فور اسپید» از میان ماشین ها می گذریم.
بر می گردم و به سرنشینِ عقبی که به سختی خودش را کنار بسته هایش جا داده است می گویم:
- یعنی ارزش این بسته ها بیشتر از جون آدمه؟
- نترس پسرم این کار همیشگیمونه.
(اصلا چرا منو سوار کردید؟)
- حالا توی این بسته ها چی هست؟
- روسری چینی
- به استرس و خطرش می ارزه؟
- روسریا رو از یه بنده خدایی توی مرز تحویل می گیرم و ضمانتی توی تهران تحویل می دم. بستگی داره. بعضی روزا سی و هشت هزار تومن. بعضی روزا چهل هزار تومن. بعضی روزا هم که اصلا بار نیست هیچی دیگه!
- چرا روسری؟
- روسری مثل مشروب نیست که اگه بگیرنش دیگه پسش ندن! زندان و شلاق هم نداره.
می خواستم بپرسم که نمی شد کار دیگری را انتخاب می کرد؟ اما چیزی نگفتم. شاید اگر می توانست دیگر لازم نبود به خاطر چهل هزار تومان، دویست کیلومتر راه را زیر فشار بسته هایی که حین پیچیدن ماشین روی کتفش می افتادند، آیت الکرسی بخواند!
-------------------------------------------------------------

شماره دو
انتهای زیرگذر میدان آزادی، دیدن تصویری از دور به طرزی عجیب هیجان زده ام می کند. یعنی هنوز زیر این آدمکِ بی سر اما پا برجای، دست هایی به نشانه ی پیروزی تکان می خورند؟ خودم را به تاکسی زردی می رسانم که راننده اش دست هایش را به نشانه ی پیروزی از شیشه ی ماشینش بیرون آورده است. دستم را به علامت سوار شدن اندکی بالا می گیرم. جلوی پایم که می ایستد با لبخندی بی پرده می گویم:
- سلامت باشی رفیق
سرش را طوری که متوجه نشده باشد چند بار به سرعت تکان می دهد. هیجان زده با حرکت آرام تاکسی همراه می شوم و می گویم:
- زنده باد آزادی
- «شماره دو» عزیزم «شماره دو». «خلیج». «خلیج فارس». اه. بابا گرفته ما رو مرتیکه
کمی بالاتر از من مسافری سوار می کند. حالا از همان پنجره ای که دست های راننده پیروزمندانه بیرون بود سیگاری دود می شود!
-------------------------------------------------------------

آواره ترین مردم دنیا
سایه های کم رنگ زیر سایبان فلزی ایستگاه اتوبوس ترس کوچکی در دلم انداخته است. به ساعتم نگاه می کنم. پنج و پنج دقیقه ی صبح. هر سه نفر دور هم حلقه زده اند و به طرز وحشت برانگیزی تک تک نگاهشان را به طرفم بر می گردانند. کلفتی مصنوعی ای به صدایم می دهم و بی خود و بی جهت می پرسم:
- ببخشید ساعت چنده؟
جوانترینشان که پشت سر هم فندکش را آتش می زند انگار که سیگاری بخواهد بگیراند و باد نگذاشته باشد می گوید:
- اذان صبح کیه؟
جواب خنده داری به نظر می رسید. باید می خندیدم. با صدای کشداری ادامه می دهد:
- آخه اتوبوسا بعد از نماز صبح راه میفتن
حالا جوابش منطقی تر شده بود. ترسم به یکباره فرو می نشیند.
هر سه نفر به زبان مادری من حرف می زنند. با این که حدس زده ام اما با زبان محلیمان می پرسم:
- بچه ی کجایی؟
- اِ. شمام؟ می دونستی تو کتاب UN نوشتن که آواره ترین مردم دنیا خودمونیم؟
- نمی دونم. اما باید همین طوری باشه که شما می گین.
هنوز هوا روشن نشده. اولین اتوبوس که می آید هر سه نفر راهشان را می گیرند و می روند. جوانترینشان هنوز فندکش را زیر سیگارِ بی توتونش نگه داشته است!
-------------------------------------------------------------

یک دنیا فاصله
دفترچه ی سوال ها را خیلی زود ورق می زنم. حتی سوال هایش را هم نمی فهمم چه برسد به جواب هایش. چند باری سرم را ناشیانه کج می کنم. بغل دستی خیلی زودتر از آن چه که باید بفهمد می فهمد. پاسخنامه اش را می گذارد لای دفترچه اش. تا آخر زمان امتحان حرکاتش را زیر نظر می گیرم. پشت سر هم مدادش روی کاغذ خط می کشد. پاکنش پاک می کند. سر مدادش را گاز می گیرد. بیسکویت و آب میوه اش را با عصبانیت پرت می کند زیر صندلی. من تمام آن مدت فقط به او نگاه می کردم و بیسکویتم را آرام آرام می خوردم و آب میوه ام را کم کم هورت می کشیدم. بین ما فقط یک متر فاصله نبود یک دنیا فاصله بود!

یکشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۸

صید ماهی و ولنتاین و گوشت قربانی


پاچه ی شلوارهایمان را تا زانو بالا می کشیم. کافی نیست. در این فصل سال در پهن ترین قسمت رودخانه هم آب از کمر خواهد گذشت. پاچه های شلوارم را پایین می کشم، دیگر مهم نیست، تا کمر به آب زده ام. ماهی ها به لایه های سبز و قهوه ای روی سنگ ریزه های کنار رودخانه لب نزده اند و این پیام خوبی نیست. دو طرف تور را نا امیدانه گرفته ایم و پهنای رودخانه را از سوراخ های تور می گذرانیم. سردیِ آب که از گلویِ طاقتمان بالا می آید به آرامی طناب های تور را از دو طرف ناامیدانه جمع می کنیم. یعنی حتی یک ماهیِ بازیگوش هم از مهاجرت گروهیشان باز نمانده؟ بوی کبابِ ماهی از هیچ کجا به مشام نمی رسد اما کنار آب دور آتش جمع شده ایم و سردی پاها و خیسیِ شلوارهایمان را به گرمای آتش و جلوه ی زیبای لانه ی باشکوه لک لکی بر فراز تیرهای برق سپرده ایم. تیرهای برق مرا به یاد رشته ی تحصیلیم نمی اندازد فقط می خواهم بدانم که این لک لک پیر با چه انگیزه ای این همه چوب را تا آن بالا کشانده است؟ ابلهانه نیست که در این عمارت زیبا فقط قورباغه سرو شود؟
--------------------------------------------------------
پدر بزرگ به روز ولنتاین می خندد و سعی می کند آن را با کلمه ی دیگری جایگزین کند. «بدعت، بدعت، ... » و کلی با همین بدعت جمله سازی می کند. فقط گوش های من است که عینک هایش را همراهی می کند. حق با اوست. او به بهانه های بزرگتری احتیاج دارد برای شاد بودن.
--------------------------------------------------------
سینیِ بزرگ را روی صندلی عقب جا می دهم. سی سهمٍ تقریبا هفتصد و پنجاه گرمی. چربی هایش اندکی بیشتر از حد معمول است. گوسفند را همین امروز که در خانه نبودیم به دار آویخته بودند. از نبودنم خوشحالم. دیدنِ جان کندن حیوانات آزارم می دهد. سال ها پیش وقتی که هیچ مردی در خانه نبود، زن های فامیل که خودشان را برای بریدن سرِ یک مرغ هم جایز نمی دانستند کشتار مرغ را به دست یک مردِ ده ساله سپردند و آن مرد من بودم. پاهایم روی بال هایش می لرزید. هر دو رو به قبله ایستاده بودیم. عمه ام از پشت سر داد می زد که حرامش نکنم. باید در کمتر از چند ثانیه گردنش جدا می شد. می گفتند همان بار اولش مشکل است اما هنوز هم تکرارش برایم ناراحت کننده است.قربانی را مهمان هایمان انجام داده بودند و اصرار داشتند که گوشت هایش را به فقرای شهر برسانیم. با گفتن این جمله ی آخر حس غروری در صورت هایشان دیده می شد. مطمئنم در آن لحظه خودشان را در زیر درخت هایی پر سایه در بهشت می دیدند و ما هر چه می گفتیم فقط صدای نهرهای پر از عسل در گوششان طنین انداز می شد.
- الو ببخشید شماره منزل ... رو می خواستیم.
- الو ببخشید منزل آقای/خانم ... . یک مقدار گوشتِ قربانی بود تصمیم گرفتیم بین آشناها تقسیمش کنیم. اگه میشه لطف کنید آدرستون رو .... .
صداهایی لرزان و نگاه هایی ملتمس که غرورشان را شکسته و برای کمتر از یک کیلو گوشت قربانی باید تکبر ناخواسته ی صدا و نگاه ما را تحمل می کردند. خانه هایی که شاید کمتر کسی بتواند یک شب را در آن به روز برساند. درهایی که از ترس طلبکارها دقایق زیادی باز نمی شدند. تشکرهایی که نباید می شنیدم. دیگر چنین مسئولیت سنگینی را نخواهم پذیرفت.

شنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۸

ارزششو داره؟


- مگه مخابراته که دقیقه ای حساب می کنن؟
- بابا طرف روانشناسه. وقتش ارزش داره. با این همه ادعا هنوز شعورت به این حد نرسیده که طرف کلی درس خونده و زحمت کشیده. حتما باید یه جنسی بهت بفروشه که راضی بشی پول بدی. خب یه روانشناس کالاش همین مشاوره هاست دیگه.
- پولتو دور می ریزی به خدا. مگه ما چطوری مدرک گرفتیم. اونم همینجوری مدرک گرفته. فرویدم اگه الان زنده بود برای یک دقیقه مشاوره هزار تومن نمی گرفت.
- ارزششو داره. باور کن. کل جلسه ی یه ساعته رو به حرفای آدم گوش می ده. آدم حال می کنه بره اون جا باهاش درد دل کنه.
- یعنی کل جلسه رو خودت حرف می زنی بعدشم دقیقه ای پونصد تومن پول بی زبون رو می ریزی جلوی اونا؟ خاک تو سرت. بعد حالا نظرت در مورد توصیه هاش چیه؟
- روشش خیلی مدرنه. هی می گه خودت باید بگی. خودت باید نتیجه گیری کنی. مثل همون فیلسوفی که تو می گفتی. همون که جوونای شهر رو جمع می کرد دور خودش. اسمش چی بود؟
- سقراط
- آره همون.
- (واقعا پخمه ای تو دختر) حالا این مشاوره زنه یا مرد؟
- خب معلومه. مرد. اگه زن بود عمرا نمی رفتم. از مشاورای زن بدم میاد.
- پس که این طور. حتما خوش تیپم هست دیگه!
- نه به خدا. بابا زن داره. بچه داره. ولی خیلی ماهه
- ( خب داشته باشه!) خب تو که پولای بابات رو می ریزی دور. جلسه ای چند دقیقه کمتر بمون پولش رو بده به من. تو که روزی دو ساعت رو مخ من راه می ری!
- اه. خب اون روانشناسه. حرفای آدم رو می فهمه. تو که همه ش مسخره بازی در میاری و می خندی.
- (خب اونم ته دلش بهت می خنده). حالا اسمش چی هست؟
- ش...
- همین که مطبش انتهای کریم خانه؟!
- آره آره
- آخ. بدبخت خاک بر سر. اون ... بریم یه چیزی بخوریم. (اگه ابله نبودی بین این همه پسر خوشگل و پولدار با من دوست نمی شدی)

جمعه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۸

یک پیشنهاد


بدون شک این پیشنهاد می تواند به عنوان معیاری برای تشخیص طبقه های اجتماعی در جوامع سنتی در نظر گرفته شود . طبقه بندی اجتماع بر اساس نوع و کیفیت توالت های خانگی. فرض کنید مسئولان تصمیم بگیرند برای خوشه بندی در طرح هدفمند کردن یارانه ها از این معیار استفاده کنند. به نظر شما میزان تفاوت در خطای اندازه گیری نسبت به معیارهای مشابه تا چه اندازه خواهد بود؟
پایین ترین خوشه را بگذارید برای کسانی که از فرط نداری برای رفع حاجات روزانه دست به دامان توالت های مساجد و پارک ها و غیره می شوند. در مورد این گونه کاربران سیستم توالت ها تغییر فاحشی در میزان مبلغ دریافتی نخواهد داشت. خواه فارغ البال زیر سایه ی درختی، پای دیواری یا هر مکان غیر چهار دیواری دیگری انتخاب شده باشد و خواه توالت های فرنگی شهرداری ها در ابتدا و انتهای شهرها.
اما خوشه ی بالاتر که سهم کمتری عایدشان می شود کاربران توالت های خانگی قدیمی هستند. در این موارد درب توالت ها به هیچ وجه معیار تشخیص نخواهد بود. گونی، حلبی، آهن، چوب یا آلومنیوم تفاوتی نخواهد داشت. معیار سنجش، جنس کاسه ی این توالت هاست که معمولا از سیمان و سرامیک می باشد. اما با توجه به شایعاتِ نیمه علمی که بالا آمدن بخار اوره را در توالت های قدیمیِ شیب دار، عامل کچلی و بیماری های پوستی و تنفسی به حساب می آورد این خوشه نیز دریافتیِ به نسبت بالایی خواهند داشت.
اما خوشه ی بالاتر که از دستشویی های سنتی اما با کیفیت بالاتر استفاده می کنند، خواه استفاده از آفتابه مرسوم باشد یا نباشد، به علت امکان فراهم آمدن فرصت های طلایی برای درک بیشتری از میزان امنیت و آرامش موجود در جامعه از دریافتی کمتری نسبت به خوشه های قبلی برخوردار خواهد بود.
و اما طبقه ی مرفه جامعه. استفاده کننده گان از توالت های فرنگی. هیچ گونه عایداتی از این طرح شامل حالشان نخواهد شد. ضمنا استفاده کردن از آب و آفتابه در این توالت ها هیچ امتیازی برای کاربر در بر نخواهد داشت.
لذا با توجه به تحقیقات به عمل آمده و بررسی دقیق و موشکافانه ی منشور بهداشتی جامعه، این معیار به عنوان پیشنهادی جهت طبقه بندی جوامع سنتی ارائه می شود و می تواند جهت برنامه ریزی های کلان در اختیار علاقه مندان قرار گیرد. هر گونه تغییر در سیستم توالت ها نسبت به آخرین وضعیت درج شده در گواهی پایان کار ساختمان پیگرد قانونی خواهد داشت.
البته کارشناسان مربوطه وجود خطا در این معیار را منکر نشده اند!

بازی یا سرگرمی


- پک نزنی. لای انگشتات بگیری کافیه. یه جوری نگهش دار زردیِ فیلترش مشخص باشه. نذاشتم این قسمتِ فیلم نامه رو بخونی تا عکس العملا و دیالوگات طبیعی باشن. لازم نیست حاضر جوابی کنی. سعی کن در مقابل سوالای طرف مقابلت بیشتر سکوت کنی. یکی از دوربینا زوم می شه روی صورتت. حرکات زیر پوستیت باید کاملا طبیعی باشه.
- اما شخصیت اصلی باهوشه. آدمای باهوش همیشه حاضر جوابن و سعی می کنن صورتشون بیانگر حالات درونیشون نباشه.
- حاضر جوابیِ آدمای باهوش برای کارهای روزمره ست که قبلا بهش فکر کردن. در این موقعیتِ خاص که کسی تا به حال تجربه ش نکرده تا کسی فیلم نامه رو قبلا نخونده و از بر نکرده باشه نمی تونه حاضر جوابی کنه. آدمای باهوش این جور مواقع بیخودی به فکشون زحمت نمی دن. ضمنا فقط توی صورت آدمای کودنه که نمیشه چیز زیادی فهمید. صدا، دوربین، حرکت.
- ...
- چیه چی شده؟ چرا هیچ واکنشی نداری؟
- آخرِ فیلم غافلگیر کننده ست اما نه برای همه. همه می دونن آخر بازی باید برگه ی دیگه ای رو بشه. اما اون برگه دیگه برگه ی برنده ی ما نیست.
- پس تو هم اعتقاد داری که بعد از ساختن این همه فیلم بازم میشه تماشاچی رو غافلگیر کرد.
- باید بشه. اما ...
- اما چی؟ فقط کارگردان باید جور ضعف فیلم نامه رو بکشه. من دارم در آنِ واحد به جای همه تون بازی می کنم. خدایی که باید اون بالا باشه اومده پایین. یعقوب هم باید کشتی گیر باشه. باید منو شکست بدی! این یعنی بازی. بازی ای که شکست و پیروزی نداشته باشه اسمش بازی نیست. سرگرمیه!
- آره. اما الان دیگه مردم فیلم رو نگاه می کنن برا سرگرمی. این مردم رو خیلی وقته کسی به بازی راه نمی ده. بازی گرای اصلی الان دیگه خارج فیلما بازی می کنن. انتظارِ بی خودی داری.
- بازیگر خوب کسیه که با بازیش تماشاچیا رو به بازی بکشونه. تماشاچی خودش خودش رو غافلگیر می کنه. صدا، دوربین، حرکت. ...

سه‌شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۸

او


1) یک شرور مسلح به هلاکت رسید.
2) او یک شهید واقعی بود. شهید راه آزادی.
1) گمراه و فریب خورده.
2) آزاد اندیش و بی پروا.
3) پدری بی پسر شد
4) پسری ناخلف، گم و گور شد.
3) کودکی بی پدر شد.
4) نسلی ازعواقب افکار و اعمالش مصون خواهند بود.
5) کشتن انسان به چه بهانه ای؟
6) چاره ای نیست. جنگ و کشتار همیشه بوده و خواهد بود.
7) بالاخره می مرد!
8) چه جالب!
9) فقط یک نفر؟
10) خبرش را کامل کنید. برای ستون سوم مناسب است.
11) یکی از گزارشگرهای برون مرزی را بفرستید.
12) برای بحران سازی در منطقه مناسب خواهد بود.
13) عده ای به دنبال ایجاد تنش در منطقه هستند.
14) چه شعرها و نقاشی ها که به او هدیه نخواهند کرد.
15) این هم یک جور فلسفه برای زندگی کردن است.
16) از عواقب روان پریشی است.
17) زنده باد چگوارا.
18) نتیجه ی نادیده گرفتن حقوق انسانیست.
19) مگر در یک جامعه ی متلاشی انتظار شنیدن چه خبری را دارید؟
20) مطمئن باشید پای عوامل اقتصادی در میان است.
21) ...
.
.
.
7000000001) ؟!

شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۸

دو قلوهای آزادی - کهنه شویی سوخته

دوقلوهای آزادی

گفته بودی آزادی عقیم نمی ماند
دیشب LNB های دو قلو زایید
گوشیِ دیش ها بر سینه ی آسمان
صدایشان را می شنوی؟
امید و آرزو را اگر شناسنامه نمی دهند
اسمشان را بگذار ابوالفضل و فاطمه
ابوالفضل ها امید می شوند
فاطمه ها آرزو
-------------------------------------------------------------------
کهنه شوییِ سوخته

در حسرتِ یک ماشینِ لباسشویی
هر روز با کهنه شوییِ سوخته ی قدیمیش ور می رود
آخرش هم سر و کارش باز به همان تشت می افتد
آن تشتِ فلزی
که لباس های خیسش را
به پا دردهای مزمنش می رساند
و من دوباره از پشتِ میز داد می زنم
چایی
تا خیالِ باطلِ چرخش پره های کهنه شویی را
به آبِ شیر و شر شرِ چای بسپارد
با دو پانصد تومانیِ پاره و چسب نخورده
و هزار امیدِ واهی
یک لبخند تلخ هم نمی توان خرید

پنجشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۸

آدم ها و جاده ها


از آن طرفِ مستطیلِِ کاغذ که هیچ کس نمی داند کجاست آمده و از زیر پایِ دختری با دامن آبی و پسری با موهای طلایی می گذرد و از میان درختان سرو آرام آرام خودش را به کلبه ی چوبی می رساند. شاید این امن ترین جاده ی دنیا خودش را به ساده ترین جایِ دنیا کشانده باشد. آرامشِ سبزِ درختچه های کنار جاده هنوز جایشان را به اضطراب سرخ و سفیدِ تابلوهای هشدار دهنده نداده اند. هیچ خط بریده بریده و نبریده نبریده ای جاده را مرزبندی نکرده است و سیاهیِ زننده ی هیچ خط ترمزی صورت جاده را پریشان و خط خطی نکرده است. بوی روغن سوخته و لاستیک و قیر به مشام نمی آید. همه چیز بکرِ بکر است. خرده پاکنی روی فرش نریخته و نشانی از خطوط پاک شده روی صفحاتِ دیگرِ دفتر نیست. دخترکِ دامن آبیِ نقاشی، دستش را از ترس جاده و به بهانه ی عبور از خط کشیِ عابر پیاده به دستان پسرِ مو طلایی نسپرده است و شاید از غربت این جاده هاست که چنین تابلوی بچه گانه ای صمیمانه ترین دست های حلقه کرده ی دنیا را در ناشیانه ترین حالت ممکن به تصویر کشیده است. این ها تفکرات کودکانیست که جثه های کوچک و ارتفاع پایین صندلی ها فهم جاده های واقعی را از آن ها دریغ کرده است. جاده های طولانی ای که بازیِ زندگی آدم ها را به نظاره نشسته اند و آدم هایی که در این جاده های پر پیچ و خم دانسته یا ندانسته زندگی خود و دیگران را از سر هیجان به بازی می گیرند. در عجبم که هیچ کس رویای انحراف و شاخ به شاخ شدن و سقوط و چپ کردنش را برای آب باز گویی نخواهد کرد تا که یک روز آب همه چیز را با خود می برد. همه چیز حتی جاده ها را.

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...