به یکی از دانش آموزانم فکر می کنم که تمام هفته را سر کلاس با گوشی اش دزدکی بازی می کند. اس ام اس هایش را برای دوستانش بارها و بارها می خواند. حتی نمی تواند خودش را کنترل کند. آن ها را به من هم نشان می دهد. می خواهد به معلمش ثابت کند که خواستنیست. که کسی که آن طرف گوشی برایش نوشته <قرار ما نیم ساعت دیگر> <برگرد سرما می خوری> دوستش دارد. آه هجده سالگی های من. هجده سالگی های من!
بی پسرترین پیرزن تاریخ گوشه ی دیوار کز کرده میان مستطیل چشمانم و آواره ترین پیرمرد تاریخ میان مستطیل خواب و مستطیل توالت در گذر است. پسری به دنیا می آید که زیر بازوهای پدری لنگر شود. که دور شانه های تکیده ی پیرزنی حلقه شود. پیرمردی که با چشم های بسته در انتظار مردن است و پیرزنی که دلش بعد یک گریه ی هفتاد ساله یک خواب همیشگی می خواهد. کنج همه چهار دیواری های تاریخ یک آه چهار زانو نشسته که قطر هیچ لوله بخاری ای. پهنای هیچ کانال شومینه و کولری. پنکه های هیچ سیستم تهویه ای. هیچ چیز و هیچ کس را یارای سبک کردن این آه نیست!
افکت بدی می شود تصویری که از مقابل دیدگانم می گذرد. تصویر مرده ای از آشنایانم. با صدایی گرفته تر بخوان. با ضرباهنگی کند تر. صداها تصویرها را دور می کنند! یک روز فیزیک به این خواهد رسید. به نسبت عکس صدا و تصویر او. بخوان که هر چه صدای پایش دورتر می رود به من نزدیک تر می شود. بخوان که گم شود در من صدای پا!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر