فکرش را هم نمی کردم یک روز بتوانم بنشینم جلوی تلویزیون و بدون آن که عذاب بکشم با خانواده بفرمایید شام ببینم. اهلی شدن همیشه واژه ی زیبایی نیست. تن دادن با تن سپردن رابطه شان شبیه تجاوز و عشقبازیست. همیشه فکر می کردم آدمی که به همه چیز تن می دهد فاحشه ای بیشتر نیست. اما حالا دلم برای فاحشه ها بیشتر می سوزد. به ذهنم هم خطور نمی کرد برای مدتی پایم را بگذارم جای پای معلم هایی که سال ها روبرویم در آمد و شدی نوسانی بودند و هیچگاه دلم نخواست شبیه حتی یک نفرشان باشم. اما حالا گاه تا نصفه های شب درس فردا را آماده می کنم تا فردا با وجدانی آسوده پای تخته بایستم. با تمام تنفری که نسبت به معلمی داشتم تصورش هم برایم محال بود که هشت ساعت پشت سر هم و بدون کم کاری یک ریز تدریس کنم طوری که ساعت دو بعد از ظهر صدایم طوری بیافتد که به همکارانم موقع خروج از مدرسه بگویم سرما خورده ام. زمان می گذرد و سهم من همان راهی بود که همیشه در نقاشی های کودکیم می کشیدم. راهی که از دم در خانه شروع می شد و بعد از کلی پیچ خطرناک دوباره می رسید دم باغچه ی خانه. هیچ معلمی از ما نپرسید که چرا راهی به بیرون این نقاشی. به خارج این صفحه باز نیست. تا این که خودم فهمیدم. اما دیگر دیر شده. برای رفتن از این صفحه تنها راه پرواز است. یا یک پرش بلند. خیز بلندی می خواهد که به گمانم دیگر توانش نیست!
سهشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۹۰
پرش یا پرواز
فکرش را هم نمی کردم یک روز بتوانم بنشینم جلوی تلویزیون و بدون آن که عذاب بکشم با خانواده بفرمایید شام ببینم. اهلی شدن همیشه واژه ی زیبایی نیست. تن دادن با تن سپردن رابطه شان شبیه تجاوز و عشقبازیست. همیشه فکر می کردم آدمی که به همه چیز تن می دهد فاحشه ای بیشتر نیست. اما حالا دلم برای فاحشه ها بیشتر می سوزد. به ذهنم هم خطور نمی کرد برای مدتی پایم را بگذارم جای پای معلم هایی که سال ها روبرویم در آمد و شدی نوسانی بودند و هیچگاه دلم نخواست شبیه حتی یک نفرشان باشم. اما حالا گاه تا نصفه های شب درس فردا را آماده می کنم تا فردا با وجدانی آسوده پای تخته بایستم. با تمام تنفری که نسبت به معلمی داشتم تصورش هم برایم محال بود که هشت ساعت پشت سر هم و بدون کم کاری یک ریز تدریس کنم طوری که ساعت دو بعد از ظهر صدایم طوری بیافتد که به همکارانم موقع خروج از مدرسه بگویم سرما خورده ام. زمان می گذرد و سهم من همان راهی بود که همیشه در نقاشی های کودکیم می کشیدم. راهی که از دم در خانه شروع می شد و بعد از کلی پیچ خطرناک دوباره می رسید دم باغچه ی خانه. هیچ معلمی از ما نپرسید که چرا راهی به بیرون این نقاشی. به خارج این صفحه باز نیست. تا این که خودم فهمیدم. اما دیگر دیر شده. برای رفتن از این صفحه تنها راه پرواز است. یا یک پرش بلند. خیز بلندی می خواهد که به گمانم دیگر توانش نیست!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر