چهارشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۷

دودی های سرد

امتحان کردن خوردنی های جدید گاهی سخت است. مثلاً برای ما باید طبیعی باشد که در خوردن گوشت های سردی که حتی گاهی در یخچال هم نگهداری نمی شوند کمی مقاومت می کنیم. شپک دودی (Geräucherter Speck) از همین دسته است. چربی گوشت (عموماً گوشت خوک) و گاهی ترکیبی از گوشت و چربی که آن را گویا در اتاقک های پر از دود در مدت زمانی طولانی آماده می کنند. البته خوراکی هایی که با دود درست می شوند تعدادشان کم نیست اما در فرهنگ غذایی حال حاضر ما خیلی جایی ندارند. دود (بدون آتش) علاوه بر پختن و طعم دادن به نگهداری آن نیز کمک می کند. دود مورد نظر را اغلب توسط چوپ ایجاد می کنند. این داستان برای برخی خوراکی های دیگر مثل ماهی، پنیر و حتی گاهی برای برخی نوشیدنی ها مثل آبجو هم وجود دارد. البته که ما هم فرآوان (*) چای دودی داریم و البته در کردستان دوغ دود خورده را هم گهگاهی می شود از بازار تهیه کرد.

* کاربرد فرآوان را به  این شکل دوست دارم.

یکشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۹۷

gesegnete Weihnachten

چند روز تمام برف بارید و حالا دیگر فصل سرما شروع شده. درست شدن ویزای کارم را بعد از برگشت ولفگانگ از لیبی باید جشن می گرفتیم. رفتیم همان رستوران چینی لیتزن که می شود در آن جا برنج کته و بال مرغ سرخ شده پیدا کرد و سورپرایزهایش بعد غذا همیشه شراب آلو (Pflaumenwein/Pflaumen Chiew) و قهوه است. بعد هم رفتیم بولینگ و دارت بازی کردیم. شب خوبی بود. نکته جالب آن شب بازی جدید و ساده ای بود که دیدم. با یک کنده درخت با ارتفاع حدوداً یک متر و ده بیست سانتی متری، چند عدد میخ بزرگ و یک چکش! وقتی در موردش پرسیدم دعوتم کردند یک ست با آن ها بازی کنم. چند نفری دور کنده حلقه زدیم. هر کداممان یک میخ روی کنده به اندازه یکی دو میلی متر روبه رویمان کوبیدیم و بعد باید نفر به نفر چکش را دست می گرفتیم و از سر تیز چکش (همان سمتی که مادرم با آن کله قند می شکست) تلاش می کردیم که میخ را در کنده فرو کنیم. یک بازی ساده، کم هزینه و در عین حال جذاب برای تمرکز کردن و دور هم شاد بودن است. اما به نظرم در جایی که نوشیدنی الکلی وجود دارد این بازی کمی خطرناک است. اما همین که در دل بازی های جدید، هنوز بازی های سنتیشان را حفظ کرده اند قابل توجه است. 
این هفته دو ژاکت، یک کلاه، یک جوراب دستباف و یک دستکش هدیه گرفتم. هدیه های نزدیک کریسمس بیشتر حال و هوای زمستانی دارند. چهار روز تمام در ادمونت بازارچه ی کریسمس بود. چند هفته است به علت حجم زیاد کارهایمان روزهای تعطیل را هم شرکت هستیم. فقط دو ساعت آخر روز پایانی را توانستم به آن جا بروم. در محوطه ی کلیسای تاریخی ادمونت (Stiftadmont) غرفه هایشان را برپا کرده بودند. آخر سر هم نیم ساعتی آواز و موسیقی مذهبی در سالن اصلی که هر چه دقت کردم از سخنرانی های کوتاه و آوازهایشان چیزی دستگیرم نشد و برگشتم. نکته ی جالب این بازارچه یکی از غرفه هایش بود که داخل آن یک الاغ، یک بز و دو ماکت از مریم مقدس و چوپان (Hirte)، گذاشته بودند و بیشتر مرا یاد خیمه ها و حجله های هیئت های محرم محله بریانک می انداخت و دست کمی از ساخت و سازهای هیئت کوچه ی خورشیدی نداشت!

پ.ن:

gesegnete Weihnachten: Blessed Christmas: کریسمس مبارک

شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۹۷

Weihnachtsmarkt

امروز با توماس و ویکی به بازار کریسمس (Weihnachtsmarkt) در لئوبن رفتیم. کوچک اما دوست داشتنی بود. با درخت کاجی بزرگ در وسط بازار که به زیبایی چراغانی شده بود و اصلا شبیه درختی که با هلموت دم در خانه اش ناشیانه تزئین کردیم و نصف لامپهایش سوخته بود نبود!
پایین تر فضایی برای بازی بچه ها و گروه موسیقی هم در وسط بازار. در یک سو هم غرفه های کوچک دستفروشان با نوشیدنی ها و خوردنی های مختلف. سوسیس (Bratwurst)، مارونی (Maroni) که گویا میوه شاه بلوط (Kastanien) بوده و اولش فکر کردم باید با سس بخوریم و از فروشنده سس خواستم و کلی تعجب کرد. بعدش هم در تاریکی شب نفهمیدم که باید پوستش را بکنم و گاز زدم و تا اواخر شب به آن لحظه می خندیدیم که تکه های چوب را تف می کردم! شراب سیب داغ (Glühmost)، شراب انگور داغ (Glühwein)، نوشیدنی های بدون الکل (Kinderpunsch)، چیپس سیب زمینی (kartoffelchips)، سیب زمینی سرخ کرده با برش های باریک (Pommes Frites)، شیرینی های مختلف (Keks و Krapfen و Schokospieße) و کلی خوردنی و نوشیدنی دیگر. 
و غرفه هایی هم برای صنایع دستی و لباس زمستانی و دستکش و کلاه و غیره. برای زحماتی که مونیکا و کلاودیا در این مدت برایم کشیده بودند سعی کردم از یک فروشنده هندی، که کاملاً شبیه فروشنده های سلسبیل بود و با رفتارش روح گرفتن تخفیف را در من زنده کرد، دو کادو برای تشکر برایشان بگیرم. تا دیر وقت بیرون بودیم و گفتیم و خندیدیم. بازارهای کریسمس شبیه بازارهای قبل از عید نوروز یا شب یلدای خودمان است. جذاب و دلفریب و فکر می کنم همه چیز زیباست تا روزی که اینجا را دوست داشته باشی. 

جمعه، آذر ۱۶، ۱۳۹۷

Adventskalender


اینجا از اول دسامبر تا روز بیست و چهارم را با تقویم های خاص (Adventskalender) تا آغاز کریسمس با چیدمان های عجیب و غریب از اقلام 24 تایی مثل شکلات و نوشیدنی و غیره روزشماری می کنند، بالاخره روزشماری من هم برای ویزا تمام شد. بعد از یک سال و نیم دوندگی. بالاخره ویزای کارم درست شد و ماندنی شدم و حالا قبل از همه (و قبل از تمام شدن شکلات های تقویم روی میز ساعت زنی شرکت) می توانم یک نفس عمیق بکشم و بگویم:

 Jetzt ist mein Adventskalender beendet!


یکشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۹۷

Weihnachtsfeier


نزدیکی های سال نو که می شود گروه های مختلف، مثل تیم فوتبال و تنیس توس آردنینگ، مهمانی هایی ترتیب می دهند و از همه کسانی که در طول سال به باشگاه کمک کرده اند و یا در راستای حمایت از آنان قدمی برداشته اند دعوت می کنند. دیشب من و مارتین از طرف شرکت رفته بودیم که گویا تجهیزات سیستم مدار بسته را برای آن ها به صورت رایگان تامین کرده بوده. لیست غذاها را از چند روز قبل تلفنی از همه می پرسند و همین نکته ی ساده به نظم مهمانی بزرگی که تقریباً همه اهالی روستا را شامل شده بود خیلی کمک کرده بود. کمی دیر رسیدیم. غذا که تمام شد نماینده ی انجمن آردنینگ (Gemeinde) و آکادمی فوتبال و تنیس نیم ساعتی صحبت کردند و کلی خنده و بعد هم نوشیدنی و گپ های سر میز و عده ای هم آن طرف تر پاسور بازی می کردند. در ایران ما پاسور را 52 برگی بازی می کنیم. این جا بیشتر 36 برگی بازی می کنند (که چهار تای دیگرش را هم اغلب کنار می گذارند!) و تقریباً همه چیز متفاوت است. چند سالی است گویا قمار در این بخش از اتریش در اغلب بارهای شرط بندی (و نه در همه جا! مثلا در کازینوهای دارای تاییدیه) ممنوع شده و دستگاه های قمار (gambling machine) را جمع کرده اند و خیلی ها از این قضیه خیلی خوشحال نیستند. مهمانی های نواحی کوچک از این جهت جذاب است که همگی، حدود صد و پنجاه یا دویست نفر، همدیگر را می شناسند. آن طور که می گویند مقداری روابط خانوادگی در دو دهه گذشته تغییر کرده است و همین باعث شده برخی از مردان این ناحیه با زن های برزیلی، تایلندی و غیره زندگی می کنند و بالعکس این قضیه برای برخی از زن های این ناحیه هم اتفاق می افتد. روابط مردم این ناحیه آن طور که ما در ایران آلمانی زبان ها را سرد مزاج و کم حرف تصور می کنیم نیست و خیلی وقت ها از سنتی بودن بیش از اندازه ی آدم ها و صمیمیت بی انتها و بی دریغشان حیرت می کنم. شبیه این مهمانی ها را ما هم در ایران داریم. مثلا در ماه رمضان، شب یلدا یا نزدیکی های عید، شرکت ها و ادارات مهمانی هایی ترتیب می دهند. اما هیچ وقت مراسمی تا به این اندازه پر از آرامش و صمیمیت و در عین ساده و بی تجمل و همراه با  نظم را قبلاً ندیده بودم. 

------------------------------
سه روز تمام سوزی به خانه بر نگشت. این که بین سه گربه ی خانه، سوزی گاهی شب ها بیرون بماند چیز عجیبی نبود. اما نه سه روز متوالی. بعدها که کلاودیا پیگیر شده بود گویا روبروی یکی از فروشگاه های نزدیک خانه، یک نفر گربه ای مرده را دیده بوده که مشخصاتش با سوزی همخوانی داشت. گفتند شاید با ماشین تصادف کرده بوده. باورم نمی شد که برای مرگ یک گربه تا به این اندازه ناراحت بشوم. بوبی، بچه ی سوزی است. الان یک هفته است که هر وقت در را باز می کنیم تا دم در می آید ولی بیرون نمی رود. گویا انتظار مادرش را می کشد و من که هر روز صبح روزی ده بار داد می زدم نه بوبی. ای بابا بوبی. بی خیال بوبی. این مال تو نیست بوبی. حالا پشت سر هم برایش از بشقابم غذا می ریزم و از سر و کولم هم که بالا برود دلم نمی آید چیزی بگویم. 

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...