دوشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۰

مرا به نام کوچکم صدا بزن


دارم برگه های امتحان امروز را تصحیح می کنم. وقتی می بینی یکی از دانش آموزانت همه ی آن چه را که از او خواسته ای جواب داده لذت می بری و وقتی می رسی به برگه ی بهنام از ته دل آه می کشی. 0.375 با ارفاق 0.5 تمام! روی سه تا از برگه ها نوشته ام تقلب! بارها در کلاس گفته ام که من برای 0.25 نمره ی شما ارزش قائلم. گفته ام که نمره های کمتان را با تلاش های بعدی تان نادیده می گیرم. حتی این را هم گفته ام که می توانند روی کمک های من در حد سه چهار نمره هم حساب کنند اگر متقلب نباشند! تقلب برای یک دانش آموز که هنوز به طور کامل وارد اجتماع نشده فقط به دست آوردن چند نمره ی بی ارزش نیست. تقلب برای یک دانش آموز دبیرستانی یعنی تمرین جسارت در دزدی. یعنی نشان دادن خودت بیشتر از آن چه که هستی. نه فقط من بلکه شمایی هم که این نوشته ها را می خوانی مطمئنا تقلب توی کارمان بوده است. در مدرسه. در خانواده. در جامعه. مگر یک امتحان می خواهد چه چیزی را مورد سنجش قرار دهد. زحمت و تلاش فرد و احتمالا معیاری هم برای تشخیص میزان علاقه و توانایی فرد در موضوع امتحان خواهد بود. فکر کنم انشتین بود که یک جمله ی معروف در مورد امتحان داشت. گویا گفته بود تنها سوپ کلم است که بیشتر از امتحان حالم را به هم می زند! انشتین هم خوب می داند که در سیستم آموزش عمومی چاره ای جز امتحان نیست. جدا از کارکرد تعیین سطح امتحان مهمترین کارکرد آن برای دانش آموزان وادار کردن آن ها به حرکت در فرایند آموزش است. فاکتوری که جایگزین کردن آن با روش های دیگر بسیار مشکل است. من در زمان جلسه به آن هایی که فکر می کنم تلاش می کنند و آن هایی که در پاسخ دادن به سوالات یک جرقه می خواهند و یا نصف پاسخ را نوشته و احیانا نیاز به یک راهنمایی دارند کمک می کنم. چون معتقدم که جلسه ی امتحان خود بخشی از پروسه ی آموزش است. حتی فرمول دو تا از سوالات را هم پای تخته نوشتم تا فرصتی داده باشم به آن هایی که دارند به گوشه های دیوار و برگه های بغل دستی با حسرت نگاه می کنند. با همه ی این ها برگه ها را که تصحیح می کنم احساس ناامیدی می کنم. اینجاست که خیلی از معلم ها دیگر انگیزه ی تدریس پیدا نمی کنند. چون فکر می کنند که تلاششان نتیجه نداده. البته. می دانم که باید ادامه داد. با همان انرژی قبلی. اما باور کنید دشوار است. این روزها بیشتر از هر چیزی به معلم های گذشته ی خودم فکر می کنم. به آن هایی که برگه های خودم را تصحیح کرده اند! به نمره ی 4.75 درس حسابانم که هیچ گاه سر کلاس تلاشی نکرده بودم. جزوه ای نداشتم. شب امتحان هم خوابم گرفت. هنوز معتقدم که معلم درس حسابانم تواناترین معلم ریاضیاتم در دوران دبیرستان بوده. اما مشکل تنها من نبودم. معلم حسابانم حتی یکبار هم نپرسید چرا درس نمی خوانی. چرا چیزی نمی نویسی. جزوه ات کو. چرا دیوار را نگاه می کنی. چرا نمره ات این است. آن زمان مشاوری هم در مدارس نبود. می توانست بگوید آخر جلسه بمان و بپرسد مشکلت چیست که درس نمی خوانی. مطمئنا من مشکلم را به او نمی گفتم. اما شاید به خودم می آمدم. در یکی از بهترین مدارس استانمان درس می خواندیم و او که از بهترین مدرسان مدرسه بود هیچ وقت جز اسم سه بچه پولدار کلاس اسم هیچ کس را یاد نگرفت. نخواست بفهمد. هیچ وقت یک قدم از تخته فاصله نگرفت. وسط سال به خاطر اتفاقی که من ناخواسته بانی اش شدم و همه ی کلاس مقصر بودند کلاس را نصفه کاره رها کرد و رفت! معلم بعدی که آمد بهتر از اولی نبود اما در خودش چیزی داشت که اولی نداشت. مهربان بود. شاید خیلی هم دلسوز نبود. اما ما را با اسم کوچکمان صدا می کرد! شاید همین برای من کافی بود و به سادگی از پس جبران آن 4.75 بر آمدم! کجای کار من می لنگیده که وضعیت نمره ها این است؟!
 پ.ن۱: گرفتن برگه ی امتحانی از دانش آموز در حین تقلب بی فایده ترین کاریست که یک معلم می تواند انجام دهد!
پ.ن۲: عنوان برگرفته از شعریست از عمران صلاحی
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفته مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن ....

معشوقه های قدیمی زخم هایشان همیشه می ماند


نمی افتد. آب از این آسیاب کهنه تا مرگ آسیابان نمی افتد. دوست داشتن باران است. باد و باران و طوفان است و تا مرگ آسیابان صورتش را شلاق می زند. معشوقه ها. معشوقه های از همه جا بی خبر. آن ها برای همیشه با تو می مانند. نشان به آن نشان که به عکس هایشان با دیگران حسادت می کنی. در گوگل. یاهو. فیس بوک. در خیابان. در کوچه های تو در توی خاطراتت جستجویشان می کنی. معشوقه های قدیمی خوره ی روزهای تنهایی اند. خاکسترهای زیر آتشی که کبابت می کنند. حقارت خودش را از لباس غیرت و ناموس بیرون می کشد و معشوقه هایی که دوستت نداشته اند باز هم زیبا می شوند. همان اندازه که دوباره رنگ لباس هایشان رنگ مورد علاقه ات شده است. رنگ موهایشان وسواس سلیقه ات و حرکات صورتشان فیلتر زیباشناسی ات. نه. آب ها از آسیاب نمی افتند حتی اگر گندمی برای نان و نانی برای خوردن نباشد. معشوقه های قدیمی زخم هایشان همیشه می ماند هم چنان که خنده هایشان. هم چنان که تن صدایشان. هم چنان که رنج دیدن عکس هایشان.

روستاییانی که دیگر کار نمی کنند!


پریروز به همراه یکی از آشنایان به چهار روستا در شعاع سی چهل کیلومتری اینجا سر زدیم. از جاده های وسط آبادی ها که می گذری دلت می گیرد. نه به خاطر سیمای فقری که همیشه اسمش با روستا گره خورده. خیر. آبادی های این اطراف یا خالی از سکنه شده اند و یا مثل این چند روستایی که ما رفتیم تقریبا سیمای شهر به خودشان گرفته اند. بهداری و دهداری و مخابرات و خیابان های آسفالت و خانه های آجری با سقف های ایزوگام شده. دکل های برق و بی تی اس و تیرهای تلفن. علمک های گاز. مدرسه های نوسازی شده و انبوه سواری های شخصی پارک شده جلوی درب منازل. خیلی از این فاکتورها باید آدم را خوشحال کند. اما چیزی این وسط هست که تمام این ها را زیر سوال می برد. این همه آدم که دم در خانه ها ایستاده اند. این همه آدمی که در یک روستای چند صد نفره در هم می لولند و بی هدف می آیند و می روند. از همراهم می پرسم به نظرت حضور این همه آدم در یک روستای کم جمعیت در این وقت روز غیر طبیعی نیست؟ می خندد و می گوید چه کار کنند بیچاره ها. کاری ندارند. چهل روز بیشتر کار کشاورزی ندارند که سه چهار روزش برای آماده کردن زمین و یکی دو هفته هم صرف کاشت و برداشت می شود. زندگیشان هم مثل کشاورزیشان دیمی ست. سی چهل روز کار برای یک سال زندگی. به ظاهر این طور کشاورزی باید شغل مناسبی باشد. اما آیا واقعا زندگیشان با همین نهایتا دو ماه کار است که می گذرد. بیشتر خانه ها با وام بانکی با بهره ی پایین تر از تورم ساخته شده اند و خیلی هایشان هم با همکاری کمیته ی امداد دیوارهایشان بالا رفته. مسکن یک سرمایه ی راکد است. به فرض که هر کدام از این خانه ها صد میلیون تومان هم بیارزد. مسلما داشتن یک طبقه مسکن برای هیچ کدام از این خانواده ها خوراک و پوشاک نمی شود. همراه من که چند سالی در همین روستاها زندگی کرده می گوید صرف نظر از چند خانواده محدود در این روستاها که وسعت زمین هایشان زیاد است بقیه اکثرا چسپیده اند به کمک های دولتی. کمیته ی امداد و یارانه های نقدی دولت. شما هم اینجا باشید دلتان می گیرد. روستاهایی که زمانی بی نیاز از شهر و دولت خودشان تولید کننده هم بوده اند و از لبنیات و حبوبات گرفته تا نیروی کار را به شهرها تزریق می کردند حالا مثل زالو چسپیده اند به نقشه های جغرافیا و شهرها و پستان نحیف خزانه ی دولت را می مکند. همین بارانی که حالا دارد می خورد روی سایبان و نورگیر و شرشر از ناودان ها می ریزد اگر چند ماه باریدن نگیرد درآمد کشاورزیشان هم صفر می شود و پناه می برند به بیمه های کشاورزی ورشکسته ی دولتی. حالا اگر به من بگویند در روستاهای اطرافتان چه خبر است می گویم. مشتی جوان بیکار که دستشان توی جیب پدرشان است و تا نوزده سالشان می شود هوس ازدواج می کنند و نهایتا پناه می برند به حاشیه ی شهرها. مشتی پیرمرد و پیرزن از کار افتاده بدون بیمه های تامین اجتماعی و بدون پس انداز که دستشان توی جیب دولت و تک و توک بچه هاییست که یا کارمند دولتند و یا برای کار به شهرهای بزرگ رفته اند. زن ها و دخترهایی که دیگر نه گوسفند و گاوی برای دوشیدن دارند و نه قالی ای برای بافتن چون با فلسفه ی موجود روستا زندگی ارزش این همه رنج و مصائب را ندارد! جوانترهایشان باورشان شده که زندگی شبیه سریال های کلمبیاییست که همه دنبال عاشقی و عشقبازیند و آن هایی هم که کار می کنند یا باید پشت میزی در یک شرکت بزرگ بنشینند و یا دوست دختر و دوست پسر فرزندان آقا یا خانم رئیس! نزدیکی های غروب که بر می گردیم برخلاف سال های قبل جز یکی دو گله ی کوچک دیگر گوسفند و گاوی نیست که جاده را بند بیاورد و هر چه از شیشه بیرون را نگاه می کنم بیل به دستی از سر زمین بر نمی گردد که داد بزنیم کاکا ماندو نباشی. انگار چوپان ها و کاکاها دارند برای همیشه می میرند. از بالای روستا هم که نگاه کنی. نه گاوداری ای هست. نه مرغداری ای  و نه حتی یک کارگاه کوچک. فقط زمین است و زمین و مردمی صدقه خور از آب باران و پول نفت و مالیات شهر!

چهارشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۹۰

سه هم اتاقی غریب!


در تمام سال های دانشگاهم سه هم اتاقی متفاوت از دیگران داشتم. متفاوت از این نظر که حالا که به گذشته نگاه می کنم تنها کسانی هستند که از بودن دوباره با آن ها لذت نخواهم برد.
-  پشت آن میز قرمز می نشست. گوشی سامسونگ نقره­ای تاشوش را طبق عادت یکی دو بار باز و بسته می کرد. چند باری باد داخل بینی اش را تو می کشید و به یکباره بیرون می داد. دست چپش می رفت لای موهای وزوزیش. به گوشه ی سقف خیره می شد. ناگهان بر می گشت و با صدای بلند درس خواندنش را ادامه می داد. من از بالای تخت دو طبقه حواسم به او بود. من همیشه حواسم به او بود حتی سال بعدش که از خوابگاه ما رفته بود و وسط سالن ولو شده بود روی موزاییک ها، چیزی نمانده بود برایش گریه کنم. نه به خاطر عینک ذره بینی اش. نه به خاطر ترم های متوالی مشروطیش. به خاطر تنهایی اش. دانشگاه تمام شده و او رفته. شماره اش را چند باری توی گوشیم دیده ام اما هیچ وقت دلم نخواست حتی یک تماس هم با او بگیرم. چون می دانم او برای سال هایی که با هم گذرانده ایم آنقدر ارزش قائل نبوده که گوشیش را بردارد و بگوید زنده ای دوست من!
-  هم اتاقی شدنمان اتفاقی بود. نه ماه هم اتاقی بودیم که اگر یک هفته یا چهار سال تمام هم بود تفاوتی نداشت. قبلا شناخت مختصری از همدیگر داشتیم. شاید همین چند خط را فقط بتوانم درباره­ی نه ماه دوستیمان بنویسم. حوزه ی خصوصیش آنقدر کوچک بود که خودش هم داخلش جا نمی شد! من دوست های خودم را داشتم و او دوست های خودش. (چند سال بعد وقتی در پادگان با صمیمی ترین دوستش برخوردم فهمیدم که آن ها هم هیچ وقت با هم دوست نبوده اند!) همین باعث می شد ما همیشه در عین این که هم اتاقی های بدی برای هم نبودیم هیچگاه دوست های خوبی هم برای هم نباشیم. هیچ خاطره ی بدی از او ندارم. اما نکته ی عجیب داستان این است که در مدت نه ماهی که هم اتاقم بوده است هیچ خاطره ی خوبی هم از او ندارم. خاطره ای که آدم بتواند در یادداشت های روزانه اش، در دفتر خاطراتش و یا در وبلاگش بنویسد. فقط یک چیز او برایم جالب بود. که شاید شنیدنش برای دیگران هم جذاب باشد. یک سری کتاب دست دوم خریده بود و گذاشته بودتشان کنار شوفاژ اتاق. هیچ وقت این جسارت را نکردم که بدون اجازه به آن ها دست بزنم. ترم پاییز که تمام شد فرجه ای بود برای مطالعات غیر درسی ام. یک روز در حضورش کتاب هایش را زیر و رو کردم. پنج تا از کتاب هایش را گرفتم تا در فاصله ی بین دو ترم که دراتاق تنها بودم بخوانم. وقتی که برگشت و کتاب هایش را پس دادم فهمیدم از این که کتاب هایش را خوانده ام خوشش نیامده. از آن به بعد دیگر از هیچ کسی. حتی از کتابخانه هم کتاب نگرفته ام. همیشه کتاب هایی که خوانده ام را خریده ام. این تنها درسی بود که از او گرفتم. من در مورد دلیل ناراحتی ای که در صورتش بود زیاد فکر کردم. تنها دلیلش این بود که از اطرافیانش، هیچ وقت هیچ کس از او هیچ چیز نمی خواست! نه کتاب. نه بلیط اتوبوس و پول خرد و نه هیچ چیز دیگر!
- اما عجیب ترین هم اتاقی ام. چهار نفر بودیم توی یک اتاق. سه نفرمان تا آخر دوران تحصیلمان و حتی تا همین حالا که این ها را می نویسم با هم ارتباط داریم. اما او همیشه تنها بود. همیشه با کتاب مدارهای الکتریکی اش بود. چایی دم نمی کرد اما چایی می خورد. پول داشت. اما هیچ کدام از چیپس و پفک هایی که دور هم می خوردیم. تخمه هایی که می شکستیم. بستنی هایی که دور هم در بالکن اتاق لیس می زدیم را او نخریده. در غیابمان برای هیچ کداممان از آشپزخانه غذا نگرفته بود و هیچ گاه هم صحبت خوبی برای مهمان هایمان نبود. او امروز رفته. اما بیگمان اگر اسمش را توی فیس بوک اتفاقی نمی دیدم حتی به یادش هم نمی افتادم. 
سه هم اتاقی بالایم چند ویژگی مشترک داشتند. هیچ وقت از جیب و وقتشان برای هیچ کسی هزینه نمی کردند. به قول معروف مرام توی کارشان نبود. من و دوستان دیگرم برایمان مهم نبود که چه روزی چه کسی خرید می کند، چه کسی نوبت نظافت و ظرف شستنش است. ما رعایت همدیگر را می کردیم. مریض که می شدیم با هم بیمارستان می رفتیم. با هم سینما می رفتیم. پارک و کوه رفتنمان با هم بود. اما این سه دوست نیمه راه ساده ترین قوانین دوستی را هم درک نمی کردند. امروز داشتم با خودم می گفتم یعنی اگر آن ها امروز ازدواج کرده باشند با همسرانشان هم همین طور تا می کنند!

دوشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۰

شما قضاوت کنید


شما می توانید به من کمک کنید. با یک اظهار نظر یک جمله ای. بگویید اشتباه کرده ام یا نه. ابتدا خودتان را بگذارید جای من. معلم هستید. در یک مدرسه ی کار و دانش. بیست و سه دانش آموز دارید. بیشتر دانش آموزهایتان هر روز صبح خودشان را از روستاهای اطراف به مدرسه می رسانند. تقریبا همه ی آن ها جزء دانش آموزانی هستند که هیچ کدام از مدارس دیگر شهر صلاحیت ورودشان را تایید نکرده اند و نهایتا از سر ناچاری آمده اند به هنرستان شما. در هنرستانِ شما هم آخرین اولویت دانش آموزان بر حسب معدل، رشته ایست که شما قرار است تدریسش کنید. اما شما سر کلاس چکار می کنید. بیشتر برنامه ی درسی هنرستان های کار و دانش عملی است. یعنی بخش کوچکی از آن تئوری و مابقی کار عملی. در زمان درس های تئوری شما پای تخته می ایستید و تدریستان را می کنید. نهایتا چند نفری خوابشان می آید. چند نفری با بغل دستیشان صحبت می کنند یا یکی دو نفر پارازیتی می آیند و بالاخره هر اتفاقی که بیافتد با تذکری، ترساندن با نمره ی منفی ای، اخراج از کلاسی چیزی  سر و ته قضیه را هم می آورید. اما در کلاس های عملی داستان چیز دیگری است. بیست و سه دانش آموز دارید که قرار است هر کدامشان پشت یک میز کار کنند. چون وادارشان کرده اید کار عملی کنند خوابشان نمی آید. اما بعضی هایشان بیشتر از آن که باید بیدار می شوند. شیطنت می کنند. شوخی های خطرناک و بی ادبانه شان را می شود با تذکری جدی تا حدی کمتر کرد. بین میزها می آیید و می روید. شوخی های لفظی رکیکشان با همدیگر را می شنوید و خودتان را می زنید به نشنیدن. یکی با اره به جای قطعه کارش میز کارگاه را اره کاری می کند! تذکر می دهید. یکی با سوهان به جای قطعه کارش خودِ گیره را از سرِ بی حوصلگی سوهان کاری می کند. با روی خوش قانعش می کنی حداقل تا زمانی که تو نگاهت روی او هست کارش را تکرار نکند. بعضی هایشان با هم دعوایشان می شود. جدایشان می کنی. خلاصه اش را بگویم مثل یک مبصر از اول کلاس تا آخر کلاس باید ساکتشان کنی. بچه هایی که دلشان مدرسه نمی خواهد را می خواهی چه کار کنی. مطمئن باش بعضی وقت ها به این نتیجه می رسی که کارگاه جهنمی ست برای خودش. کارگاهی که طبق برنامه باید برگزارش کنی. دانش آموزهایی که از همه چیز گریزانند. از خانواده. از مدرسه و حتی از خودشان. به جز یکی دو نفرشان تقریبا همه از درس خواندن متنفرند. باور کنید چند نفر از دانش آموزان به وضوح علامت معلولیت های ذهنی و مشکلات روانی را در خودشان دارند. «سین» که یکی از  دانش آموزانم است با وجود این که معلم های دیگرِ کارگاه کتکش می زنند. به فحشش می بندند اما باز هم همان «سین» است. دست هایش را می گیرم. می بوسمش. در گوشی بهش می گویم که نکن «سین» جان. کاری نکن بچه ها بخندند بهت. بگویند دلغک است. برای چند دقیقه متحول می شود. مثل بچه ها. اما نیم ساعت بعد. دوباره همان آقای «سین» است. با آقای سین می شود یک جور کنار آمد. «میم» آدم عجیبیست. دوست دارد با من و شمایی که معلمش هستیم صمیمی باشد. دوست دارد با معلم هایش حرف های خصوصی داشته باشد. لذت می برد از دوست بودن با معلم هایش. یک دنده. کله شق و درس نخوان است. طبق برنامه ریزی هایش می خواهد در آینده قاچاقچی شود. از مرز جنس قاچاق بیاورد. آرزو دارد یک ماشین گرانقیمت داشته باشد و پشت فرمان سیگار بکشد! حتی برایش مهم نیست مدرک داشته باشد یا نه. آقای «میم» را هم می شود کنترل کرد. حتی می شود خیلی چیزها به او یاد داد. «ک» پدر ندارد. دوست دارد بچه ها مثل یک پدر به او نگاه کنند. حرف های قلنبه سلنبه می زند. بدنسازی می رود. گاهی پر رو می شود. اما مهربانیت را می فهمد. کنترل آقای «ک» دشوار هم که باشد غیر ممکن نیست. بقیه هم هر کدام داستان خودشان را دارند. اما من با دو نفرشان به مشکل بر خورده ام. یکی آقای «پ» و دیگری آقای «ص». یک روز از آقای «پ»  به خاطر شیطنت و کلماتی که در حرف هایش به کار می برد چند نمره کم کردم. سعی کردم با این کارم به او بفهمانم که اخلاق و رفتار برای من خیلی مهم تر از کار عملیست. چون معتقدم در این مدرسه و در این شرایط بزرگترین لطفی که ما می توانیم به دانش آموزانمان بکنیم همین است که آن ها را از لحاظ شخصیتی و رفتاری برای فردایشان آماده کنیم و الا سوهانکاری و اره کاری و سیم کشی می تواند حتی به دردشان هم نخورد. خلاصه «پ» قهر کرد و نق زد و رفت. وقتی  که داشتم از مدرسه بر می گشتم در پیاده رو دیدمش. شیشه ی ماشین را پایین کشیدم و صدایش کردم. گفتم مرد باش! آدم عاقل که قهر نمی کند. چیزی نگفت. گفتم نمره ات را هم درست کردم. خوشحال شد. طوری که احساس می کرد به حقش رسیده. بعد از آن تاریخ رفتارش کاملا تغییر کرده. اما «ص». دانش آموزی با قد حدود 155 سانتی متر. لاغر اندام. به ظاهر کاملا ساکت و با نزاکت. یک ماه اول تدریسم حتی به یک نفر زبانی هم بی احترامی نکردم. کاملا مواظب حرف هایم بودم. اما یک روز همین آقای «ص» شروع کرد به ناسازگاری کردن. تذکرِ اول. عزیزمِ سوم. وانمود عصبانیتِ پنجم. نهایتا با صدای بلند گفتم همین است که هست. یک صفحه تکلیف است. حتی نیاز به فکر کردن آن چنانی هم نداشت. ده دقیقه ای هم می شد انجامش داد. برگشت و با لحنی کاملا بی ادبانه گفت. پس من فردا نمیام مدرسه. نمی دانم چرا. اما گفته بودم. من اولین حرف زشتم به یک دانش آموز را گفته بودم. گفته بودم به درک! با لحن خیلی بدی هم گفته بودم. همین دانش آموز هفته ی بعد کاری کرد که من اولین تنبه نصفه  نیمه ی بدنی ام را هم مرتکب شوم. این جاست که شما باید قضاوت کنید. این نوشته از سر توجیه نیست. فقط برای چند لحظه جای من بنشینید. به دانش آموزتان می گویید که کاری که انجام داده است را زیاد نمی پسندید. خیلی مودبانه هم می گویید. او اصرار دارد که نمره ای برای او بگذارید. خیلی بیشتر از آن چه که حقش است. می خواهد دیگر کار نکند تا زودتر از موعد، کلاس را تعطیل کند و برود خانه. شما که قبول نمی کنید بر می گردد و در حین برگشتن لفظ زشتی بر زبانش می آید. مخاطب آن لفظ زشت، بیگمان شما هستید. شمایی که هیچ گاه سر کلاس هایتان فحش نداده اید. کسی را کتک نزده اید و دانش آموزی که همیشه از دیدن اندام ریزش احساس ترحم می کرده اید و همیشه برایش دلسوزی کرده اید، زیرِ لب طوری که شما و بقیه ی دانش آموزانتان هم به وضوح شنیده باشند به شما توهین می کند. بله. من او را از جایش بلند کردم و هل دادم روی صندلی ها. با وجود توهینی که کرده بود خودم را کنترل کردم و دیگر دست رویش بلند نکردم. از کلاس رفت بیرون. شاید اگر نمی رفت هم بیرونش می کردم. بچه های کلاس یکی یکی می آیند دفتر از طرف او معذرت خواهی می کنند. «میم» و «ک» به خاطر این که دلم را به جا بیاورند می گویند می رویم کتکش می زنیم. من از حرف های «ص» نرنجیده ام. من دلم برای «ص» می سوزد که دلسوزی را نمی فهمد. که ادب و نزاکت را یاد نگرفته. من چکار باید می کردم؟! اگر سرش می خورد به صندلی ها و ضربه ی مغزی می شد!

چرا قذافی و یارانش تا آخرین لحظات جنگیدند؟


چرا قذافی، پسران و یارانش تا آخرین لحظات مرگ و اسارتشان جنگیدند. این سوال خیلی از ماهایی بود که از تلویزیون تحولات لیبی را دنبال می کردیم. چرا قذافی در زمان دستگیری اش فریاد می زد که شلیک نکنید؟ بدون شک در آن لحظه او از مرگ نبوده که ترسیده. او می خواسته بماند تا چیزی را ثابت کند. اما آن چیز چه بود. یعنی زمانی که مخالفان به سرت (زادگاه قذافی) رسیده بودند قذافی باز هم امید به برگشت داشت. یعنی فکر می کرد با آن همه جو تبلیغاتی منفی و وجود مخالفان سرسختی که از داخل و خارج تحت فشارش گذاشته بودند در صورت پیروزی باز هم می توانست حکومت کند؟ من معتقدم که نه. کسی که بیش از سه دهه حکومت را تجربه کرده باشد این را خیلی خوب می فهمد. اما چرا. چرا آن ها باز هم جنگیدند. شاید چون معتقد بودند که این راهش نیست. پسر قذافی هم (سیف الاسلام) به اندازه ی یک مخاطب معمولی تلویزیون در لیبی دموکراسی را می فهمد. از گفته هایش بر می آمد که نیاز به اصلاحات در لیبی را درک می کند. اما جواب همه ی این سوال ها از دیدگاه من این بود که حاکمان قبلی لیبی معتقد بودند که این انقلاب از بطن مردم لیبی نیست. خانواده های سلطنتی بیشتر از همه ی مردم دنیا می فهمند که قدرت های بزرگ چه کسانی هستند. اعضای خاندان سلطنتی بیشتر از هر روشنفکری در دنیا نفوذ کشورهای خارجی را درک می کنند. حتی در زندگی خصوصیشان و این چیزی بود که نمی گذاشت آن ها آرام بگیرند. حاضر بودند بمیرند اما این گونه کنار نروند. شاید قذافی یک زمانی هم به خودش گفته چند سال دیگر می کشم کنار تا پارلمانی، رئیس جمهوری یا شورای قبیله ای چیزی جامعه را اداره کند. اما آن ها معتقد بوده اند که این راهش نیست. جنگیده اند. جنگیده اند. اسیر شده اند. فریاد کشیده اند که شلیک نکنید. تا زنده بمانند و باز هم بر این نکته اصرار کنند. تا از خودشان و اعتقاداتشان دفاع کنند اما ... .

به درک هایی که به درک واصلت می کند


بالاخره صبر آدم یک روز تمام می شود. یکباره بدون آن که فهمیده باشد با صدای بلند گفته است «به درک». با این که باز دلش به رحم آمده اما می داند که آن چه نمی بایست  فرو ریخته. گفتنِ به درک ها اولش سخت است. اولی که از دهانت خارج می شود اولین قُلُپ هم از گلویت پایین می رود. قلُپ قُلُپ. فرو می روی در منجلابی که فکرش را هم نمی کردی. سخت می شود خودت را بیرون بکشی. مرد می خواهد. زن می خواهد. منجلاب هایی هستند که غرق شدگان خود را نمی کشند. زجر کششان می کنند. دیگر نمی شود گفت چه یک وجب چه صد وجب. هر چه پایین تر بروی دردناک تر می شود. شبیه هیچ شرابی نیست. مستت نمی کند. دیوانه می شوی.

هر که عاشق شد معلم شد!


ماژیک ها را زود به زود در دست می چرخانم. آبی. مشکی. سبز . قرمز. خوش خط تر. ساده تر. مفهومی تر. بلندتر. شمرده تر. آهسته تر. تکرار و تکرار. این که میلاد و فرشید و پویا چشم هایشان برق می زند انرژیم را دو چندان می کند. بهنام اما چیزی نمی فهمد. با نزاکت است. آرام و صبور و خجالتی. واکنش های غیرمعمولش را هم دیگران باعث می شوند. پای تخته که می ایستد ماژیک به دست رو به تخته سکوت می کند. سوال روی تخته برای بچه های دیگر یک سوال پیش پا افتاده است اما برای او علامت سوال بزرگیست که در گلویش گیر کرده. آب گلویش را قورت می دهد و بر می گردد طرف من. نگاهش آزارم می دهد. از این که نفهمیده خجالت می کشد. من اما ویران می شوم - بشین بهنام جان- از این که از پس چیزی که فکر می کرده ام بر نیامده ام. همکارانم می گویند عادت می کنی. به این که یک روز پای تخته تک و تنها برای دیوار و وجدان و فیش حقوقیت تدریس کنی. سربازی بودم که ایمان داشت هیچ جنگی مقدس نیست. خون دشمن پلید نیست. می خواست برگردد. بگریزد. به کجا اما نمی دانست. حالا معلمی هستم که توان ادامه دادن را در خود نمی بیند. معلمی شعر منبت کاری شده ی دفتر مدرسه نیست*. معلم ها فقط پذیرش شدگان کنکورهای سراسری اند! معلمی که شیرینی اولیای شاگردانش را با چای سر می کشد و ژست دلسوز بودن می گیرد و شاگردانش در صف سنگگ صبحانه ی معلم ها توی سرما می لرزند و دلخور از ناکافی بودن پول بدی آب و هوای فیش حقوقی اش شاگردانش را به فحش و سیلی می بندد! هشت ماه و ده روز از قراردادم مانده و خسته ام.
پ.ن: * هر که عاشق شد معلم شد!

شنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۰

لُپ لُپ هایی که شانس بازکردنش را هم نداریم!


می نشست جلوی کلاس. ولو می شد روی صندلی. پاهایش را دراز می کرد و با اعتماد به نفسی غیر معمول خودکارش را در هوا تکان می داد و در حین این که راستای حرکت نوک کفش هایش را با نوک خودکارش تطبیق می داد، نظرات گهربارش را در هوا منتشر می کرد. سوال های بی ربط و ناشیانه و عمدتا پیش پا افتاده. اما من و دوستانم می دانستیم که چیزی بارش نیست. چون ما می دانستیم که توانایی های آدم ها را باید در حوزه های فعالیت مشترک سنجید. من دانشجوی ریاضیم و شما دانشجوی تاریخ. من می توانم بدون آنکه شما کوچکترین شکی بکنید یک سوال ریاضی را که شما حتی صورت آن را هم نمی فهمید برایتان اشتباه حل کنم! و شما طوری از ژست و ادبیات من متحیر شوید که در ذهنتان من را یه نابغه ی ریاضی فرض کنید. فاز کاریش دقیقا همین بود. استعداد متوسطی داشت. بیشتر کارهایش با رابطه ها حل می شد. حتی پذیرشش در دانشگاه. تا وقتی لیست نمره ها را پشت پنجره ی آموزش نمی دیدی تواناییش را به معنای واقعی درک نمی کردی! بعضی اوقات ایمان می آوردم که با آن همه ادعایش حتی معمولی هم نیست. اما حالا فلانی داستان ما آن طرف مرزها در یکی از بهترین دانشگاهها دارد به تحصیلاتش ادامه می دهد. نگو که فقیر گرسنه ها از پول دارها متنفرند. آن ها که دستشان به جایی نمی رسد از تحقیر شدن است که رنج می برند و نه از موفقیت و پول دیگران. از جامعه ای که لُپ لُپ هایش را هم هر کسی نمی تواند بخرد تا شانسش را آزمایش کند! حقارت واقعی در پذیرفته نشدن نیست. در شکست خوردن نیست. حقارت در گرفتن امکان آزمودن خویش است!

سه‌شنبه، مهر ۱۲، ۱۳۹۰

پرش یا پرواز


فکرش را هم نمی کردم یک روز بتوانم بنشینم جلوی تلویزیون و بدون آن که عذاب بکشم با خانواده بفرمایید شام ببینم. اهلی شدن همیشه واژه ی زیبایی نیست. تن دادن با تن سپردن رابطه شان شبیه تجاوز و عشقبازیست. همیشه فکر می کردم آدمی که به همه چیز تن می دهد فاحشه ای بیشتر نیست. اما حالا دلم برای فاحشه ها بیشتر می سوزد. به ذهنم هم خطور نمی کرد برای مدتی پایم را بگذارم جای پای معلم هایی که سال ها روبرویم در آمد و شدی نوسانی بودند و هیچگاه دلم نخواست شبیه حتی یک نفرشان باشم. اما حالا گاه تا نصفه های شب درس فردا را آماده می کنم تا فردا با وجدانی آسوده پای تخته بایستم. با تمام تنفری که نسبت به معلمی داشتم تصورش هم برایم محال بود که هشت ساعت پشت سر هم و بدون کم کاری یک ریز تدریس کنم طوری که ساعت دو بعد از ظهر صدایم طوری بیافتد که به همکارانم موقع خروج از مدرسه بگویم سرما خورده ام. زمان می گذرد و سهم من همان راهی بود که همیشه در نقاشی های کودکیم می کشیدم. راهی که از دم در خانه شروع می شد و بعد از کلی پیچ خطرناک دوباره می رسید دم باغچه ی خانه. هیچ معلمی از ما نپرسید که چرا راهی به بیرون این نقاشی. به خارج این صفحه باز نیست. تا این که خودم فهمیدم. اما دیگر دیر شده. برای رفتن از این صفحه تنها راه پرواز است. یا یک پرش بلند. خیز بلندی می خواهد که به گمانم دیگر توانش نیست!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...