چهارشنبه، دی ۱۷، ۱۴۰۴

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه:
باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آدم عزیز. خوب باید خداحفاظی کرد. به موقع باید خداحافظی کرد. با احترام باید خداحافظی کرد. با خوشحالی باید خداحافظی کرد!
و بعدش می گه تایمش رو باید فهمید. باید گفت اندازه ش همین بوده. ازش پشیمون نیستم. خداحافظ!
ویدیوی مصاحبه اش را این روزها چندین بار دیده ام. همه ی جمله ها تک به تک زیبا هستند ولی انگار همیشه با هم جور نمی شوند. 
خوب و به موقع و با احترام و خوشحال! 
چطور می شود درست وغلط یک تصمیم را با خوب و بد هم ارز کرد. یعنی یک خداحافظی درست و خوب را از درست و بد تشخیص داد! این که دارت کجای سیبل باید فرود بیاید به بازی ای بستگی دارد که انتخاب کرده ای! من خیلی دیر فهمیدم که همیشه مرکز سیبل هدف بازی کننده های دارت نیست. همیشه جفت شش تاس ها برنده ی بازی تخته را مشخص نمی کنند. 
چطور می شود به موقع بودن را فهمید. چقدر هوش و تجربه و شانس لازم است تا حرکت های نرفته ی یک شطرنج باز را حدس زد. یا چطور می شود خوشحال بود از تنها گذاشتن دیگران. خشنود بود از نرفتن ادامه ی راهی که طی نشده یا مگر می شود با یک آدم خیانتکار با احترام خداحافظی کرد! 
وقتی روی مقاله ی ارشدم کار می کردم. عاشق الگوریتم های بهینه سازی بودم. این که چطور یک الگوریتم مجموعه ی داده ها را به سمت یک خروجی مطمئن و بهینه می برد. این که زندگی مورچه ها، زنبورها، پرندگان، گرگ ها، ماهی ها و کوسه ها و ریاضی کردن آن ها می تواند ما را به نتیجه های منطقی برساند سرخوشم می کردم. 
این روزها بدجور برای چیزهایی که می شنوم نیاز به یک نرم افزار گمز (GAMS) دارم که با سولورهای (Solver) مناسب یک جواب منطقی تر به من بدهند. اصلا کسی هست که مدل ریاضی این روزمرگی ها را بنویسد که بفهمیم چطور می شود خوب و به موقع و با احترام و خوشحال خداحافظی کرد!

سه‌شنبه، دی ۱۶، ۱۴۰۴

درخت بی باغ

من دیگر کتاب نمی خوانم. چکیده های صوتی و پادکست ها هم برایم مثل صدای رادیو در شلوغی قهوه خانه های قدیمی هستند. لذت بخشند اما وسط فکرهایی که می آیند و می روند گم می شوند. گاهی کنجکاو که می شوم باید بارها و بارها یکی از آن ها را پخش کنم و مثل یک پازل دشوار جمله ها را کنار هم بگذارم و بعد انگار که آزمون شنیداری یک زبان خارجی تمام شده باشد دیگر ادامه نمی دهم. هنوز اما گاهی فیلم می بینم. حتی آن هایی که کسی دوستشان ندارد و آن هایی که دوستشان ندارم! مثل پیرمردی نشسته روی بلوک سیمانی دم در یک خانه ی قدیمی که در یک کوچه ی پرازدحام فقط نگاه می کند. مثل یک درخت بدون باغ که سر راه ماشین های یک کوچه ی باریک همه را از خودش خسته کرده است و با این حال شرمسارانه هم چنان سرپا ایستاده است. 
چهل ساله که شدم با خودم گفتم دارد دیر می شود. بعد بیست سال دوباره شروع کردم بدمینتون بازی کردن. وقتی توی زمین آن جاهایی بودی که می بایست و توپ ها جاهایی فرود امده اند که باید، خسته که روی تخت دراز می کشی یادت می رود که دارد دیر می شود. 
به سیامک گفتم خوشم نمی آید اینهایی که مدام تکرار می کنند که اشتباه نکنید چهل سالگی آغاز میان سالی نیست و هنوز اول راه است. آدم باید با خودش رو راست باشد. چند فایل اکسل درست کردم. باید می فهمیدم با خودم چند چندم. تا به این جای راه چقدر سفر رفته ام. کجاها را دیده ام. چقدر برای خودم و دیگران مفید بوده ام. فیلم هایی که سال های اخیر دیده ام را لیست کردم. شروع کردم به رکورد کردن فعالیت های بدنی روزانه ام. آقای مهرابی می گفت توی یکی از بیلبوردهای شهرداری وسط اتوبان همت نوشته بودند که از گذشت زمان ناراحت نشوید، خیلی ها به همین جا هم نرسیده اند. هم درست می گفت و هم با همین جایش مشکل داشتم. به کجا. اصلا چکار داریم به خیلی ها.

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...