یکشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۲

بساط پاییز


چه رسیدنی
این پنج و نیم متر زندگی را
که هر روز قدم زده ای
آخر کدام بخت برگشته
مهره ی مار می فروشد
که تو بساط کرده ای
وسط خیابانی که کتابفروشی هایش
سمبوسه و فلافل و کفش و پیراهن می فروشند
تقویم بی مصرف روی میز
حالا دیگر پاییز است
و پاییز که به ساق های پیر دختری خیره است
خمیازه ی بلندی می کشد
ما مهربان نبودیم
سنگ هایمان به کبوترها نمی رسید

پنجشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۲

قورباغه ها نمی دانند



برکه ای که نیلوفرهای آبی اش را دوست ندارد 
از سنگریزه ای کوچک
آشفته می شود
قورباغه ها نمی دانند
برکه رودِ مرده نیست
رود روحِ برکه نیست
برکه روحِ پرتکاپویِ یک رودِ خسته است
ناگفته ی نستعلیق نیزارهایِ خشک
قژقژِ جوهرینِ گم شده در صدای سنگریزه ای
در ابر و بادِ ماهی و پرنده
بی کرانِ یک حصار
خروشِ یک سکون
برکه ای که نیلوفرهای آبی اش را دوست ندارد
 

پنجشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۲

سوار بر باد

آرشه ها در پاسخِ دست ها
به رقص در می آیند
زخم خورده
در دهانِ مار
با صدای هاشور خورده ای
چسپِ زخم می فروشد به جای فال
کودکِ بغض

لعنتِ کیسه زباله های کوچه های تنگ
نثارش باد
پرنده ای که رازهای درختش را
سوار بر باد می خواند

بازگشته ام به هنگِ صندلی های چوبیِ سرد
به ضرب و تقسیم اعداد مختلط
ساز من اما هنوز
ناکوکِ ناکوک است

دستت درد نکنه قهرمان!

در مسیر راه رفت هر روزم راننده اتوبوسی هست که در ذهن من مصداق تمام و کمال کلمه ی بیشعور است. می توانم به جرات بگویم که در یکی دو ماه گذشته هر بار که متوجه شده ام کسی در اتوبوس با راننده جر و بحث می کند و راننده را نگاه کرده ام خود خودش بوده است! اصلا رانندگی اتوبوس شاق ترین کار دنیا. قبول. حتی سخت تر از کار کردن در معدن های چین. حرف بر سر درک آدم های دور و بر و شرایط محیط است. امروز ظرف مدت بیست دقیقه با سه خانم که دیر پیاده شده بودند و در را کوبیده بود به یکیشان دعوایش شد. با دو سه نفر که آن جلو نشسته بودند سر این که چرا هر جایی که دلش بخواهد نگه می دارد جر و بحث کرد. با دو خانم که چرا خانم ها دیر پول می دهند. با یک پیرمرد سر این که چرا تفاوت بین بوق های کارت را نمی فهمد و تکرار مکرر ای بابا به من چه برو مشکل کارتت را توی مترو حل کن! با اتوبوس پشت سرمان که آنقدر قبل از میدان فردوسی توی ایستگاه مانده بود که چراغ دو بار قرمز شده بود! گویا نگذاشته بود عقبی مسافر هم بزند. جالب این که به یکی از مسافرها می گفت چرا هر روز ده دقیقه زودتر بیدار نمی شوی که به این ده دقیقه دیر رسیدن ها فکر نکنی! خب نکته ی آموزنده ایست! اخلاق و معرفت و انسانیت را هم بگذاریم کنار اگر بیست نفر از این چهل پنجاه نفر شاغل باشند و ده دقیقه برسند سر کار و هر کدام فقط پانصد تومان از حقوقشان کسر شده باشد. می شود ده هزار تومان. جدای از اعصاب خوردی و تنش های کاری بعدی.  یکی دو دانش آموز یا دانشجو دیر به کلاس هایشان برسند و پشت در بمانند یا بروند تو و نظم کلاسی را به هم بزنند. یکی دو نفر به قرارهایشان نرسند و خیلی چیزهای دیگر که شاید به مراتب مهم تر نیز باشند. همه و همه به خاطر چند مسافر بیشتر سوار کردن و عدم توانایی در برقراری رابطه ی قابل قبول با دیگران. بعضی وقت ها این جمله که بعضی راننده اتوبوس ها به مسافرهای معترض می گویند حالم را به هم می زند. اگر عجله داری با آژانس و تاکسی برو. حتی اگر حق با راننده باشد گفتنش تهوع آور است. حالا همه ی اینها را گفتم جمله ی آخر ماند. پیرمردی که امروز بعد از من پیاده شد با تحسین به هیکل همین راننده نگاه کرد و گفت دستت درد نکنه قهرمان! پیرمردی که همه ی این اتفاق ها و نق زدن های مکرر مردم را دیده بود!

پنجره های نیمه باز


مگر نه این که می خندیدیم به آن یارو که کارت  متروش را مثل کارت های شناسایی دهه ی شصت کاور گرفته بود. خب اشتباه می کردیم. اصلا به ما چه ربطی داشت. اصلا شاید کسی دلش بخواهد هنوز اسکناس های پنجاه تومانی و صدتومانی را سر حوصله بشوید و  گوشه هایش را چسب بزند و لای تقویمش نگه دارد. به ما چه. حداقلش این است که هزینه روی دست دولت نمی گذارد و شاید آخر هفته همین اسکناس های بی ارزش هدیه ی با ارزشی شوند برای نوه ها و نبیره ها. باور کن این دسته آدم ها حتی یک لحظه هم به فرار از کرایه های اتوبوس و مترو فکر نمی کنند. باید فکر کرد به آن هایی که آن طرفِ صف های طولانی اتوبوس در انتظار شکار صندلی های اتوبوس خارج از نوبت کز می کنند. به خودت. بهتر است این روزها زوم کنی روی خودت!

پاییزی که از هر بهار



 دلخوش است ابراهیم به تشابه چهره با برادرزاده هایش. مینا با تصویر پنجاه تومانی ورودی دانشگاهش. مهرداد به ژستِ گرفته در تنهایی حجیمِ کاناپه ای. حافظ در قایقی میان آب های دو کشور. شهرداد زیر سایه سنگین ساختمان بلندی سر چهار راهی در اسلو.  حامد در فیس بوکش ساکن مکزیک است و مرتضی شن های ساحلی دور را به چشم های تشنه ی این طرف آب می باشد. بهنام گم شده وسط دود قلیانش تا رها پای گچ گرفته اش را فراموش کند. مهران چقدر به زنش نمی آید. مهدی دیگر بیکار نیست و زیر عکس رضا نوشته است سه در چهار زمینه سفید! مهسا با عکس بچگی اش. مونا با عکس بچه اش و ندا با عکس خواهر زاده اش. محسن کتاب های نخوانده اش را. کیوان بی دغدغه ای همیشگی اش را. افشین کلافگی موضعی اش را. پس آن پاییز کی می رسد. پاییزی که از هر بهار بارانی تر است!

فصل بعد


روزهای نانوشته که روی هم جمع می شوند آدم دیگر به خودش نمی گوید که وای امروز چندم است؟ چند روز مانده به؟ مدام خودش را سرگرم می کند به کتابی روزنامه ای چیزی. به مصاحبه های الکی برای پیدا کردن شغل بهتر ... روزهای ناخوانده که روی هم جمع می شوند آدم خودش را سرگرم فوتبال های تلویزیونی می کند و صبح زود ساعت پنج بیدار می شود تا پخش مستقیم یک والیبال زنده به زندگی اش هیجان بدهد ... گاهی خواب صبح ها را فدای حقوق یک روز کاری نمی کنم و بعد از ظهرها بی دلیل مرخصی می گیرم و یک ناچاریِ طولانی و کشدار را زیر سایه ی درختان فرتوت ولیعصر قدم می زنم. آدم وقتی کاری برای انجام دادن ندارد یا فکر می کند کاری از دستش بر نمی آید تازه می فهمد که چرا سال ها پیش دوست داشته جای ابوالفضل پور عربِ فیلم غریبانه سرطان خون می گرفته ... تلویزیون گاهی خوراک آدم هایی مثل من است. همین دیروز با خودم می گفتم که آن مرد عشایر که جلوی دوربین لبخند می زند و گله اش را هُش می کند آیا می داند که زندگی در سیاه چادر از بلعیده شدن در سیاه چاله ها هم می تواند دردناک تر باشد یا شاید ...  یک صحنه ی از پیش تمرین شده را مو به مو و در شب های نمایش مکرر اجرا کردن. من هرگز بازیگر تئاتر خوبی نمی شدم.... ما همه سر همدیگر را می بریم. از مدیر عاملی که با وعده های دروغ چند ماه تمام  بهترین سال های جوانی تو را به کار می گیرد تا منشی شرکتی که اسم خودش را گذاشته مسئول دفتر و زیراب آبدارچی شرکت را می زند ... روزهای نانوشته و ناخوانده گاهی ورق هم نمی خورند. می چسپند به هم و آنقدر تکراری و درهمند که مدام خودت را گول می زنی که فصل بعد آبستن روزهای بهتریست.

شاید باید


یک ماه پیش که در  خیابان انقلاب سر در گم ویترین کتابفروشی ها و چهره های بی تفاوت و دست های از سرِ نمی دانند چه حلقه زده را می پاییدم با خودم می گفتم که برای چند ماه آینده برنامه ی ساعت های فراغتم چه باشد. گفتم کمی درباره ی میکروپروسسورها بدانم بد نیست اما چند دقیقه بعد پشیمان شدم. کتاب قبلی ای که گرفته بودم هیچ به دردم نخورد. بعد گفتم چطور است چند ماهی خودم را با برنامه نویسی سی شارپ سرگرم کنم. چند تا نمونه کتاب ورق زدم. نه. کتاب آن روزهای من نبود. چشمم خورد به یکی از کتاب های اورحان پاموک. گفتم نکند دلم همین را می خواهد. مقدمه اش را که سر پایی خواندم تصمیم را گرفته بودم. استانبول. چند هفته ای ساعات خلوتم در خیابان های استانبول و رویای بوسفور گذشت اما به یکباره کتاب را پرت کردم آن طرف. باید به فالت ها و باگ های سیستم های حفاظتی ای فکر می کردم که تمام طول روز خوره ی روحم می شوند. کاتالوگ. دستورالعمل نصب. دستورالعمل برنامه ریزی. دستورالعمل کاربری. استاندارد طراحی و نصب فلان کوفت و زهرمار دیگر و سر و کله زدن با فلان کارمند بی سوادِ لمپنِ پر مدعای کلی حقوق بگیرِ شرکت و اداره ی بوقی که دلش می خواهد فلان سیستم چه کار برایش بکند که ما رویای از سر بی کاریش را تحقق بخشیم و او لذت مدیریت کردن قلقلکش بدهد و تازه بعد از آن بحث و جدل در باره ی گرفتن پول شرکت و گرفتن کار بعدی و ماست مالی گند زدن های بخش بازرگانی و فروش و نصب محصول و کلی دردسر دیگر. کارت ویزیت چاپ کردم. تصمیم گرفتم چند روز در هفته ام را تعطیل کنم تا سفره ام را از سر این شرکت هم جدا کنم. چند هفته است که مدام پیگیر این کارم. اتفاق های غیر پیش بینی و کارهایی که می پیچند به دست و پای هم اجازه ی این کار را نمی دهند. شاید باید فکر دیگری بکنم. جلسه های بی ارزش و صورتجلسه های بی فایده که تمامی ندارند!

مرز فصل ها


مردی که روی شانه های پر تکانِ اتوبوس
به خواب می رود
در بیست و پنج درجه ی سانتی گراد هم
از سرما مچاله می شود
و بی گمان
خیس عرق می شود زنی
که نایلونی انباشته از گلوله های کاموا
در بیست و پنج درجه ی سانتی گراد
روی زندگی نبافته اش سنگینی می کند
اشتباه نکنید
فصل ها مثل آدم ها
جایشان را به هم نمی دهند
حقیقت در توالی روزهاست

ماهی عید


نایلون سفید
بطری نوشابه
تنگ شیشه ای
حوض پارک
وقتی که فکر دریا نیست
ماهی عید
به اردیبهشت نمی رسد
 

سه‌شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۲

نقطه ها


زنی که زیبا نبود
آب پرتقالِ صبحانه اش را
خواب ماند
تا یک مشت سنگِ درد را
سیزده به در کند
ناخن هایت را روی شیشه های شهر می کشی
کرکره ها اما
از کنجکاوی یک سریال پایین می آیند
بر بزرگترینِ پرده ها هم
نقطه های انسانیت را
چقدر به سادگی جابجا می نویسند

شست های بی خبر


مثلا همین انگشت های دست. نه این که اغلب اوقات زیر سرم باشند و یا سربار تنم توی جیبم باشند. بیشتر از آن که باید هم از آن ها کار می کشم. مگر نه این که اغلب روزها پشت میز کارم فاصله شان با چشم هایم از سی چهل سانتی متر  بیشتر نمی شود. مثل انگشت های پا هم نیستند که جوراب و کفش نگذارند آدم حتی بفهمد چند انگشت برایش مانده و یا اصلا چند تا بوده که چند تایش نمانده باشد. باور کنید گاهی با شکستن ناخن هایم شستم خبر دار شده که هی چه خبر است مگر. زندگی این قدر جدیست یعنی که از گرفتن ناخن هایت هم در مانده ای. جوابش هر چه که هست و قانع کننده بودنش تا چه اندازه را نمی دانم. فقط همین را بدان که اگر پیامک ها و تلفن هایت بی جواب ماند داستان کاوه ی آهنگر و ضحاک را به لیلی و مجنون گره نزنی!

روزهای پیش و پس


نو شدن سال با همه­ی هیاهویش خیلی زود فراموش می شود. خیلی زودتر از آن که سیاهی لاستیک­های به آتش کشیده­ی چهارشنبه سوریِ سر چهار راه پاک شود. نو شدن سال برای خیلی ها مثل لحظه­ی وارد شدن یک پسر بچه­ی شیرین به زندگی یک زوج پیرِ نازای خسته است. برای بعضی­ها هم تعطیلاتی چند روزه بیشتر نیست. اما نو شدن سال ورای همه­ی شادی­ها و غصه­ها یک تصویر دردناک از مقایسه­ی روزهای پیش و پس است. حالا که مشغول نوشتن این سطرها هستم منتظرم تا کاتالوگ محصولی را که می خواهم در مورد آن چند خطی بنویسم دانلود شود. مدت­هاست که کتاب هایم را با کاتالوگ ها، روزنوشت هایم را با نامه نگاری های اداری و خیال­هایم را با دلمشغولی­های مالی و خانوادگی جایگزین کرده ام. نه این که دست خودم باشد. چاره ای نبوده. جیب­های خالی و فشارهای اطرافیان هنوز فکر رفتن را از سرم نیانداخته اند و از ازدواج و کار دولتی تا آن جا که توانسته ام فاصله گرفته ام. خوب یا بد این­ها را زمان بر پیشانی آدم حک خواهد کرد. نزدیکانم برای سفید شدن ریش­های یک عذبِ بیست و هشت ساله غصه می خورند حال آن که حاضر نیستند یک گام کوچک برای رفتنش بردارند. این روزها چقدر شبیه پیرمرد بازاری فرتوتی هستم که سال­ها پشت دخل مغازه­اش نشست تا که یک روز قصد خانه­ی خدا کند. این روزهای پر از اگر. از ترس رسیدن روزهای کاش می شد اما نه ولی. روزهای امید به اگر باید بشود.  سال دیگری در پیش است ...
 
 

این روزها


میوه فروش سر کوچه این روزها ماهی هم می فروشد. نایلون میوه­های پیره زن های این اطراف را هم تا دم در خانه هایشان می رساند و تمام تلاشش را می کند تا با نچسپ ترین آدم ها به زور بخندد. پسر سوپری سر کوچه هم با شاگرد مغازه اش مدام از قفسه هایشان بالا و پایین می روند تا از پس مشتری ها بربیآیند. حتی اس ام اس هایش را هم بین کارهایش می خواند. سوپری روبرویشان هم که تخم مرغ ها را پنجاه تومان و سیگار را دویست تومان گران تر می فروشد، تغییر دکوراسیون داده و دستی به شکل و شمایل ورودیِ مغازه اش کشیده. توی این اوضاع اقتصادی همه یک جور دارند پول در می آورند. یا بهتر است بگویم هر طور که شده. راننده ها سرِ خود کرایه هایشان را گران می کنند و کتابفروش ها روی قیمت های قبلی برچسب می زنند. در همین روزهایی که تلویزیون جنبش تحریم پسته راه انداخته و هیچ وقت با خودش نمی گوید که این همه پسته را پس چه کسی می خرد! یک طرف آدم هایی هستند که می نالند و یک طرف آدم هایی که از آب گل آلود ماهی می گیرند و به آن هایی که می نالند نیشخند می زنند. خلاصه ترِ همه­ی این حرف ها شاید در یک کلمه همان تضاد طبقاتی معروف باشد. اما این چیزیست که همه می دانند. لازم به گفتن نیست. کافی ست سوار اتوبوس و تاکسی که می شوی ماشین ها و مغازه ها و آدم های توی پیاده رو را با لباس ها و کفش ها و نایلون های حلقه خورده در دستشان ببینی. اما این همه ی داستان نیست.  بسیارند آن هایی که ندارند و می خرند. ندارند و می خورند. ندارند و نق می زنند و هفتاد و پنج درصدشان به شبکه­ی یک اس ام اس می زنند که نوروز امسال پسته نمی خرند و می خرند! و حتی فکر نمی کنند که  پول این همه اس ام اس کجا می رود؟!
این روزها بیشتر به کار و شاید فقط به کار فکر می کنم. از هفت و ده دقیقه­ی صبح که بچه مدرسه ای خواب آلودی کشان کشان خودش را به آن طرف پل عابر می رساند. تا هفت و ده دقیقه­ی شب که  پیرمردی از پله ها خود را بالا می کشد. از این طرف شهر به آن طرف شهر. از این شهر به آن شهر. این روزها بیشتر از هر چیز شبیه دیگران هستم. دیگرانی که هیچ گاه شبیه من نبوده اند. شبیهشان نبوده ام. البته هنوز هر شب اخبار می بینم و گاهی وقتی سیگار می خرم سر تیتر روزنامه ها را می خوانم و در تکان تکان های اتوبوس چند صفحه ای کتاب ورق می زنم. بعضی وقت ها دوست دارم غرورم را بگذارم زیر پا. لباس کار می پوشم و سعی می کنم مثل همکارهای نصابم روی نردبان های بلند کابلکشی کنم اما خوشحالم که هنوز برای خستگی در کردن، عددهای فاکتورهای شرکت را مثل خیلی ها دستکاری نمی کنم. همه ی تلاشم این است که کشان کشان هم که شده قدمی رو به جلو بگذارم. بعضی ها گاهی به خودشان می گویند اگر به گذشته باز می گشتم. اگر زمان بر می گشت. باور کنید اگر زمان به عقب باز می گشت، من باز هم نمی دانستم که چه کار باید بکنم. شاید کلی وام می گرفتم. دلار و طلا و آهن می خریدم. بعد خیلی هوشمندانه! همه را ریال می کردم و قبل از آن که مردم پولشان را بکشانند توی خودرو و زمین و مسکن سرمایه اش می کردم. اما که چه. همه­ی این کارها هم خودش یعنی گذشت زمان. پس آن همه آرزو که قرار بود با این پول ها به نتیجه برسد. پس آن همه چه می شود. انگار همین دیروز بود که نه ماه گذشت و من هنوز هم دارم برای رسیدن به محل کار دلخواهم بین اتوبوس و مترو و تاکسی یکی را انتخاب می کنم!



بیست سالگی


بیست سالگی
یک گلو درد چرکیست
که دل از بهمن کوچک نمی کشد
یک گوشه از سینه ی آدم ها می نشیند
و هر از چند گاهی
از یک سرفه و بوی نم کشیده ی کاغذ یک رمان قدیمی
با دردی گنگ بالا می آید
زایمان یک جنین مرده در سرت کافیست
تا دختری با کاپشن قرمز و کفش های سبز را
در ایستگاه طرشت
برای هزارمین بار گم کنی
بیست سالگی گاهی
مثل بادام زمینی می ریزد توی جیب بارانی ات
تا مزه مزه اش کنی
در ایستگاه اتوبوسی
که بلیط های بیست تومانی تا شده اش
تمبر یک نامه ی عاشقانه است
که از همه ی پستچی های شهر
مهر برگشت گرفته است
بیست سالگی هنوز روی صندلی دسته دارش
انتهای کلاس پارازیت می اندازد
و به معادلات جبری روزگار می خندد
بیست سالگی
یک گلو درد چرک مزمن است

چهارشنبه، دی ۲۷، ۱۳۹۱

علامت های تعجب


روزنامه ها دلشان غنج می رود
وقتی برنج گران
و مرغ نایاب می شود
همیشه در کساد زندگی
خبرهای گران
ارزان می شود
در یکی از این روزهای جشنواره ای
شعار سیب زمینی نبودن
در افشای قرارداد یک دروازه بان فوتبال
سیمرغ بلور می گیرد
شعاری که از همین زمین های خاکی
و همین کوچه های پایین شهر
کارش گرفته بود
و امروز شاعران همان شعارها
سیب زمینی به شکم بسته
درتاریکی شب
از نایلون های سفید خجالت می کشند
آه که چقدر علامت های تعجب
در انتهای جمله ها نفرت انگیزند
یک راز نادانسته در من است
که خواب دیشبی را
فراموش کرده ام

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...