چهارشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۹۰

توهمات یک سرباز معلم!


در حالی که همکارانِ با سابقه مان بعدِ حضور و غیاب، درِ کلاس هایشان را باز می گذارند و درازای راهرو را تا شنیدن زنگِ استراحت برای خودشان قدم می زنند من و دوستم که تجربه های اول تدریسمان است تا دقایق آخر کلاسمان را تدریس می کنیم. البته که خودمان هم واقفیم در صورت ماندنی شدنمان در سیستم، خودمان هم نیم ساعته کلاسه دو ساعته را ماست مالی می کنیم و تک تک بچه ها را دور از چشم مدیر و معاون روانه ی خیابان ها و کوچه ها خواهیم کرد. قبل ورودم به هنرستان کلمه ی کار و دانش را چند بار از روی تابلو چک کردم. می شد اسم دیگری برایش بگذارند. کاردانش! کار و دانش! واو نباشد بهتر است. حداقلش این است که غربت کار و دانش را بیشتر نشان می دهد. کادر اداری مدارس و کادرهای مدیریتی به هنرستان های کار و دانش به چشم زباله دانی سیستم آموزش نگاه می کنند. جالب این که همه ی کسانی که در رشته های فنی ثبت نام می شوند نمرات ریاضی و فیزیک بسیار پایینی دارند. نمونه اش یکی از دانش آموزان خودم است که با تبصره و با نمره ی دو و نیم درسِ ریاضی آمده که برق بخواند. بخش بزرگتر زمان جلسات اول را صرف یادآوری که نه. آموزش جمع و تفریق و ضرب و تقسیم کرده ام. یک سوال در همان جلسه ی اول تکانم داد. یکی از بچه ها با اعتماد به نفس بالایی مدعی بود که یک پنجم با پنج برابر است تا بالاخره با قاچ های هندوانه توجیهش کردم. اما باز هم معتقدم که کمی دیرتر و دشوارتر شاید. اما بالاخره می فهمند. اصلا ما را گذاشته اند آنجا که همین کار را بکنیم. توجیه خوبی نیست که نمی فهمند پس تلاش نکنیم. به دردشان نمی خورد پس بی خیالشان شویم. خودشان نمی خواهند پس پاپی آموزششان نشویم. البته زیاد حرف هایم را جدی نگیرید. سال های اول تدریس است و هزار توهم و اندیشه ی خام. این همکارانِ ما همان آینده ی ما هستند اگر ماندنی شویم!
پ.ن: جلسه ی اول از سال دومی ها خواستم دلیل آمدنشان به رشته ی برق را در کاغذی برایم بنویسند و بگذارند روی میز. یکی از بچه ها نوشته موتوری داشته بدون سند. موتورش را گرفته اند و از فرط بی حوصلگی تصمیم به ادامه تحصیل در رشته ی برق گرفته! خندیدم ولی دردم آمد!

چرا دیگر کتاب نمی خوانیم


ماه هاست که دیگر کتاب نمی خوانم. وبلاگ خوانی و فیس بوک بازی نیاز کتاب را از ناخودآگاهم حذف کرده. وقتی میان صفحات وب سرگردان از یک نقطه به یک نقطه می پری خودت می دانی که داری از همه چیز می خوانی، همه جا سرک می کشی اما در واقع چیزی جز خبر گیرت نمی آید. خبر خوانی به مرور زمان قدرت تحلیلت را می گیرد. این طور زندگی و آموزش به جای این که آدم را به عمق ببرد هوایش می کند. فکر می کنی از خیلی جاها با خبری و خیلی از مسائل را می فهمی. حال آن که اندک شناختی که از جایگاه خودت در زندگی داشتی را هم از دست داده ای!
 پی نوشت: تازگی ها در شهر کوچکمان کلیپ های صوتی ای از رابطه ی یک مرد با یک زن به بیرون درز کرده. دست به دست می چرخد. یک چیز این وسط ذهنم را به خودش مشغول کرده. یعنی واقعا بین آن هایی که این کلیپ را دست به دست می چرخانند یکی دیگر مثل این زن و مرد وجود ندارد! یعنی بین این همه آدم که در هنگام شنیدن این کلیپ ها سر تکان می دهند خیانتکاری پیدا نمی شود! پشت این کارها باید یک لذتی باشد. بخشی از وجود همه ی آن های توی این کلیپ هاست. بخشی پنهان ناشدنی از همه ی ماها! گوش می دهیم و به دیگران نشانش می دهیم چون لذت می بریم از این که داستان خیانت های خودمان هنوز سر بسته مانده!

فیس بوک & گودر & شرکت های هرمی!


به نظرم یکی دو ماه قبلِ انتخابات بود که اکانت فیس بوکم را درست کردم. عده ای را هم اد کردم. اما سرعت پایین اینترنت و عدم کنجکاویم نسبت به آن باعث شد مثل خیلی از سایت های دیگر بعد از مدتی ترکش کنم. انتخابات که برگزار شد همه جا حرف از تویتر و فیس بوک شد. یک اکانت تویتر هم درست کردم. از کار کردن با تویتر خوشم نمی آمد. فقط با اسمش حال می کردم. این که پیام های کوتاه واقعا شبیه جیک جیک است. این که همه بیایند با هم جیک جیک کنند و یک سر و صدای بزرگ راه بیاندازند که هدفی را دنبال کنند. اما کدام هدف! لجم می گرفت که میلیون ها آمریکایی برای اطلاع رسانی در زمان انتخابات ریاست جمهوریشان از تویتر استفاده کرده اند. باز هم به فیس بوک سر می زدم اما هم چنان نسبت به صرف وقت در آن تمایل نداشتم. با خودم می گفتم شاید اگر سرعت اینترنتم بالاتر بود اوضاع فرق می کرد. اما من استفاده از گوگل ریدر را دوست داشتم و دارم. بیشتر از هر سایت دیگری از ف.ی.ل.ت.ر شدنش لجم گرفت. با گوگل ریدر یا به قولی گودر آمدنم به اینترنت هدفمند شده بود. با خودم می گفتم باید به خالق فیدخوان ها نوبل داده شود. گودر بر خلاف فیس بوک به جای آدم ها من را با نوشته ها و تصوراتشان آشنا می کرد. صداقت نابی که در نوشته های گودر هست در پست های فیس بوکی نیست. در فیس بوک همه از جمله خودم مثل بچه ها برای خودمان یک خانه درست می کنیم و می شویم مثل همان آدم های ریاکاری که در جامعه هستیم. چه بسا خیلی بدتر. اگر در جامعه آرایش می کنیم. در فیس بوک روتوش های وحشتناک متفاوت می کنیم. در جامعه نمی توانیم همه ی تصویرهای بدمان را از چشم  دیگران مخفی کنیم. نمی توانیم از دست خیلی ها فرار کنیم. اما در فیس بوک امکان همه ی این دورویی ها فراهم است. فیس بوک کشور بزرگیست که همه می خواهند دوستانی داشته باشند و خودشان را به گونه ای که می خواهند به آن ها عرضه کنند. می خواهند بدون کمترین زحمتی در دنیای دیگران دخالت کنند. در فیس بوک هیچ کس عمقی نیست. وحشتناک همه را سطحی خوان می کند. گودر هم تا حدی این مشکل را دارد اما نه تا به این اندازه!  اما بدبختانه، بودن در فیس بوک اجتناب ناپذیر شده. مثل  داشتن صندوق پستی. برای حفظ ارتباطاتت با آدم ها. به نظرم بزرگترین مزیت فیس بوک هم همین است که آن هم خیلی اوقات خودش بزرگترین مصیبت است! فیس بوک جهانی ست با آدم هایی که خودِ مجازیشان را بیشتر از خودِ حقیقی شان دوست دارند. یکی از اقوام پا به سن گذاشته مان فکر می کند فیس بوک هم چیزیست در مایه های شرکت های هرمی. به نظرم حق دارد. بزرگترین شرکت هرمی دنیاست. هر کسی فکر می کند سرشاخه است. درخت بزرگ بی ریشه ای که ریشه های درختچه های رفاقتِ مجاور را می خشکاند و غافل از این که هر چه ثمر بدهد خریدار نخواهد داشت. چون میوه هایش همه زینتی ست!

ما چند تن بودیم


پنج و نیم صبح. از اتوبوس که پیاده می شوم می روم سراغ همان عادت قدیمیم. یک پاکت سیگار. کبریت و کیکی چیزی برای فروکش کردن درد معده ام. سیگار کشیدن در پیاده روهای تاریکِ ترمینالِ غرب را همیشه دوست داشتم. راه رفتن در تاریکی، وسطِ معتادهای تزریقی، فروشنده های اجناس دزدی و اندک مسافران کوله به پشت و ساک به دست، اولین تصور واقعی از تهران را به دست می دهد. دیگر خبری از اتوبوس های بلیطی بیست تومانی نیست. کرایه های تاکسی بیداد می کند. این اولین تغییر ملموس است. دیگر هیچ چیز تغییر نکرده. پل ها و زیرگذرها و ایستگاه های مترو و خطوط اتوبوس رانیِ جدید، فقط سرعت سرگردانی مردم را افزایش داده. شهری که می بایست از دانشگاه و سینما و کتابخانه و پارک های تفریحی اش نفس بکشد، ریه هایش شده ورزشگاه آزادی. آن طرفِ آزادی. شاید تهران همان تهران است. اما نه دیگر برای من. همان دو روز برای یادآوری طعم شیرین خاطرات گذشته و زنده کردن زخم هایی که از تهران در بدنم بود کافی بود. زمانی تهران را عاشقانه دوست داشتم. بیشتر از تهرانی هایی که می شناختم. آن قدر که فکر می کردم دل کندن از تهران برایم محال ممکن است. شبهای تهران هنوز زیباست. پا به پا کردن روبروی کتابفروشی های انقلاب، قدم زدن در امتداد سروهای ولیعصر و گپ زدن با همکلاسی های قدیمی در پارک دانشجو هنوز لذت بخش است. اما برای همین لحظات شیرین و آرام بخش، بخشِ بزرگی از زندگی در خیابان ها و خانه های کوچک اجاره ای می میرد. زیبا و شیک پوش باش و به تناسب اندامت توجه کن. این اولین درسی ست که تهران برای ما داشت اما بزرگترین درسش این بود که خودت باش! زمانی گذشتن از میدان آزادی برای ما فتح بلندترین قله های آزادی شخصی بود. سیگارهایمان را می گیراندیم، کوله هایمان را می انداختیم روی شانه هایمان و شناور می شدیم وسط اقیانوسی از ماهی های رویایی که بعدها فهمیدیم در دستمان لیز می خورند و می روند. ما سبکبال بودیم و طول کشید تا بفهمیم که دیگرانی چون ما، چه ها پشتِ این دروازه ی بزرگ به جای نگذاشتند. عزت نفس و جوانی و خانواده و حتی ناموسشان را گذاشتند. خوشحالم که هیچ وقت کنار این هشتِ زیبای بی معنا عکسی نگرفتم. این بار خیلی اتفاقی میان جمعی قرار گرفتم که نمونه ای مناسب از بخشی از تهرانی بود که هیچ وقت درکش نکرده بودم. همایشی بود به بهانه ی مولوی و به قصد معرفی کتاب و ثبت نام برای تورهای داخلی و خارجی و سالنی که پر از آدم های پیچیده ای بود که درکشان نمی کردم. دمِ در خانمی به بغل دستی اش گفت که من نمی دانم چرا هشتاد درصد مولوی دوستان زن هستند و دقیقا همان بود. پسرها و دخترهای جوانی که آمده بودند جمعه ای را با هم باشند و پیرزن های بزک کرده ای که درمان دردهایشان را در روانشناسی رنگ ها و بو ها می دانستند و فکر می کردند یک سفر دو روزه به دشت های اطراف تهران و یک سفر به قونیه (و احیانا آنتالیا) زندگیشان را از این رو به آن رو خواهد کرد. من فکر می کنم برای این دسته از زن ها خرید وسایل یک ناهار با پول توجیبی خودشان و تدارک یک غذای زمان بر، درمان مناسب تری خواهد بود. این بخش از تهران بیشتر از آن که زندگیشان را بازی کنند به بازی گرفته می شوند. ورزشگاه هم رفتم. البته بار چندمم بود اما فضای غیر قابل تحمل تری شده. مردمی که دیگر باور کرده اند که فحش نیروی محرکه ی همه ی کنش های اجتماعیست. عروسیِ یکی از همکلاسی هایمان هم بهانه ای بود برای جمع شدن دوباره ی دوستان قدیمی. دو سال و نیم گذشته. همه همانی هستند که بودند. اما دوستی هایمان دیگر همان نیست. آن زمان همه در یک سطح و در یک جهت بودیم. اما حالا هر کداممان یک بردار منحصر به فردیم در فضایی چند بعدی. دوستی هایمان هم شبیه تهران است. همان خودِ خودش است اما نه!

دوست دارم از تو بد بگویند!


هنوز هم اسمت که می آید دلم می لرزد. نه این که دوستت داشته باشم. مردها تا روزی که بمیرند معشوقه های قدیمیشان را در بخشی از وجودشان نگه می دارند. دست خودشان نیست. می مانند حتی اگر ده ها و صدها نفر بوده باشند. دوست دارم از تو بد بشنوم. حتی گاهی بدگوهای تو را بی جهت دوست دارم. من فکر می کنم یک دروغ بزرگ در همه ی کتاب ها و فیلم های عاشقانه ی دنیا هست. آن جا که معشوقه های داستان در زمان جدا شدنشان برای هم آرزوی خوشبختی می کنند. آن ها فقط زمانی برای هم آرزوی خوشبختی خواهند کرد که امید بازگشتی داشته باشند تا خود نیز به آن خوشبختی ملحق شوند و یا این که مطمئن باشند در جداییشان هیچ کدام گناهی مرتکب نشده اند که در آن صورت آرزوی خوشبختی چیزیست شبیه متاسفم. باور کن عشق هم معامله ایست در این آشفته بازار زندگی. تنها آن چه که می پردازیم تفاوت دارد. اگر معامله نیست پس چرا آن ها که زیباترند، پولدارترند، جذاب ترند و جایگاه اجتماعی بالاتری دارند عاشقان بیشتری دارند. چون زیبایی و پول و اصالت و ادب و از این دست چیزها ارزش بیشتری دارند. هیچ مردی عاشق یک زن زشتِ فقیرِ بددهنِ بی اصل و نصبِ بی سوادی که هیچ فضیلت اجتماعی ای نداشته باشد نمی شود. معامله ها یا جوش می خورند یا نه. در جوش نخوردن معامله دلخوری ها آنقدر نیست. اما درمعامله هایی که جوش می خورند و پس زده می شوند دلخوری ها جایشان را می دهند به دلزدگی. دلزدگی ها آدم را تحقیر می کنند. تحقیر آدم ها را برانگیخته می کند. وادار به انتقام می کند. وقتی می فهمی که کار از کار گذشته و قادر به انتقام گرفتن نیستی از بد گفتن از معشوقه ات هم دچار شعف می شوی مگر این که امید بازگشتش را در دل داشته باشی. آن هم به خاطر معشوقه ات نیست. چون بد گفتن از او تو را تحقیر کرده. این جاست که خودخواهی عشق خودش را نشان می دهد و من از شادمانی و موفقیت تو خرسند نخواهم بود.
پ.ن: این ها را نوشتم نه این که مخاطبم کسی باشد. فقط خواستم چیزی را ثابت کرده باشم. به قول شاملو «من اما در زنان چیزی نمی یابم گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش ... »

پنجشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۰

زیرگذری به آرامش


دیگر به جزئیاتِ کاشی های توالت. نوشته های روی سطل زباله. مارک خمیر دندان ها. دیگر مدت هاست به هیچ چیزِ این خانه توجه نمی کنم. باور کنید نمی دانم مارک تلویزیونمان سامسونگ است یا سُنی. مارک یخچال و لباسشوییمان را هم نمی دانم. نمی دانم چه قرص هایی توی یخچال داریم. پدرم چه پنیری می گیرد و یا ماستی که دوست دارم برای کدام کارخانه است. حتی نمی دانم در تابلویی که روی دیوارِ هال آویزان است این طرف و آن طرف جوی آب کلبه ی چوبی هست یا نه. حتی با این که برق خوانده ام نمی دانم لامپ هایی که مصرف می کنیم چند وات است. امروز سه حرف اول کد ملی ام را فراموش کرده بودم. چند روز پیش هم دو حرف از پلاک ماشینمان را به یاد نمی آوردم. داستایوسکی را با تولستوی اشتباه می گیرم و سهراب را با نیما. هر چه فکر می کنم یادم نمی آید هوسرل کجای فلسفه نشسته بود. انگشت هایِ قانونِ دستِ راستِ فلمینگ را با هم اشتباه می گیرم. اسم اکثر هم سربازهایم را در عکسی که توی پادگان گرفته ایم فراموش کرده ام. هر چه تلاش می کنم با دکلمه ی شعری که بارها شنیده ام همراهی کنم نمی شود. به هم ریخته ام. عاشق هیچ دختری نیستم. هیچ کسی آن قدرها روی اعصابم راه نمی رود. مشکلات مالیم زیاد نیست. فقط می دانم به هم ریخته ام. تله تکست را زیر و رو می کنم تا تاریخ و ساعت اولین بازی مقدماتی ایران را برای جام جهانی پیدا کنم. مدام به جای فکر کردن می پرسم. حتی خیلی از چیزهایی را هم که می دانم دوباره می پرسم. می ترسم فراموش کنم. امشب سه بار با خودم تکرار کردم که پنجشنبه ها آخر شب فیلم های کلاسیک پخش می کند اما باز هم یادم رفت. پریز تلفن اتاق بیرون زده. شیشه ی کتابخانه ام شکسته. دسته ی کیف دستیم پاره شده. زیپ کیف جای سی دی ها در رفته. توری لباس ورزشیم جر خورده. یادم می رود درستشان کنم. وقتی هم که یادم می افتد حوصله اش را ندارم. احساس می کنم همه اش برای این است که اعتماد به نفسم را از دست داده ام. دیگر قوم و خویش هایمان آن طور که باید رویم حساب نمی کنند. هر کدامشان یک نظریه ی جدید راجع به من دارند. یکی می گوید دوگانگی شخصیتی پیدا کرده. یکی به شوخی هایم ایراد می گیرد. یکی به ظاهرم گیر می دهد و عده ای اعتقاداتم را تجزیه و تحلیل می کنند. بخش زیادی هم بر می گردد به خودم. به این که تلاش هایم برای رفتن از ایران. جدا شدن از این جو خسته کننده و تکراری. به این که تلاش هایم برای قانع کردنِ خودم برایِ رفتن، به جایی نرسیده. به این که تصمیمم برای ادامه تحصیل قطعی نمی شود. فراموشیِ من بخشی از بازیِ ناخودآگاهم شده. برای آرامشش بی خیالی را پیش گرفته. به خیالِ خودش زیرگذری زده به آرامش!

خوره


صفحه ی مانیتور که سیاه می شود چشم در چشم می شویم. از خودم که آن طرف مانیتور لم داده ام روی صندلی می ترسم. بدون آن که تصمیمی گرفته باشم محکم زده ام روی اینتر. دسکتاپ می آید سر جای خودش. «کامو» با آن پالتو نخی زمختِ یقه بلند و سیگاری که دارد به انتها می رسد جای من را می گیرد. پشت تصویر مات است. در پیاده روِ خیابانی خلوت و بیشتر که دقت کنی هوا دارد تاریک می شود بر خلاف آن چه در ابتدا به نظر می رسد. کجا را نگاه می کند. دهانش  نیمه باز است. انگار که قبلا چیزی گفته باشد و یا بخواهد چیزی بگوید. در حد یکی دو کلمه.  لبخند توی صورتش هست ولی به کسی لبخند نمی زند. ژست غریبی ست و شاید بخشی از آن برگردد به عکس. دکلمه ی شعر که تمام می شود دوباره آن زن می خواند. اسپانیایی یا هر چی. نحوه ی تلفظ کلماتش شبیه یکی از همین خواننده های ترک است و تن صدایش شبیه یکی از خواننده های کافه ای قبل انقلاب. اما در صدایش غم خاصی هست که در هیچ کدام از آن دو نیست. ناگهان وسط یک بار ایستاده ام. همه چیز چوبی ست. صندلی ها. میزها و پیش خوان بار و همه ی حواسم پیش نوک کفش هایم است که انداخته ام روی صندلی. آن روبه رو، روی سِن، زنِ اسپانیایی دارد می خواند. شبیه فیلم های گانگستری نیست. هیچ کس شیشه ی مشروبش را در سر بغل دستیش خرد نمی کند. هیچ کس به زنی که پشت پیشخوان ایستاده متلک نمی گوید و دعوایی بر سر زن جوانی به راه نمی افتد. او می خواند و ما اشک می ریزیم. چشم هایم را که باز می کنم صفحه ی مانیتور دوباره سیاه شده و جای کامو را گرفته ام. وقتی سرِ روان نویست را آنقدر باز و بسته می کنی که تمام انگشتان و کف دست و پایین پیراهنت جوهری می شوند حتما یک چیزی آزارت می دهد.  

کمک کردن به مصدوم، تعهد اخلاقی یا وظیفه قانونی


حیف شد که بعدِ امتحان کتاب را پس دادیم. باید آن جمله ها را عینا ذکر می کردم. نوشته بود که در همه ی دنیا جز کشورمان برای ارائه ی کمک، شما (امدادگر) مجوز قانونی باید داشته باشید و در جای دیگری اضافه کرده بود که در کشور ما بنا به فرهنگمان کمک کردن به مصدوم یک وظیفه شمرده می شود و حتی کوتاهی کردن در کمک رسانی در صورت پیگیری می تواند جرم هم محسوب بشود. من هنوز پایم را از کشور خودمان بیرون نگذاشته ام. به خیلی از شهرهای بزرگ کشورمان هم مسافرت نکرده ام و با بسیاری از فرهنگ های مجاورمان هم غریبه ام اما از حسی که پشت این جملات خودش را پنهان کرده بدم می آید. انگار که دیگر مردمان دنیا با اخلاق بیگانه و از نوع دوستی و انسانیت بویی نبرده باشند و از کمک کردن مادامی که وظیفه شان نباشد سر باز بزنند. مگر همین «هانری دونان» پایه گذار نهضت صلیب سرخ هم ایرانی یا هم کیش ما و شما بوده. یکی از همین امدادگرهای همشهریمان می گفت که چند سال پیش در یک سانحه ی رانندگی، راننده ای که خمش فرمان و پدال های ماشین گیرش انداخته بوده از امدادگرها ملتمسانه خواسته بوده که فرمان و پدال را برش دهند و بکشندش بیرون اما همین راننده بعدِ بهبودی شکایتی را تنظیم و از امدادگران بابت خسارت به ماشین شکایت می کند. مگر این شخص هموطن ما نبوده. او از امدادگری که وظیفه اش امدادرسانی بوده درخواست غرامت کرده. اگر یک راننده ی گذری بیرونش می کشید و با ماشینِ خودش می رساندش بیمارستان و مصدوم در صورت عدم تجربه یا اهمالِ او دچار یک آسیب نخاعی هم می شد آن راننده ی گذریِ نیکوکار چه عاقبتی می داشت. حتما بابت حمل غیرقانونی مصدوم و قطع نخاعش در دادگاه محکوم می شد. ممکن است اخلاق در نقطه ای از جهان نسبت به نقطه ای دیگر نهادینه تر باشد اما این که قانونی برایش بگذاریم درست به نظر نمی رسد. بعضی وقت ها بین تعهدهای اخلاقی و قوانین اجتماعی باید تفاوت هایی قائل شد. این تجربه ایست که خیلی از کشورها به آن رسیده اند. انسان دوستی زیبا و قابل ستایش است اما کمک کردن همیشه یک وظیفه نیست. وظیفه ی انسانی شاید. وظیفه ی قانونی مردمان یک قبیله هم شاید. اما وظیفه ی قانونی مردمان یک جامعه ی امروزی نیست! من که این طور فکر می کنم.

ذهنی که به بازی می گیردمان


صدای رادیو بلند است. هر چه دکمه را فشار می دهم صدا تغییر نمی کند. چشمم را که باز می کنم صدای رادیو بلند است اما کنترل توی دستم نیست.  من روی مبل این طرف اتاق خوابیده ام و کنترل تلویزیون آن طرف اتاق روی عسلیست. غیر ممکن است. من بیدار بوده ام. آخر صدای رادیو و برنامه ی رادیو همان بود اما برداشتن کنترل تلویزیون و تلاش برای کم کردن صدایش را فقط در خیالم ساخته ام. از کجا معلوم که بیشتر خاطرات و رخدادهای زندگیمان همین طور شکل نگرفته باشد. شک می کنم به این که نکند زندگی ما حاصل تفکرات و تصورات ذهنیست  که ما را به بازی گرفته!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...