شنبه، آذر ۰۴، ۱۳۹۱

بلیط باغ وحش


طول می کشد درخت ها
 قدم زنان
برای مردانی که روی صندلی های خستگی نشسته اند
سایه ای پیدا کنند
طول می کشد سنگفرش ها
کشان کشان
برای مردانی که روی صندلی های خستگی نشسته اند
گنجشکی پیدا کنند
تو باید ارامتر ساندویچت را گاز بزنی
بچسپی به صندلی های پارک
تا درخت ها در حوضچه ی پارک برایت میوه بشویند
و سنگفرش ها زیباترین شعر تنهایی را
با حزن صدای کفش و برگ و باد برایت دکلمه کنند
می توانی حرف های مرا باور نکنی
فقط آن ها که به گنجشک ها غذا می دهند
می توانند از جیب های خالیشان
بدون شعبده
بلیط باغ وحش در آورند

شنبه، آبان ۲۷، ۱۳۹۱

کسی در انتهای این جهان


عابران می گفتند
زنی پشت فرمان ماشینش
سیگاری تکانده است
و خاکستر بی خیالیش
نشسته روی جنازه ی مردی
که آخرین ماشه اش را چکانده است
عابران می گفتند
مردی در ازدحام خیابان
سیگاری تکانده است
و خاکستر دردهایش
نشسته روی دست لمس گدایی
که دیگر رمقی برایش نمانده است
عابران می گفتند
ناشناسی سر این کوچه
سیگاری تکانده است
و خاکستر بغض هایش
نشسته روی موهای مردی که
خوشه چین میوه های مانده است
عابران می گفتند
کسی درانتهای این جهان
بی گمان سیگاری تکانده است
 

پارک ها و کوچه ها


به یک ساعت هم نمی کشد. هر پنج پارک کوچک محله را قدم می زنی و دست آخر سس خردل و گوجه را پشت سر هم می ریزی روی ساندویچت و برای چند لحظه سعی می کنی به هیچ چیز فکر نکنی. خیلی وقت بود تا به این اندازه فراغت نداشتم. پسر جوانی که کوله پشتی سیاه کهنه اش را گذاشته بود زیر سرش و دراز کشیده بود روی صندلی های پارک من را یاد روز اولی می اندازد که در به در همین اطراف دنبال خانه می گشتیم. پسر دخترهایی که دارند خستگی قرارهای عاشقانه شان را در می کنند و بازنشسته ها و بچه ها. پارک ها اکثرا جاهای خلوتی هستند (که می تواند خیلی هم خوب باشد!). نه این که تعداد پارک ها خیلی زیاد باشد و یا در جاهای دوری از دسترس مردم باشند. جدای از دشواری زندگی و کمبود وقت اصلا انگار مردم هم مثل شهرداری ها به پارک فقط به شکل ریه های شهر نگاه می کنند. برای خیلی ها هم پارک جای آدم های بیکار، معتاد و مارموز است و در نهایت پارک به جای این که به اکثر مردم احساس امنیت و آرامش بدهد، آن ها را می ترساند!
و اما کوچه ها و خیابان های این روزها. من تا به حال عراق و عربستان نرفته ام ولی فکر نکنم آن جا هم سر کوچه هایشان تا به این اندازه شبیه مدینه و شام هزار سال پیش باشد. همان جوان هایی که تمام تابستان سر همین کوچه تا نصفه های شب بلند بلند می خندیدند و فحش می دادند و دعوا می کردند و قلیان بار می گذاشتند و زغال می چرخاندند و به زن ها نمره می دادند حالا دارند سکوهای گلی مراسم محرم درست می کنند و لباس سیاه می پوشند. لذت می برند از این که دیوارهای نصف کوچه را با پارچه های سیاه و سبز تیره با نوشته های قرمز و شمع های زرد پوشانده اند. عشق می کنند ده نفری سه ساعت تمام علم آرایی کنند. اصلا خیلی هایشان تمام سال بدنسازی می روند برای همین روزها. مد لباس بدن نما دارند روزنامه ها. با همین رنگ ها و همین نوشته ها. روی شیشه ی ماشین هایشان ارادتمندیم هایی می نویسند که هیچ گاه پای عملش پیش نمی آید و صدای نوحه از پخش ماشین هایشان به دو کیلومتر آن طرف تر هم می رسد و کوچه ای که قرار است راهی باشد برای رسیدن از خیابان به خانه، بن بستی می شود که آن طرفش نه آرامشی ست و نه خانه ای. شبیه بازی های بچگی هامان که تمام روز با خاک و سنگ و آجر خانه می ساختیم و هوا که تاریک می شد یک دو سه می گفتیم و همه را خراب می کردیم!
پ.ن: ضمن احترام به اعتقادات همه ی این جوان ها این ها را نوشته ام .

سه‌شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۱

گربه ای زیر ماشین در باران


تمام امروز باران بارید. صبح را در خانه ماندم تا شارژ اینترنت تمام شد. بالاخره تکانی به خودم دادم و زیر باران خودم را رساندم به فلافلی های هفت چنار. باران کوتاه نمی آمد. روزنامه ام هم خیس شد. نشد داخل پارک آگهی های استخدامش را ببینم. برگشتم خانه. کاپشن خیسم را به سختی به میخ روی دیوار آویزان کردم. سریع کتری را گذاشتم روی گاز. سیگار توی باران چایی می خواهد. چایی داغ توی استکان های بزرگ شیشه ای ساده با نعلبکی. کلی گشتم. انگار این نزدیکی ها قهوه خانه نیست. صبح گفتم بروم یکی از این کاریابی های خارجی را ببینم. ولی با خودم گفتم مگر آن کاریابی داخلی که چهار هزار تومانش را گرفت و پیدایش نشد چه غلطی کرده که این ها با این اوضاع مملکت بکنند. پتو را کشیدم روی سرم و باز خوابیدم. پیرزن طبقه ی پایین دوباره پیدایش شد. می گوید چرا بعد از تعمیراتِ لوله کشی، پله ها را تمییز نمی کنیم. ده هزار تومان دادم بدهد یکی تمیزش کند و دست از سرمان بردارد. جاهایی که رفته ام برای مصاحبه همه شان بعد مسافت دارند. هر کدامشان هم یک جای کارشان می لنگد. یکی سه تا دختر پر حرف چپانده توی یک اتاق کوچک و صندلی خالی ای که وسطشان چشمک می زد شبیه صندلی های خیس و کثیف پارک در روزهای بارانیست. آدم دوست ندارد برود چنین فضایی کار کند. با این حال قرار است هفته ی بعد در مورد کار حرف نهایی را بزنیم. دومی هم که مدیر عاملش انگار همان جوانی بود که با او صحبت کردم. اصلا دوست ندارم مدیر عامل شرکتی که توی آن کار می کنم بچه سال باشد و کم تجربه. وضعیت این کار هم ماند برای هفته ی بعد. اه اه چقدر حالم به هم می خورد از این فیلم های الکیِ دانشگاهی که هیچ کدامشان شبیه نصف واقعیت هم نیست و با چند تا قیافه ی دختر پسر جذاب و دیالوگ های نصف چپی نصف راستی  و تحریک های جنسی زیر پوستی به خوردمان می دهند. چاره ای نیست. در خانه ای که صدای سکوت از در و دیوارش می چکد تلویزیون شبیه یک روزنامه ی حزبی توی زندان هم نباشد بی شباهت به مجله های آرایشگاه ها نیست!

قایم موشک

 

همین روزهاست که پاییز از قایم موشک بازیش با زمستان خسته شود . باید به فکر پیدا کردن یک بخاری دست دوم باشیم. بدون شغل بودنِ این روزهایم حس عجیبی دارد. هم خوب است. هم بد. تقریبا به همه ی جاهایی که فکرش را می کردم رزومه فرستادم. حالا باید بنشینم استراحت کنم و منتظر تلفن باشم. دیروز رفتم کاریابی هفت تیر. کلی دختر ریخته بودند آنجا. با خودم گفتم چرا این همه دختر برای خودشان کار بهتری دست و پا نمی کنند. این روزها که همه مدرک دارند! دو تا از دخترها داشتند با هم کل کل می کردند. سرِ پرینت گرفتن رزومه، من هم وارد کل کل و یکی به دو شدنشان شدم و زدم بیرون. اصلا دوست نداشتم کار آینده ام را اینها پیدا کنند و نصف حقوق ماه اولم بشود ماتیک و پنکک روی صورتشان. کاریابی بعدی هم هنگام ثبت نام فقط منتظر چهار هزار تومان هزینه ی ثبت نامم بود.  تا جا داشت سوال پرسیدم و او فقط منتظر بود که پولش را بگیرد و بگوید نفر بعد. لذت می بردم از این که پولش را آخر حرف هایم بدهم. پولش را که گرفت بدون آن که سوال اساسی ای بپرسد برگه هایم را گذاشت زیر برگه های دیگر و نفر بعد. پریروز در اقدامی که اسمش را فقط می شود گذاشت انتحار از شرکت زدم بیرون و هر چه تماس گرفتند دیگر برنگشتم. حتی برای خودم هم دلیل خیلی موجهی نداشتم. فقط دوست داشتم یک تغییری ایجاد بشود و از روزمرگی های این مدت اندکی کاسته باشم.  که زدم بیرون. امروز گوشه ی یک سایت لینکی را دیدم برای کمک به محک (حمایت از کودکان سرطانی). گفتم چقدر خوب می شود آدم ها گوشه ی وبلاگشان این طور لینک هایی را داشته باشند. نه فقط برای محک. اصلا برای خودشان. که مثلا پول قرض بگیرند و یا از دوستانشان بخواهند که پنجشنبه ها دست جمعی بروند استخر. هر چه که باشد خنده دار تر از حرف های لوله کش سر کوچه مان نیست که نشئه کرده بود و می گفت هر چند وقت یک بار دوستانش را دور هم جمع می کند و به مناسب تولد خدا شام می دهد.

تیاتر آ‍‍‍‍پارتمانی


دو سه روزیست که صبح ها با صدای زنگ در بیدار می شویم. از چشمی در که نگاه می کنم پیرزن طبقه ی پایین با ژست خاص خودش ایستاده و با این که اصلا دوست ندارم نیم ساعت پشت سر هم فک زدنش را تحمل کنم در را باز می کنم. سقف آشپزخانه اش که زیر خانه ی ما با شد چکه می کند. پارچه ای با خودش آورده تا بگذاریم روی سوراخ ظرفشویی! این که چقدر ایده ی خوبی باشد که ما را از باز کردن شیر آشپزخانه باز دارد را نمی دانم. این روزها ظرف ها و قوری و استکانهایمان را هم در حمام می شوییم! منتظریم که صاحب خانه بیاید و فکری به حال نشتی پنهان فاضلاب آشپزخانه بکند. اما گفتن همه ی این حرف ها چیزی جز یادداشت های روزانه نیست. مهم ترین جای داستان این است که پیرزن داستانِ ما به حدی از مرگ می ترسد که تصور کردنش برایم دشوار است. مدام می گوید اگر سقف ریخت و یک آجر خورد توی سرم. اگر سیم برق آتش گرفت و اگر و اگر. دیروز که ساعت شش صبح مرا برده سقف خانه اش را ببینم قلبش مثل گنجشک می زد. عکس جوانی هایش را روی میز توالتش گذاشته و جز ته چهره ای کم نور هیچ نشانی از آن دختر زیبای سیاه و سفید در او نمانده. زیر چشم های ترسناک و سردش را ناشیانه مداد سیاهی می کشد و طوری یک نفس حرف می زند که انگار برای زندگی کردن احتیاجی به اکسیژن گرفتن نداشته باشد. گاهی دستکش سفیدی به دستش دارد و با کالسکه ی خریدش کشان کشان از پله ها پایین می رود! یک بار می خواهد در اوج مهربانی برای ما مجانی پرده بدوزد و یک بار هم تهدید می کند که اگر فاضلاب را درست نکنیم شکایت می کند و صد و ده را خبر می کند! شاید اگر جای این بازیگران تئاترهای خیابانی امروز بودم روی آن حوضچه ی پارک شهر از داستان های اسطوره ای مذهبی خانه ای روی آب نمی ساختم. تئاتریست برای خودش پیر زن همسایه. پیرزنی تنها که از مرگ دیوانه وار می ترسد!
پ.ن۱: خب هر کسی از فلج و ناتوان شدن و نابودی سرمایه اش می ترسد! به وقت پیری و تنهایی هم بیشتر! اما یک جای این جواب می لنگد!
پ.ن۲: پلیس آمد. اتفاق خاصی نیفتاد. مقصر مشخص نشد. چیزی تغییر نکرد. رفت!

باران


بیا و چشم های من باش. زمانی که کودکی کشان کشان دست در دست مادرش به مدرسه می رود. در پاییزی که بی گمان از چشمانِ دختری آغاز شده و در سرمایی که با مرگ یک هم اتاقی قدیمی فرا می رسد. چشم های من که باشی آن زن و مرد کره ای و یا شاید هم چینی را بیشترِ روزها در ایستگاه توپخانه خواهی دید و می توانی از راه دور بدون آن که زنی پایش را روی پله برقی ها گذاشته باشد وسعت ترسش را بخوانی. باران می بارد و تو که چترت را گرفته بودی روی سرت. دلت گرفته بود و گفتی که زندگی برای تو یعنی تل انبار شدنِ هر روزه ی آدم به روی خودش و من که خیس باران بودم حس کودکی را داشتم که توپش را گرفته اند و بازی اش نمی دهند.

نسل آزمون های چهار جوابی




یکی از شخصیت های داستانی موراکامی می گوید که بر خلاف آن چه دکارت می گوید گاهی آدم ها فکر می کنند تا نباشند! من هم تا حد بسیار زیادی با این جمله ی ادبی موافقم. یادم هست حسین پناهی در یکی از شعرهایش گفته بود که مردم فرانسه دیگر به جای کافه های روشن فکری به استادیوم ها می روند تا دیگر فکر نکنند. آن هم یک معنای دیگر فرار از بودن است. اصلا گاهی آدم ها دوست دارند که نباشند. با فکر کردن. با فکر نکردن. وقتی آدم از بودنش خسته می شود می رود پای برج میلاد می نشیند روی یکی از صندلی های کِی وان و ارزان ترین پیتزای منو را سفارش می دهد و به آدم هایی که از پله برقی ها بالا و پایین می روند نگاه می کند و با خودش می گوید مارگاریتا. مارگاریتا. وقتی آدم از بودنش خسته می شود یک جا بند نمی شود. می رود پارک سر کوچه. دربند. ازبکستان. دوبی. کانادا. نه برای نمایشگاه های تجاری و دیدن آثار باستانی و رقص در کازینوها و نه برای گرداندن کاکائوهای تلخ به هنگام بازگشت بین فامیل و همکاران! برای یک جا نماندن است که می گریزد. حس فراری همیشگی او را با خود به این طرف و آن طرف می کشاند. اینترنت را زیر و رو می کند تا آزمونی پیدا کند و دست آخر دستمزد چند روزش را می دهد تا برای چند روز هم که شده با یوزر و پسوردش برود داخل یک زندگی چهار جوابی. جایی که گزینه های زیاد کلافه اش نکنند!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...