سه‌شنبه، دی ۱۶، ۱۴۰۴

درخت بی باغ

من دیگر کتاب نمی خوانم. چکیده های صوتی و پادکست ها هم برایم مثل صدای رادیو در شلوغی قهوه خانه های قدیمی هستند. لذت بخشند اما وسط فکرهایی که می آیند و می روند گم می شوند. گاهی کنجکاو که می شوم باید بارها و بارها یکی از آن ها را پخش کنم و مثل یک پازل دشوار جمله ها را کنار هم بگذارم و بعد انگار که آزمون شنیداری یک زبان خارجی تمام شده باشد دیگر ادامه نمی دهم. هنوز اما گاهی فیلم می بینم. حتی آن هایی که کسی دوستشان ندارد و آن هایی که دوستشان ندارم! مثل پیرمردی نشسته روی بلوک سیمانی دم در یک خانه ی قدیمی که در یک کوچه ی پرازدحام فقط نگاه می کند. مثل یک درخت بدون باغ که سر راه ماشین های یک کوچه ی باریک همه را از خودش خسته کرده است و با این حال شرمسارانه هم چنان سرپا ایستاده است. 
چهل ساله که شدم با خودم گفتم دارد دیر می شود. بعد بیست سال دوباره شروع کردم بدمینتون بازی کردن. وقتی توی زمین آن جاهایی بودی که می بایست و توپ ها جاهایی فرود امده اند که باید، خسته که روی تخت دراز می کشی یادت می رود که دارد دیر می شود. 
به سیامک گفتم خوشم نمی آید اینهایی که مدام تکرار می کنند که اشتباه نکنید چهل سالگی آغاز میان سالی نیست و هنوز اول راه است. آدم باید با خودش رو راست باشد. چند فایل اکسل درست کردم. باید می فهمیدم با خودم چند چندم. تا به این جای راه چقدر سفر رفته ام. کجاها را دیده ام. چقدر برای خودم و دیگران مفید بوده ام. فیلم هایی که سال های اخیر دیده ام را لیست کردم. شروع کردم به رکورد کردن فعالیت های بدنی روزانه ام. آقای مهرابی می گفت توی یکی از بیلبوردهای شهرداری وسط اتوبان همت نوشته بودند که از گذشت زمان ناراحت نشوید، خیلی ها به همین جا هم نرسیده اند. هم درست می گفت و هم با همین جایش مشکل داشتم. به کجا. اصلا چکار داریم به خیلی ها.

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...