بقال سر نبش خوابگاه دانشجوییمان به چشم یک ریاضی دان بزرگ به من نگاه می کرد چون می توانستم قیمت چهار پنج قلم جنس را بدون ماشین حساب جمع بزنم. هم کلاسی های دوران مدرسه ام هنوز هم فکر می کنند که من باید آدم موفقی شده باشم چون شاگرد اول کلاسشان بوده ام. حتی آن هایی که حالا مدرک و سطح رفاهشان هم از من بالاتر است. در محل کار قدیمی ام هم عده ای معتقد بودند که من هوش بالایی دارم چون در عرض سه ماه هر چه که آن ها در عرض دو سال یاد گرفته بودند را فوت آب بودم. اما خودم خوب می دانستم که دلیلش هوش بالای من نبود. تنها انگیزه ای بود که من تازه کار داشتم و آن ها نه. انگیزه ی یاد گرفتن. بچه های مدرسه ای که با من به موسسه ی زبان می آمدند حافظه ام را تحسین می کردند چون دویست سیصد لغت از آن ها بیشتر به حافظه سپرده بودم. همیشه با خودم می گفتم این بچه ها اگر به سن من برسند خودشان خواهند فهمید که من هم یکی بوده ام مثل آن ها و چه بسا خیلی کم حافظه تر. همکاران جدیدم هم فکر می کنند که من خیلی از کامپیوتر و متعلقات سرم می شود چون آفیس بلدم و تایپ ده انگشتی. همه ی این احساس های غیر واقعی ای که دیگران نسبت به آدم دارند آزار دهنده است. گریزان می شوی از دستشان. سایه ی افکاری که بوی انتظارات خلاف واقع می دهند خنکای وجودت را آتش می زنند. انگار یکی هست که مدام دارد توی سرت می کوبد که چرا المپیاد ریاضی قبول نشدی. چرا رتبه ی کنکورت تک رقمی نشد. چرا وضع کار و بارت این است. چرا ادامه تحصیل نمی دهی و تو می دانی که توانایی این همه را نداری. اما کار از کار گذشته. صحنه عوض شده. نمی شود بگویی نمی توانم. بلد نیستم. توانایی اش را ندارم. البته بر عکس این داستان هم اتفاق می افتد. بعضی ها آدم را کوچک تر می بینند. با چشم هایی که تحقیر از عمق نگاهش پیداست. اما این نگاه آنقدر آزارم نمی دهد. بالاخره آدم خودش بهتر می داند که حجم و وزن و قد واقعی اش چقدر است. اما نگاه اولی به شدت تاثیر گذار است. حتی اگر بعضی وقت ها هم به آدم احساس تشخص و شخصیت بدهد محال ممکن است پیش خودش کوچک نشود. محال ممکن است برنگردد و به خودش نگوید که نیستی جان من. تو این همه نیستی!
سهشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۰
بگذارید خودمان باشیم!
بقال سر نبش خوابگاه دانشجوییمان به چشم یک ریاضی دان بزرگ به من نگاه می کرد چون می توانستم قیمت چهار پنج قلم جنس را بدون ماشین حساب جمع بزنم. هم کلاسی های دوران مدرسه ام هنوز هم فکر می کنند که من باید آدم موفقی شده باشم چون شاگرد اول کلاسشان بوده ام. حتی آن هایی که حالا مدرک و سطح رفاهشان هم از من بالاتر است. در محل کار قدیمی ام هم عده ای معتقد بودند که من هوش بالایی دارم چون در عرض سه ماه هر چه که آن ها در عرض دو سال یاد گرفته بودند را فوت آب بودم. اما خودم خوب می دانستم که دلیلش هوش بالای من نبود. تنها انگیزه ای بود که من تازه کار داشتم و آن ها نه. انگیزه ی یاد گرفتن. بچه های مدرسه ای که با من به موسسه ی زبان می آمدند حافظه ام را تحسین می کردند چون دویست سیصد لغت از آن ها بیشتر به حافظه سپرده بودم. همیشه با خودم می گفتم این بچه ها اگر به سن من برسند خودشان خواهند فهمید که من هم یکی بوده ام مثل آن ها و چه بسا خیلی کم حافظه تر. همکاران جدیدم هم فکر می کنند که من خیلی از کامپیوتر و متعلقات سرم می شود چون آفیس بلدم و تایپ ده انگشتی. همه ی این احساس های غیر واقعی ای که دیگران نسبت به آدم دارند آزار دهنده است. گریزان می شوی از دستشان. سایه ی افکاری که بوی انتظارات خلاف واقع می دهند خنکای وجودت را آتش می زنند. انگار یکی هست که مدام دارد توی سرت می کوبد که چرا المپیاد ریاضی قبول نشدی. چرا رتبه ی کنکورت تک رقمی نشد. چرا وضع کار و بارت این است. چرا ادامه تحصیل نمی دهی و تو می دانی که توانایی این همه را نداری. اما کار از کار گذشته. صحنه عوض شده. نمی شود بگویی نمی توانم. بلد نیستم. توانایی اش را ندارم. البته بر عکس این داستان هم اتفاق می افتد. بعضی ها آدم را کوچک تر می بینند. با چشم هایی که تحقیر از عمق نگاهش پیداست. اما این نگاه آنقدر آزارم نمی دهد. بالاخره آدم خودش بهتر می داند که حجم و وزن و قد واقعی اش چقدر است. اما نگاه اولی به شدت تاثیر گذار است. حتی اگر بعضی وقت ها هم به آدم احساس تشخص و شخصیت بدهد محال ممکن است پیش خودش کوچک نشود. محال ممکن است برنگردد و به خودش نگوید که نیستی جان من. تو این همه نیستی!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر