دوشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۰

معشوقه های قدیمی زخم هایشان همیشه می ماند


نمی افتد. آب از این آسیاب کهنه تا مرگ آسیابان نمی افتد. دوست داشتن باران است. باد و باران و طوفان است و تا مرگ آسیابان صورتش را شلاق می زند. معشوقه ها. معشوقه های از همه جا بی خبر. آن ها برای همیشه با تو می مانند. نشان به آن نشان که به عکس هایشان با دیگران حسادت می کنی. در گوگل. یاهو. فیس بوک. در خیابان. در کوچه های تو در توی خاطراتت جستجویشان می کنی. معشوقه های قدیمی خوره ی روزهای تنهایی اند. خاکسترهای زیر آتشی که کبابت می کنند. حقارت خودش را از لباس غیرت و ناموس بیرون می کشد و معشوقه هایی که دوستت نداشته اند باز هم زیبا می شوند. همان اندازه که دوباره رنگ لباس هایشان رنگ مورد علاقه ات شده است. رنگ موهایشان وسواس سلیقه ات و حرکات صورتشان فیلتر زیباشناسی ات. نه. آب ها از آسیاب نمی افتند حتی اگر گندمی برای نان و نانی برای خوردن نباشد. معشوقه های قدیمی زخم هایشان همیشه می ماند هم چنان که خنده هایشان. هم چنان که تن صدایشان. هم چنان که رنج دیدن عکس هایشان.

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...