پنجشنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۱

یک پنجشنبه ی سرما خورده


دیروز تا حوالی شش و نیم مشغول پیگیری تدارکات غرفه ی شرکت بودیم. بیرون که زدم هوا تاریک و سرد بود. نم نمک باران می بارید. با یک موتور گذری خودم را رساندم به درب سئول نمایشگاه. تاکسی نبود که نبود. پیاده خودم را رساندم سر چمران. پل هوایی از دور معلوم بود. با یک تصمیم اشتباه که خودم هم دلیلش را نمی دانستم در جهت معکوس شروع کردم به پیاده روی. با ترس و لرز چند صد متر پایین تر از عرض اتوبان گذشتم. از آن کارهای احمقانه که گاهی آدم بدون آن که دلیل منطقی ای برای آن داشته باشد انجام می دهد. از اتوبان جان سالم به در بردم اما دچار سرما خوردگی شدیدی شدم و همین بهانه ی خوبی بود که پنجشنبه را سر کار نروم. کفه ی کفش هایم را عوض کنم. لباس هایم را غرقاب کنم! با خیال راحت بروم استخر و مهم تر از همه این که تا ساعت دو ظهر خوابیده باشم و بعد از یک قلب شربت اکسپکتورانت و یک حبه آموکسی سیلین  لم داده سیگار بکشم و علیرضا قربانی گوش کنم و مسابقات کشتی لیگ را بدون صدا نگاه کنم. پنجشنبه های سرما خورده جمعه های غمگینی نیستند.

امید


آخرین چوب کبریت بدون گوگردت را
روی آن قوطی خیس
که زمستان سال گذشته
پا به پای سیگارهایت آمده بود
بدون هیزم
بدون سیگار
بدون رمق
آخرین چوب کبریت بدون گوگردت را
روی آن قوطی خیس می کشیدی
با چشم های خسته
که آتش از مردمکانش
از دور پیدا بود

یکشنبه، دی ۰۳، ۱۳۹۱

بونجوغ مادام

 
گاه عادت می کنیم
به سر پا ایستادن توی اتوبوس
و گاه دیر رسیدن هایمان را
در کورس ماشین ها جبران می کنیم
به ارتفاع این نقشه فاصله هست
میان شرشر باران و گلوله های برف
آدرس قبرستان ظهیر الدوله گوشه ی دفترت بود
و تو پشت میز کارت
شارلاتان بودن را به فرانسه مشق می کردی
بونجوغ مادام
سه روز بعد از پایان دنیا مبارک است

منظومه های بی پایان


آخر دنیا هم که باشد
از بغض های کوچکت
در گوشه ای از این جهان
حیاتی دیگر رقم خواهد خورد
آری
بعد از انفجاری بزرگ

دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۹۱

من خوشبینم


آینده جای خوبی ست
برای پشه ها هم
درست مثل ببرها و فلامینگوها
منطقه های حفاظت شده خواهد بود
و حشره کش ها هم
حکم سلاح های کشتار دسته جمعی می گیرند
آینده جای خوبی ست
تا بدان اندازه که برای آدم ها
درست مثل ماهیان دریاهای آزاد
فصل های منع صید می گذارند
باید خوشبین باشی
اگر سهم بیشتر زمین
هم چنان آب بماند!

در تاریکی شهر


آن چشم های سبز
در سیاه ترین شب های بخت من
گربه ای بیش نبود
 که از هراس باران
به  کوتاه ترین سایه بان شهر
پناه می آورد
فرصت رو به اتمام بود
چشم های سبز زرد
و چشمک های زرد قرمز شدند
تا پشت نا بهنگام ترین تقاطع زندگی ات
جا بمانی و در برابر بغض هایت
رد نگاه هایش
سو سو زنان
در تاریکی شهر گم شود

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...