شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۰

پالتوی پدرت را بپوش


پدرت
آن روز که بر سرش جیغ می کشیدی
دراز کشید ... تنها ... در مساحتِ باغچه اش
و با حسرتِ درختانِ گردوی نازا
گفت گنجشککم ...
جمله اش ناتمام ماند و مرد
ستونِ‌ خانه تان کج شد
دبوارها ترک برداشت
آه که مادرت ...
به شکوفه ی گیلاس ها نمی رسد
روزهای خوشِ مانده تان را
جیغ نکش
فرو می ریزد دیوارهای خانه ات
از برفِ‌ بیرون خبرت نیست
پالتوی پدرت را بپوش
گورستانِ‌ سرد به آمینِ فاتحه هایش نمی رسد

جمعه، بهمن ۰۷، ۱۳۹۰

سربازانِ بی فتح و غنیمت


سربازِ رومیِ عاشقِ شکست خورده ی از جنگ برگشته
سربازِ به پله ی آخر، مار گزیده به جای نخست برگشته
سربازِ معشوقه ات در غیاب، در آغوشِ دیگری نشسته
دیگر برای خودت بجنگ، سربازِ‌‌ شمشیر در غلاف شکسته
فرمانده، هم سرباز، وطن، معشوقه، آدم ها، خدا، فرشته
نادیده آمدنت را بی فتح و غنیمت، اما تو دست و دل شکسته
فاتحانِ دشت های آزادیِ خویش، بی شمشیر، یارانِ خسته
از قدر ناشناسیِ مردمانِ بی انصاف، مردمانِ زبان بسته!

پنجشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۹۰

آبیِ سبز

دلم برای آن آبیِ سبزتنگ شده
ذهنم از پریدن از اوجِ خودم منگ شده
رازِ پوسیدنِ آونگِ درختانی را
که در عکسِ تو بر سرم چتر شده
از ترسِ‌حضورِ‌ یک تبر باید جست
آن بوسه که نازاده نفس گیر شده
رازِ کم آبیِ تک چشمه یِ این آبادی
رازِ خشکیدنِ چشمِ‌ تو شده
در پاسخِ این حالتِ چشمانِ تو هم باید گفت
شادیِ آمدنت برایِ من سوگ شده

سه‌شنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۹۰

به چه فکر می کنم

گوشیِ بدونِ شارژ در دستش
اخطارِ پرداختِ وام در وقتش
به چه فکر میکنم ... به زندگیِ سگی
به زنان مذهبی و مردانِ مرتدش
به سرطان خون، به تومور به یکی
به خانواده ی بیمارانِ در بندش
به تنهایی و خواهشِ پر تمنایِ زنی
به شهوتِ بیدار شده در بند بندش
به آنان که رفاقت نمی فهمند ... زکی
اگر حکایتِ مگس و قند است به وقتش

یکشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۰

شراب پشت بخاری


پدر می گوید یک جنگ در پیش است
گرانیِ ارز، طلا و سکه ... در پیشش هیچ است
از قطعیِ برق،  گاز و حقوقش، از بی خوراکی ...
از شورش در شهر، خون و خونریزی  نداری باکی؟
من اما روحم جای دیگر است ... در بی قراری
تمامِ غمم این است که آیا می رسد شراب، پشتِ بخاری؟
کودکی هستم / کودکی در جنگ / میدان مینش یک کیندر گاردن
بی ترسِ از مرگ / تنها خیالم آهنگی لطیف از سِکرِت گاردن

شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۰

به غم توپیدن


کوله به پشتت / یک روز برفی / از خود بریدن
بغضی در مشتت / در سردی برف / به دنیا ریدن
چایی زیر برف / درخت توی کادر / این عکس را بگیر
در صورتت برف / کادری بی درخت / سیگاری بگیر
رد پرنده / سه تا جای پا / زوزه­ی گرگی در کوله پشتی
هدف رفتن است/ بی راهِ فرار از خانه ی خود/ چون لاک پشتی
رودی یخ زده در برابرت / شهری بق  کرده در پشت سرت
کوهی غرق نور تو را می خواند / سفیدی محض در دور و برت
لنگان لنگان / در راه برگشت / اطراق کردن در وسطِ دشت
سنگک با پنیر / یک لیوانِ چای / بی پای برگشت
کوله به پشتت / یک روز برفی / به خود رسیدن
عصا در دستت / در سردی برف / به غم توپیدن

پنجشنبه، دی ۲۹، ۱۳۹۰

از این که چرا خودش نیست ...


آن گوشه باز کرده دوباره نوت بوکش را
آپدیت می کند صفحه ی فیس بوکش را
حسادت می کند به دوستانِ آن ورِ آبش
به دانشگاه و عکس هاشان در غیابش
ول کن تمام هویتت شده است یک آیکن
آنقدر چپ و راست / پایین و بالایش نکن
اسامی دوستانت را پشت هم سرچ می کنی
در سکوتِ پر ازدحامم خرچ خرچ می کنی
منتظر است چراغِ آمدنِ زنی زرد شود
با حرف زدنی بی پرده در خفا مرد شود
تا گرگ و میش ... که گرگِ شب میش می شود
از این که چرا خودش نیست دلش ریش می شود

یک وطن


خیس می خورد زیرِ دوش تمامِ زندگیم
می پیچم به خود میانِ ملحفه ی بچگیم
تو باز تنها شدی و یک پیامِ احمقانه
شروع می کنی گاه به گاه این بازیِ کودکانه
خیره به گوشیم که در خودم می لرزد ...
با لرزش او دوباره باز تن و دلم می لرزد...
پارچه می کشم کفش های بی واکسم را
ناخوانده پاک می کنم نامه های اینباکسم را
دو ماه گذشته از پایانِ خدمتم ... هنوز سربازم
بدونِ کارتِ پایانِ خدمتم در رویای هند و قفقازم
به نام خودم نیست قبض های پاسپورتم
هنوز هم در حسرت آن کفش هایِ اسپورتم
که دویدم من دویدم من کجا ... آخر رسیدم؟
نشستم من نشستم من ... تو را آنجا ندیدم
بیا چیزی بگو ...  تنها تسلای دلم باشد
بساز آن خانه ای را که حصارش یک وطن باشد

چهارشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۰

شعرت را بردار و برو - دختری را می شناسم ...


از دوست پسرش که خسته شد، می آید سراغِ من
پیامک ... که کجایم من، درد دارد ... [اما نه در  فراقِ من!]
که تو دکتر، مشاور،‌ روانشناس، روانکاو ... [گاو]
من چرا چون او؟ چگونه؟ ای خدا باید چه کار؟   
گوش کن معشقوقه ی دورم ..... ما را چه کار؟
با این همه ... این گوش ... این دل ... دردت را بگو
یک خط دو خط صد خط ... صد دل ...  [آن را هم] بگو
ناله ها این است که خسته، سرشکسته، رویِ تخت
لم داده، کز کرده، ناخوانده درس و امتحان ها سخت
مغزی که به درس و درسی که به مغزش نمی رود
او عامدانه از فکرِ س/ک/سیش بیرون نمی رود
حرف های او زخم های کهنه را باز می کند
نامه های نانوشته را دوباره باز ... باز می کند
دلم دوباره ریخت ... وقتی که با پیامکی دوباره رفت
زهرش دوباره ریخت ... خنده هایم را گرفت و رفت
-----------------------------------------------------
دختری را می شناسم
با رازهای بسیار در گلو
که اسمش یک قرار داد است
در عقدنامه ای فسخ شده
و از واژه ی زن بیزار است
دختری که مدام در رویاهایش
کابوس می آید
و نمی داند
خواب ها تعبیر نمی شوند
تعبیر می کنند

جمعه، دی ۲۳، ۱۳۹۰

حواله کن!


نشسته روی صندلی ...  تیر می کشد ....  درد در خانه ی ما
فریاد می زند که بزدلی .... تفنگ می کشد ... مرگ بر آرامشِ ما
دود می شویم از کلاهکِ بخاری ها... از آفتابِ نگاهت بطوفانم
دور کن / مرا / ببر ... ای مرگ ...  من شایسته ی یک سرطانم
سکته، تصادف،‌ چربی، قندِ خون، فراموشی ...
طلاق، بدهی، خیانت، جنون ... خاموشی ... 
دیگر از چهره های زنده ی آشنا عکس نمی گیرم
بعدِ مرگِ هیچ کس، خیره به عکس ها ماتم نمی گیرم
برگه های آزمایشت را پاره کن، پیریِ زودرس را بهانه کن
دردها و غصه هایت را به آن جا که رسم است حواله کن!

پنجشنبه، دی ۲۲، ۱۳۹۰

هرگز به پنج نمی رسم!

شش، هفت، هشت ،هشت و نیم ... آخر چه فرق می کند؟
یک ده بده بریم ... پس این معلمم کِی درک می کند؟
دیپلم برای تو ... نمره برای من ... چیزی شبیه یک ...
در لیستِ کفن و دفن ....  در سطرِ یک ستونِ یک ...
مدیرِ مدرسه، همکار، معاون ها از من چه می خواهند نامت را؟
یک نمره می خواهند ... نادیده تلاشت را ... مشکلاتت را
نیم، یک، یک و نیم  ... با خودت چه کرده ای ... انگار به پنج نمی رسم
آشفته، خسته، مست .... با خودم چه کرده ام  ....آخر به ده نمی رسم
بردار خودکارِ آبیِ هم رنگش را و با دست خطِ خودش
یک تست. دو نقطه چین. یک رسم شکل از زبانِ خودش
دارم فرار می کنم بنویس نمره ی ماشینم را
یک دو سه چهار ترمز ... هرگز به پنج نمی رسم

جمعه، دی ۱۶، ۱۳۹۰

دستش را بگیر


برای او که در خواب هم،‌ پدرش مرده
یک بسته ترامادول، دو پاکت سیگار لطفن
گریه/عطسه/ اشک ها  امانش نمی دهد
یک دستمال کاغذیِ دیگر لطفن
یک کلاس، هیاهو،  سی و سه صندلی
عمرا اگر برگردد آن روزها ... ولی
تسکین می دهد دلم را ... اگر
یک عکس ، یک کتاب، یک خبر لطفن
معشوق/معشوقه در خواب راهش نمی دهد
یک فرمِ تقاضای کار ... خودکار ... لطفن
چشم ها کم سو ، پاها قد نمی دهد
دستش را بگیر، آن طرفِ خیابان لطفن 

روح لباس ها


تا زمانی که آدم ها زنده اند لباس هایشان هم زنده است. اشتباه نکنید کهنه شدن مردن نیست. کهنگی روح لطیفی دارد. خاطره ای شیرین است. کهنگی بوی نم نیست. خنکی سایه ی یک درخت در بیابانی گرم است. این را می دانستم. اما تا امروز غروب فکر نمی کردم با مردن آدم ها لباس هایشان باز هم زنده می مانند. اشتباه می کردم. روح آدم ها داخل لباس ها می ماند. روی چوب لباسی ها . توی کشوی کمدها. حتی در زیرین ترین لایه های لباس در صندوقچه های مادربزرگ ها. همین است که لباس های تن مرده ها را نمی بخشند. حتی دفن هم نمی کنند. می سوزانند.

سیگار بهانه ست


مثلث نشسته ایم سوار بر پیکان
سیگار بهانه ست،  یک پُک دو تَکان
از آه مه می شد در حسرتِ شهری که ...
تنگ است کوچه هاش در خاطرِ مردی که ...
بُق کرد شیشه ها از بس که غمگینیم
تابلوی نقاشی تحلیل نمی خواهد؟
خنده بهانه است ما رنج  می کشیم
گرفتن ناخن آلارم نمی خواهد؟
من استاد می شدم تو یک مدیرِ خفن
مهندس، دکتر، خلبان، یک شاعرِ بی کفن
این بیست و چند سال، ما خواب بوده ایم
چون سگ دویده ایم، بیکار بوده ایم
مدادها کوتاه، خودکارها تمام، کاغذها سیاه
موهای سفید، شیارِ دور چشم، عمرِمان تباه

یکشنبه، دی ۱۱، ۱۳۹۰

تا رسیدنِ سحر برف هایِ پشتِ دربِ مدرسه آب می شوند؟

بغل کرده خودش را میانِ بازوانِ صندلی
صندلی اما سنگینیِ درد را نمی فهمد
اعترافاتِ بی پروایِ دختری که
عشق را جز با زبان خود نمی فهمد
خیانت کرده به خود و
ناخواسته به من و
عمقِ درد را نمی فهمد
دارد فراموش می شود
جنازه ی تکیده ی پدربزرگی که
سرمای برف را نمی فهمد
در هیاهوی این سوال
که تا رسیدنِ سحر برف هایِ پشتِ دربِ مدرسه آب می شود؟
پیامکی که حرف های دلم در آن نوشته است
شعرهای من
به آن جا که باید
 نمی
رسد اما به کسی که
مرز میان گریه و خنده را
هیچ کس چون ما نمی فهمد

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...