پسر همسایه دیگر برای خودش مردی شده. این را درست بعد از این که زنش را دم در خانه ی پدرش به من نشان دادند فهمیدم. البته اگر کمی بیشتر دقت می کردم شاید می توانستم ظرف همین یکی دو هفته از نحوه ی خوش و بش کردنش بفهمم که بله تازه او دیگر برای خودش مردی شده. خب سرش را پایین می اندازد و در حین این که گردنش را کج می کند دست هایش را بالا می برد. پدرش هم دقیقا به همین شکل حال و احوال می کند. نمی دانم چرا آدم نمی تواند بزرگ تر شدن دوستان هم سن و سالش را آن طور که باید قبول کند. شاید چون نمی تواند بزرگ تر شدن خودش را بپذیرد. چند سالی بود که هر وقت بر می گشتم شهرستان و از دور چشممان به جمال هم روشن می شد راهش را کج می کرد و می رفت. شاید چون هیچ وقت دانشگاه قبول نشد با دیدن من یاد ناکامی هایش می افتاد. نمی دانم. اما شاید اگر حال و روزگارم را از چشم های خودم می دید دیگر راهش را کج نمی کرد و گردنش را بالاتر می گرفت و سینه اش را هم چه بسا جلو می داد. به هر حال نمی شود این را پنهان کرد که او دیگر برای خودش مردی شده چون حالا هم یک بچه ی تپل مپلی دارد و هم یک وانت بار سرحال! حالا که دارم این ها را می نویسم ساعت از سه نصف شب گذشته و صدای روی هم ریختن آجرهایی که پشت سر هم روی خانه ی همسایه پرتاب می شوند دوباره روی این نکته مهر تاکید می گذارد که پسر همسایه برای خودش مردی شده. او دارد برای خانواده اش سقفی رو به راه می کند. هر چقدر هم با مرد شدن خودت مشکل داشته باشی نمی توانی این را منکر شوی که دوستانت یکی یکی دارند برای خودشان مردی می شوند!
پنجشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۹
مرد شدن!
پسر همسایه دیگر برای خودش مردی شده. این را درست بعد از این که زنش را دم در خانه ی پدرش به من نشان دادند فهمیدم. البته اگر کمی بیشتر دقت می کردم شاید می توانستم ظرف همین یکی دو هفته از نحوه ی خوش و بش کردنش بفهمم که بله تازه او دیگر برای خودش مردی شده. خب سرش را پایین می اندازد و در حین این که گردنش را کج می کند دست هایش را بالا می برد. پدرش هم دقیقا به همین شکل حال و احوال می کند. نمی دانم چرا آدم نمی تواند بزرگ تر شدن دوستان هم سن و سالش را آن طور که باید قبول کند. شاید چون نمی تواند بزرگ تر شدن خودش را بپذیرد. چند سالی بود که هر وقت بر می گشتم شهرستان و از دور چشممان به جمال هم روشن می شد راهش را کج می کرد و می رفت. شاید چون هیچ وقت دانشگاه قبول نشد با دیدن من یاد ناکامی هایش می افتاد. نمی دانم. اما شاید اگر حال و روزگارم را از چشم های خودم می دید دیگر راهش را کج نمی کرد و گردنش را بالاتر می گرفت و سینه اش را هم چه بسا جلو می داد. به هر حال نمی شود این را پنهان کرد که او دیگر برای خودش مردی شده چون حالا هم یک بچه ی تپل مپلی دارد و هم یک وانت بار سرحال! حالا که دارم این ها را می نویسم ساعت از سه نصف شب گذشته و صدای روی هم ریختن آجرهایی که پشت سر هم روی خانه ی همسایه پرتاب می شوند دوباره روی این نکته مهر تاکید می گذارد که پسر همسایه برای خودش مردی شده. او دارد برای خانواده اش سقفی رو به راه می کند. هر چقدر هم با مرد شدن خودت مشکل داشته باشی نمی توانی این را منکر شوی که دوستانت یکی یکی دارند برای خودشان مردی می شوند!
شنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۹
مصاحبات!
چند روز دیگر مصاحبه دارم. همان گزینشی که باید اسمش به گوشتان خورده باشد. امروز از چند نفر از دوستانم که قبلا مصاحبه داده بودند مقداری سوال جمع آوری کردم که برای آن روز آماده باشم. و حالا من مانده ام و توده ای از سوال هایی که جواب هایش بیشتر از سوال هایش به فکر وا می داردم.
- مشخصات کامل؟ (جزئیات مقاطع مختلف تحصیلی؟ شغل قبلی؟ شغل پدر؟ و ...)
- شخصا چه کتاب هایی مطالعه می کنید با چه موضوعی و از کدام نویسنده؟
- روزنامه هایی که می خوانید؟
- دوستان؟
- کارکرد ماهواره در جامعه را چگونه ارزیابی می کنید؟
- نظر شما در رابطه با اقتصاد و سیاست کشور چیست؟
- آخرین راهپیمایی که در آن شرکت کردید؟ محل تجمع؟ سخنرانان؟ پرچم کدام کشورها را آتش زدند؟ (روز قدس؟ روز دانش آموز؟ بیست و دوم بهمن؟ و ...)
- آخرین نماز جمعه ای که شرکت کرده اید کی بوده؟ امام جماعت مسجد؟
- از نقاط ضعف و قوتتان برایمان بگویید؟
- برخوردتان در جمع چگونه است؟
- آخرین خبری که شنیده اید در چه رابطه ای بود و نظرتان در آن باره چیست؟
- اصول دین؟
- نماز و اذان و اقامه؟ (اوقات شرعی؟ انواع نماز؟ وضو؟ غسل؟ تیمم؟ نیت؟ حمد و سوره؟ رکوع؟ سجود؟ تشهد؟ قنوت؟ سلام؟ نماز اعیاد؟ نماز میت؟ نماز خسوف و کسوف و باران؟ تفاوت اذان و اقامه؟ تفاوت نماز جمعه و نماز عید؟ قصر و جمع و ...)
- حج؟
- آیا روزه می گیرید؟
- پاشو دو رکعت نماز بخون.
- قوه مقننه؟ (رئیس مجلس؟ تعداد نمایندگان؟ طیف ها و اقلیت ها؟ نمایندگان شهرتان؟ و ...)
- قوه ی مجریه؟ ( رئیس دولت؟ معاونان؟ اعضای کابینه؟ و ... )
- قوه ی قضاییه؟ (رئیس قوه ی قضاییه؟ انتخاب؟ و ... )
- شورای نگهبان؟ (رئیس شورای نگهبان؟ تعداد؟ نحوه ی انتخاب؟ و ...)
- مجلس خبرگان؟ (رئیس مجلس خبرگان؟ تعداد؟ نحوه ی انتخاب؟ نمایندگان استانتان؟ مدت زمان نمایندگی؟ و ...)
- بالاترین مقام کشوری؟ وظایف مردم در برابر آن؟
- نوع پوشش؟ (شلوار لی یا پارچه ای؟ و ...)
- و ...
و کلی سوال های دیگر که بیشترشان برای تشخیص صحت جواب های دیگر پرسیده می شوند. در جواب خیلی از سوال های بالا مانده ام! نه این که بلد نباشم. مانده ام!
چهارشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۹
با من بدوید
ده و نیم شب که می شود لباس ورزشیم را می پوشم و در جاده های حاشیه ی شهر شروع می کنم به دویدن. از کوچه ها و خیابان های منتهی به کمربند ساحلی شهر که می گذری تجمع های پراکنده ی زنانی را می بینی که دم در خانه ای یا زیر نور تیر چراغ برق کوچه ای ایستاده اند و عبور رهگذران غریبه را با دقت زیر نظر می گیرند. زن های اغلب خانه داری که نمی توانند حتی شب هایشان را هم داخل کانون خانوادگی شان سر کنند. زن هایی که حتی سریال های تلویزیونی هم آن ها را از تجمع های شبانه شان جدا نمی کند. خیلی هایشان حتی فاصله ی دم کشیدن و جا افتادن غذایشان را هم داخل کوچه سر می کنند! تجمع های مردانه هم کم نیست. مردهایی که انگار طنزهای تلویزیونی و جدول روزنامه و فوتبال های پخش مستقیم هم نمی تواند همان چند ساعت شب در خانه بندشان کند. جالب این که اینجا مردها به بهانه ی گذاشتن کیسه های زباله از خانه بیرون نمی زنند. کشیدن سیگارهای دسته جمعی شان هم شاید تنها بهانه ای باشد. آن ها هم مثل زن هایشان از خانواده هایشان فرار می کنند و من هر شب از میان این کوچه ها که می گذرم زنان و مردان آواره ای را می بینم که حلقه های کوچکی تشکیل داده اند و به روشنایی کوچکی که به آن پناه برده اند دل خوش کرده اند. آن طور که شنیده ام بازار خیانت های خانوادگی هم اینجا داغ است. مشخص است. همسرانی که نتوانند دو سه ساعت فراغت شبشان را هم با هم سر کنند زیر لحاف هم پیوندشان آن قدرها مستحکم نیست. همیشه سعی می کنم از این حلقه های گسسته ی انسانی فاصله بگیرم. زیپ بلوز ورزشی ام را بالا می کشم و زیر نور بالای کامیون های بی ملاحظه، حاشیه ی جاده را پی می گیرم. خسته که می شوم روی جدول های کنار جاده می نشینم تا نفسی تازه کنم. چند دقیقه که منتظر بمانی می توانی باقیمانده ی پازل این خانواده های سرگردان را پیدا کنی. بچه هایی که خیابان خانه ی دوم آن هاست!
یکشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۹
کنار آمدن و کوتاه آمدن
سال ها پیش تصمیم گرفتم داستانی بنویسم که همه ی شخصیت های منفورش رقبای عشقی ام باشند. آن طور که باید نشد و اولین شکست عشقی ام در دنیای ملموس درونی ام رقم خورد. وقتی داستانی را برای دل خودت می نویسی نمی توانی با خودت دروغ بگویی و از این جا بود که رقبای عشقیم در داستانی که نوشتم مرا شکست دادند. من راوی داستان بودم. درست. اما از پیش بازنده هم نبودم. حقیقت داستان چیزی جز این نبود که بازی دست آن ها بود. نمی شد کاریش کرد. کنار آمدن و کوتاه آمدن یکی از رازهای بقای بشر بوده و هست. هر خدایی باید یک روز بپذیرد که دیگر کاری از دست او بر نمی آید. خاکِ زمینش را ببوسد. شکست را بپذیرد و مابقی عمرش را بر تنهایی خود حکومت کند. من نیز شکستم را پذیرفته بودم اما می بایست از چشم دیگران پنهانش می کردم. احمق ها هیچ گاه رازداران خوبی نبوده اند. پس تکه تکه اش کردم و به باد بی خیالیم سپردمش. آن هایی که پوچی زندگی را درک نمی کنند قادر به پذیرش واقعیت های زندگیشان نیستند!
چهارشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۹
چانه نمی زنم
از قضای روزگار
در صف تمام عروسی های خاندان ما
همیشه مرده ای بر زمین می افتد
تا روی دست های مهمانان
شاباش کنان و فاتحه گویان
رهسپار خانه ی بختش شود
گفتم چیزی نمانده بود
راننده ای با برگه های بیمه نامه اش
شاهرگم را بزند
چه فایده
آن ها فقط به پر کردن قبض های جریمه شان فکر می کنند
برای خط گرفتن و کم کردنش
چانه نمی زنم
بهتر است آدم با دندان دردش کنار بیاید
کارش از عصب کشی گذشته
پدرم می گفت بیست و شش سال برای کشیدنش زود است
شام و نهارت که ساندویچ باشد و کیک و ماء الشعیر
با یک طرف دندان هایت هم می توانی روزهایت را سر کنی
کیک وسط گلویم گیر می کند
آن طرف خیابان چند نفر دور سرش حلقه زدند
معتادی که روی زمین افتاد
از سواری های بین شهری می ترسم
نه از مرگ نه
از زمین گیر شدن
اما ترس همیشه مانع بزرگی نیست
روی صندلی عقب هم که بنشینم
جاده زیر پایم باشد
انگار فرمان در دست و ترمز و کلاچ و گاز زیر پایم است
یکی دو سبقت ممنوعه
یکی دو بار دلم می لرزد
قبض جریمه را از پنجره پرت می کند بیرون
دلم برایش می سوزد و خنک می شود
این جاست که دندان دردهای قدیمی تازه می شوند
همه اش همین سیگار لعنتی ست
چهار نخ مارلبورو لطفا
با معده ی خالی که سیگار می کشی
پیامک های بی جوابت را بهتر فراموش می کنی
همیشه خاکسترها به زمین می ریزند
و دود هیچ سیگاری در نهایت به چشم های آسمان نمی پاشد
دستیار کمیسر با ولادمیر دیدار نمی کند
و نتیجه فوتبال برای هیچ تماشاگری مشخص نمی شود
دختری با مانتو و روسری و موهای مشکی اش نگاهم می کن
دپنجره ها حرفی برای گفتن پیدا نمی کنند
دوباره بر می گردم لب پنجره
چشم ها و کفش هایش هم مشکی ست
راننده ای دنبال آدرسی می گردد
سرش را بیرون می آورد
اما چیزی نمی پرسد
دندان درد از رگ گردن هم به ما نزدیک تر است
خودم خوب می دانم
هم سن و سال های من ازدواج کرده اند
بچه هایشان مهد کودک می روند
شغل و مسکن و ماشین دارند
من هم سعی می کنم من بعد
هر شب مسواک بزنم
از همین فردای پس فردا
همان تکه ای که لق می زد
پوسیده جدا می شود
زیر شیر آب یک طرفش هنوز برق می زند
دندان دردم فروکش می کند
برگه های جریمه پرداخت می شوند
صبح شب زفاف فرا می رسد
و صدای جیرجیرک ها
که زمانی از پلک زدن ستاره ها بود
آخرین چیزیست که می خواهم به یاد بیاورم
جمعه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۹
از سرباز تا فرمانده
در یکی از مراکز تربیت معلم برایمان دوره ی آموزش سرباز معلمی گذاشته اند و منی که روزگاری به خاطر معلم بودن پدرم از برچسب معلمی متنفر بودم حالا قرار است به مدت دو سال همان راه را دوباره بروم. تفاوت محیط های نظامی و غیرنظامی تا حدی ست که بعد از خروج از پادگان و آمدن به اینجا احساس راحتی ای می کنیم که وصف ناپذیر است. آموزش فرماندهان پادگان و استادان باتجربه ای که آموزش و پرورش برای ما انتخاب کرده است یک تفاوت عمده دارد. در پادگان می خواستند از ما یک سرباز بسازند اما آموزش و پرورش می خواهد از هر کداممان یک فرمانده بسازد. تفاوت دیگری که اینجا با پادگان دارد این است که اینجا ما را همکار خودشان می دانند اما در پادگان واژه ای به اسم همکار و شبیه آن وجود ندارد. مادون ها همیشه زیردست مافوق ها هستند. از انصاف خارج نشویم تمامم تلاششان را می کنند که از ما یک معلم خوب بسازند هر چند که استادی که به ما می گوید نباید اجازه بدهیم دانش آموز سر کلاسمان بخوابد خودش نمی تواند کلاسش را آنقدر جذاب برگزار کند که از بسته شدن پلک های من جلوگیری کند و استادی که درباره ی تنظیم وقت کلاس و مطالب درسی سخنرانی می کرد مانده بود نیم ساعت آخر کلاس خودش را چطور تمام کند. خنده دارتر این که استادی که روش های مدیریت در کلاس را تدریس می کرد کلاس از کنترلش خارج شد و یکی از دوستانمان را از کلاس بیرون کرد. استادانی که بر لزوم تدریس صحیح در کلاس تاکیید می کنند به وضوح در کلاس هایشان با سخنان بی منبع ، خود ساخته و نامستدل به شعورمان توهین می کنند تا حدی که گاه شرح های متفاوت و حتی متناقضی از یک قضیه ، حادثه و یا تعریف ساده ی علمی دارند. مهم ترین چیزی که در طول این دوره آموخته ام این است که معلمی یک هنر شخصی است. معلمی که روی سن کلاس بازی می کند، روی تخته نقاشی و در برابر دانش آموزانش چون خطیبی بزرگ سخنرانی و یا چون سقراط به بحث می نشیند. شما می توانید اصول تدریس را به کسی بیاموزید اما آن چه که دانش آموز از معلمش می آموزد تنها نتیجه ی آموخته های اصول تدریس او نخواهد بود! تجارب هر انسانی منحصر به شخصیت و شرایط خاص زمانی و مکانی اوست و شاید هیچ ارزشی برای دیگران نداشته باشد. چند نمونه از توصیه های شفاهی استادانمان را برایتان می نویسم:
- در دبیرستان و مخصوصا در جلسه ی اول کلاسی با دانش آموزان شوخی نکنید چون جلسه های بعد با تیربار هم سر کلاس بروید دیگر کلاس کنترل نمی شود!!!
- اگر چند نفر سر کلاس درس پر رو بازی! در آوردند می توانید با قاطعیت یک نفر را از کلاس بیرون کنید تا حساب کار دستشان بیاید!!!
- یک هفته ی اول روی میز بکوبید تا یک سال با اعصاب آرام تدریس کنید!!!
و ....
در اکثر این توصیه ها آن ها ناتوانی هایشان در تدریس و کنترل کلاس را با روش های شخصی پاسخ گفته اند و حتی در ذهنشان به این فکر نکرده اند که شاید راه بهتری برای اداره ی کلاس بوده باشد. من حاضر به تکرار این تجربه ها نیستم حتی اگر به مشکل بربخورم. تمام این روش ها از دید من چیزی جز ناتوانی معلم در کلاس درس نبوده و نیست.
اشتراک در:
پستها (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...