یکشنبه، دی ۲۹، ۱۳۹۸

پرسپکتیوهای وارونه

زیبایی این کوه های بلند برفی بیشتر می شد
وقتی در آرامش حضور پدرت
در کنار هم به آن ها خیره می شدید
و کودکانی که صبح ها خواب آلود و ظهرها پر انرژی در راه مدرسه و خانه می بینمشان
دوست داشتنی تر می شدند اگر که با مادرت در خیابان های اینجا قدم می زدی
زیباترین جاده های جهان 
تنها وقتی زیباترینند
که در کنار برادرت نشسته باشی
او رانندگی کند و تو تکیه بدهی به صندلی و به ناگفته هایش گوش کنی
سیزده ساله که بودم 
در ازدحام صدای مینی بوس سه درب قرمز رنگی که به سمت سقز می رفت
اصرار کردم که تنها بروم
و در حالی که به کلمه ی استاندارد روی شیشه ی پنجره هایش فکر می کردم
به امید یک زندگی بهتر
برای اولین بار از خانه مان
از مهربانی
و دوست داشتن بی دریغ
دور می شدم
و دست هایی که در پشت سر و آینه های بزرگ مینی بوس تکان می خوردند را نمیخواستم ببینم
ده سال بعد 
وقتی که از ترمینال غرب دور می شدم
به خانواده ام چیزی نگفتم
و آن طرف شیشه های اتوبوس
 تنها کله ی تراشیده ام را با لباس های خاکی و سبز سربازی می دیدم
بیست سال بعد 
شبی که ایران را برای بازنگشتن ترک می کردم
نیم ساعت قبل از پرواز به آن ها زنگ زدم 
وقتی که مصمم تمام بغض و تنهاییم را در یک چمدان بنفش جا داده بودم
دیروز به همکارم گفتم که ما در خاورمیانه
پرسپکتیو وارونه ای داریم
وقتی که دور می شویم
خاطراتمان بزرگتر می شوند
ما تا لحظه ی مرگ
از نگاه های پشت سرمان می ترسیم
و از دلتنگی ...


خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...