یکشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۹
بیکاری - انزوا - تشویش
شنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۹
آن چه را نمی بایست با خودت بردی
بهترین صندلی های زیباترین کنسرتم را برای تو و دوستانت می گذاشتم اما چه کنم که خواننده نبودم. دوست داشتم در شبی مثل امشب کنارم باشی و تا صبح برایت ساز می زدم اما نه تو کنارم هستی و نه من زبان ساز را می فهمم. من نمی توانم آهنگی برای تو بسازم. نقاش خوبی هم نخواهم شد. من هرگز مدالی برای افتخار نداشته ام. به من بگو که اگر زیبا و بلند بالا نباشم، اگر نتوانم تو را به آرزوهایت برسانم به چه حقی می توانم زیبایی های تو را در آغوش بکشم. هرگز با خود نگفته ام که شاید بعد رفتنت یک روز دوباره برگردی. برگشتنت چیزی را درست نخواهد کرد. روزی که رفتی بکرترین دوست داشتن های دنیا را هم با خودت بردی. آن چه را نمی بایست با خودت بردی. به انتهای زمان. به جایی که دیگر هیچ چیز باز نخواهد گشت. شاید این سوال را باید از خودم می پرسیدم. این حق را چه کسی از من گرفته. دوست داشتنت را چه کسی از من گرفت. هر چه بود و هر چه هست همانی ست که نمی گذارد دیگر کسی را دوست بدارم.
جمعه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۹
از دوچرخه تا کجا
چهارشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۹
زندگی با طعم و بوی عرق و ادرار و خون
بعد از دو هفته از این بیمارستان به آن بیمارستان رفتن و از این مطب به آن مطب پناه بردن کسی به آپاندیسش توجه نمی کند تا این که همین دیروز می ترکد. بعد هم شروع می کنند به تحلیل های آن چنانی که آدم را مجبور می کنند بدون هیچ دلیلی حق را به پزشک ها بدهد. نگهبانِ ورودی بخش می گوید قبل ترها هر کسی شکمش درد می کرده بی خود و بی جهت آپاندیسش را بیرون می کشیدند. اما حالا که می بینند صدای مردم بلند شده تا کسی آپاندیسش نترکد جراحی نمی شود. دکتر معالج می گوید عفونت کرده. هنوز جای عملش بخیه نخورده. از صبح تا حالا هم دو بار شستشویش داده اند. آرام بخش ها را خیلی دیر اما بالاخره تزریق کردند. تکه گوشت زشت ناجوری که داخل یک شیشه ی کوچک الکل معلق است را گذاشته اند روی میز کنار سرش. هر نیم ساعت یک بار یکی آن را بر می دارد و نگاهش می کند. همراهِ مریضِ کناری می گوید چند نفری از اهالی آبادیشان سرِ همین ترکیدن آپاندیس جانشان را از دست داده اند. می گوید باید شکرگزار باشیم که اگر بیمارستانی نبود و دکتری بعد قدر این همه نعمت را می دانستیم. بالاخره دو تا دستکش نایلونی بهمان دادند. بطری ادرار را از زیر پتو بیرون می کشم. مایع زرد رنگی که کمی هم به قرمز می زند را از برابر چشم هایم دور می کنم. از این بطری های بدشکل است که روی زمین بند نمی شوند. بیشترِ ادرار می ریزد کف توالت. برای بار دوم چشمم به ادرار پخش شده روی زمین می افتد. بالا می آورم. هر طور شده توالت را تمیز می کنم. بر می گردم داخل اتاق و زل می زنم به قطره های سرم. بیدار که می شوم هنوز خوابیده. صدای جیغ های مکرر زنی که دارد در بخش زایمان وضع حمل می کند همه را بیدار می کند. اصرار دارد نیم ساعتی سر جایش بلند شود. با قاطعیت می گویم نه. دو روز تمام است لب به آب و غذا نزده. دست و پا و صورتش را با آب خنک می کنم. دوباره اصرار می کند. با احتیاط از روی تخت بلندش می کنم. ملافه خونی شده. بوی عرق و خون حالش را بدتر کرده. ملافه ها و لباسش را عوض می کنم. اصرار دارد چند قدمی راه برود. دکتر توصیه کرده چند قدم بیشتر راه نرود اما باز هم اصرار می کند. نمی شود کاریش کرد. یعنی نمی توانم مانعش شوم چون خودم هم بودم همین کار را می کردم. بلند می شود و آرام آرام خودش را به سرویس های بهداشتی می رساند. از این که خودش این بار کارِ خودش را انجام داده خوشحال است. آدم کارش که به این جاها بکشد از این که خودش رفع حاجت بکند هم خوشحال می شود و حالا بیمارستان، این غول بزرگ پر درد آرام گرفته خوابیده. وسط راهرو قدم می زنم. نگهبان در ورودی حتی رمق ندارد بپرسد کی هستم و از کدام بخش آمده ام. پرستارها هم چند ساعتی ست پیدایشان نیست. اتاق های ایزوله، ایستگاه های خالی پرستاری و نوشته های روی تابلوی اعلانات برایم جذابیت ندارند. دوباره بر می گردم کنار پنجره روی صندلی و تکیه داده به تخت به یکی از اقوام پیرمان فکر می کنم که قبل از مردنش بیشتر از ده سال زمین گیر شده بود. هر لحظه اش بوی مرگ می داده. بوی عرق و ادرار و خون! مانده ام که زندگی ارزش این همه درد و رنج را دارد!
شنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۹
روز نوشته های سربازی (10) - بخش پایانی
هر روز چند نفری زیر گرمای آفتاب از حال می روند و اعزامشان می کنند بیمارستان. خوشحالم بر خلاف آن چه فکر می کردم در این شرایط آن قدرها ضعیف نیستم.
از بلندگوی اردوگاه اعلام می کنند که می توانیم برای جلوگیری از ورود عقرب به چادرها از چادرِ خدمات نفت بگیریم. نصف بچه های داخل چادر می گویند که نفت نمی خواهیم. بوی بد می دهد. آیه الکرسی می خوانیم! نه این که زرنگ بازی در بیاورند. واقعا اعتقاد دارند. بالاخره خودم این کار را کردم.
هوا هنوز کاملا روشن نشده. نور فانوس را کم کرده ایم و هیچ جا دیده نمی شود. شب ها آنقدر سرد می شود که هر کس که پتویش کنار می رود گوشه ی اولین پتویی که دستش می رسد را می کشد طرف خودش! صبح موقع آنکارد فهمیدم که پتوی من آن طرف چادر افتاده و یک پتوی کامل از روبه رو و دو نصفه پتو از طرفینم کشیده ام روی خودم!
دیدن این منورها و فشنگ ها و انفجارها در زمانِ آموزشی هیجان آدم را بر می انگیزد. وای به روزی که جنگی اتفاق بیافتد. آن روزها دیگر دیدن این نورها و انفجارها به هیچ وجه لذت بخش نخواهد بود!
دیشب شایعه کردند که ساعت دوازده شب «خشم شب» داریم. تا ساعت دوازده و نیم همه بیدار بودند. خبری نشد. اکثر بچه ها با فانسقه و بعضا حتی با پوتین خوابیده بودند. در زمانی که هیچ کس انتظارش را نداشت. نزدیکی های صبح بود که آژیرها روشن شد. خوشبختانه اینبار با تجهیزات کامل داخل سنگر دراز کشیده بودم. دیشب همه فکر می کردند که با بیدار ماندنمان یک دستی می زنیم. اما باز خودمان یک دستی خوردیم!
بعد از گذشتن از تپه ها، جاده های خاکی و نیزارهای اطراف پادگان آخرین راهپیمایی اردویمان هم تمام شد. با فلاسک های پر از شربت و ترانه های انقلابی به استقبالمان آمدند. آدم فکر می کند بعد از پیروزی از یک عملیات بزرگ به اردوگاه بازگشته ایم!
در اردوگاه که دسترسی به حمام وجود ندارد مجبوری که یا در تاریک روشنِ صبح با ماشین 911 قدیمی اردوگاه، حمام بروی و یا این که صبح با خیال راحت بخوابی و دزدکی بعد از ظهر حمامِ صحرایی بروی! من که دومیش را انتخاب کردم. زیر پیراهنم کم کم داشت سیاه می شد. وقتی که شستمش پنج دقیقه طول نکشید خشک شد! گرمای مرداد ماه و حمله ی مورچه ها از زمین و مگس ها از هوا نمی گذارند داخل چادر استراحت کنیم. یک طرفِ چادر را که در جهت باد است خیس می کنیم و همان جا تکیه می دهیم به میله های چادر و سعی می کنیم با شوخی و خنده زمان را بگذرانیم.
امروز پسر چهارده پانزده ساله ای را دیدم که با دوچرخه آمده بود پشت فنس های پادگان و سیگار می فروخت. بچه ها می گفتند لیست خرید می گیرد و هر چه بخواهی می آورد. از این طور بچه های با جربزه خوشم می آید.
اردوی پایانی هم بعد از رزمایش تمام شد. اما موقع برگشتن به آسایشگاه اتفاق عجیبی افتاد که فکرش را هم نمی کردم. پول و وسایل چند نفر از بچه ها مفقود شده بود. نکته ی خنده دار این بود که یکی از بچه ها گفته بود که گوشی موبایلش را دزدیده اند! گوشی موبایلی که ورودش به پادگان جرم است! حفاظتِ پادگان آمد و بعد از یکی دو ساعت بالاخره دزد پیدا شد. یکی از همان هایی بود که ادعا کرده بود از او هم دزدی شده. گوشی موبایل را داخل کمدِ او پیدا کرده بودند. خیلی ها حدس می زدند او باشد اما راستش را بخواهید من باورم نمی شد.
مراسم اختتامیه هم با حاشیه هایش که ارزش بازگو کردن ندارد تمام شد. به دلیل اتفاقاتی که افتاد یکی از فرماندهان ارشد پادگان تهدید کرد که به خاطر تنبیه همه را یک روز بعد ترخیص خواهند کرد. گویا فرمانده ی پادگان موافقت نکرده بود. یکی دو ساعت جلوی آفتاب نگهمان داشتند و بعد بالاخره برگه های سبزمان را دادند.
با همه ی بچه های آسایشگاهِ صد و بیست نفره مان دوست بودم. کلی آشنا و دوست هم در گروهان ها و گردان های دیگر پیدا کرده بودم. اما با دوازده سیزده نفری صمیمی تر از بقیه بودم. بعد از نیم ساعت دست دادن و روبوسی و در آغوش گرفتن این مرحله از زندگیمان هم تمام شد. دو ماهی که یاد و خاطره اش به گمانم تا مدت ها در ذهن هر سربازی باقی خواهد ماند. دوستانم را بیشتر از آن چه که خودشان فکر می کردند دوست داشتم. بیشتر از آن چه که نشان می دادم. اما آن ها به احتمال زیاد برای همیشه دیگر نخواهند بود و ما تنها می توانیم خاطره هایمان را دوست داشته باشیم.
روز نوشته های سربازی (9)
مرخصی میان دوره را استفاده نکردم. باید پادگان خالی را از نزدیک ببینی. از داخل پادگان. بیشتر از نود درصد سربازها برگشته اند خانه هایشان. هیچ پادگانی بدون سرباز پادگان نمی شود. باید سکوت محوطه ی آسایشگاه ها، تخت های پرشمار خالی، توالت ها و حمام های سوت و کور را ببینی تا میزان اهمیت حضور آدم های اطرافت را درک کنی. آن طور که هست بفهمی نه آن طور که حدس می زنی!
امروز مرخصی داخل شهری رفتیم «بیستون» (کرمانشاه). باشکوه تر و بی در و پیکرتر از آن چیزی بود که فکرش را می کردم! «نقش داریوش» و «مجسمه ی هرکول» با این طرز نگهداری در آینده ای نزدیک چون خودِ داریوش و هرکول به تاریخ خواهند پیوست!
این چند روز تعطیلی باغچه های محوطه را ما آب می دهیم. هر روز کمی از سبزی خوردن های آن را هم برای نهار و شام می چینیم. نشستن وسط باغچه و آب دادن آن، آرامش خاصی القا می کند. آدم همیشه باید در زندگیش چیزی مثل این باغچه داشته باشد که غصه های روزمره اش را در آن به فراموشی بسپارد. آن باغچه می تواند یک خانه ی پر مهر یا یک وبلاگ شخصی و یا واقعا یک باغچه باشد!
بعد از مرخصی میان دوره حسابی به استقبالمان آمدند. یک رژه ی طولانی. راه پیمایی شبانه و یک کلاس تاکتیک پر از بشین پاشو، غلت و سینه خیز. آن هایی که شهرستان رفته بودند و خستگی بعضا بیست سی ساعته ی ماشین هنوز از بدنشان خارج نشده بود خسته و کوفته روی تخت هایشان ولو شده اند.
دیروز هم میدان تیر روزانه داشتیم و هم شبانه. تا در تاریکی شب تفنگ به دست نشده باشی و حرک فشنگ رسام و کمانه کردن گلوله ها را از نزدیک نبینی خشونت جنگ و مرگبار بودن اسلحه را درک نمی کنی.
دومین شانسی که آوردیم. کلاس پرش از خودرو هم پرید! دیروز در یکی از گروهان های دیگر پادگان، چند نفری دست و پایشان صدمه دیده بود. ترجیح دادند بی خیال ما شوند.
چند ساعتی بیشتر به اردوی پایان دوره باقی نمانده. همه جمع شده اند داخل آسایشگاه. چند نفری می خوانند و چند نفری می رقصند. البته چند نفر نگهبان هم گذاشته ایم دم در تا اگر افسری چیزی آمد خبر بدهند. پنجشنبه جمعه مان را کلا با کلاس های توجیهی پر کردند این چند ساعت را باید یک طوری استراحت می کردیم. مخبرهای آسایشگاه هی می آیند و می روند. فعلا که کاری از دستشان بر نمی آید!
چادر برپا شد و فرصتی شد تا نیم ساعتی استراحت کنیم. در اردوگاه خوش آمد گویی درست و حسابی ای بعد یک ساعت پیاده روی با تجهیزات کامل از همه به عمل آمد. به محض ورود گفتند که بخوابید روی زمین. می خواستند کل اطراف منطقه ی چادرزنی را که پوشیده از کلوش و خار و نیزار است را با سینه خیز و غلت و پامرغی صاف کنیم. بالاخره یک ساعتی میان خاک و خل غلتاندنمان تا حالمان جا بیاید. البته به اندازه ی کافی دیگر تجربه داریم چطور این تنبیهات را نصفه و نیمه انجام دهیم! چادر را هم دوازده نفری برپا کردیم و حالا دراز کشیده ایم کنار هم و زل زده ایم به سقف چادر!
اردوگاه از جایی که من نشسته ام شبیه یک روستای چند هزار سال پیش شده. چادرهایی که با کلوش استتار شده شبیه کپرهای روستاهای مناطق استوایی است. روز اول مقداری سخت گذشت. بچه ها حالشان گرفته شده. مدام نق می زنند. بد و بی راه می گویند. از بودن در این شرایط ناراضی اند. چرا این ها نمی توانند از چیزهایی که اطرافشان هست لذت ببرند. این سکوتِ بعد از ظهر تابستان، این کوه های بی نظیر و بودن میان این همه آدم هم سن و سال لذتِ خاص خودش را دارد. ما قرار نیست بیش تر از پنج روز این جا بمانیم!
پوتین ها جلوی چادر زیر گرما رو به فلاسک آب، زبانه هایشان دراز شده. بیسیم چی بیسیمش را خاموش کرده و خوابیده. فانسقه ها و کلاه ها از حلقه های چادر آویزانند و با وزش باد و صدای شهرام ناظری نوسان می کنند. هر دو در چادر را باز می گذاریم و زیر نسیم خنکی که تازه وزیدن گرفته دراز می کشیم و گپ می زنیم.
تمام بعد از ظهر را مشغول کندن سنگر با بیلچه های بی خودِ نظامی و کندن نی برای استتار بیشتر چادرها بودیم. کف دست راستم تاول زده.
دیشب «خشم شب» بود. بیدار که شدم فکر کردم برای نماز صبح بیدارمان کرده اند. فانسقه ام داخل کلاهم بود. یکی آنقدر ترسیده بود که با لگد کلاه و فانسقه ام را ولو کرده بود داخل چادر. در تاریکی شب که نمی شد چیزی را پیدا کرد. کلاه و پوتین و اسلحه را به سختی پیدا کردم. فانسقه پیدا نشد. درست یادم نیست که چرا کوله را برداشتم اما نمی بایستی بر می داشتم! داخلِ سنگر، موقع سینه خیز و پامرغی تمام تلاشم این بود که کوله ام زیر نور چراغ قوه ها مشخص نشود! اما بالاخره پیدایمان کردند و آن هایی که تجهیزاتشان ناقص بود را به خط کردند. بشین. پا شو. بخیز. بشین. پا شو. بخیز. حسابی حالمان را گرفتند. کُدهایمان را هم یادداشت کردند که مثلا بترسانندمان! بعد هم گفتند بخوابید روی زمین و پشت سرِ هم با لحن تحقیر آمیزی می گفتند که حالا شما مُرده اید! کسی که تجهیزات نداشته باشد می میرد! تکان نخورید! مُرده که تکان نمی خورد! و بعد هم گفتند بروید گم شوید!
روز نوشته های سربازی (8)
پادگان که باشی دلت لک می زند برای موسیقی. تنها گزینه ی موسیقی تو همان هایی ست که از بلندگوی حسینیه پخش می شود! حاضری هر چه باشی گوش کنی. مرخصی داخل شهری که می روم به محض سوار شدن از راننده ها می خواهم تا پخششان را با هر آهنگ کوچه بازاری ای هم که شده روشن کنند. عصرها کل آسایشگاه می نشینند و تکرار سریال های شب گذشته را می بینند. من هم در جمعشان می نشینم تا حداقل از موسیقی پس زمینه ی فیلم ها لذت ببرم. یاد خاطرات یکی از دوستان زندانیم می افتم. حالا می فهمم که چرا هر کتابی به دستشان می رسیده می خوانده اند.
دیروز برای اولین بار تنبیه شخصی شدم. صبحش رژه داشتیم. قبل ترش با یکی از بچه ها جناغ شکسته بودیم. در زمان استراحت بین دو رژه رفتم و کلاهم را دادم بهش و گفتم داخلش برایم یادگاری بنویسد! اصلا یادش نبود. به محض این که لبه ی کلاه را گرفت یادم تو را فراموشی گفتم و کلاهم را پرت کردم هوا. کلاه به زمین نرسیده فرمانده احضارم کرد. تو نگو از دور کلاه را دیده. به خاطر دو تا ماءالشعیر و چهار تا کیک مجبور شدم سی چهل متری با اسلحه روی گردن، پامرغی بروم. فرمانده می گفت روی کلاه آیه ی قرآن نوشته و نباید پرتش می کردم هوا. کلاه همه ی بچه ها را نگاه کردم. روی هیچ کدامشان آیه ی قرآن نبود. چند ساعت بعد فهمیدیم که زیگزاک دوزی اُریبِ روی آرم کلاه را می گفته!
از همه امتحان گرفتند. امتحان عقیدتی. تفتیش عقاید به شکلی محترمانه.
برای یک راهپیمایی طولانی آماده شدیم. کوله ها با پتوی نعلی شکل و مابقی تجهیزات. هوا به شدت آلوده بود. آن قدر گرد و خاک زیاد بود که کوه های اطراف پادگان را به سختی می شد دید. تلاشم برای تهیه ی ماسک موفقیت آمیز نبود اما خوشبختانه بعد از یک ساعت انتظار دستور لغو راهپیمایی از فرماندهی رسید. به جای راهپیمایی برایمان کلاس فوق العاده ی تاکتیک گذاشتند و اتفاقی که افتاد خوشحالیمان را از لغو راهپیمایی در آن هوای آلوده کاملا از بین برد. برای انجام کار عملی درس تاکتیک در زمین خاکی پر از موانع اطراف پادگان مستقر شدیم و مشغول تمرین راه رفتن به شیوه ی «گربه ای» شدیم. کسی پشت سر فرمانده صدای گربه درآورده بود و پشت سر او هم بقیه همان کار را کردند. بقیه که می گویم یکیشان خودم بودم. فرمانده می گفت یا باید آن یک نفر بیرون بیاید یا همه را تنبیه می کنم. چند نفری برای فداکاری بیرون رفتند. اما دلش راضی نشد. روی کلوش های سوخته و خارهای لهیده ی آن جا آنقدر سینه خیز رفتیم و غلط زدیم که کل لباس هایمان سیاه شد. تمامِ بعد از ظهر را مشغول شستن لباس بودیم!
روزهای جمعه بچه ها چند نفری دور هم جمع می شوند و از هر دری صحبت می کنند. امروز بچه های گلستان از سیل وحشتناکی که سال های هشتاد و هشتاد و یک به چشم خود دیده بودند می گفتند. صحنه هایی که در ذهنم به تصویر کشیده ام از برابر چشمانم کنار نمی روند و حالا دارم به این فکر می کنم که چرا رسانه ها در کشور ما در برابر این گونه حوادث هم سانسور پیشه می کنند!
داخل پادگان آدم های منحصر به فرد زیادند. دوستی دارم که هر نیم ساعت یکبار دست هایش را تا آرنج خیس می کند! دستش اگر ذره ای خاکی شود یا با کسی دست بدهد و کلا بعد از هر تماسی سریع خودش را به شیر آبی می رساند و دست هایش را خیس می کند. این که به جای شستن می گویم خیس می کند اشتباه نوشتاری یا دستوری نیست. واقعا خیس می کند! بحث سر نظافت نیست. چون در مدتی که با او هستیم فهمیده ایم که زیاد با حمام رفتن و لباس شستن میانه ای ندارد! این وسواس منحصر به فردش باعث می شود همیشه دیر برسد. بیشتر اوقات جایش داخل صف خالی ست. پسر دوست داشتنی است. چند باری در مورد راه حلِ مشکلش با او حرف زدیم. زیر بار نمی رود! از دید او ما غیر طبیعی هستیم. البته شاید هم حق با او باشد.
عجب شبی بود. راه پیمایی شبانه. آموزش عملی رزم شبانگاهی. سکوت مطلق. راه رفتن شتری و گربه ای و سینه خیز شبانه. لباس هایمان کثیف شده اما پیاده روی چند صد نفره در یک شب مهتابی و از میان کوه هایی که هیبتش آدم را تحت تاثیر قرار می دهد ارزشش را دارد. این خارهای کوچک بدون ناخن گیر هم از دست هایمان بیرون می آید اما چیزهایی درون آدم هست که فقط چنین فضایی آن را از اعماق وجودمان بیرون می کشد. حالا آدم می تواند آرام آرام با همان لباس سربازی روی تخت دراز بکشد و بخوابد. در پانزده دقیقه ای که تا خاموشی فرصت داشتیم دارم این ها را می نویسم. جمله های آخر را هم که دارم در تاریکی مطلق و در امتداد خطی که نمی بینمش می نویسم!
روز نوشته های سربازی (7)
رفتیم میدانِ تیر. چند کیلومتر پیاده روی کار سختی نیست اما زیر آفتابِ تیر ماه که پوتین ها نرم می شوند و کف پاها تیزی لبه ی سنگ های کف جاده ی خاکی را احساس می کند و آب قمقمه نیمه جوش می شود، همین پیاده روی چند کیلومتری تمرکز آدم را برای تیراندازی کم می کند. دوست داری تیرهایت هر چه زودتر تمام شود و برگردی. یک کلاه آهنی زنگ زده ی قدیمی و شانزده فشنگ جنگی تحویل می گیریم. دسته های عقبی به عنوانِ کمکی، تک تک کنار دسته های جلویی رو به سیبل روی زمین دراز می کشند. کمکی باید کلاهش را کنار دستگیره ی آتش نگه دارد و پوکه ها را جمعه کند. هیچ پوکه ای نباید گم شود. هیچ پوکه ای. حتی اگر تمام گروهان تا شب در میدان تیر بمانند پوکه باید پیدا شود. صدای شلیک های متوالی و هرم گرمای آفتاب تمرکزت را کمتر و کمتر می کنند. سیاهی سیبل و مگسک را به خط می کنم و شلیک. این اولین تیری ست که در تمام زندگیم با یک اسلحه ی واقعی شلیک کرده ام. ترسم می ریزد. صدای گلوله های متوالی در سرم می پیچد. تیرهای قلق را که از روی سیبل نگاه می کنم امیدوار می شوم. بد نبود.
بچه ها جلوی بُرد جمع شده اند و با اشتیاق چیز مهمی را می خوانند. نحوه ی تنبیه تاخیری های مرخصی را زده اند. نگهبانی محوطه و شستن سرویس های بهداشتی با تجهیزاتِ کامل! خنده دار است. یعنی با کوله پشتی و فانسقه و ملحقاتش توالت ها را تمیز کنی و تا صبح داخل محوطه نگهبانی بدهی!
تغییرات فرهنگی آن اندازه که فکر می کردم سریع نیست. این را تا زمانی که سربازی نیامده بودم درک نکردم. هم سربازهایی دارم که پنجاه هزار تومان بابت نوشتن دعایی که بر بازویشان نصب کرده اند پرداخته اند! هم سربازهایی که روزی سه تا چهار ساعت رساله و دعا می خوانند! آن هایی هم که کتاب می خوانند مضمون مطالعاتشان در باره ی شیطان و حیات اخرویست. هم سربازهایی کاملا بی تفاوت نسبت به آن چه در جامعه می گذرد. هم سربازهایی که معتقدند ماهواره جامعه را به گند می کشد. از گل گرفتنِ کلیسای اقلیت های مذهبی شهرشان خوشحالند و از لو دادن هم آسایشگاهیشان برای کشیدن سیگار داخل توالت ها راضی و خشنودند. هم سربازهایی که سه هفته ی تمام است دوش نگرفته اند. هم سربازهایی که در تمام طول روز ده کلمه حرف نمی زنند و به حرف که می آیند اطرافیانشان را می رنجانند. کسانی که حاضرند تمام روز نوکری فرمانده ها را بکنند اما به دوستانشان زور بگویند. اشتباه نکنید. تمام هم سربازهای من تحصیلکرده و دانشگاه رفته اند. گِل بگیرند درِ دانشگاهی را که خروجیش این باشد!
امروز که رفته بودم حمام به کله های بچه ها نگاه می کردم. از خط کلاه پشت سرشان تا وسط گردن و خط یقه های جلو همه جلوی آفتاب سوخته. بیشتر بچه ها کم کم اتفاقات سربازی برایشان عادی شده. زیاد قر نمی زنند. صبح ها سریع بیدار می شوند. مرتب آنکادر می کنند. بدون هیچ بحثی می روند سر صبحگاه و به ترتیب کد سازمانی به خط می شوند. مطیع و رام ورزش می کنند. بدون داد و هوار صبحانه شان را می خورند. گروه های نظافت سرسری هم که شده کارشان را انجام می دهند. کلاس ها را سر وقت می روند. آدم باورش می شود که فشار بیرونی می تواند واقعا آدم ها را آن طور که می خواهد رام کند. اما باز به خودم می گویم که در طولانی مدت این روش ها تا نیاز درونی به انجام دادنش نباشد جواب نمی دهد. دیروز انگشت شست پای دیگرم هم زخمی شد. فوتبال بازی کردن با دمپایی آخرش همین می شود.
سرِ کلاسِ امروز از چند نفری سوال پرسیدند. دو سه نفری که بلد نبودند را وادار کردند که با گِل و شاخه ها ی درخت استتار کنند. با قیافه های استتار شده که برگشتند کلاس رفت روی هوا. خیلی خنده دار بود. خیلی.
ساعتِ دوم قرار شد که ماسک گذاری را روی صورت یک نفر آموزش بدهند. دوستانم دست به یکی کردند و گفتند حمید 73. کلی پای تخته خندیدیم. استادمان بست های ماسک را محکم کرده بود و دستش را هم گذاشته روی فیلترِ هوا. داشتم خفه می شدم. هواگیری نکرده بودم. امروز کلا کلاس ها شده بود خنده. انگار نه انگار آمده ایم سربازی. دارم به توانایی های انسان برای تطبیق با شرایط محیط و تغییر در آن ایمان پیدا می کنم.
روی تختم دراز کشیده ام و پاهایم را انداخته ام روی نرده ها. از میان گفتگوهای پراکنده ی سی چهل نفر موسیقی مورد علاقه ام از «ناصر چشم آذر» را دنبال می کنم. خستگی آرام آرام از همه جای بدنم جدا می شود و نوک انگشت های شستم جمع می شود. انگار روی موج بزرگی شناور شده باشم. بیدار که می شوم نوک انگشت هایم هنوز درد می کند. بعضی وقت ها بد نیست آدم با نوک انگشت های شستش فکر کند یا حتی با آن نفس بکشد!
خیلی ها اینجا نمی دانند که وقت های اضافیشان را چکار کنند. من اما وقت کم می آورم. برای خواندن. نوشتن. مسواک زدن. برای شناختن محیطی که در آن هستم.
روز نوشته های سربازی (6)
امروز بینی دوستم شکست. تنبیه دسته جمعی می شدیم که افتاد. فرمانده گیر داده بود که صدای الله اکبرتان ضعیف است. موقع دویدن پای یکی دو نفر به هم می پیچد. گویا همین که افتاده بود، چند نفری از رویش رد شده بودند. «شرح حادثه» نوشتند و اعزام شدیم به بیمارستان. همراهش بودم. دکتر گفت ترک برداشته. هر چه دلداریش دادم ناراحتی اش کم تر نشد. لب به آبمیوه و کیکی که خریدم هم نزد. کمپوت میوه را هم که اصرار کردم کامل نخورد. می گفت سرباز باشی و بینی ات بشکند مصیبت است. حق داشت. دکتر گفته باید ورم بینی اش بخوابد تا مشخص شود که نیاز به عمل دارد یا نه و حالا روی تختش دراز کشیده. بچه ها را تک تک می فرستم عیادتش بلکه روحیه اش بهتر شود.
موضوع بعضی از کلاس ها جنگ، کاربرد اسلحه و تاکتیک های رزمی ست. قبل از کلاس ها از ما می خواهند سوره ی «والعصر» را دسته جمعی بخوانیم. بعد از کلاس ها هم دعای «فرج». تکبیر و صلوات هم به هر بهانه ای داده می شود. امروز یک شعار جدید اضافه کرده بودند که مصرع اول آن این بود. تنها ره سعادت ... . کپ کرده بودم. ما در کشوری زندگی می کنیم که مردمش فکر می کنند یگانه راهی به اسم سعادت وجود دارد و آن راه را پیدا کرده اند!
روی آسفالت داغ به شیوه ی نظامی نشسته ایم. باد گرمی خاک های نشسته بر محوطه ی پادگان را به سر و صورتمان می پاشد. انگشت شست پایم هنوز خوب نشده. داخل پوتین باند پیچیش کرده ام. بیرون زدن خون از شکاف زخم را احساس می کنم. آسفالت آنقدر داغ هست که انگشتت را نتوانی چند ثانیه بیشتر روی آن نگه داری. وزن بدنم روی زخم می افتد. پوتین و آسفالت کم کم دارند یکی می شوند و فرمانده هنوز دارد سخن می راند. کلاه کائوچویی سنگین مغز سرمان را مانند تخم مرغ آب پز کرده. قمقمه ای که روی فانسقه بسته ایم آب ندارد. فرمانده هنوز دارد با آب و تاب خاطرات جنگ تعریف می کند. خاطراتی که هیچ کداممان تمایلی به شنیدنش نداریم. خاطراتی که عمدتا بازسازی تصویر یک مرگند.
بچه ها سرِ باز و بستِ اسلحه مسابقه می دهند. رکورد می زنند. به هیجان می آیند. همین چیزها بوده که سربازی را به یکی از زیباترین خاطرات نسل گذشته ی ما تبدیل کرده. ملافه های سفیدی که گرفته بودیم کم کم دارند زرد می شوند. لباس ها و شلوارهای نظامیمان هم کثیف و تیره. چند روز دیگر قرار است خیلی ها بروند مرخصی شهرستان. من که تا پایانِ آموزشی فقط از مرخصی های داخل شهریم استفاده می کنم.
پاها بالاتر. بالاتر. آقای 73 پاها شکسته بالا نیاد. چقدر خسته ام. همه جای بدنم درد می کند. کلاس «تربیت بدنی» و رژه که پشت سر هم باشند آخرش همین می شود. روی تخت دراز کشیده ام و به تخت های خالی ای نگاه می کنم که سربازهایش چند ساعتیست رفته اند مرخصی. آن طرف پنجره پای کیوسک های تلفن هم خلوت شده. سربازهای دل نازک رفته اند خانه هایشان و من اینجا هستم. در پادگانی محصور میان کوه های بلند، سیم های خاردار و برج های نگهبانی. فرصتی ست که شاید دیگر تکرار نشود. برای آن چه که اسمش را خیلی ها زندگی نمی گذارند.
روز خوبی بود. مرخصی داخل شهری رفتیم. تاق بستان (کرمانشاه). عکس یادگاری هم گرفتیم. یک عکس پانزده نفره. کتابی هم درباره آثار باستانی و میراث فرهنگی این منطقه گرفته ام. صبح که با مینی بوس رفتیم داخل شهر نصف مسافران سرباز بودند. خیلی ها بعد از بیست روز از پادگان زده بودند بیرون. چقدر بیرون زدن از یک حصار بزرگ لذت بخش است. همه می خندیدند. حتی به شوخی هایی که اصلا خنده دار نبود. خندیدن در این شرایط تنها یک بهانه می خواهد. یک بهانه ی کوچک. شاید اگر کارگردان فیلم می شدم به بازیگرانم می گفتم که موقع آزادی از زندان بی خود و بی جهت بخندند. خوردن ذرت پخته، یک لیوان چای تلخ و کشیدن چند نخ سیگار بعد از بیرون زدن از پادگان لذتش آنقدر هست که مدت ها فراموشمان نشود. وسط چمن های یک بلوار نشسته ایم و ده دوازده نفری بربری داغ و پنیر می خوریم. تابلو شده ایم. همه نگاهمان می کنند. خیلی ها صمیمانه خوش و بش می کنند و خیلی ها هم مثل آن دو جوان موتور سواری که الان از کنارمان رد شدند از دور داد می زنند «آشخور چطوری؟». نحوه ی نگهداری از آثار باستانی در این جا آزارم می دهد. سرستون های هزار ساله را با شلنگ آب پاشی می کردند! معلوم نیست در سرمای زمستان، برف و یخ با این ها چه می کند. به عکس های کتاب نگاه می کنم و برای کشوری که ویران کننده ی تمدنش را ستایش می کند دلم می سوزد. چند نفری از بچه های زابل هم با ما بودند. وسط راه عابری به من گیر داده بوده که از دوستان زابلیت برایم «ناس» بگیر! با چه مصیبتی دکش کردیم رفت. دست بردار نبود. بیچاره ها سیاه سوخته هستند اما مصرف نمی کنند!
روز نوشته های سربازی (5)
سرباز که شدی نوشته های زیر تخت ها و پشت درب توالت ها را زیاد جدی نگیر. هر چند که تجربه های سربازهای قبل از تو بوده باشد. هر چند که درستی خیلی هایشان را به چشم می بینی. با چشم های خودت. تنها با چشم های خودت نگاه کن!
به گمانم منحصر به فرد ترین تخت آسایشگاه را دارم. دمِ درِ ورودیست. کتاب که دستم می گیرم یکی یکی کنارم می نشینند. «چی می خونی؟»، «برا ارشد می خونی؟»، «چی هست؟» و به هر کس که می گویم رمان است لبخندی از سر بیهودگی می زند که یعنی چرا وقتت را تلف می کنی!
شاید باور نکنید اما شطرنج این جا ممنوع است. این را در دفترچه ی سربازیمان قید کرده اند. تراشیدن ریش با تیغ و ماشین صفر هم ممنوع است! روزی که می خواستند برای تشکیل پرونده عکس بگیرند کلی هشدار دادند که نباید ریش هایمان را بزنیم. بالاخره با ریش آنکادر کرده و سر تراشیده و صورت سوخته عکس گرفتیم. عکاس هم که از خود بچه ها بود. فقط بلد بود دکمه ی دوربین را فشار دهد! با دمپایی کلی فوتبال بازی کردیم. انگشت شست پایم زخمی شده. پنجشنبه جمعه ها حال و هوای پادگان متفاوت است. جمعه که انگشت پایم را باند پیچی کرده بودم والیبال بازی کردم. انگشت دست راستم هم ضرب دید. اما لذت بازی آنقدر هست که آدم احساس پشیمانی نکند. حمام ها همیشه شلوغ است. منتظر می مانیم که آب سرد شود. خلوت که شد دوشِ آب سرد می گیریم. خیلی ها دوست ندارند. اما من عاشقِ دوش آب سردم آن هم اگر هم خوانِ پایه ای باشد که بخوانیم و بخندیم!
سر صحبت کردن با تلفن های عمومی هر روز دعوا می شود. خب خیلی ها با نامزد یا دوست دخترشان که صحبت می کنند زمان را گم می کنند. ده دقیقه برایشان زمانی نیست اما برای دوستِ من که می خواهد خبری از زن و بچه اش بگیرد ده دقیقه انتظار زمانِ زیادیست. حق دارد بیاید روی تخت من و آنقدر درد دل کند تا خالی شود.
هنوز نصف دوره ی آموزشی نگذشته بعضی ها دفترهای خاطراتشان را تخت به تخت می چرخانند برای یادگاری نویسی! هر کاری می کنی بی خیالت نمی شوند. من اسمِ خیلی از دوستانم را که سال ها با آن ها همکلاس بوده ام را فراموش کرده ام حالا آن ها می خواهند که بعد از چند سال مایی که تنها دو ماه با هم بوده ایم را به یاد بیاورند! همین است که دوست ندارم بنویسم. اما برای همه آدرس خانه و تلفنم را می نویسم. بغل دستی ام می گوید چرا برای همه آدرس و شماره ات را درست می نویسی؟! من نمی توانم مثل او باشم. حالا شاید بعد از مدتی گذارش افتاد به شهر ما و روی دفتر خاطراتش حساب کرد و آمد دنبال این آدرس. چرا سرکارش بگذاریم. آدم وقتی دلش نمی خواهد بنویسد بهتر است که ننویسد. یا اصلا بگوید که منزلمان استیجاری ست. یا مثلا بگوید تلفنمان به اسم کسی ست!
به شدت گلویم درد می کند. سرم هم همین طور. چند تایی قرص سرماخوردگی، آنتی هیستامین و آموکسی سیلین را یکجا قورت می دهم. نصف آسایشگاه سرما خورده اند. آن هم در گرمترین روزهای سال که قرار است فردا و پس فردا کل استان به خاطر شدت گرما تعطیل باشد. یک نفر که سرما بخورد بقیه کارشان تمام است. هر کاری کردم نتوانستم چند ساعتی بیشتر بخوابم. گِتر کرده (دم پای شلوار را با کِش بستن) و برگِ سینه بسته، دراز کشیده ام روی تخت و منتظر بیدار باشم. برای فراموشیِ سر دردم، شروع می کنم به تحلیل آدم هایی که در این مدت با آن ها آشنا شده ام. این جمله واقعیت ندارد که به اندازه ی تک تک آدم های روی کره ی زمین فلسفه برای زندگی کردن وجود دارد. مثلا همین ده دوازده تخت اطراف من. صبح که از خواب بیدار می شوند همه مثل هم نمازشان را می خوانند، کل روز را نق می زنند و بعد از کلاس ها می روند داخل صف تلفن می ایستند تا چند دقیقه ای با نامزدشان درد دل کنند و شب هم سریالشان را می بینند و بالششان را بغل می کنند و می خوابند. جز چند نفر خاص تقریبا همه همین روال را طی می کنند.
شنبه ها صبح باید تا جایگاه صبحگاه قدم رو برویم و رجزِ «نام جاوید ای وطن» را بخوانیم. خبردار می ایستیم و قرآن می خوانند. خبردار می ایستیم و سرود ملی. خبردار می ایستیم و سوره ی والعصر و دعای فرج. خبردار می ایستیم و آنقدر فرمانده و پرچم را مشایعت می کنیم و صلوات می فرستیم تا چند نفری پاهایشان سست شود و بی حس روی زمین بیافتند. فرمانده از روی جایگاه پیشنهاد می دهد که برای توانایی مان در خبردار ایستادن می توانیم انگشت هایمان را داخل پوتین طوری که از جایگاه دیده نشود تکان دهیم! بالاخره دلشان به حالمان می سوزد و چند دقیقه ای آزاد باش می دهند و در ادامه از ما می خواهند که از جلوی جایگاه رژه برویم تا فرمانده ی پادگان سان ببیند و میزان آمادگیمان را بررسی کند.
روز نوشته های سربازی (4)
آنقدر رژه رفته ایم که کف پاهای همه مان درد می کند. پوتین هایمان در همین چند روز برق تازگیشان را از دست داده اند. «بدو رو» دوباره «بدو رو» از نو «بدو رو»!
ظرف های نهارمان را نشسته به صفمان می کنند که سرگرد قرار است سخنرانی کند. نه قدرت بیان داشت و نه جذبه. اما انصافا بسیار با ادب تر و موقرتر از زیردست هایش بود. همان هایی که موقع سخنرانی خسته شدند و رفتند. نکته ی جالب این جاست که به ما آموزش احترام نظامی می دهند و خودشان با بی احترامی تمام و با وجود تذکر سرگرد یکی یکی مراسم را ترک کردند و تا آخر مراسم برنگشتند! و اینجا بود که برای اولین بار فهمیدم که در نظام همیشه «سر دوشی» تضمین کننده ی احترام یک نفر نیست!
امشب اولین آشمان را خوردیم و رسما «آشخور» شدیم!
نگهبان شب شده ام. سه نفریم. باید مواظب درهای خروجی و اتاق های آسایشگاه باشیم. مخصوصا طبقه های بالای تخت ها. افتادن از آن ارتفاع روی این موزاییک های سخت آن هم موقع خواب خطرناک است. بیرون آسایشگاه ها روی یکی از کوه های مجاورِ پادگان، نورافکن های پاسگاهی که به گمانم مخابراتی ست خودنمایی می کند. برای چند لحظه خودم را می گذارم جای نگهبان هایی که در زمان جنگ روی برج های مخابراتی نگهبانی می دهند. پاسبخش که «اسم شب» را گفت یاد فیلم های سینمایی جنگ جهانی دوم می افتم. آن اسمِ شب های پر جذبه که از سرِ هوش و ذکاوت بود. این جا تقریبا همه چیز مذهبی ست حتی اسم شب ها! چند نفری را داخل محوطه «ایست» می دهم. این ایست ها با ایست های زمان جنگ متفاوت است. بیشتر یک جور شوخی و گیر دادن است. وسط تخت های آسایشگاه قدم می زنم. خیلی ها هنوز خوابشان نبرده. بعضی ها هم دزدکی در ساعات خاموشی با هم حرف می زنند. عده ای می خندند. عده ای خاطره تعریف می کنند و عده ای هم خروپف.
در جلسه ای که امروز در حسینیه برای سربازها گذاشته بودند و بعد از هفت روز اسمش را گذاشته بودند افتتاحیه حدود صد باری صلوات فرستادیم. یک بیانیه هم از طرف همه ی سربازها خواندند بدون این که قبل از خواندنش حتی یک بندش با احدی در میان گذاشته شده باشد. به آیین نامه بیشتر شبیه بود تا بیانیه. فیلم کوتاهی را هم از پسربچه ی چهارده ساله ای که در جنگ عراق کشته شده بود پخش کردند. تمام بعد از ظهر به قربانیانِ جنگ فکر می کردم.
اولین نوبت نظافت سربازیمان هم سر رسید. زیر تخت ها، داخل پنجره ها، کف سالن ها، شیشه ی پنجره ها، محوطه ی آسایشگاه. تقریبا همه جا را باید جارو می زدیم و تِی می کشیدیم. جمع کردن آشغال های داخل چمن ها و اگر فرمانده عشقش بکشد تک تک این برگ های سپیدار که باد آن ها را از یک گوشه به گوشه ی دیگر می برد را باید با دست جمع کنیم! شب هم می بایست سلف را تمیز کنیم و فردا صبح هم نوبت توالت هاست! هفته ای یکبار این سیکل برای هر گروه تکرار می شود.
کلاس های عقیدتی هم بخشی از این دوره است. یکی دو روزیست که شروع شده اند. تخریب تمام دستاوردهای علوم انسانی غرب که ظرف صدها سال به وجود آمده اند در چند جلسه و با استدلال های خاص خودشان و تحمیل ایدئولوژی ای خاص بیشترِ آن چیزیست که آموزش داده می شود. خسته کننده است. آن اندازه که فکرش را هم نمی توانی بکنی.
به هر کدام از ما تفنگی هم تحویل داده اند. نه گلنگدن دارد نه فشنگ. اسباب بازی تمرینی و نمایشی مان است. نحوه ی در دست گرفتن آن در حالات مختلف و باز و بسته کردنش را هم آموزش می دهند. زیاد سنگین نیست اما بار مسئولیتش سنگین است. یک کوله، کلاه کائوچویی، ماسک، فانسقه و ملحقاتش را هم به ما داده اند.
مدتیست با بچه های آسایشگاه می جوشم. بیشترشان بچه های شرق و جنوبند. از نگاه من تفاوت های زیادی با بچه های غرب و شمال دارند. کمتر می خندند. مذهبی ترند. پیوندهای قومی و زبانیشان کم رنگ تر است. سن ازدواجشان هم پایین تر است. اکثرا نامزد دارند. لباسِ فرم که می پوشند اساتید خیلی هایشان را با هم اشتباه می گیرند. البته بچه های ساده تر و بی غل و غش تری هم هستند. آن قدر ساده که بعضی وقت ها فکر می کنی که دارند سرِ کارت می گذارند اما بعدا می فهمی که کاملا جدی اند!
روز نوشته های سربازی (3)
نوشته های روی در و دیوار پادگان را در ذهنم مرور می کنم. دریغ از یک کلمه ی لطفا. دریغ از یک خواهمشند است. همه ی فعل ها امریست. جمله هایشان بوی احترام نمی دهد. یعنی خودشان می دانند که اجرای دستورات در فضایی غیر از پادگان با این ادبیات غیر ممکن است. لحن فرمانده ها هم مثل همه ی این دیوار نوشته هاست. دیکتاتور مآبانه. نظامی های زیادی دیده ام که می خواسته اند در خانواده هایشان هم با همین لحن حکومت کنند و ره به جایی نبرده اند!
پشه ها همه جا هستند. حتی زیر پتوها. هیچ راه فراری نیست. به کف پاها و سرهای تراشیده مان هم رحم نمی کنند. نیمه های شب بیدار می شوم. همه ی سربازها خوابیده اند. سایه ی نگهبان هایی که می آیند و می روند. از پشه ها به نگهبان ها پناه می برم. نیم ساعتی هم صحبتشان می شوم. خارش این شبه تاول های پشه ای که کم می شود دوباره می خوابم. البته با جوراب و لباس آستین بلند و زیرپیرهنی که دور سرم پیچیده ام!
امروز صبح بابت سر و صداهای های دیشب در زمانِ خاموشی تنبیه شدیم. کلی بشین پاشو و کلی عقبگردِ نشسته! البته تنبیه های دسته جمعی لذت خاص خودش را هم دارد!
ساعت شش صبح باید آنکادر کرده آسایشگاه را ترک کنیم. تخت بغل دستی من یک ساعت و نیم مانده به خروج آنکادر می کند و کنار تختش روی موزاییک ها دراز می کشد. این دسته از آدم ها دستگاه تولید استرسند. در عرض ده دقیقه می شود لباس پوشید و آنکادر کرد. بعد از ظهرها در زمان استراحت دو ساعت تمام روی تخت های اطراف می پلکد تا آنکادرش به هم نریزد. کاش قبل از خدمت کمی روانشناسی می خواندم. شاید می توانستم این دسته از آدم ها را بیشتر بشناسم.
امروز بیشتر از چهار ساعت جلوی آفتاب نگهمان داشتند و سخنرانی کردند. بیشترِ سخنرانی دفاع از اعتقادات شخصیشان بود. مقداری هم تلاش کردند که تفاوت فضای دانشگاه و پادگان را برایمان تشریح کنند! حدود دو ساعت هم تمرینِ رژه داشتیم. در گرمای تیرماه رژه رفتن آدم را یاد جنگ های جهانی می اندازد.
«مذهبت چیه؟» این سوال واقعا آزار دهنده است. «بچه ی کجایی؟» زیاد سوال بی ربطی نیست. می شود یک طوری با آن کنار آمد. اما «مذهبت چیه؟» پاسخی را در بر خواهد داشت که یا بین آدم ها مرز می گذارد و یا یک وحدت کاذب درست می کند. برچسپی روی پیشانی می گذارد. هنوز با آدم آشنا نشده می پرسند «مذهبت چیه؟!». نمی دانم که عادتشان شده یا واقعا سوال جدی است که در ذهنشان می چرخد. هر چه که هست همیشه پاسخش را با یک طنز یا واکنش بی ربط جواب می دهم. واضح تر بگویم. دست به سرشان می کنم. فرار می کنم. از خودشان. از سوال هایشان و شاید از خودم که نمی توانم آن چه را که باید بگویم!
انگار نه انگار فراگیرِیم. هر روز به بهانه ای جمعی و فردی تنبیهمان می کنند. پامرغی و غلط خوردن دور گروهان و بشین پاشو های مکرر. امروز یکی از بچه های گروهانِ مقابلمان را وادار کرده بودند که جدول های محوطه را وجب کند. یکی از دوستانمان را هم وادار کردند داخل جوب دراز بکشد. همین مانده که با یک شیشه بفرستنمان مورچه جمع کنیم! چند روز پیش هم دو نفر از بچه ها سر کلاس خوابشان برده بود. یکی از فرمانده ها فرستادشان که دو سه کیلومتری بروند تا دم دژبانی، کف دستشان را مهر بزنند و برگردند. این ها بیشتر معنای تحقیر می دهند تا تنبیه!
روز نوشته های سربازی (2)
اولین جمعه را گذاشتند نظافت عمومی. گفتند همه ی تخت ها و کمدها را بکشیم داخل محوطه. همه را تمیز کردیم. دستور رسید که حتی آشغال های داخل میله های تخت هم تخلیه شود. میله های تو خالی ای که هر کدام برای خودش سطل آشغالی بود. محوطه و آسایشگاه را هم می بایست جارو می کشیدیم. می خواستند در اولین روز تعطیلی مان زهر چشم بگیرند تا حسابِ کار دستمان بیاید. البته همیشه کسانی هستند که از زیر کار در می روند و بار یک تکلیف عمومی را به دوش دیگران می اندازند. این یک فرهنگ عمومی است. از زیر کار در رفتن و قانون شکنی همیشه بین ما ایرانی ها زشت نبوده و نیست. بعضی وقت ها موجب مباهاتمان هم هست. مایی که تاریخی پر از دیکتاتوری و قوانین ظالمانه داشته ایم و قهرمانانمان بزرگترین یاغیان و قانون شکنان زمان خود بوده اند با این طور قانون شکنی ها فکر می کنیم که قهرمانِ زمان خویشیم! حال آن که شکستن هر قانونی و شانه خالی کردن زیر هر باری قهرمانانه نیست. البته از انصاف هم خارج نشویم در این جور مواقع جلوی چشم هم که باشی کل کارها را می اندازند بهت!
لباس هایی را که شسته ام پشت ساختمانِ آسایشگاه پهن می کنم. تا خشک شدن لباس ها فرصتی ست که با چشم هایت از کوه های بلندی که سه طرف پادگان را محاصره کرده اند بالا بروی و کنار آن پرچم های در اهتزاز که از این جا نه رنگشان مشخص است نه آرمشان بنشینی و به سربازی زل بزنی که لباس هایش را شسته و تکیه داده به دیوار و در عظمت کوه های اطرافش گم شده است. کاش پادگان را بالای یکی از این کوه ها ساخته بودند که حداقل پرواز نگاه هایمان در حصار پادگان ممنوع نمی شد!
می خواهم تلفن کوتاهی به خانه مان بزنم که رسیده ام. اما مگر این کیوسک ها خالی می شوند. تکیه داده ام به جدول های کنار کیوسک ها و به سربازهای رومی ای فکر می کنم که برای کشورگشایی به شرق دور می رفتند. حتما پیک هایی داشته اند که نامه هایشان را به خانه برساند نه؟ به طور حتم داشته اند!
به دستور فرمانده دوباره باید موهایمان را از ته می زدیم. هر چه تلاش کردیم توجیهش کنیم که در برگه ی اعزاممان نوشته موهایمان باید با شماره ی چهار اصلاح شود به جایی نرسیدیم. تا صفرِ صفرش نکردیم دست از سرمان بر نداشت. داخل توالت ها بدونِ آینه با کلی شوخی و خنده موهای همدیگر را ماشین کردیم.
طرف آمده و می گوید با رکابی از این نواحی عبور نکنید. این ها مکان های مقدسی هستند چون فلانی در این پیاده روها قدم زده. باور کنید چیزی که در نگاهش دیدم کاملا مجابم کرد که به حرف هایش معتقد است. چقدر ما در مقدس کردن آدم ها و مکان ها مستعدیم!
هشدار داده اند که نبایستی به هر جای پادگان که دلمان خواست برویم. به دوستانم گفتم می خواهم به گردان های دیگر سرکی بکشم. از تجدید دوره می ترسانندم. بعضی ها برای این طور کارهای کوچک هم آدم را می ترسانند. تنهایی رفتم. چند تایی از همشهری هایم را پیدا کردم. رفتن به مناطق ممنوعه همیشه لذت بخش است!
هر روز بعد از بیدار باش و ورزش صبحگاهی، صبحانه را توزیع می کنند. باید این جا باشی و این سربازها را که هر کدام تکه پنیری، کره و مربایی، حلوا شکری ای چیزی روی نانشان مالیده اند و دارند یک گوشه ی حیاط با صورت های گرفته شان گاز می زنند ببینی. رضایتشان از زندگی همین است که در صورت هایشان دیده می شود. آدم ها وقتی صبح ها توی خودشان می روند حقیقتشان را نشان می دهند!
اینجا کلی ارشد داریم که از میان سربازها انتخاب می شوند. ارشد کل آسایشگاه. بعد می شود ارشد آسایشگاه یک، ارشد آسایشگاه دو، ارشد سلف، ارشد چای، ارشد بهداشت، ارشد آمار، ارشد امور فرهنگی و تا دلت بخواهد این جا برای هر چیزی یک ارشد حتما پیدا می شود. ارشد که می شوند شخصیتشان تازه مشخص می شود. خودشان را نشان می دهند. بعضی ها دندان هایشان بیرون می زند. گرگ می شوند. حتما می گویی کارشان سخت است. وظیفه شان را انجام می دهند. اما باید این جا باشی تا پاسخ سوالت را پیدا کنی.
روزنوشته های سربازی (1)
ساعت نه شب. ترمینال غرب. تعاونی چهار. رمه وار سوار اتوبوس ها می شویم. برای من که بخش زیادی از مسافرت هایم را با اتوبوس ها و مینی بوس های گذری انجام داده ام شکارِ یک صندلی در میان آن همه جمعیت مضطرب کار مشکلی نبود. اتوبوس حرکت می کند و سربازها برای دست هایی که آن طرف شیشه ها تکان می خورند دست تکان می دهند. من که تک و تنها به تهران رفته بودم کسی را برای بدرقه نداشتم. برای همه دست تکان می دادم حتی برای آن زن پا به سن گذاشته ای که پسرش را از دور نمی دید و تنها اتوبوس را با چشم دنبال می کرد و گریه می کرد.
یکی از نامطمئن ترین راننده هایی که تا به حال با او سفر کرده ام همانی بود که ما را به پادگان رساند. پیرمرد قرقرویی که به خاطر خساست راننده ی کمکی نداشت. دو سه ساعتی که گذشت فهمیدیم خوابش می آید. وسط راه هم یک لحظه چشم هایش رفت و رفتیم داخل خاکی و برگشتیم. با اصرار ما، دو سه ساعتی خوابید. مسیر نه ساعته را سیزده ساعته رفتیم!
جلوی دربِ آهنی بزرگِ پادگان همه را به خط می کنند. بعد از بازدیدِ سرسری کیف ها و کوله هایمان برای تحویل لباس و مشخص شدن وضعیت اسکان، جاده ی طولانی ای که انتهایش برایمان مبهم است را در پی می گیریم.
روی زبانه ی پوتین هایم می نویسم حمید 73. روی دمپایی و آستینِ لباس و دم پای شلوارم هم همین طور. این ها را به پیشنهاد یکی از هم آسایشگاهی هایم انجام داده ام. می گفت بچه های فلان شهر دستشان کج است کمدت را هم قفل کن! از حرفی که زد جا خوردم. او آدم ها را به سادگی در ذهنش طبقه بندی می کرد. فلان دسته خوبند. فلان دسته بد و آدم های هر دسته هم کاملا شبیه هم!
امروز آنقدر جلوی آفتاب نگهمان داشته اند که با وجود این که شب شده و داخل آسایشگاه دراز کشیده ام اما هنوز گرمای آفتاب را پشت گردنم احساس می کنم. اینجا داشتن قد بلند یک فضیلت بزرگ محسوب می شود. ما قبل از هر چیزی به ترتیب قد چیده می شویم. به ترتیب قد غذا می خوریم. به ترتیب قد جیره می گیریم. اصلا اینجا ما به ترتیب قد زندگی می کنیم. البته به ترتیب قد هم تنبیه می شویم که تنبیه نفرات اول بعضا سخت تر هم هست!
در گَردان های مختلفی تقسیممان کرده اند. گردان ما به اعتقاد همه جزء بهترین گردان هاست. همه دانشگاه رفته اند و اکثرا قرار است بعد از پایان دوره ی آموزشی در یکی از ارگان های دولتی به صورت «امریه» به کارگیری شوند. هر کدام از آسایشگاه های اینجا سی تختِ دو طبقه دارد که طبقه ی پایینِ آن، ارتفاعش کمتر از حد معمول است طوری که نمی شود کمرت را راست بگیری و بنشینی و حالا که دارم این ها را می نویسم دراز کشیده ام روی تخت. شکل نوشتنی که فقط در دورانِ ابتدایی داشتم.
جیره ای که به ما دادند همه اش همین بود. یک عدد صابونِ زرد رنگ که قیافه اش مبین کیفیتش است. یک بسته پودر رختشویی که همین امروز فهمیدم با آبِ پر از املاحِ اینجا اصلا کف نمی کند و یک برس برای تمیز کردن پوتین آن هم بدون واکس! چای خشکِ کیسه ای و قند را هم به شیوه ی تقسیم بین زلزله زدگان توزیع کردند.
بعد از دادن هر دستور باید یک کلمه ی مذهبی یا سیاسی را تکرار کنیم. مثلا بعد از دستور «از جلو نظام» باید بگویی « الله». خیلی دوست داشتم بدانم که قبل ترها یعنی مثلا در زمان رضا خان به جای این دستورها چه چیزهایی به کار می رفته. کسی جواب سوالم را نمی دانست. شاید از اعداد استفاده می شده یا یک کلمه ای که حسی ناسیونالیستی یا پیرو سلطنت بودن را بر می انگیخته. این احتمال هم وجود دارد که چیزی نمی گفته باشند یا اصلا چنین دستوری وجود نداشته بوده!
«پاشو آقا. مگه بچه مسلمون نیستی؟ پس فردا می خوای به بچه های مردم بگی نماز بخونن؟! »بالاخره آن قدر می آیند و می روند تا بیدارمان کنند. کلی جواب برای این سوال ها هست اما مگر می شود اینجا بحث کرد. از یکی از تخت های روبه روی من یکی می گوید «من که سرباز معلم نیستم، امریه ی دام پزشکی که به گاو و گوسفند نمی گوید نماز بخوان! ». خب برای آن سوالِ مسخره جواب خوبی بود اما استدلالش قابل قبول نیست! او را هم بیدار می کنند. همه باید نماز بخوانند پشت هر کدام از درهای توالت سه چهار نفری خمیازه می کشند. راستی چرا توالت ها دم صبح اینقدر بو می دهند! شاید شامه های ما اینقدر حساس می شوند!
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...