جمعه، آذر ۰۲، ۱۳۹۷

این روزهای من

مثل خط خطی امضای مردی بیسواد
که با بنگاه معاملاتی بیگانه است
مثل جست و خیز ناشیانه ی گربه ای
که پدربزرگ و پدرش یکی هستند
مثل مردی که هرگز پدر نبوده 
و کالسکه ی کودک همسایه را هل می دهد
مثل زنی 
که برای سگ همسر سابقش 
هر روز غذا می برد
و برای پسر بچه ی ناتنی همسر جدیدش
اسباب بازی می خرد
مثل پیرمرد هشتاد ساله ای 
که آرام آرام استخر را قدم می زند 
و می پرسد باران و برف و شب بخیر را
آن طرف کوه های آلپ چگونه می فهمند
مثل کم فهمی آن جوان ترک ساندویچی مالتزایت اکسپرس
که پاسپورت اتریشش را
از نوبل اورهان پاموک بالاتر می بیند
و از خارجی ها بدش می آید
مثل کارد هایی که نمی برند 
و در کشوهای کابینت جا خوش کرده اند
مثل خاورمیانه
که زبان سگ ها و گربه ها را نمی فهمد
و مبهوت به تماشای رقص پولکا می نشیند
مثل جاده ی کمربندی شهرمان
که به جای چند تابلوی کوچک
چند هزار کیلوگرم سرعت گیر روی شانه هایش می گذارد
مثل خبر مرگ یک راننده در تظاهرات گرانی سوخت در پاریس
یا تکرار تکه تکه شدن ده ها نفر
در انفجاری در بغداد و کابل و کشمیر و حلب
مثل انگشت های من
که روی سوراخ های فلوت
نفس هایم را به باد می دهند
و مدام بی دلیل می گویند ببخشید
این روزهای من می گذرند

جمعه، آبان ۲۵، ۱۳۹۷

پیرایش پاییز

پاییز دفترش را باز می کند
و از گوشه ی عینکش
چشمک می زند به زمستان
 که آن طرف تر نشسته و چای می نوشد
درخت ها را یک به یک صدا می زند
روی صندلی می نشاند
ابری سفید دور ساقه هایشان گره می زند
از بهار و تابستانشان می پرسد
و برگ هایشان را با باد می چیند
درخت ها که سبک می شوند
با شاخه هایشان برای زمستان و پاییز سیگار برگ می پیچند
اژدهای اشتایرمارک بیدار می شود 
دهانش را باز می کند
سیگارهایشان را روشن می کند 
و می پرسد که امروز چندم پاییز است؟
مهاجران هنوز منتظر ویزای اقامتشان هستند؟
تا سال نو هنوز وقت هست
راستی سال نو شما از کی آغاز می شود؟
و دوباره می خوابد

شنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۷

Wir werden auferstehen

در باغ پشت کلیسا
دختری در جستجوی آتش بود
شمعی روشن کرد
دور که می شدم 
تمام آن گورستان سبز را
دیوار به دیوار به آتش کشیده بود
زرد و سرخ و سبز
چون پاییز
که از بهار هم زیباتر است 
شمع های پشت درب خانه هنوز روشن است 
و خاطرات عکس های روی دیوار
دور تا دور
در گرمای دودکش روی شیروانی
دست هایشان را به هم می سایند
و یک به یک می گویند
که ابرهای روی گورستان شبیه جوانی کدامشان است
به کفش های تازه ام نگاه می کنم
یک برگ پشت سرم تا اتاق خواب آمده است
باید دوباره برگردم 
درخت ها باید تمام برکه ها را
نیلوفر به نیلوفر
تمام گورستان را 
سنگ قبر به سنگ قبر
تمام شهر را 
خیابان به خیابان
 به دنبالش گشته باشند
دوباره بر می گردم 
آخرین سرباز دشمن شهر را ترک کرده است
درخت ها برگ هایشان را بغل کرده اند
گورستان برای خاطراتش دوباره رختخواب پهن کرده
شهر خیابان هایش را خط کشی کرده
و دختری که از گورستان بر می گردد
پشت سر هم تکرار می کند 
که آن ها دوباره زنده نخواهند شد
زنده نخواهند شد

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...