شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۰

همه ی سازها یک روز می پوسند


پیانیست پولانسکی را دوست ندارم. اگرچه فیلم خوبی باشد و اسکار هم گرفته باشد. با روایت هولوکاستش هم آن قدرها مشکل ندارم. پیانیست پولانسکی نمی تواند من را در برابر خودم قرار دهد. در برابر بخشی از من که بخواهد برای بقا وحشیانه دیگری را حذف کند. همیشه آن طرف هر کشت و کشتاری باید یک تنفر وجود داشته باشد. من همیشه آن طرف ماجرای هولوکاست به دنبال پیدا کردن یک حس تنفر شدید نسبت به یهودیان بوده ام. پاسخ ها فراوانند اما تاریخی اند و ریشه در جمع دارند نه در فرد. قدرت آیینی، سرزمینی، اقتصادی و هر چیزی که به قدرت جمعی بر می گردد. این تنفر برای انسان های امروز که حول فردیت خود می چرخند کجاست؟ پس فیلم شبیه یک داستان تاریخی می شود که مدام می خواهد حقیقی بودنش را با تلخی های مکرر به اثبات برساند. از فلاکت مردمی بگوید که هیچ پناهگاهی نداشته اند. اما برای که. برای مخاطبی که همه ی حواسش پیش خودش است. البته که موسیقی را خوب نمی فهمم اما پیانیست پولانسکی آن طور که می خواهم نمی نوازد! همه ی سازها یک روز می پوسند و بهترین آهنگ ها هم تا ابد گوشنواز نخواهند ماند!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...