مرز. آن خط چین های تیره ی ممتد که آسمان را نشانه گذاری کرده تا سیاستمدارانی با قیچی هایشان تصویر ملتی را کلاژ دفتر خاطراتشان کنند. مرز کوه بلندیست با قله ای نوک تیز که سرباز صفری بعد از دوازده ساعت تماشای هیچ، نوک مگسکش را روی فرشته ی مرگش گذاشته. مرز بیابان بی انتهاییست با درختی فلزی با رابینسونی که سیگارش را پشت سیگار می گیراند تا شترها را با آدم ها اشتباه نگیرد. مرز آخرین خط یک دریاست از ساحل که هیچ قایقی از آن جا نخواهد آمد. مرز سرزمین شترها و اسب ها و قاچاقچی ها و سربازها و ناخداهاست. مرز باید چیزی باشد شبیه نقطه. شبیه خط. که تعریف نمی پذیرد. باید بپذیریم. نواریست بر پیشانی هر سرباز که رویش اولین کلمه از اولین مصرع شعر اعتقادات رهبرانش را نوشته اند. روی مرزها خروس ها هم تخم می گذارند. جفت جفت . یکی این طرف مرز جوجه می شود. یکی آن طرف مرز. جوجه ها تا روز مردن دنبال مادری می گردند که نبوده. هی می آیند لب مرز. برادرشان را. خواهرشان را آن طرف مرز می بینند. نمی شناسندش چون دشمن ها برادر و خواهر نمی شوند. مرز قبرستان پرندگانیست که لاشه هایشان میان صخره هاست. زیر گرد و خاک بیابان هاست. در عمق اب هاست. نه. مرز یک خط باریک نیست. مرز نواریست جادویی که هر چه پایت را بلندتر می کنی. هر چه پایت را جلوترمی گذاری. او باز هم بلندتر، جلوتر و دست ناپذیرتر است!
سهشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۰
مرز
مرز. آن خط چین های تیره ی ممتد که آسمان را نشانه گذاری کرده تا سیاستمدارانی با قیچی هایشان تصویر ملتی را کلاژ دفتر خاطراتشان کنند. مرز کوه بلندیست با قله ای نوک تیز که سرباز صفری بعد از دوازده ساعت تماشای هیچ، نوک مگسکش را روی فرشته ی مرگش گذاشته. مرز بیابان بی انتهاییست با درختی فلزی با رابینسونی که سیگارش را پشت سیگار می گیراند تا شترها را با آدم ها اشتباه نگیرد. مرز آخرین خط یک دریاست از ساحل که هیچ قایقی از آن جا نخواهد آمد. مرز سرزمین شترها و اسب ها و قاچاقچی ها و سربازها و ناخداهاست. مرز باید چیزی باشد شبیه نقطه. شبیه خط. که تعریف نمی پذیرد. باید بپذیریم. نواریست بر پیشانی هر سرباز که رویش اولین کلمه از اولین مصرع شعر اعتقادات رهبرانش را نوشته اند. روی مرزها خروس ها هم تخم می گذارند. جفت جفت . یکی این طرف مرز جوجه می شود. یکی آن طرف مرز. جوجه ها تا روز مردن دنبال مادری می گردند که نبوده. هی می آیند لب مرز. برادرشان را. خواهرشان را آن طرف مرز می بینند. نمی شناسندش چون دشمن ها برادر و خواهر نمی شوند. مرز قبرستان پرندگانیست که لاشه هایشان میان صخره هاست. زیر گرد و خاک بیابان هاست. در عمق اب هاست. نه. مرز یک خط باریک نیست. مرز نواریست جادویی که هر چه پایت را بلندتر می کنی. هر چه پایت را جلوترمی گذاری. او باز هم بلندتر، جلوتر و دست ناپذیرتر است!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر