سه‌شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۹

سربازی در این بازی


شهر زیباتر شده. درخت ها انگار بلندتر و سبزتر و آدم ها شادابتر و سرزنده تر. سوراخ آسفالت ها و شکستگی جدول ها توی ذوق نمی زند. این فریب تمام شهرهای مادریست. روزی که می خواهی ترکشان کنی تازه زیبا می شوند. رنگ و رو می آورند!

-----------------------------

اتوبوس از لاینی به لاینی تاخت می زند. بوق. بوق. صدای بوق های بی ملاحظه ی راننده خواب مسافران را مشوش کرده. ماشین های جلویی عرصه را باز می گذارند تا هم راننده به سرویس بعدی اش برسد و هم ما به مقصدمان. بوی دود و توده ی عظیم گرما به استقبالمان می آید. تهران هنوز زنده است اما ریه هایش از آزادی تا انقلاب خس خس می کند!

-----------------------------

مسافرها سرشان توی لاک خودشان است. دو نفر پشت دیوارهای ترمینال گلاویز شده اند. یقه ی همدیگر را می کشند و فحش می دهند. طوری که مطمئن باشند کسی واسطه شان نمی شود سر و ته قضیه را هم می آورند و می روند. دستفروش هایی که لباس کردی پوشیده اند با ساک های سبز آمریکایی رنگ و رو رفته شان که باید پر از آن ادکلن ها و ساعت هایی باشد که در دست گرفته اند، زیر آفتاب گرمی که روی شهر پهن شده در انتظار نگاه پرسشگری ایستاده اند. راننده های تاکسی ای که برای قاپیدن مسافر تا وسط محوطه ی ترمینال پیش آمده اند و مسافرهای سرگردانی که حتی حوصله ی پاسخ دادن به سوال هایشان را هم ندارند. جوانی که حجم بزرگی از ساندویچ های آماده را از اتوبوسی به اتوبوس دیگر می کشاند با شاگرد اتوبوسی که می خواهد حرکت کند جر و بحث می کند. ترمینالی که باید پر از هیجان باشد آروغ می کشد. همسفرانم چندان اشتیاقی به پیاده شدن ندارند. با این وصف تهران همه ی زندگی این مسافرهاییست که بیشترشان برای کار و تحصیل آمده اند. همه ی این زندگی نکبتی شان!

-----------------------------

قبل از اعزاممان به خاطر یک تکه کاغذ که آدرس تعاونی اتوبوس رانی و محل اعزاممان را نوشته اند، باید ساعت شش صبح در «میدان سپاه» حاضر شویم. برگه ای که می توانستند با همان برگه ی اعزام برایمان پست کنند! راننده ی آژانسی که مرا به آن جا می رساند دست راستش معلول است. به سختی دنده را عقب جلو می کند. دزدکی به انگشت هایش که خشک و بی حرکت مچاله شده اند نگاه می کنم. از این دسته آدم هایی که با زندگی می جنگند خوشم می آید. از آب و هوا می گوییم و ساعات کاری آژانسشان. زیاد گرم نمی گیرد. شاید می خواهد انرژیش را برای ادامه ی یک روز کلافه ی کننده دیگر ذخیره کند!

-----------------------------

یکی دو هزار نفری در ضلع شمالی میدان جمع شده اند. بعضی ها با پدر و مادرشان. بعضی ها با برادر و خواهرشان و بعضی ها هم با همسر یا دوست دخترشان آمده اند. خیلی ها هم مثل من تنها. تقریبا همه موهایشان را از ته تراشیده اند. با وجود داشتن آن حیاط بزرگ نیم ساعتی پشت در نگهمان می دارند. پشت در گذاشتن آدم ها، همیشه تحقیر آمیز است. بالاخره یکی از درها باز می شود. سیل جمعیت جاری می شود. افسر وظیفه ای آن طرف در، به طرز ناشیانه ای دارد اسپند دود می کند. می خواهد از زیر دروازه ی گنبدی شکلی بگذریم. نه قرآنی روی دروازه هست نه پرچمی. اصرارشان بر گذشتنمان از زیر دروازه چه بود نمی دانم. شروع می شود. «نگهبانا درها رو ببندید. دیگه کسی نیاد تو. اینجا بشین. اون جا نشین. از این طرف. از اون طرف. این طرفیا برن پیش اون طرفیا. اون طرفیا بیان جلوتر. کسی اون طرف نشینه. کسی هیچ طرف نشینه. همه می تونن برن. همه سر ساعت مقرر ترمینال باشن!»

سه‌شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۹

به هم اتاقی های هم کلاسی هم دانشگاهیم!


به عکس هایتان نگاه می کنم. به عکس هایمان. به دست هایی که حلقه کرده ایم دور گردن های هم. به آن ها که روی تخت های خوابگاه کنار هم نشسته ایم. اتاق های به هم ریخته مان. استکان ها و زیر سیگاری های دست سازی که همه جای اتاق هست. مطمئنم که بعد از بازگشت به خانه هایتان دیگر در آن بطری های پلاستیکی نوشابه، چای نمی خورید. دیگر بعد از ناهار و شام، بی دغدغه کنار سفره لم نمی دهید روی بالش و سیگار نمی کشید. دیگر آن قدرها کتاب نمی خوانید. آن روزها ما در خیلی چیزها مشترک بودیم حتی در زیرپیرهن ها و جوراب هایمان. آخر هفته همه را می ریختیم داخل تشت و نظافت عمومی اعلام می کردیم. شستن دسته جمعی پتوها را فراموش نمی کنم. با «مهربان» زیر دوش دو نفری با رقص کردی پتوها را لگد می زدیم و می خندیدیم. بیچاره «مهدی». جمع کردن پتوها و رسیدن به سر و وضع اتاق هر روز با خودش بود. من و «سعید» و «مهربان» که لباس های خودمان را هم جمع نمی کردیم. لیوان ها را هم همین «مهدی» هفته ای یکبار به آب می رساند. به عکس ها نگاه می کنم. پاکت های سیگار همه جای اتاق هستند. بهمن کوچک. بهمن سفید. مگنای سفید. نگران سیگار آخر شب نباشید. «مهربان» چند نخی «کنت» داخل جیبش برای آخر شب نگه داشته. یادتان باشد پنجشنبه ی این هفته بساط بیاندازیم. «سعید» در بالکن اتاق هنوز دارد با موبایلش حرف می زند. به عکس هایی که در کلاس ها و آزمایشگاه های دانشکده گرفته ایم به دقت نگاه می کنم. ما واقعا دوستان خوبی بودیم. استادهایمان را یادتان هست؟ کاش امشب شما هم اینجا بودید. تنهایی نگاه کردن به این عکس ها آدم را غمگین می کند. تنهایی نمی شود به همکلاسی های خرخوان و نفهممان بخندیم. تنهایی نمی شود اعتراف کرد که ما مثل آن ها در مدیریت زمان و تحصیل و پولمان موفق نبودیم. تنهایی نمی شود از خاطره های توچال و درکه و دربند و داراباد و کردان و فشم بگویی و دلت نگیرد. تنهایی دوچرخه سواری پارک چیتگر صفا ندارد. تنهایی دیدن فیلم نمی چسپد. تنهایی نمی شود توی قطار کسی را دست انداخت و تنهایی حتی نمی شود کنار ساحل یک دعوای درست و حسابی راه انداخت. من دلم برای «شلم» و «بی دل» تنگ شده. برای چای «لیپتون» دم نکشیده. من دلم برای یک خنده ی سیر تنگ شده. به عکس های مسافرت «اشتهارد»مان نگاه می کنم. چند روز پیش با «جعفر» از آن روزها می گفتیم. «کیومرث» هم بالاخره زنگ زد. از همه تان خبر گرفت. گفتم «مرتضی» و «مصطفی» و «صادق» و «حمزه» ازدواج کرده اند و دیگر مال خودشان نیستند. کاش امشب همه دور هم بودیم. «مهربان» و «محسن» قلیانشان را چاق می کردند و تا نزدیکی های صبح در بالکن اتاق طبقه ی هفتم می نشستیم و چای می خوردیم و از تاریخ و فلسفه و ادبیات و سیاست و ماجراهای دانشکده می گفتیم. راستی عکس های شمال و جشن فارغ التحصیلی و عکس های مسافرت سمنانمان را من هنوز ندارم. اما نه. نفرستیدشان. نمی خواهم. این ها را هم باید یک جوری گم و گورشان کنم. با نگاه کردن به این روزهایی که دیگر بر نمی گردند دل آدم می گیرد. دیشب برادرم از شب امتحان دلش خون بود. گفتم یک روز دلت برای شب های امتحانت هم تنگ می شود.

دوشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۹

ما فقط یک سرباز وظیفه هستیم!


رو به روی آینه ایستاده ام. هنوز لباس سربازی نپوشیده و پادگان ندیده خیال برم داشته است. با این برآمدگی شکم، بیشتر شبیه فرمانده ها هستم تا سربازها. باید موهای سرم را با نمره ی چهار بزنم. بودن این موهای وزوزی که سفیدیش به سیاهیش می چربد، زیاد با نبودنشان تفاوتی نمی کند مخصوصا برای کسی که در برنامه ی کوتاه مدتی که طبیعت برایش چیده تاس شدنش حتمی باشد. پدرم از تصور «بشین پاشو، کلاغ پر و پا مرغی» رفتن و صبح زود بیدار شدن های من ریسه می رود. مادرم در خیال خود، پسرش را سربازی تک و تنها و درمانده در جنگی جهانی و در محاصره ی دشمن تصور می کند. گفتم گریه نکن، قرار است دو ماهی دوره ی آموزشی را برویم و برگردیم یک جایی منشی ای، راننده ای، سرباز معلمی چیزی بشویم. گفت اگر آمریکا حمله کرد چه می شود؟ گفتم اگر با همین اتوبوسی که اعزاممان می کنند تصادف کردیم و مردیم چه می شود؟ می گوید خدا نکند و دوباره اشک هایش سرازیر می شود. دوباره خودم را در آینه برانداز می کنم. این که با پوشیدن لباس ها چه شکلی می شوم برایم جالب است. دوست دارم از پادگان که بیرون بزنم مردم با ترس نگاهم نکنند. از شهری که مردمش از سربازانش می ترسند می ترسم. دایی ام که سر خدمت سربازی بود، مادربزرگم روزی سه بار به سربازهای کشیک سر کوچه مان «خسته نباشی پسرم» می گفت. مثل این که تنها مادرهایی که پسرهایشان خدمت رفته اند به سربازها روی خوش نشان می دهند. سربازها هرگز باتوم هایشان به ناحق روی کسی بلند نمی شود اگر هم بشود دستشان دستِ خودشان نبوده! مگر عکس آن سربازی که گل قرمزی بر لوله ی تفنگش آویخته ندیده اید؟ این طور به ما نگاه نکنید ما فقط یک سرباز وظیفه هستیم روی پشت بام یک پادگان. در کیوسک یک اداره ی دولتی. تکیه داده به دکه ای در همین سه راهی بالاتر از خانه تان، پشت به تابلویِ چراغ راهنمایِ همان چهارراهی که هر روز صبح منتظر سبز شدنش هستید، زیر تیر برق یک کوچه ی بن بست که می آییم و می رویم!

شنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۹

داستان وبلاگ نویسی من!


بعد از مدت ها نیم نگاهی به آرشیو وبلاگم داشتم. می خواستم یک دید کلی نسبت به تغییرات افکارم در این سال ها داشته باشم. اولین باری نیست که دست نوشته های قبلیم را بازخوانی می کنم. خرداد پارسال هم همین کار را کردم. اما اشتباهی که پارسال مرتکب شدم را امسال مرتکب نمی شوم. دیگر قرار نیست وبلاگی حذف شود. سال هشتاد و سه و با ورودم به دانشگاه با پدیده ای به اسم وبلاگ آشنا شدم. آشنا شدن با اینترنت و وبلاگ درست مثل آشناییم با کامپیوتر خیلی دیر اتفاق افتاد. اولین ایمیلم را در مهر 83 با کمک یکی از همکلاسی هایم درست کردم. در سایت دانشگاه بود که به اینترنت اعتیاد پیدا کردم. کلاس هایم را به خاطر نشستن پای اینترنت تعطیل می کردم. اوایل وبلاگی ثبت کردم تا فقط داشته باشمش. مثل ایمیل. مثل تلفن همراه. مدتی سعی کردم مطالب جذابی که در اینترنت با آن روبه رو می شوم را در وبلاگی جمع آوری کنم. چند هفته ای نگذشت که به بیهودگی این کار پی بردم. بعد از آن تصمیم گرفتم با یکی از دوستانم وبلاگ دیگری ثبت کنم تا از اتفاقاتی که در کلاس های دانشکده مان می افتاد بنویسیم. چند هفته ای بیشتر طول نکشید. دوستم به این کار علاقه ای نداشت. وبلاگ روی دستم ماند. شخصی ترش کردم. بعد از یک سال شده بود یک جور دفتر خاطرات. دفتر خاطراتی که نمی خواست از چشم همه پنهان بماند. دفتر خاطراتی که نوشته می شد تا کسانی که نمی شناسیشان آن را بخوانند و اظهار نظر کنند. در سایت های مختلف ارائه دهنده ی خدمات وبلاگی، وبلاگ های مختلف ثبت می کردم. کدهای مختلف می گرفتم. شمارنده و نظرسنجی و خبرنامه می گذاشتم. چند هفته یکبار فونت وبلاگ ها را عوض می کردم. بعد از دو سال کلی وبلاگ داشتم که در هر کدامشان در باره ی یک موضوع خاص می نوشتم. یکی دفتر خاطرات بود. یکی وبلاگی دانشجویی که مشکلات دانشکده و دانشگاه را در آن می نوشتم. وبلاگی برای معرفی شهرستان محل تولدم داشتم. وبلاگی علمی در زمینه ی رشته ی دانشگاهیم و وبلاگی آشفته که از خبر تا ادبیات و فلسفه را در بر می گرفت. بعد از دو سال سعی کردم از اینترنت و وبلاگ فاصله بگیرم. دلایل خودم را داشتم. بیشتر کتاب می خواندم. هفته ای یکی دو بار بیشتر سراغی از اینترنت نمی گرفتم. آن هم تنها برای ارسال پروژه های درسی به ایمیل اساتید و یا گرفتن مقاله و یا مطلبی کاملا مربوط به درس و دانشگاه از دنیای آشفته ی سایت ها. اما کتاب، روزنامه، تلویزیون و نشریه های داخلی دانشکده تنها مدتی توانستند مرا از اینترنت دور نگه دارند. دوباره برگشته بودم. اما نه با عطشی که قبلتر ها داشتم. ماهی دوبار وبلاگ شخصیم را به روز می کردم. بعضا هم به همراه چند نفر از دوستانم وبلاگ دانشجویی ای که راه انداخته بودم را به روز می کردیم. اینترنت و وبلاگ راه خود را به زندگیم باز کرده بودند. تا پایان دوران دانشجویی بعضی از وبلاگ های متفرقه ام را حذف کردم. دانشگاه که تمام شد وبلاگ دانشجوییم را هم حذف کردم. چند ماه بعد از فارغ التحصیلی شروع کردم به بازخوانی آرشیو دو وبلاگ شخصیم. یکی دست نوشته های هشتاد و سه تا هشتاد و پنج بود و یکی از هشتاد و پنج به بعد. تغییرات فکریم در وبلاگ اولی به حدی زیاد بود که حذفش کردم. حذف کردن وبلاگ یک جور فرار از گذشته است. مثل قاتلی که نمی خواهد ردی از جنایتش به جای بگذارد. نباید این کار را می کردم. شد. اما دومی را هنوز هم دارم. آدرس وبلاگ را یکی دوباری عوض کرده ام. از سال هشتاد و پنج به بعد بخشی از من شده است. در یک سالی که گذشت خانه نشین بودم. منتظر اعزام به خدمت و پوشیدن لباس و چکمه ی سربازی. چند روز بیشتر باقی نمانده. در این یک سال بیشتر از سال های قبل نوشته ام. باز هم خواهم نوشت و تا زمانی که سایت ارائه دهنده ی این وبلاگ سرجایش بماند و وبلاگ خوان ها به این جا روی خوش نشان بدهند همین جا خواهم ماند. صفحات وبلاگی زندگیم حالا رسیده است به فصلی به نام سربازی. مدتی نخواهم بود!

سه‌شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۹

یادگاری!


سال سوم راهنمایی که مدرسه ام را عوض کردم در روزهای آخر سال، به بیشتر همکلاسی ها و معلمانم برگه ی سفیدی دادم که برایم چند خطی «یادگاری» بنویسند. با این که آدم منظمی نیستم اما تا امروز نگهشان داشته ام و حالا بعد از سال ها از گوشه ی کمد بیرونشان کشیده ام.
- معلم درس «حرفه و فن» دل خوشی از من نداشت. ظاهرش و حتی بسیاری از رفتارش شبیه پدرم بود. شاگرد اول کلاس بودم. نمی توانستم منتظر بمانم تا حرف های خسته کننده اش تمام شود. می پریدم وسط قطار جمله هایش. عصبانی می شد. این اتفاق بارها تکرار شد. در کاغذی که به او داده ام تنها یک بیت شعر نوشته! «مزن بی تامل به گفتار دم / نیکو گوی گر دیر گوی چه غم»
- معلم درس «علوم تجربی» آدم پا به سن گذاشته ای بود. اعتقاد داشت هر معلمی در خدمت سی ساله اش در آموزش و پرورش سه دوره خواهد داشت. ده سال اول از تدریسش می آموزد. ده سال دوم با تدریسش می آموزاند. ده سال سوم دانش آموزان را خر می کند! همیشه با خنده تاکید می کرد که فراموش نکنیم در دوره ی سوم تدریسش است! با تجربه و مهربان بود. نه او زیاد با ما کاری داشت نه ما به او. روزی که کاغذ را به او دادم با این که شاگرد اول بودم اسم کاملم را نمی دانست. متنش را از قبل نوشته بود. اسم کاملم را در جای خالی متنش نوشت و امضا کرد! نوشته از من رضایت کامل دارد. مطمئنم که در موقع نوشتن حتی مرا به یاد نداشته!
- معلم ریاضی آن سال از آن دسته معلم هایی بود که در چهار یا پنج مدرسه درس می داد. روزهای جمعه با معلم های دیگرمان در حیاط مدرسه فوتبال بازی می کرد. فوتبالش بدک نبود. شاید تنها تفریحش بود. از زبان سعدی نوشته «علم از بهر دین پروردن است نه از بهر دنیا خوردن»! کاش هیچ وقت این برگه را به او نمی دادم. معلم خوبی نبود!
- با صفاترین معلممان، جغرافیا و تاریخ و مدنی درس می داد. نوشته که اگر کاره ای شدم نسبت به مردم محروم خدمتگزار باشم.
- معلم بد عنق ورزشمان تنها نوشته که امیدوار است موفق و شادکام باشم. به خاطر تمام ورزش های صبحگاهی اجباری از او متنفر بودم!
- از معلم «تعلیمات دینی» خاطره ی خوبی دارم. کلاسش بعد از نهار شروع می شد. با غذا ماست خورده بودم. قبل از شروع کلاس سرم را گذاشتم روی دسته ی صندلی، بیدار که شدم کلاس تمام شده بود. از بغل دستیم پرسیدم که معلممان فهمیده که من خواب بودم؟ گویا به بغل دستیم گفته بود کاپشنم را روی دوشم بیاندازد که سرما نخورم! آدم نازنینی بود. هر چند که در برگه ای که به او داده ام نوشته «تعاونو علی البر و التقوا ... »!
- سرپرست های خوابگاه دانش آموزیمان کلی از من تعریف کرده اند. به هیچ کدامشان علاقه ای نداشتم. سلامت روانشان هنوز هم برایم جای تردید دارد!
- استاد درس «هنر و خوش نویسی» همان حرف های معلم تعلیمات دینیمان را به گونه ی دیگری زده. روی یک کاغذ گلاسه با خط نستعلیق و جوهر بنفش نوشته خدا را فراموش نکن!
- مدیر مدرسه مان نوشته که کار کردن با دانش آموزی مثل من برایش جای افتخار و مباهات بوده! خصوصیاتی که برای من بر شمرده هیچ کدامشان در من وجود ندارد. باید منظورش کس دیگری بوده باشد!
- معلم «پرورشی»مان متن برنامه ی صبحگاهِ مدرسه را برایم پاکنویس کرده!
- معلم زبان انگلیسیمان Dear Hamid را خیلی قشنگ نوشته!
- «دفتردار» مدرسه که نمره ها را از لیست معلم ها وارد کارنامه ها می کرد شعری در رعایت «ادب» برایم نوشته. گویا به نمره های انضباط بیش از اندازه توجه می کرده!
- مستخدم مدرسه، به هیچ وجه پیرمرد نبود! جوان ورزشکار و از تحصیل بازمانده ای بود که بعضی وقت ها با بارفیکس رفتن در حیاط مدرسه خودی نشان می داد. نوجوان خوش بر و رویی نبودم! نمی دانم چرا برایم شعر عاشقانه نوشته!
و اما دوستانم :
- یکی از دوستانم نوشته «باز این چه شورش است که در خلق عالم است ... »! آدرس خانه شان را هم نوشته. زیر امضای کاملا دایره وارش هم نوشته «جهت تخریب کاخ فراموشی»!
- یکی از حسودترین بچه های کلاسمان آرزو کرده که مرا در مراحل بالاتر ببیند!
- این شعرها سر تیر بعضی از این «یادگاری» ها هستند:
«زندگی چیست خون دل خوردن/ اولش رنج و آخرش مردن»! - «اگر روزی تو را کردم فراموش/ بدان شمع وجودم گشته خاموش» - «زاغکی قالب پنیری دید/ به دهن برگرفت و زود پرید»!!! - «در گلستان طبیعت ما گل پژمرده ایم/ رنگ پیری را نداریم در جوانی مرده ایم»! - «طلب کردم ز دانایی یکی پند/ مرا بفرمود با نادان مپیوند»! - « بهار آمد به صحرا و در و دشت/ جوانی هم بهاری بود و بگذشت»!! - «درخت غم به جانم کرده ریشه/ به درگاه خدا نالم همیشه»! - «مرا خون شد ز هجرت گر دلی بود/ ترا ویرانه شد گر منزلی بود» - «خدایا کسی را با کسی آشنا مکن/ اگر آشنا کردی جدا مکن» و ...
- چند نفری شعرهایی که معلم ادبیاتمان پای تخته برای «تجزیه و ترکیب!» می نوشت را بازنویسی کرده اند! و تقریبا بیشتر هم کلاسی هایم تعالیم دینیشان را به من هم توصیه کرده اند!
- تقریبا همه از کلمه ی «موفق و موید» استفاده کرده اند حتی معلم هایمان! و تعداد زیادی از هم کلاسی هایم خواسته اند که من از «قطار زندگی» جا نمانم!
- یکی از دوستانم به من کبریت کاغذی هدیه داده! بی گمان از دوستان ناباب بوده!
صدای اخبار بامدادی از تلویزیون بلند می شود. باید صبح شده باشد. برگه ها را جمع می کنم. دوباره می گذارمشان گوشه ی کمد. جایی که سال هاست بخشی از نوجوانیم را در خودش جای داده است.

پ.ن: بعضی از شعرها ممکن است تحریف شده باشند! یا منبع نداشته باشند! خب این ها را من ننوشته ام!

دوشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۹

پدر مادر شما متهمید!


(شاکی خودکشی کرده اما قبل از خودکشی، شکایتش را به دادگاه تقدیم کرده است. شاکی وکیلی استخدام کرده که مطابق وصیت نامه در صورت پیروزیش در دادگاه میراث دار تمام دارایی اش خواهد بود.)
وکیل شاکی) جناب قاضی ایشان در شبی نفرین شده نطفه ی فرزندی را کاشته اند که نمی خواسته به دنیا بیاید. دفتر خاطرات یکی از متهمان این را ثابت می کند.
متهم اول) مگر ما خودمان خودخواسته به دنیا آمده ایم؟ هیئت منصفه ی گرامی کدام یک از شما در به دنیا آمدنتان حق انتخاب داشته اید؟
وکیل شاکی) جناب قاضی هر دو ایشان تحصیلکرده هستند. مدرک لیسانس دارند. یک واحد اجباری از لیست دروس دانشگاهیشان «تنظیم خانواده» بوده. مطابق استعلام بنده از دانشگاه های مربوطه ایشان با نمره ی بالا این درس را گذرانیده اند. لذا می توانستند از حقوق جنسیشان با رعایت روش های ضد بارداری استفاده کنند.
متهم دوم) جناب قاضی. هیئت منصفه. همه ی ما می دانیم که این روش ها همگی درصدی از خطا دارند. ما قربانیانِ این درصدِ اندک هستیم.
وکیل شاکی) حقیقت ندارد! طبق ...
وکیل متهمان) من اعتراض دارم. پس نسل بشر چگونه ازدیاد پیدا کند. ایشان مسئولیت ما را در قبال اجدادمان فراموش کرده اند. آن ها قافله ی بشریت را تا به این جا نرسانده اند که به دست ما هلاک شود. جناب قاضی علم هنوز به آن حد از توانایی نرسیده که بشر را به جاودانگی برساند و تا آن زمان ما محتاج به زاد و ولد هستیم. چه کسی پاسخگوی روح بشریت خواهد بود؟
قاضی) کافیست. قانون واژه ی روح را نمی شناسد.
وکیل شاکی) جناب قاضی. با توجه به اظهارات مندرج در وبلاگ خانوادگی متهمان، ایشان بچه را شیرینی و میوه ی زندگی می دانسته اند و حتی مادر خانواده برای تمام شدن حرف و حدیث های به وجود آمده پیرامون نازا بودنش از قبل تصمیم به داشتن بچه گرفته. برگه ای که در دست من مشاهده می کنید در پرونده ی پزشکی خانوادگی ایشان موجود بوده. پدر خانواده از قبل درخواستی مبنی بر استفاده از داروهایی داشته که جنسیت فرزند آینده اش را به دلخواه انتخاب کند. با توجه به تحقیقات بنده پدر خانواده به علت نداشتن پسر از طرف پدر و مادرش به شدت تحت فشار بوده است. با این حال حتی اگر به دنیا آمدن موکل من در آن شب خاص اتفاقی بوده باشد با توجه به این اظهارت احتمال به دنیا آمدن ایشان در روزهای دیگر بسیار محتمل بوده.
متهم اول) هیئت منصفه ی عالیقدر. مگر شما در این جامعه زندگی نمی کنید. مگر شما تحت تاثیر این فرهنگ بسیاری از امور روزانه تان را انجام نمی دهید.
وکیل شاکی) آیا این خودخواهی نیست؟
متهم دوم) این یک رابطه ی دو طرفه بود. از داشتن فرزند خرسند بودیم اما او را با خون دل بزرگ کردیم. مگر خوارکش، لباسش، هزینه ی تفریح و تحصیلش را ما با کار کردن تامین نمی کردیم؟ ما برای او پدری کرده ایم. مادری کرده ایم.
وکیل شاکی) خیلی ها برای یک حیوان خانگی هم این کارها را می کنند! شاید شما برای داشتن یک هدف در زندگی بچه دار شده باشید! یا شاید برای خسته نشدن از زندگی مشترکتان. معنای این جز خودخواهی چه چیزی می تواند باشد.
وکیل متهمان) من اعتراض دارم. پس قداست پدر کجا می رود. قداست مادر.
قاضی) کافیست. دادگاه با واژه ی قداست بیگانه است.
.
.
.
.
حکم دادگاه: پدر و مادر (به خاطر ضعف قانون!) تبرئه شدند اما روز پدر و روز مادر از تقویم ها حذف شدند!

یکشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۹

نامه هایی به زبان انگلیسی!


دستم روی دستگیره ی در مانده بود که صدای خفه ی ناآشنایی از چند صد متر آن طرف تر می خواست که نروم. حرکات دست هایش مثل غریقی بود که ملتمسانه از سایه ی کم رنگی در ساحلی دور درخواست کمک کند. با این که تاکسی رفت و از نرفتنم اطمینان حاصل کرده بود اما سرعت گام هایش آهسته تر نشد. باید پیام مهمی داشته باشد. جلوتر که آمد بوی عرق تندش قبل تر آمد. قیافه اش برایم آشنا بود. اسمش را نمی دانستم. احوال پرسی گرمی کرد. از همان هایی که از موضع ضعف با آدم هم صحبت می شوند. گفت ببخشید شما به «رئال مادرید» نامه نوشتید؟ دیوانه نبود. نوشته بودم. اما خبرش از کجا رسیده بود. چه جذابیتی برای او داشت.
تابستان سال قبلش یک مجله ی پر از جدول های سه ستاره و چهار ستاره برای تعطیلات تابستانی خریده بودم. کنار یکی از جدول هایش آگهی زده بود که با هزار و هفتصد هشتصد تومان با هزاران شرکت و دانشگاه و باشگاه فوتبال مکاتبه کنید. خلاصه پولش را واریز کردم و بسته ی سفارشی رسید. آن وقت ها هنوز شهر ما اینترنت نداشت. اینترنت که هیچ حتی بعضی از ادارات دولتی هم کامپیوتر نداشتند. بسته را با اشتهایی وصف ناشدنی باز کردم. حدود صد صفحه کاغذ سایز آ چهار که پر از آدرس های پستی و اینترنتی بود با یک دفترچه ی راهنمای مکاتبه با چند ده متن نامه ی آماده ی به زبان انگلیسی. سال اول دبیرستان بودم. ریدینگ درس اول زبان انگلیسی مان را حفظ کرده بودم و فکر می کردم که در آینده ای نزدیک به زبان انگلیسی مسلط خواهم شد. علاقه ام به ارسال آن نامه ها آن هم به زبان انگلیسی آنقدر بود که یکی از بستگان را که معاون دبیرستان بود با اصرارهای مکررم وادار کردم که اجازه بدهد بازنویسی متون نامه ها را با کامپیوتر دبیرستانشان انجام بدهم. آن روزها در دبیرستان خودمان آن هم در کلاس فوق برنامه فقط برنامه نویسی داس می خواندیم. آن هم اکثرا تئوری و خیلی کم دستمان به کامپیوتر می خورد. کامپیوتر برای خودش ابهتی داشت. آن روز برای اولین بار با یک کامپیوتر تنها شدم. برای اولین بار از نزدیک با ویندوز روبه رو شدم. یاد گرفتم که با نرم افزار ورد تایپ کنم. کلمه به کلمه و حرف به حرف نامه های آماده را تایپ می کردم. هوا که تاریک شد و از مدرسه بیرون آمدیم پرینتِ چند نامه را در دست داشتم که از یک مدرک دانشگاهی برایم بسیار با ارزش تر بودند. حالا دغدغه ام شده بود هزینه ی پست خارجه. آن روزها معمولیش حدود دویست تومان بود. یادم هست که وقتی نامه ها را گذاشتم روی باجه ی پست، کارمند اداره ی پست نگاه تندی به من انداخت و گفت که باید بداند این نامه چیست، در غیر این صورت پستش نخواهد کرد. کلی برایش توضیح دادم. فکر می کرد که من کار بزرگی انجام داده ام. شاید چون پسرهایش از این کارها نکرده بودند. بعد از شنیدن حرف هایم با احترام خاصی با من صحبت می کرد. ما آدم ها وقتی که کسی کاری را که ما به ذهنمان خطور نکرده است انجام می دهد در نگاه اول فکر می کنیم که باید کار بسیار بزرگی انجام داده باشد. در حالی که در بیشتر موارد این طور نیست. کسی که دستش به هیچ سازی نخورده باشد مسلما نمی تواند سازی را بنوازد و کسی که در خانه ساز دارد لزوما نوازنده ی بزرگی نیست. حدود دو ماه بعد جواب چند تا از نامه هایم رسید. نامه ها را با پشتکاری باور نکردنی لغت به لغت ترجمه می کردم. نامه ای که به «رئال مادرید» نوشته بودم پاسخش هم انگلیسی بود. اما نامه ای که به «بایرن» نوشته بودم پاسخش آلمانی بود. از پاسخ رئال تا جایی که فهمیدم تقاضای کارت هواداری را نپذیرفته بود اما حاضر بود یک سری اجناس را در قبال هزینه ای به من بفروشد. حرف پول که شد بی خیال شدم چون نه پولی در بساط داشتم، نه از نزدیک دلار دیده بودم و نه می دانستم چطوری باید به یک حساب خارجی پول واریز کرد. اما بایرن فرمی برای پر کردن مشخصات فرستاده بود که احتمالا برای صدور کارت هواداری لازم داشتند. من اصراری به داشتن کارت هواداری نداشتم که مثلا کارتش را در دبیرستان به رخ دوستانم بکشم. خود نامه نگاری برایم جذاب بود. فرم را به معلم دبیرستانمان نشان دادم. گفت باید دیکشنری آلمانی به انگلیسی پیدا کنی. بعد انگلیسیش را فارسی کنی. نبود. انگلیسی به فارسیش را هم به زور پیدا کرده بودم. بی خیال آن هم شدم. نامه های بعدی هم داستان های خودشان را داشتند. مدتی همین کارها را ادامه دادم تا پدرم که همیشه از کارهای متفرقه ام شاکی بود مخالفت جدی اش را به طرز شدیدی با هر گونه فعالیت غیر درسی اعلام کرد. هر چند که بعضی وقت ها نامه ها و مجله هایی که فرستاده شده بود را به مهمان ها نشان می داد و از یک طرف افتخار می کرد که پسرش با خارج از کشور نامه نگاری می کند اما از طرف دیگر چون می دانست کار بی فایده و بی ارزشیست از ادامه دادنش منعم می کرد. بگذریم. من نقطه چین های نامه های آماده را پر می کردم و می فرستادم و از آن طرف برایم مجله می رسید. اما کسانی که از جزئیات خبر نداشتند فکر می کردند که من آنقدر زبانم پیشرفت کرده که بعد از خواندن چند ریدینگ انگلیسی آن هم در دبیرستان های ایران تسلط کافی و وافی پیدا کرده ام.
بعد از این سوالی که در ایستگاه تاکسی از من پرسیده شد فهمیدم که داستان نامه نگاری من خیلی جاها پیچیده و خیلی ها بی خود و بی جهت کفشان بریده. این موضوع بزرگنمایی همیشه ذهنم را به خودش مشغول می کند. جامعه ای که عینکش گاه بعضی چیزهای کوچک را آنقدر بزرگ می کند که چشمانش دیگر جایی را نمی بیند!

شنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۹

سربازخانه ای کیلومترها آن طرف تر


ما باید در حفظ و نگهداری برگه ی اعزام به خدمتمان کوشا باشیم و در صورت مشاهده ی هر گونه مغایرتی مراتب را اعلام نماییم. ما باید یک حساب در بانک سپه افتتاح کنیم تا حقوق سربازیمان به عابر بانکمان واریز شود. گویا پادگان قاشق، چنگال، بشقاب و لیوان ندارد. حوله، صابون، مسواک، خمیردندان، دمپایی و وجه نقد به مقدار مورد نیاز، مجوز عبور از گمرک پادگان را خواهند داشت. ما باید اکیدا از بردن دوربین فیلم برداری و عکاسی، ضبط صوت، رادیو، نوار کاست، دیسکت، لوح فشرده، تلفن همراه، چاقو و هرگونه اشیای زینتی و قیمتی خودداری کنیم. ما باید سر و صورتمان را در هنگام عزیمت با ماشین شماره­ی چهار از پیش اصلاح کرده باشیم و وضعیت لباس هایمان ساده، متعارف و مناسب باشد. ما باید برگه ی اعلام محل مراجعه، قسمت دوم برگه ی واکسیناسیون، تصویر صفحات شناسنامه و کارت ملی و برگه ی اعزام به خدمتمان را که هفته ها در حفظ و نگهداری آن کوشیده ایم در هنگام عزیمت به همراه داشته باشیم. ما باید در ساعت و روز مقرر و در محل تعیین شده حاضر شده باشیم و به تذکرات مامورین سازمان وظیفه ی عمومی کاملا توجه نماییم. ما باید در طول مسیر اعزام به مرکز آموزش نظم و انظباط را رعایت نماییم.

این بایدها را بارها و بارها مرور می کنم. برگه ی اعزام به خدمت هم مثل خود سربازی بوی باید می دهد. خدمتی که پدربزرگ های ما اسمش را گذاشته بودند «اجباری» و دفترچه هم از آن به عنوان یک «وظیفه» یاد می کند. افتخار خدمتی که تنها شامل کسانی شده که بندها و تبصره های معافیتِ دفترچه ی سربازی مستقیم یا غیرمستقیم شامل حالشان نشده. سربازخانه ای کیلومتر ها آن طرف تر به خیال خود منتظر است تا غرور جوانیمان را زیر طنین صدای کادری هایش له کند. سربازخانه ای کیلومترها آن طرف تر روی دیوارهایش ما را «خر» فرض کرده و می خواهد آدممان کند. سربازخانه ای کیلومترها آن طرف تر فکر می کند که اگر گذارمان به حصار سیم های خاردارش نیفتد مرد نمی شویم. سربازخانه ای کیلومترها آن طرف تر، در آینده ای که آن قدرها دور نخواهد بود موزه ای خواهد شد با مجسمه ی سربازانی که نماد نسل ما خواهند بود!

پنجشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۹

روزت مبارک است مادر


سلام مادر. یادت هست؟ این چه سوالیست که می پرسم. البته که یادت هست. هم من یادم هست. هم تو و هم برادرم. برادرم کلاس دوم بود. من کلاس پنجم . آن روزها هنوز پاشنه ی پاهایت ترک نخورده، دور چشم هایت چروک نیفتاده، رگ های پایت آبی نشده و موهایت سفید نبود و عینک نداشتی. آن عصر پاییزی را هیچ کداممان فراموش نمی کنیم. شیفت بعد از ظهر بودیم. قبل از رفتن به مدرسه پول هایمان را از قلک هایمان در آوردیم. باید آن قلک های فلزی سیاه را یادت باشد که داییم از بانک برایمان آورده بود. کلیدهایش را با چه مصیبتی پیدا کردیم. گوشه ی تاقچه گذاشته بودیدش. زیر همان روانداز پلاستیکی کِرِمی رنگ که با هم از دستفروش سرکوچه خریدیم. از مدرسه که بر گشتیم به تمام مغازه هایی که فکر می کردیم وسایل زنانه داشته باشند سرک کشیدیم. تا قبل از آن روز خانه ی ما «روز مادر» نداشت. مثل «جشن تولد» و «سالگرد ازدواج» می ماند. برنامه های تلویزیونی از روز مادر می گفتند و شعر و سرود پخش می کردند. ما هم می خواستیم برای مادرمان کادو بخریم. یادش بخیر. هوا تاریک شده بود. مغازه ها کم کم تعطیل می شدند. هنوز تصمیم نگرفته بودیم. به کادوهای بقیه نگاه می کردیم و پول خودمان. نمی رسید. به برادرم گفتم شانه ی مادرم شکسته. یکی از همان شانه های پلاستیکی بخریم. قرمزش را خریدیم. برادرم پیشنهادش همچنان جوراب زنانه بود. می شد با سر و کله زدن تخفیف بگیریم و بخریمش. همین کار را هم کردیم. برادرم خاطره های بچگیش را زیاد به یاد نمی آورد. من هم اگر نصف روز را با گوشی موبایلم سر کنم فراموشی می گیرم. اگر یادش بود برایش از آن لحظه هایی می گفتم که کادو را به مادرم دادیم. کادویی که کاغذ کادو نداشت. یک شانه ی پلاستیکی و یک جوراب. شما هم اگر جای من بودید موقع نوشتن گریه می کردید. سالِ بعد من برای ادامه ی تحصیلی که هیچ وقت ارزشش را نداشت از شهرمان رفته بودم. برادرم کادو خریده بود به جای هر دو تایمان. من دیگر هیچ وقت برای مادرم کادو نخریدم. چون یا خانه نبودم یا فراموش می کردم. مادرم چند وقتیست که پاهایش درد می کند. واریس دارد. پدرم هی اصرار می کرد که پیش این دکتر متخصص جدید ویزیت بگیرد. چند روز پیش رفته بود. نگفته بود واریس دارد. گفته بود استخوان هایش درد می کند. علائمِ استخوان درد من را توضیح داده بود. داروهایش را هم برای من گرفته بود. آخر هر چقدر در این چند ماهه اصرار کرد که برای استخوان دردم پیش دکتر بروم زیر بار نرفتم. آنقدر نرفتم که خودش به جای من رفت. هر روز یک لیوان شیر و مشتی قرص کلسیم می آورد و اصرار می کند سر بکشم. آدم نمی تواند خودش را بگذارد جای مادرش. نمی شود تا این اندازه فداکار بود.عجب ما آدم های ناسپاسی هستیم. امشب شام منزل یکی از اقوام دعوت داشتیم. برای مادرشان کادو خریده بودند. ای وای. ای وای. تو نگو روز مادر بوده. از دور به مادرم نگاه کردم. زل زده بود به دخترهای فامیلمان که مادرشان را می بوسیدند. نه این که انتظار داشته باشد. شاید دلش می خواست ما هم همین کار را می کردیم. خجالت کشیدم. میخواستم موقع برگشتن برایش کادو بخرم. به جیب هایم که نگاه کردم منصرف شدم. زمانه دیگر زمانه ی شانه ی پلاستیکی و جوراب خریدن نیست. جوان های بیکار و بی پس انداز همیشه باید سرشان را پایین بگیرند. این روزها همه برای مادرشان سکه و گردنبند می خرند. فقط در فیلم های بالیوود است که پسری به خودش اجازه می دهد دستِ خالی به مادرش بگوید روزت مبارک. این ها را برای دل خودم نوشتم. تو هیچ وقت نمی خوانیشان اما روزت مبارک است مادر!

سه‌شنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۹

جنگ منطق خودش را دارد. انسانیت سرش نمی شود!

پرسیدم آن روزهایی که در «خط مقدم جبهه» بوده کسی را هم کشته؟ سیاهی چشم هایش رفت و آن قدر که تمام چروک های صورتش را مرور کنم گوشه ی چشم هایش ایستاد. این سوال ها که فکر کردن نمی خواهد. آدم وقتی کسی را کشته باشد هیچ وقت فراموشش نمی شود. سیاهی چشم هایش که بر می گردد طوری که بخواهد یک قانون طبیعی را بازگو کند می گوید در جنگ کسی که نکشد کشته می شود. این پاسخ سوال من نبود. پرسیدم که آیا واقعا کسی را کشته یا نه. آدم هایی که با این ظرافت طفره می روند همیشه واقعیتی نگفته در سینه دارند. می گوید آدم وقتی پشت سنگر تیراندازی می کند یا خمپاره می اندازد نمی داند که چند کیلومتر آن طرف تر کسی را کشته یا نه. گفتم من اگر پشت آن خاکریز بودم اسلحه ام را به سمت آسمان نشانه می گرفتم تا هیچ وقت بعدها به این فکر نکنم که مبادا کسی را کشته باشم. دستش را می گذارد روی شانه هایم و می گوید اگر کسی برای کشتنت آمده باشد چکار می کنی؟ ته دلم می گویم فرار می کنم اما چون پاسخ احمقانه ایست عاجزانه در جوابش سکوت می کنم. سرجایش ایستاده بود اما هر لحظه احساس می کردم نزدیک تر می شود. چشم از من بر نمی داشت. جواب می خواست. از وطن می گفت. از ناموس. از شرف. گفتم از کشتن آدم ها می ترسم. گفت پایش که برسد تو هم آدم می کشی. ما همه قاتلان بالقوه ای هستیم. ساعت ها از جنگ و کشتار گفتیم. از جنگ«آوران»، از جنگ«افروزان». از جنگ«جویان». از سر«بازان». چند هفته ی بعد من هم باید لباس سربازی می پوشیدم. سربازی که حاضر بود کشته شود اما نکشد. سربازی ترسو. سربازی خائن. سربازی که حالا خودش پشت خاکریز دراز کشیده و گریه می کند. صدای سربازان دشمن را که می شنود. بلند می شود. اسلحه اش را از حالت تک تیر خارج می کند. رگباری از تیر به سمت دشمن شلیک می شود. حالا او خودش را، وطنش را و ناموسش را نجات داده است. قهرمانی که به تعداد گلوله هایش آدم کشته است. تصور آن لحظه ها هم مشکل است.
می گوید متجاوز آدم نیست پس کشتنش قتل نیست. مثل کشتن یک حیوان است. یک جور قربانی کردنش می داند. در راه وطن. در راه خدا. آن قدر خشم توی صورتش هست که حالا هم تفنگ دستش باشد دوباره همان هایی را که کشته می کشد. به او اطمینان می دهم که حق با اوست تا از عصبانیتش کاسته باشم. حق با اوست. حق با همه ی قربانیان جنگ است. همه ی آن ها که به جنگ می روند حتی اگر زنده و سالم برگردند قربانیان جنگند. همه ی آن ها که در کشورشان جنگ برپا می شود حتی اگر به جنگ نروند قربانیان جنگند. جنگ منطق خودش را دارد. انسانیت سرش نمی شود!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...