پنجشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۱
شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۱
کدام چهار راه است
روزهای پی در پی از سر ناچاری
تن دادن به کارهای اجباری
بوی آشغال سر کوچه بی حرکت
ایستاده در مرز ناخوادآگاهی و هوشیاری
صبحانه ات سیگار و چای
ناهار خودخوری
شام از ترس نوشابه و درد معده
دوغ می خوری
دندان عقل تو را کشیده اند و خون می خوری
فشار آب استخر و فکرهای بیخودی
روی سرت سقوط می کنند
مثل مانیتورهای مترو
هر چند ثانیه یکبار
در ایستادن قطار
سکوت می کنند
تقلای آهسته ی دست ها و پاها به زیر آب
لب خوانی ماهیانِ در احتضار روی آب
نفس کم می اوری و شیرجه می زنی به روی مرگ
نفس کم می آوری و تن باز می دهی به زندگی و جنگ
کدام چهار راه است
که همه ی چراغ ها به وقت رسیدنت
سبز می شوند
راننده ها به گداها گل می دهند
و در انتظار عبورت از تقاطع ها
شیشه ی ماشین هایشان را برق می اندازند
کدام چهار راه است
که تمام مسیرها را
به روی تو باز می گذارد
از تو چگونه می شود گریخت
آرام آرام بزرگ می شود
بی آن که بویی برده باشی
و آینه چیزی گفته باشد
درست مثل بینی ات
تنهایی را می گویم
حتی نمی شود
زیر تیغ و چسپ پنهانش کرد
پیشانی کودکی ات
چروک های صورت پدر را
آنقدر تقلید کرد
که شکسپیر هم
در معمای منحنی هایش
در می ماند
تا دیگر
به چارلی چاپلین نخندی
قصابی و مرغ فروشی های سر کوچه
از راننده تاکسی های کر و لال
مسیرشان را مستقیم تر می روند
راهمان را کج می کنیم
از تو چگونه می شود گریخت
تنهایی!
اشتراک در:
پستها (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...