پنجشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۱

کجا می توانم پیدایش کنم


به ندرت پیش می آید که از میان ایمیل های اسپم چیز به درد بخوری بشود پیدا کرد. تبلیغات محصولات شب جمعه ای. فایل های مشکوک و نامفهوم. لاتاری های آفریقایی و نامه های مضحک عاشقانه. با این که همه این ها قابل پیش بینی ست اما به ندرت پیش می آید وسواسم اجازه دهد بدون دیدن موضوع هایشان پاکشان کنم. امروز مقاله ای از ادوارد سعید را بینشان پیدا کردم. ادوارد سعید را دوران دانشجوییم گاه میخواندم و نوشته هایش را دوست داشتم. وقتی نوشته های کسی را دوست داری و به او حسادت نمی کنی شاید معنی اش این باشد که گوشه ای از خودت را درون او پیدا کرده ای. نوشته ی جدیدش را چند پاراگراف می خوانم. وسط راه بر می گردم. دوباره میخوانم. نمی رسم. به نقطه های آخر نمی رسم. من لای این پاراگراف ها جامانده ام. بدجور مانده ام. کسی که تمام فکر و ذکرش این بشود که پروتکل فلان مدار الکترونیکی به فلان آهن پاره میخورد یا نه. قیمت فلان آیتم از بهمان مناقصه را چطور می شود مشخص کرد. فلان آزمون را چطور می شود ماست مالی کرد که بشود با تکه کاغذهایش ناشیانه موشکی برای فرار تا زد دیگر برایش چه توفیری دارد که روزنامه ی ساعت هفت را داغ داغ بخرد یا اخبار آخر شب را خواب نبیند. آن هم همه اش به خاطر یک حقوق کارگری. معلوم است که بین کجا می توانم پیدایش کنم هاروکی موراکامی و مبحث نوزده نظام مهندسی کدامشان را در سبد کوچک کتابت جا می دهی و اینجاست که جا می مانی وسط پاراگراف ها و تمام آرزوهای بیست و دو سالگی ات و بیست و سه چهار سالگی هایت اسپم می شوند. شبیه تبلیغات محصولات شب جمعه ای. فایل های مشکوک و نامفهوم. لاتاری های آفریقایی و نامه های مضحک عاشقانه!

شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۱

کدام چهار راه است


روزهای پی در پی از سر ناچاری
تن دادن به کارهای اجباری
بوی آشغال سر کوچه بی حرکت
ایستاده در مرز ناخوادآگاهی و هوشیاری
صبحانه ات سیگار و چای
ناهار خودخوری
شام از ترس نوشابه و درد معده
دوغ می خوری
دندان عقل تو را کشیده اند و خون می خوری
فشار آب استخر و فکرهای بیخودی
روی سرت سقوط می کنند
مثل مانیتورهای مترو
هر چند ثانیه یکبار
در ایستادن قطار
سکوت می کنند
تقلای آهسته ی دست ها و پاها به زیر آب
لب خوانی ماهیانِ در احتضار روی آب
نفس کم می اوری و شیرجه می زنی به روی مرگ
نفس کم می آوری و تن باز می دهی به زندگی و جنگ
کدام چهار راه است
که همه ی چراغ ها به وقت رسیدنت
سبز می شوند
راننده ها به گداها گل می دهند
و در انتظار عبورت از تقاطع ها
شیشه ی ماشین هایشان را برق می اندازند
کدام چهار راه است
که تمام مسیرها را
به روی تو باز می گذارد

از تو چگونه می شود گریخت


آرام آرام بزرگ می شود
بی آن که بویی برده باشی
و آینه چیزی گفته باشد
درست مثل بینی ات
تنهایی را می گویم
حتی نمی شود
زیر تیغ و چسپ پنهانش کرد
پیشانی کودکی ات
چروک های صورت پدر را
آنقدر تقلید کرد
که شکسپیر هم
در معمای منحنی هایش
در می ماند
تا دیگر
به چارلی چاپلین نخندی
قصابی و مرغ فروشی های سر کوچه
از راننده تاکسی های کر و لال
مسیرشان را مستقیم تر می روند
راهمان را کج می کنیم
از تو چگونه می شود گریخت
تنهایی!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...