سه‌شنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۹۰

به چه فکر می کنم

گوشیِ بدونِ شارژ در دستش
اخطارِ پرداختِ وام در وقتش
به چه فکر میکنم ... به زندگیِ سگی
به زنان مذهبی و مردانِ مرتدش
به سرطان خون، به تومور به یکی
به خانواده ی بیمارانِ در بندش
به تنهایی و خواهشِ پر تمنایِ زنی
به شهوتِ بیدار شده در بند بندش
به آنان که رفاقت نمی فهمند ... زکی
اگر حکایتِ مگس و قند است به وقتش

یکشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۰

شراب پشت بخاری


پدر می گوید یک جنگ در پیش است
گرانیِ ارز، طلا و سکه ... در پیشش هیچ است
از قطعیِ برق،  گاز و حقوقش، از بی خوراکی ...
از شورش در شهر، خون و خونریزی  نداری باکی؟
من اما روحم جای دیگر است ... در بی قراری
تمامِ غمم این است که آیا می رسد شراب، پشتِ بخاری؟
کودکی هستم / کودکی در جنگ / میدان مینش یک کیندر گاردن
بی ترسِ از مرگ / تنها خیالم آهنگی لطیف از سِکرِت گاردن

شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۰

به غم توپیدن


کوله به پشتت / یک روز برفی / از خود بریدن
بغضی در مشتت / در سردی برف / به دنیا ریدن
چایی زیر برف / درخت توی کادر / این عکس را بگیر
در صورتت برف / کادری بی درخت / سیگاری بگیر
رد پرنده / سه تا جای پا / زوزه­ی گرگی در کوله پشتی
هدف رفتن است/ بی راهِ فرار از خانه ی خود/ چون لاک پشتی
رودی یخ زده در برابرت / شهری بق  کرده در پشت سرت
کوهی غرق نور تو را می خواند / سفیدی محض در دور و برت
لنگان لنگان / در راه برگشت / اطراق کردن در وسطِ دشت
سنگک با پنیر / یک لیوانِ چای / بی پای برگشت
کوله به پشتت / یک روز برفی / به خود رسیدن
عصا در دستت / در سردی برف / به غم توپیدن

پنجشنبه، دی ۲۹، ۱۳۹۰

از این که چرا خودش نیست ...


آن گوشه باز کرده دوباره نوت بوکش را
آپدیت می کند صفحه ی فیس بوکش را
حسادت می کند به دوستانِ آن ورِ آبش
به دانشگاه و عکس هاشان در غیابش
ول کن تمام هویتت شده است یک آیکن
آنقدر چپ و راست / پایین و بالایش نکن
اسامی دوستانت را پشت هم سرچ می کنی
در سکوتِ پر ازدحامم خرچ خرچ می کنی
منتظر است چراغِ آمدنِ زنی زرد شود
با حرف زدنی بی پرده در خفا مرد شود
تا گرگ و میش ... که گرگِ شب میش می شود
از این که چرا خودش نیست دلش ریش می شود

یک وطن


خیس می خورد زیرِ دوش تمامِ زندگیم
می پیچم به خود میانِ ملحفه ی بچگیم
تو باز تنها شدی و یک پیامِ احمقانه
شروع می کنی گاه به گاه این بازیِ کودکانه
خیره به گوشیم که در خودم می لرزد ...
با لرزش او دوباره باز تن و دلم می لرزد...
پارچه می کشم کفش های بی واکسم را
ناخوانده پاک می کنم نامه های اینباکسم را
دو ماه گذشته از پایانِ خدمتم ... هنوز سربازم
بدونِ کارتِ پایانِ خدمتم در رویای هند و قفقازم
به نام خودم نیست قبض های پاسپورتم
هنوز هم در حسرت آن کفش هایِ اسپورتم
که دویدم من دویدم من کجا ... آخر رسیدم؟
نشستم من نشستم من ... تو را آنجا ندیدم
بیا چیزی بگو ...  تنها تسلای دلم باشد
بساز آن خانه ای را که حصارش یک وطن باشد

چهارشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۰

شعرت را بردار و برو - دختری را می شناسم ...


از دوست پسرش که خسته شد، می آید سراغِ من
پیامک ... که کجایم من، درد دارد ... [اما نه در  فراقِ من!]
که تو دکتر، مشاور،‌ روانشناس، روانکاو ... [گاو]
من چرا چون او؟ چگونه؟ ای خدا باید چه کار؟   
گوش کن معشقوقه ی دورم ..... ما را چه کار؟
با این همه ... این گوش ... این دل ... دردت را بگو
یک خط دو خط صد خط ... صد دل ...  [آن را هم] بگو
ناله ها این است که خسته، سرشکسته، رویِ تخت
لم داده، کز کرده، ناخوانده درس و امتحان ها سخت
مغزی که به درس و درسی که به مغزش نمی رود
او عامدانه از فکرِ س/ک/سیش بیرون نمی رود
حرف های او زخم های کهنه را باز می کند
نامه های نانوشته را دوباره باز ... باز می کند
دلم دوباره ریخت ... وقتی که با پیامکی دوباره رفت
زهرش دوباره ریخت ... خنده هایم را گرفت و رفت
-----------------------------------------------------
دختری را می شناسم
با رازهای بسیار در گلو
که اسمش یک قرار داد است
در عقدنامه ای فسخ شده
و از واژه ی زن بیزار است
دختری که مدام در رویاهایش
کابوس می آید
و نمی داند
خواب ها تعبیر نمی شوند
تعبیر می کنند

جمعه، دی ۲۳، ۱۳۹۰

حواله کن!


نشسته روی صندلی ...  تیر می کشد ....  درد در خانه ی ما
فریاد می زند که بزدلی .... تفنگ می کشد ... مرگ بر آرامشِ ما
دود می شویم از کلاهکِ بخاری ها... از آفتابِ نگاهت بطوفانم
دور کن / مرا / ببر ... ای مرگ ...  من شایسته ی یک سرطانم
سکته، تصادف،‌ چربی، قندِ خون، فراموشی ...
طلاق، بدهی، خیانت، جنون ... خاموشی ... 
دیگر از چهره های زنده ی آشنا عکس نمی گیرم
بعدِ مرگِ هیچ کس، خیره به عکس ها ماتم نمی گیرم
برگه های آزمایشت را پاره کن، پیریِ زودرس را بهانه کن
دردها و غصه هایت را به آن جا که رسم است حواله کن!

پنجشنبه، دی ۲۲، ۱۳۹۰

هرگز به پنج نمی رسم!

شش، هفت، هشت ،هشت و نیم ... آخر چه فرق می کند؟
یک ده بده بریم ... پس این معلمم کِی درک می کند؟
دیپلم برای تو ... نمره برای من ... چیزی شبیه یک ...
در لیستِ کفن و دفن ....  در سطرِ یک ستونِ یک ...
مدیرِ مدرسه، همکار، معاون ها از من چه می خواهند نامت را؟
یک نمره می خواهند ... نادیده تلاشت را ... مشکلاتت را
نیم، یک، یک و نیم  ... با خودت چه کرده ای ... انگار به پنج نمی رسم
آشفته، خسته، مست .... با خودم چه کرده ام  ....آخر به ده نمی رسم
بردار خودکارِ آبیِ هم رنگش را و با دست خطِ خودش
یک تست. دو نقطه چین. یک رسم شکل از زبانِ خودش
دارم فرار می کنم بنویس نمره ی ماشینم را
یک دو سه چهار ترمز ... هرگز به پنج نمی رسم

جمعه، دی ۱۶، ۱۳۹۰

دستش را بگیر


برای او که در خواب هم،‌ پدرش مرده
یک بسته ترامادول، دو پاکت سیگار لطفن
گریه/عطسه/ اشک ها  امانش نمی دهد
یک دستمال کاغذیِ دیگر لطفن
یک کلاس، هیاهو،  سی و سه صندلی
عمرا اگر برگردد آن روزها ... ولی
تسکین می دهد دلم را ... اگر
یک عکس ، یک کتاب، یک خبر لطفن
معشوق/معشوقه در خواب راهش نمی دهد
یک فرمِ تقاضای کار ... خودکار ... لطفن
چشم ها کم سو ، پاها قد نمی دهد
دستش را بگیر، آن طرفِ خیابان لطفن 

روح لباس ها


تا زمانی که آدم ها زنده اند لباس هایشان هم زنده است. اشتباه نکنید کهنه شدن مردن نیست. کهنگی روح لطیفی دارد. خاطره ای شیرین است. کهنگی بوی نم نیست. خنکی سایه ی یک درخت در بیابانی گرم است. این را می دانستم. اما تا امروز غروب فکر نمی کردم با مردن آدم ها لباس هایشان باز هم زنده می مانند. اشتباه می کردم. روح آدم ها داخل لباس ها می ماند. روی چوب لباسی ها . توی کشوی کمدها. حتی در زیرین ترین لایه های لباس در صندوقچه های مادربزرگ ها. همین است که لباس های تن مرده ها را نمی بخشند. حتی دفن هم نمی کنند. می سوزانند.

سیگار بهانه ست


مثلث نشسته ایم سوار بر پیکان
سیگار بهانه ست،  یک پُک دو تَکان
از آه مه می شد در حسرتِ شهری که ...
تنگ است کوچه هاش در خاطرِ مردی که ...
بُق کرد شیشه ها از بس که غمگینیم
تابلوی نقاشی تحلیل نمی خواهد؟
خنده بهانه است ما رنج  می کشیم
گرفتن ناخن آلارم نمی خواهد؟
من استاد می شدم تو یک مدیرِ خفن
مهندس، دکتر، خلبان، یک شاعرِ بی کفن
این بیست و چند سال، ما خواب بوده ایم
چون سگ دویده ایم، بیکار بوده ایم
مدادها کوتاه، خودکارها تمام، کاغذها سیاه
موهای سفید، شیارِ دور چشم، عمرِمان تباه

یکشنبه، دی ۱۱، ۱۳۹۰

تا رسیدنِ سحر برف هایِ پشتِ دربِ مدرسه آب می شوند؟

بغل کرده خودش را میانِ بازوانِ صندلی
صندلی اما سنگینیِ درد را نمی فهمد
اعترافاتِ بی پروایِ دختری که
عشق را جز با زبان خود نمی فهمد
خیانت کرده به خود و
ناخواسته به من و
عمقِ درد را نمی فهمد
دارد فراموش می شود
جنازه ی تکیده ی پدربزرگی که
سرمای برف را نمی فهمد
در هیاهوی این سوال
که تا رسیدنِ سحر برف هایِ پشتِ دربِ مدرسه آب می شود؟
پیامکی که حرف های دلم در آن نوشته است
شعرهای من
به آن جا که باید
 نمی
رسد اما به کسی که
مرز میان گریه و خنده را
هیچ کس چون ما نمی فهمد

سه‌شنبه، دی ۰۶، ۱۳۹۰

پدربزرگ چشم ما بود

دایی گریه می کرد و می گفت تو را به خدا نگذارید آب اینقدر داغ باشد انگار که هنوز جان داشته باشد پدربزرگ. اندام لاغر و نحیفش روی تخته سنگ بزرگ غسالخانه سنگدل ترین نوه ی دنیا را هم به گریه در آورد و من گریه کردم. شلنگ آب را گرفتم و دست ها و شانه هایش را گریه کنان زیر آب نوازش می کردم. چهار نفری با هم جسدش را شستیم. باورم نمی شد او که در هشتاد و پنج سالگی همچنان ایستاده بود و حتی در حالت استراحت روزانه هم هیچگاه ندیده بودم که کاملا صاف روی زمین دراز بکشد و همیشه بالشی متکایی چیزی تکیه گاهش می شد حالا دراز به دراز افتاده باشد روی آن سنگ یکپارچه ی سرد. دهانش باز بود و من و دایی آن حالت از تصویر پدربزرگ برایمان دردناک بود و دستمان را به نوبت می گذاشتیم زیر سرش. غسالخانه ها وحشتناک ترین چهار دیواری های روی زمین اند. نه این که ترسناک باشند. تنها جایی ست روی زمین که هیچ کس به زندگی فکر نمی کند. چون تنها و تنها بوی مرگ می دهد. پدر بزرگ آرام و بی سر و صدا مرد. آنقدر که خیلی ها به مرگش حسودیشان شد. روی دست های دایی هایم و وسط جمعیتی که ما بودیم. در صبح همان شبی که ما تا نیمه های شب خندیدیم و خوش بودیم و وسط جمعیتی مرد که می شود تقریبا اسمش را گذاشت همه. چون آن هایی که می توانستند باشند همه بودند. این ها شاید برای خیلی ها و حتی خود من هم مهم نباشد. اما برای بیشتر آدم های دور و بر من مردن در چنین شرایطی خوشبختی بزرگیست. چشم هایش که برگشت سفیدی چشمانش را از دور دیدم. دلم هری ریخت اما گریه نکردم. تنها کسی که گریه نمی کرد. مثل یک غریبه دلداریشان می دادم. پدریزرگ رفته بود و دایی فکر می کرد هنوز نبض دارد. برای چند لحظه همه باورمان شده بود و من که پاهایش را ماساژ می دادم بدنش هنوز گرم بود اما امدادگر که رسید و گفت که متاسف است نیم ساعت بود که رفته بود. برگه ای که حتی نخواندمش را امضا کردم و امدادگرها رفتند. همسایه ها از صدای شیون ریخته بودند توی خانه. همه را از اتاق بیرون کردم تا جسدش را غریبه ها نبینند. بیماستان که رسیدیم دایی اصرار داشت دکتر دوباره نبضش را چک کند. او برای همیشه رفته بود و دایی نمی خواست قبول کند. من و دایی هستیم و پدربزرگ و آمبولانسی که پر است از سرما و غم. دایی با پدربزرگ حرف می زند و در جوابش فقط دست هایم بود که می توانست به شانه هایش بفهماند که مرگ ناگزیر است. من گریه نمی کردم و شاید تنها چیزی که می توانست آرامش کند گریه ی من بود. اما من نمی توانستم گریه کنم و سکوت من و گریه ی او شیون بزرگی بود که تنها گوش های خودم توان شنیدنش را داشت. لباس های پدربزرگ هنوز توی صندوق عقب ماشین است. دندان های مصنوعی اش را هم دادم همان جا بگذارند. مادر نباید چشمش به این لباس ها بیفتد. شاید اگر بگذارند یک جایی دزدکی چالشان کردم. کتابخانه ی پدربزرگ همه چیز را خراب کرده. کتابخانه در خانواده ی ما یک چیز غریب نیست. اما پدربزرگ تنها کسی بود که کتاب های کتابخانه اش را می خواند. اصلا پدربزرگ با کتاب هایش گره خورده بود. کتاب هویتش بود. آنقدر که شب قبل از مرگش  هم سرش توی کتاب بوده و برادرم می گوید آخرین صفحه اش را تا کرده تا بعدا نگاهش کند. پدربزرگ تنها کسی بود که می توانستم با او در باره ی شعر حرف بزنم و تاریخ. همین چند شب پیش داشت در باره ی اولین جعبه ی موسیقی و اولین رادیویی که دیده بود حرف می زد و مقایسه اش می کرد با اینترنت. پدر بزرگ تاریخ را می فهمید و زندگی خودش تاریخ غنی ای بود از تحولات اجتماعی و فرهنگی در ناحیه ی محل زندگیمان. همیشه می خواستم یک روز بنشانمش کنار خودم و تمام زندگی اش را ضبط کنم روی کاغذ و نوار. نمی دانم چرا هیچ وقت امکانش فراهم نشد و من همیشه از این بابت خودم را گناهکار خواهم دانست. من به بخش بزرگی از تاریخ منطقه ای که در آن زندگی کرده ام خیانت کردم. به بخشی از زبان محلی ام. به بخش بزرگی از فرهنگ خانوادگیم. بزرگان فامیل اصرار دارند که پدر بزرگ باید در کنار دیگر بزرگان فامیل دفن شود چیزی که خودش اصلا برایش مهم نبود و پدربزرگی که گمان نمی کنم در تمام زندگی اش هیچ کس را بی دلیل رنجانده باشد زیر سه بلوک سیمانی بزرگ و هفتاد هشتاد سانتی متر خاک برای همیشه خوابید. مسجد سر تا سر پر است از آدم هایی که پشت سر هم فاتحه می خوانند و می گویند خدا بیامرزد. خدا صبر دهد و ما که به خط شده ایم گوشه ی دیوار پشت سر هم فاتحه می خوانیم که خدا اجر دهد و متقابلا مردگان شما را مورد عفو. اما همین مراسم پیش پا افتاده که هیچ گاه نقش آن را برای صاحبان عزا درک نکرده بودم تاثیر شگرفتی در آرامش اطرافیانم داشت. به قول دایی دستاورد بزرگیست از نسل های گذشتمان در بطن زندگی سنتیشان. پدربزرگ روحانی فقیری بود که دستش به دهنش می رسید. روحانی های منطقه ی ما که پدر بزرگم یکی از آن ها باشد معلمان فرهنگی روستاهایی بوده اند که در آن ها خدمت کرده اند و حتی گاه کار سواد آموزی را هم انجام داده اند. همین دعاهایی را که یکی از دوستانش امروز بر سر مزارش خواند را باید قبل ترها در دوره ای که من به دنیا نیامده ام خودش بارها و بارها برای مردم روستاهای اطراف خوانده باشد. پدربزرگ طلبه های زیادی داشته که خیلی هایشان امروز اینجا بودند. با یکیشان که صحبت می کردم عاشقانه دوستش داشت. عاشقانه! پدر بزرگ که رفت زیر انداز و پشتی و بالشش را از اتاقش بر داشتند تا مهمان ها در مجلس ختم بنشینند. اما نشستن در جای خالی اش هنوز دشوار است. برای یک لحظه خودم را کنار می کشم. باید آن طرف تر بنشینم. دستم را می اندازم روی پشتی انگار کنارم نشسته باشد و حرصم می گیرد وقتی یکی از مهمان ها در جای همیشگی پدربزرگ می نشیند. مادر تکیه داده به کتابخانه اش و گریه می کند و من که باید شناسنامه اش را پیدا کنم برای جواز دفن چشمم به گردوهای داخل نایلون مشکی ای می افتد و دنیا چقدر بی ارزش می شود وقتی پدربزرگی دیگر نیست که به آدم گردو تعارف کند و من جسدش را دوبار. سه بار بوسیدم.  چون خیلی وقت ها که می خواست مرا ببوسد از زیر دست هایش با شیطنت و گاه از سر بی حوصلگی فرار می کردم. آن هایی که در مراسم پدر بزرگ سخنرانی کردند از تسلطش بر بخشی از فقه صحبت می کردند و از درد از دست دادن یک عالم بزرگ می گفتند. به این هایش کاری ندارم. اما چیزی که همه اول و آخر حرف هایشان بر آن تاکید می کردند اخلاقیات و ادب بی نظیرش بود. همان چیزی که باعث شد دو روز تمام مسجد و یک هفته ی تمام خانه شان آنقدر پر از جمعیت باشد که همه انگشت به دهان بمانند. او به معنای واقعی کلمه یک آدم شریف بود که پدر این را بیشتر از همه می فهمید و حالا که فکر می کنم او پدر زنش را از پدرش نیز بیشتر دوست داشته. جای خالی پدر بزرگ مدت ها خالی خواهد ماند و از این پس دیگر کسی نخواهد بود که هر روز صبح گوشی تلفنش را بردارد و با صدای مخملی اش به بچه هایش بگوید کم پیدایید. دلمان تنگ شده. دست بچه ها را بگیرید و بیایید ناهار یا شام دور هم باشیم آن هم در حالی که دیشبش همدیگر را دیده ایم. دیگر کسی نیست روزهای تعطیل و روزهای عید ما را دور خودش جمع کند و با آن لحن آرام و متین و در عین حال شوخش برایمان حرف بزند. آن طرز عیدی دادنش که پول ها را مرتب می چید روی هم را هرگز فراموش نمی کنم. پدربزرگی که هیچ گاه از شوخی هایم حتی آن هایی که حالا که فکر میکنم رکیک بوده اند و در شان شخصیتش نبوده نرنجید. پدر بزرگی که با بیشتر از هشتاد و پنج سال سن هنوز قابلیت به روز شدن داشت و از پشت وبکم با نوه اش آن طرف دنیا بازی می کرد. اسطوره ها را به نام دین پذیرفته بود اما استدلال ها و تعقلاتش شاید و شک بزرگی چسپانده بود لای حرف هایش که برای من به اندازه ی نظریات بزرگترین فیسلوف های قرن بیست و یکم عزیزش می کرد. پدر همه را صدا می کند و  داخل کمد دیواری را نشانشان می دهد. همه به یکباره می زنند زیر گریه. من می دانم دارند به چه نگاه می کنند. همان گیره ای که در زمان تعمیرات خانه مخصوص آویزان کردن عصای پدربزرگ نصب کرده بود تا در مهمانی های خانوادگی عصای پدربزرگ با  احترام مثل پرچمی به دیوار باشد. نصف روز از مراسم گذشته و من هنوز در خیالم می روم داخل جمعیت و با خودم می گویم این همه آدم. نوجوان. جوان. میان سال. پیرمرد و به یکباره افتخار می کنم به پدربزرگ. به این که مردم شهرمان دوستش داشته اند. دانش آموزهایم هم اغلب آمده بودند. شاید پدربزرگم را نشناسند. اما یادم باشد یک روز چند دقیقه درباره ی چیزی که او به من آموخت و من روز مرگش عظمت آن را یافتم با آن ها سخن بگویم. دقت در به کار بردن کلمات در حین حرف زدن و حفظ احترام متقابل با رعایت آداب اخلاقی. این یک راز بزرگ است. چیزی که باعث شده بعد از مرگ پدر بزرگ خیلی ها از کار و زندگیشان بگذرند و به احترامش به دیدار خانواده ی ما بیایند. در اتاق پدر بزرگ را از روی کنجکاوی باز می کنم. مادربزرگ گریه کنان می گوید پدر بزرگت نیست حمید. پدر بزرگت نیست حمید و دایی می گوید در اتاق باز است بابا. در باز است و اتاقت سرد شده! مادر می گوید چند هفته پیش کارد بزرگ آشپزخانه را پشت پشتی اتاق پدربزرگ دیده. گفته بود که خطرناک است و نباید کارد را آن جا بگذارند. پدربزرگ گفته بود روزگار بدی شده دخترم. این اسلحه ی تنهایی های من و مادرت است. من این داستان را بارها با خودم در تنهایی هایم مرور کردم و آه کشیدم. روزها و شب هایی که ما نبوده ایم پدربزرگ می ترسیده. اما او که دست هایش نمی توانست دست های یک بچه را هم بفشارد آن کارد را چرا گذاشته بود آن  پشت. پدر بزرگ از مرگ نمی ترسید. این را من بهتر از هر کسی می دانم آنقدر که حاضر نیستم در دفاع از آن حتی جمله ای هم بنویسم. او همیشه قهرمان زندگی خودش بود. با کتاب هایش که شاید خیلی هایشان را هم نخوانده بود. با قدرت نفوذ کلامش و با کاردی که پشت پشتی اش پنهان کرده بود. او در تمام زندگی اش جنگیده بود و بیشتر از همه با نداری و بی کسی. نداریش را با سختگیری مدیریت می کرد و بی کسی اش را با مهربانی کردن جبران می کرد.  پدربزرگ آنقدر عجیب بود که با این که هفته ای سه چهار بار می دیدمش تنها بعد از مرگش فهمیدم که یکی از چشم هایش سی سال تمام قادر به درک هیچ نوری نبوده اما با ظرافت و دقت تمام همه ی این سال ها پنهانش کرده بود. فقط دایی ام که برایش عینک درست کرده بود این را می دانسته. می گفت که هر بار به سفارش خودش شیشه ی سمت چپ را هم شماره ی سمت راست می گرفته ایم. پدر بزرگ با همان نصف چشمش دنیا را بسیار منطقی تر از هم نسلان هم قطارش دید. پدر بزرگ چشم ما بود. نور چشممان. و ما باید خبر مرگ نور چشممان را به خاله ام در آن طرف آب ها می رساندیم. صورت گریان خاله از پشت وبکم در غربت و تنهایی آرام آرام تکان می خورد و صدای گریه های قطعه قطعه اش دلمان را تکه تکه کرد. حالا دیگر همه شده ایم پدربزرگ. تو نیستی و همه دارند برای نبودنت اشک می ریزند.

يلدا


به نام آفتاب و برای ماه
در یک شب بی مهتاب
جشن تولدی گرفته ایدبا آجیل ها و هندوانه ها و انارهای دست نیافتنیدر شب های کودکان نداریک انقلاب زمستانی ناگزیر خواهد بودتلویزیون کلوز آپ می گیردپسته های خندان و ترک انارهای رسیده راو چه پرمعنا می شود برنامه های تلویزیون کره ی شمالیدر آموزش کار با کلاشنیکف!
کیسه فریزرهای سوراخی هستیم
که دیگر باد نمی شویم
با هم بودن بهانه ی خوبیست
در طولانی ترین شب سال!
اما آفتاب را چه به شب
شب نیرنگ زمین است!
ما را چه به زمین
درد ما نیرنگ است

سه‌شنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۰

دشواری وظیفه


شاملو می گوید که انسان دشواری وظیفه است. کدام وظیفه!؟ خب می شود گفت که حق با شماست. مگر دنیا با این همه جبر و تکلف به چه حقی و چه باری را می خواهد بر گردن ما تحمیل کند. هیچ کس حق ندارد در این دنیای بی خدا برای ما شرح وظایف بنویسد. پس ما می مانیم و تنهایی و یک دنیای بزرگ بی هدف. ما می مانیم و رهایی و بی تکلفی. انسان کجای این دنیا نشسته است. اینجاست که انسان خدا می شود و انسانیت معنا پیدا می کند. آرمان ها شکل می گیرند و از بالا که نگاه کنی آدم هایی را می بینی که بی ادعا و نه از سر بلاهت شانه هایشان را تکیه گاه بارهای بزرگی کرده اند که می توانسته اند به راحتی از پذیرفتنشان شانه خالی کنند. همکار خوب من. دوست قدیمی من. در طول روز ما حرف های زیادی برای گفتن پیدا نمی کنیم جز این که بگوییم هوا دارد کم کم سرد می شود و ماژیک های وایت برد ایرانی ماژیک های خوبی نیستند. البته که هوا دارد کم کم سرد می شود و تو که خودت همیشه دیر می رسی نباید دانش آموزت را که از کیلومترها آن طرف تر دیر به مدرسه می رسد را از کلاست بیرون کنی و البته که با همین ماژیک های ایرانی هم می شود بزرگ روی تخته نوشت که انسان دشواری وظیفه است. اصلا نه به خاطر دریافتی ماهانه ات و نه به خاطر کنترل آقای بالاسری ها. به خاطر آن سه نفری که دست های یخ زده شان را لای پره های شوفاژهای مدرسه گذاشته اند و جزوه هایشان را مرور می کنند. نه. اصلا همه ی این ها به کنار. به خاطر خودت تا احساس غیر مفید بودن نکنی. به فرض که انسان بودن یک فریب بزرگ باشد. به روزهای پیش رویت نگاه کن و نگاه هایی که درگیر تواند. اگر توانش را در خودت نمی بینی برای همیشه این بار را زمین بگذار و برو. بعد از من و تو شاید دیگرانی بیایند که این ها را بهتر فهمیده باشند. دیگرانی که انسانیت را به دانش آموزان ما و آیندگان نیز بیاموزند. دیگرانی که پای تخته مدام با خود بگویند که انسان دشواری وظیفه است! بر می گردی و با افتخار می گویی که تو آدمی نیستی که در برابر این بچه های کودن بی فرهنگ و بی خانواده کم بیاوری. فحش می دهی. متلک می گویی. بی پروا کتک می زنی. بر می گردی و می گویی که ارزشش را ندارند که برایشان آنقدرها تلاش کنی. لب تابت را روشن می کنی. با اینترنت مدرسه دانلود می کنی و شاگردهایت مثل بچه هایی که تمرین املا و خواندن می کنند دروس تخصیصشان را با صدای بلند از روی کتاب قرائت می کنند و تو اسمش را می گذاری تدریس و دانلود می کنی و دانلود می کنی. بر می گردم و می گویم که این ها که هیچ کدامشان به دردت نمی خورد و تو می گویی که می ارزد که داشته باشیشان و من ته دلم می گویم چیزی که تو باید داشته باشی و بیارزد وجدان است و درک وظیفه ی انسانی ات. چیزی که دانلود نمی شود. باید با تمام وجودت در خودت آپلودش کنی!

یک دشت بابونه


تولد تو نزدیک است و من نام هیچ گلی را بلد نیستم تا به تو تقدیم کنم. اینجا ما گل ها را به اسم نمی شناسیم. ما فقط گیاه های خوردنی را می شناسیم چون درد ما بیشتر نان است تا جان. اینجا هیچ کس به محبوبش گل نمی دهد. گل یک عادت است. برای مناسبت های تقویم. برای گرامیداشت های دولتی. تولد تو نزدیک است و من دشتی پر از گل برای تو کنار گذاشته ام در دامنه­ی کوه هایی که حالا باید زیر برف در انتظار بهار مانده باشند. سفید و زرد. رو به خورشید. بی ادعاتر از شقایق. ماندگارتر از گل نوروزی. عاشقانه ترین شعرهای دنیا را برای بابونه ها نوشته اند. بی گمان باید بابونه باشند. یک دشت بابونه منتظر توست که برگردی. تولد تو نزدیک است و تو هر سال دورتر می روی. دورتر و دورتر و دور تر .
---------------------------------------------
من همه چیز را فراموش کرده ام و کسی که همه چیز را فراموش می کند دیگر آن آدم قبلی نیست. آدم ها وقتی همه چیزشان را از دست می دهند خودشان را هم اجاره می دهند. اینجا را اجاره داده اند و خودشان رفته اند. بی گمان بخشی از هر کدام ما فاحشه تر از آنیست که در باورمان می گنجد و آن بخش همان نجابت ماست. فاحشگی و نجابت فرزندان خودخواهی های ما هستند. خودخواهی هایی که عاشق فراموش کردنند. فراموشی بالاترین خودخواهی هاست. من این کتاب ها را کی خوانده ام. اصلا این کتاب ها را کی نوشته. چی نوشته. من این شعرها را کجا شنیده ام. دارند چه می گویند. اصلا من چطور با همه ی شماها دوست بوده ام با این حجم بزرگ تفاوت هایتان در قیافه و هوش و سلیقه و معرفت و پول. بگذارید تنها باشم. بگذارید متراژ بختم را با روزگار و سرزمینی که در آن هستم بسنجم نه با خوشبختی و فلاکت شما. بگذارید برای مدتی تنها در دایره ی کلمات خودم زندگی کنم. با کلمات خودم حرف بزنم تا با تصاویر خودم دنیای جدیدی بسازم. آنقدر بزرگ که بشود دوباره چند نفرتان را جا دهم در خانه ای که امروز دارد می ریزد. سقفش. دیوارش. حصارش. برای مدتی نباشید که آوارهای خانه ی من بی گمان دل شما را هم زخمی خواهد کرد.

فقط نیم ساعت!


یکی از دندان هایم لق می زند. چند بار که تکانش می دهم از جا کنده می شود. ماشین را برده ایم تعمیرگاه. تعمیرکار می پرسد که. یادم نیست که اصلا چیزی گفت یا نه. ولی یکهو دستم را گرفتم جلوی دهنم. نصف دندان هایم ریخت کف دستم. حیرت زده بهشان نگاه می کنم. بدون استثنا همه سالم هستند. سفید سفید. برق می زنند. شبیه دندان نیستند. مثل کلیپ های سفید کاغذ. مثل دکمه ی لباس های بچه ها. ولی دندان های من بودند. به برادرم گفتم این بار دیگر باید برویم پیش دکتر. برای یک لحظه می ترسم حرف های آن دو دختری که در مینی بوس دزدکی به تعبیر خوابشان می خندیدم حقیقت پیدا کند. اما من دیگر دندان ندارم. پسین و پیشین و میانی همه اش ریخته و یا دارد می ریزد. این خواب تعبیر نشدنیست. خیابان ها یکطرفه و بی انتها. از شهر بیرون نرفته ایم اما هیچ مغازه و پاساژ و مطب و دکه ای نیست. نشسته ایم وسط یک مجلس نه چندان خودمانی. من چرا دارم جلوی این همه آدم سیگار می کشم. چرا دو تا سیگار را با هم روشن کرده ام و به هر دو دارم به نوبت پک می زنم. یکی آمد. دو نفرند. بی دلیل از آمدنشان می ترسم. اولی که می آید تو من سیگارها را وسط توده ای از پوست تخمه خاموش کرده ام. از اتاق بیرون می آیم با زیر سیگاری ای که هیچ شبیه زیر سیگاری نیست. سیگارهایم پوست های تخمه را آتش زده اند.  از در که بیرون می آیم، روستای بزرگیست که به نظر باید ده ما باشد. پل را تعمیر کرده اند و خانه های مجاور را با خاک یکسان. تلی از آشغال ریخته روی پل. من پوست تخمه های گر گرفته را می ریزم آن طرف جوبی که نمی بینمش. و حالا ایستاده ام وسط خیابان. با ماشین خیابان را قیچی کرده ام. می خواهم ماشین را بدهم به یکی فرار کنم. حتما کسی دنبالم است. حتما چیزی را می خواهم پنهان کنم. نمی دانم. منتظر تاکسی هستیم. سوار ماشین که می شویم راننده همان است که چند لحظه قبلتر ماشین را داده بودم ببرد. ماشین ماشین خودمان است و داشبورد باز است. حتما کارت ماشین وگواهینامه ها را دیده. گفتم باید ماشینمان را پس بدهد. می گوید می خواهد امشب با ماشین ما برود تهران. برنامه ریزی کرده. هر طور شده ماشین را پس می دهد. اما ماشین حالا دیگر موتور است و کلی خرت و پرت تزئینی برایش خریده. همه را پس می دهم و راه می افتم که به خانه برگردم. برادرم نمیخواهد ترک موتور بنشیند چون ترک موتور شبیه ترک دوچرخه است. اصلا موتور نیست و دوچرخه است. می گوید شلوارم گلی می شود. چند خیابان آن طرف تر خانه ی ماست. سومین کوچه. درب دوم. چشم هایم را که باز می کنم باز گشته ام. یکی صدایم می کند. مودم کامپیوترم را دیشب خاموش نکرده ام و تلفن نویز دارد و همه فکر می کنند که تلفن خانه تحت کنترل است. مودم را که خاموش می کنم، دندان هایم سر جایشان هستند و جزوه هایم مثل تلی از زباله به پایم می گیرد. در اتاق را باز می کنم تا هوا عوض شود و دوباره دراز می کشم روی زمین. یکی باید همه جای بدنم را ماسا‍ژ دهد و چنگ بیاندازد پیشانی بی مویم را تا نیم ساعت. فقط نیم ساعت با آرامش این گوشه برای خودم بمیرم.

بعد از من چه کسی روی این تخته ها خواهد نوشت؟


بعد از مدت ها بالاخره فرصت مناسبی برای نوشتن پیدا کرده ام. سال های اول معلمی انرژی زیادی می خواهد. روزهایی که هر ساعتش همراه با تجربه های جدید است. به دانش آموزهایم اخت گرفته ام. به درسخوان هایشان. به درس نخوان هایشان. به پویا. فرشید و حتی به مازیار و سوران. به با انگیزه هایشان. به بی انگیزه هایشان. برای همه حتی آن هایی که فکر می کنم پی درس نیامده اند با تمام وجود تدریس می کنم. شب ها تا سه، چهار و حتی گاه تا پنج و شش صبح درس هایشان را آماده می کنم. با علاقه امتحان طرح می کنم. با دقت برگه هایشان را تصحیح می کنم. البته بعضی وقت ها هم خسته می شوم. متنفر می شوم از سربازی و معلمی و هر چه که هست. اما در کل تجربه ی بدی نیست. لذت یاد دادن چیزهایی که با مشقت یاد گرفته ای. لذت سر و کله زدن با بچه های کنجکاو. لذت شوخی کردن با کله شق ترین بچه های مدرسه. لذت رام کردن یاغی ترینشان و نشاندنش پای میز کارگاه برای بستن مدار. لذت تحریک کردنشان برای ادامه ی درس و کنار گذاشتن گوشی همراهشان بدون تنش. لذت آشتی دادنشان وقتی با هم دعوا می کنند. لذت گوش دادن به حرف هایشان وقتی دارند با تمام وجود خیالبافی هایشان را به نام واقعیت با کاراکتر خودشان تصویر می کنند. همیشه در همه جا رخدادهای ناراحت کننده هست که به آدم بر بخورد. مثلا یکی وسط کلاس در حالی که با تمام وجود درس می دهی بی تفاوت به اطراف نگاه کند، خوابش بگیرد و یا بگوید خسته شدیم! و خستگی می شود فیل بزرگی که با باسن نشسته  روی کله ی آدم. پیش می آید که یکی ناخودآگاه حرفی از دهانش بیرون بیاید و تو باید نادیده بگیری. پیش می آید که گوش های دانش آموزی را به خاطر بی ادبی بپیچانی ولی باید همزمان لبخند روی لب هایت باشد. تدریس برای نوجوان هایی که دارند کم کم پا به روزهای جوانی می گذارند سختی های خودش را هم دارد. اما در پس همه ی این ها لذتی هست که تنها زمانی درکش می کنی که موقع بیرون رفتن از کلاس بچه های کلاست در حالی که هنوز سرشان روی جزوه است سایه ات را دنبال می کنند و با هم می گویند خسته نباشی و انرژیت صد چندان می شود تا به آن اندازه که  چایی دفتر مدرسه بیشتر از هر چایی ای در دنیا می چسبد و دوست داری آنقدر با معلم های دیگر بگویی و بخندی که شادمانیت را با همه تقسیم کنی. با همه ی دشواری ها تدریس می تواند لذت بخش باشد. بودن در فضای مدرسه حتی با کنترل ناپذیرترین دانش آموزهای آن تجربه ی شیرینیست. اما به نظر این احساس های من همیشگی نیست و  در نهایت سختی های کار و زندگی و بی معرفتی آدم ها این لذت ها را زیر لایه های سنگین زمان دفن می کنند.

این واژه های ارزان!


آهای یارو. این چیزیست که باید می گفتم و هیچ گاه نگفته ام. خون و شناسنامه و سفره ی مشترک اگر حرمتی برایشان نمانده. به بالاترین دکمه ی پیراهنت نگاه کن شاید برای یک بار هم که شده سری خم کرده باشی در برابر حرف های کسی که توهین هایت را بی جواب گذاشته. ما. هر کدام ما. بیگمان از دست دیگری سیبی اگر نخورده . سیبی اما به رفاقت گرفته ایم. ما هر دو سارقان باغ آن باغبان مفلوک بوده ایم. مگذر. ساده از روی حرف هایت مگذر. برگرد. اما نه آن طور که ایستاده ای در برابر من. به خودت. به این که چرا حرف های خودت را هم نمی فهمی. به این که جیب هایت پر از گردوی دیگران است و از نیاکانت باغ می خواهی بی آن که همت لگد کردن یک بیل در تو باشد. کلمات گاه به جای بر دل نشستن، روی دل می نشینند. سنگینی می کنند. آن قدر که زبان از گفتن هر پاسخی برای کم کردن این بار بزرگ باز می ماند. برگرد اما نه با آن حالت چشم ها و آن واژه های سخیف. همه جایت لمس شده. سوزنی فرو کن در شست آگاهیت. من زخم جوالدوزت را فراموش خواهم کرد. آهای یارو. این چیزی بود که باید می شنیدی و نشنیدی!

بخوان که گم شود در من صدای پا!


به یکی از دانش آموزانم فکر می کنم که تمام هفته را سر کلاس با گوشی اش دزدکی بازی می کند. اس ام اس هایش را برای دوستانش بارها و بارها می خواند. حتی نمی تواند خودش را کنترل کند. آن ها را به من هم نشان می دهد. می خواهد به معلمش ثابت کند که خواستنیست. که کسی که آن طرف گوشی برایش نوشته <قرار ما نیم ساعت دیگر> <برگرد سرما می خوری> دوستش دارد. آه هجده سالگی های من. هجده سالگی های من!
بی پسرترین پیرزن تاریخ گوشه ی دیوار کز کرده میان مستطیل چشمانم و آواره ترین پیرمرد تاریخ میان مستطیل خواب و مستطیل توالت در گذر است. پسری به دنیا می آید که زیر بازوهای پدری لنگر شود. که دور شانه های تکیده ی پیرزنی حلقه شود. پیرمردی که با چشم های بسته در انتظار مردن است و پیرزنی که دلش بعد یک گریه ی هفتاد ساله یک خواب همیشگی می خواهد. کنج همه چهار دیواری های تاریخ یک آه چهار زانو نشسته که قطر هیچ لوله بخاری ای. پهنای هیچ کانال شومینه و کولری. پنکه های هیچ سیستم تهویه ای. هیچ چیز و هیچ کس را یارای سبک کردن این آه نیست!
افکت بدی می شود تصویری که از مقابل دیدگانم می گذرد. تصویر مرده ای از آشنایانم. با صدایی گرفته تر بخوان. با ضرباهنگی  کند تر. صداها تصویرها را دور می کنند! یک روز فیزیک به این خواهد رسید. به نسبت عکس صدا و تصویر او. بخوان که هر چه صدای پایش دورتر می رود به من نزدیک تر می شود. بخوان که گم شود در من صدای پا!

مرز


مرز. آن خط چین های تیره­ ی ممتد که آسمان را نشانه گذاری کرده تا سیاستمدارانی با قیچی هایشان تصویر ملتی را کلاژ دفتر خاطراتشان کنند. مرز کوه بلندیست با قله ای نوک تیز که سرباز صفری بعد از دوازده ساعت تماشای هیچ، نوک مگسکش را روی فرشته ی مرگش گذاشته. مرز بیابان بی انتهاییست با درختی فلزی با رابینسونی که سیگارش را پشت سیگار می گیراند تا شترها را با آدم ها اشتباه نگیرد. مرز آخرین خط یک دریاست از ساحل که هیچ قایقی از آن جا نخواهد آمد. مرز سرزمین شترها و اسب ها و قاچاقچی ها و سربازها و ناخداهاست. مرز باید چیزی باشد شبیه نقطه. شبیه خط. که تعریف نمی پذیرد. باید بپذیریم. نواریست بر پیشانی هر سرباز که رویش اولین کلمه از اولین مصرع شعر اعتقادات رهبرانش را نوشته اند. روی مرزها خروس ها هم تخم می گذارند. جفت جفت . یکی این طرف مرز جوجه می شود. یکی آن طرف مرز. جوجه ها تا روز مردن دنبال مادری می گردند که نبوده. هی می آیند لب مرز. برادرشان را. خواهرشان را آن طرف مرز می بینند. نمی شناسندش چون دشمن ها برادر و خواهر نمی شوند. مرز قبرستان پرندگانیست که لاشه هایشان میان صخره هاست. زیر گرد و خاک بیابان هاست. در عمق اب هاست. نه. مرز یک خط باریک نیست. مرز نواریست جادویی که هر چه پایت را بلندتر می کنی. هر چه پایت را جلوترمی گذاری. او باز هم بلندتر، جلوتر و دست ناپذیرتر است!

خون = بها


چهل میلیون تومان. نود میلیون تومان. اصلا دویست میلیون تومان. این پول ها برای بچه های بی سرپرست شده که پدر و مادر نمی شوند. برای دختر بچه ی آن خانم همشهریمان که به خاطر اشتباه یک دکتر بی تجربه مادرش را در اولین ساعات زندگی اش از دست داد. برای پسربچه های این تعمیرکار همسایه مان که به خاطر یک جراحت در اثر شکستگی پا مرد، عذرخواهی بیمارستان و دلیل تراشی های واهی دیگر فایده ای ندارد. جراحی که جان سه زن حامله را در اتاق عمل یک شهر کوچک گرفته چون بالاخره جوان است و باید از یک جایی شروع کند. بیمارستانی که کسی نیست توی بلندگوهای بگوید آقای دکتر لطفا به اتاق فلان چون از دکتر خبری نیست و بالطبع دکترها هم نیاز به استراحت دارند. بیمارستانی که روی یک جاده ی مرگ قرار گرفته و امکانات یک جراحی معمولی را ندارد چون یک شهر در نود کیلومتری این جا هست که امکان گرفتن پذیرش بیمار از آن جا وجود دارد. آمبولانسی که کپسول اکسیژن ندارد و پرستاری که تزریق خون به بیمار را با آزمون و خطا می خواهد یاد بگیرد. همه ی این ها توجیه های خودشان را دارند. دادگاه بیمارستان را محکوم می کند تا دکترش چهل میلیون تومان به خانواده ی آن زن حامله بپردازد و اگر وکیل خانواده ی تعمیرکار بتواند بیمارستان را محکوم کند شاید پولی هم به خانواده ی آن ها برسد. بالاخره اشتباهی شده. قصوری اتفاق افتاده. نباید اتفاق می افتاده. ما هم ناراحتیم. امیدواریم دیگر پیش نیاید. این پول ناقابل است. مطمئنا جای پدر و مادر و پسر و دخترتان را نمی گیرد. ما هم تلاش کردیم خون آن مرحوم ناحق پایمال نشود. این چک شاید بتواند گوشه ای از مشکلات شما را حل کند. متاسفیم. این ها دیالوگ هایی ست که همه به آن عادت کرده ایم.

فاصله ایست میان آدم ها و لایک هایشان


شمایی که عکس ها و نوشته های لایک شده و به اشتراک گذاشته ی همدیگر را می خوانید. لایک ها لزوما امضای یک سند نیستند. سندی که دوستانتان را با آن محک بزنید. دوستی دارم که به اکثر نوشته هایی که لایک می کند معتقد نیست. بیشتر حرف هایی که پای نوشته های دیگران می نویسد نظرش نیست. کلیک هایش هم بدون شک پر از تردید است. او حتی به چیزی که ما در او می بینیم و فکر می کنیم که هست نیز معتقد نیست. یادم هست تا چهار صبح پای بحث های فلسفیمان می نشست و نزدیکی های صبح تا صدای اذان می آمد دوباره می رفت توی قالب خودش. جا می گرفت. آن قدر که بعد از سلام آخر سیگار آخرش را هم نمی کشید و می خوابید. چون سیگار کشیدن و بودن با ما برایش میوه ی ممنوعه بود. و وقتی که می خوابید چهره اش برای ما بر می گشت توی قاب خودش. او در شبکه های اجتماعی هر روز آزادی را برای من به اشتراک می گذارد. برابری ها را لایک می زند. او هر روز زیباترین شعرها را در صفحه اش می گذارد و زیباترین عکس ها را. تنها مایی که او را می شناسیم می دانیم هیچ کدام از این لایک ها امضاهای او نیستند. زیباشناسی او به این عکس ها و شعرها نمی خورد. او دنبال مقبولیتیست که در دنیای حقیقی به دستش نمی آورد. دارد دنیای دیگری را تجربه می کند. در قالب دیگری که به قواره ی فکری اش نمی خورد. کفشی که برای او بزرگ است و در عین حال گوشه ی پاهایش را هم می زند. کلاهی که آنقدر بزرگست که جلوی چشم هایش را گرفته. دنیای مجازی آن زمان که خودت هستی و اتاقت و نشسته ای پشت کامپیوترت. دنیایی ست پر از صداقت. همین که دنیایت را کشاندی آن تو. گه می زنی به همه چیز. هم چنان که می توانی خود خودت باشی. می توانی همه ی آن هایی باشی که نیستی و این دردناک است. دلقکی که هیچ گاه نخندیده. بندبازی که روی لبه ی جوب هم راه نرفته. نیازی به لو رفتن نیست. باور کنید درد می کشند. شبیه خودت نبودن و جنازه ای را تمام روز این طرف و آن طرف بردن طافت فرساست!

صدای گلوله در یک روز سرد پاییزی


سرمای پاییز است و چوپانی که گله هایش را از تپه بالا می کشد. این صدایی که نمی شنوید صدای مردمیست که در خیابان ها زنده باد مرده باد می گویند. دود سیگار وسط مه گم می شود هم چنان صدای مردمی که فریادهایشان در خیابان ها گم خواهد شد. تا مردم به خانه هایشان بر گردند و مشت های گره کرده شان باز شود چوپان گله هایش را دو تپه آن طرف تر رمانده و مشت هایش را از سرما گره کرده است. تلویزیون تصویر چوپانیست که چوبدستی اش را پشت گردنش تکیه گاه کرده و با آوازی که بی تردید نمی شنود خرامان راه می رود.  تلویزیون تصویر مردمیست که پلاکاردهایشان را بالا گرفته و با آهنگ حماسی ای که نمی شنود مشت ها و لب هایشان تکان می خورد. در من صدای بمب و گلوله است. در یک روز سرد پاییزی. چوپان گله هایش را از تپه بالا می کشد با آهنگی که می شنود و بی گمان من هرگز نخواهم شنید.

خبرهای آدامسی


این روزها بیشتر شبکه های خبری برنامه های تحلیلیشان درباره ی هفت میلیاردی شدن زمین است. درست است که هیچ کدامشان برای هفت میلیاردی شدن زمین جشن تولد و مراسم یادبود نمی گیرند اما شبکه های تلویزیونی خودمان هم انگار زیاد برایشان تعداد آدم ها مهم نیست و سریال های خودشان را طبق برنامه پخش می کنند. خسته از تحلیل های کپی شده و بی هدف می نشینم پای یکی از سریال های وطنی. همان نیم ساعت اول کافیست که سریال برایم بشود یک فیلم کوتاه بی ارزش. در دانشگاهی که شبیه هیچ دانشگاهی نیست، استادی که شبیه هیچ استادی نیست دارد برای دانشجوهایش که شبیه هیچ دانشجویی نیستند حرف های صد من یک غاز می زند. گویا این سریال را فقط برای آن هایی ساخته اند که نه دانشگاه رفته اند و نه در خانواده و فامیل و آشنا دانشجو و استاد دارند. پناه می آورم به اینترنت. اما اینجا هم هر چه وبلاگ می خوانم در باره ی فقر است که یک جورهایی بر می گردد به تاثیرات خبر هفت میلیاردی شدن زمین و به یکباره رسانه ای شدن خبر احتمال افزایش زاد و ولد هیولای فقر در آفریقا و آسیا! شعری برای پیرمردی که زیر بار فروش هفت بادکنک خم شده. شعری در باره ی دختری که سفره ی خالی شان را هم برای نان می فروشد و عده ای که تحت تاثیر حرف های گروه اول در وبلاگ هایشان می نویسند که فقر شب را گرسنه خوابیدن نیست بلکه حرکات غیر اخلاقی و غیر ورشی و کتاب نخواندن و سینما نرفتن و آشغال سر کوچه ریختن و از این جور چیزهاست! و کلی خبر و تحلیل دیگر پیرامون نداری و گرسنگی و درد و غم. بعضی وقت ها فکر می کنم نوشتن در باره ی رخدادهای روزمره به روز بودن نیست. خودش یک جور روزمرگی ست. یعنی یک هفته قبل که جهان چند میلیون کمتر از امروز بود چرا خبرها و نوشته ها حول و حوش ترس از فقر جهانی نبود و چرا چند هفته ی دیگر همه چیز باید فراموش شود. پس این وسط این فقر و رسیدن به راهکاری برای درمان فقر نیست که مهم است. این خبرها هستند که مهم می شوند. مثل آدامسی که برای چند دقیقه جویده می شود و شیرینی و طعمش که تمام شد جایش را به آدامس دیگری می دهد. آدامس هایی که هیچ ارزش غذایی ندارند و آدامس خود خود روزمرگیست. خود خود بی خیالیست!
پ.ن: دیگه گودر (گوگل ریدر) اونی نیست که دوست داشتم!

دوشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۰

مرا به نام کوچکم صدا بزن


دارم برگه های امتحان امروز را تصحیح می کنم. وقتی می بینی یکی از دانش آموزانت همه ی آن چه را که از او خواسته ای جواب داده لذت می بری و وقتی می رسی به برگه ی بهنام از ته دل آه می کشی. 0.375 با ارفاق 0.5 تمام! روی سه تا از برگه ها نوشته ام تقلب! بارها در کلاس گفته ام که من برای 0.25 نمره ی شما ارزش قائلم. گفته ام که نمره های کمتان را با تلاش های بعدی تان نادیده می گیرم. حتی این را هم گفته ام که می توانند روی کمک های من در حد سه چهار نمره هم حساب کنند اگر متقلب نباشند! تقلب برای یک دانش آموز که هنوز به طور کامل وارد اجتماع نشده فقط به دست آوردن چند نمره ی بی ارزش نیست. تقلب برای یک دانش آموز دبیرستانی یعنی تمرین جسارت در دزدی. یعنی نشان دادن خودت بیشتر از آن چه که هستی. نه فقط من بلکه شمایی هم که این نوشته ها را می خوانی مطمئنا تقلب توی کارمان بوده است. در مدرسه. در خانواده. در جامعه. مگر یک امتحان می خواهد چه چیزی را مورد سنجش قرار دهد. زحمت و تلاش فرد و احتمالا معیاری هم برای تشخیص میزان علاقه و توانایی فرد در موضوع امتحان خواهد بود. فکر کنم انشتین بود که یک جمله ی معروف در مورد امتحان داشت. گویا گفته بود تنها سوپ کلم است که بیشتر از امتحان حالم را به هم می زند! انشتین هم خوب می داند که در سیستم آموزش عمومی چاره ای جز امتحان نیست. جدا از کارکرد تعیین سطح امتحان مهمترین کارکرد آن برای دانش آموزان وادار کردن آن ها به حرکت در فرایند آموزش است. فاکتوری که جایگزین کردن آن با روش های دیگر بسیار مشکل است. من در زمان جلسه به آن هایی که فکر می کنم تلاش می کنند و آن هایی که در پاسخ دادن به سوالات یک جرقه می خواهند و یا نصف پاسخ را نوشته و احیانا نیاز به یک راهنمایی دارند کمک می کنم. چون معتقدم که جلسه ی امتحان خود بخشی از پروسه ی آموزش است. حتی فرمول دو تا از سوالات را هم پای تخته نوشتم تا فرصتی داده باشم به آن هایی که دارند به گوشه های دیوار و برگه های بغل دستی با حسرت نگاه می کنند. با همه ی این ها برگه ها را که تصحیح می کنم احساس ناامیدی می کنم. اینجاست که خیلی از معلم ها دیگر انگیزه ی تدریس پیدا نمی کنند. چون فکر می کنند که تلاششان نتیجه نداده. البته. می دانم که باید ادامه داد. با همان انرژی قبلی. اما باور کنید دشوار است. این روزها بیشتر از هر چیزی به معلم های گذشته ی خودم فکر می کنم. به آن هایی که برگه های خودم را تصحیح کرده اند! به نمره ی 4.75 درس حسابانم که هیچ گاه سر کلاس تلاشی نکرده بودم. جزوه ای نداشتم. شب امتحان هم خوابم گرفت. هنوز معتقدم که معلم درس حسابانم تواناترین معلم ریاضیاتم در دوران دبیرستان بوده. اما مشکل تنها من نبودم. معلم حسابانم حتی یکبار هم نپرسید چرا درس نمی خوانی. چرا چیزی نمی نویسی. جزوه ات کو. چرا دیوار را نگاه می کنی. چرا نمره ات این است. آن زمان مشاوری هم در مدارس نبود. می توانست بگوید آخر جلسه بمان و بپرسد مشکلت چیست که درس نمی خوانی. مطمئنا من مشکلم را به او نمی گفتم. اما شاید به خودم می آمدم. در یکی از بهترین مدارس استانمان درس می خواندیم و او که از بهترین مدرسان مدرسه بود هیچ وقت جز اسم سه بچه پولدار کلاس اسم هیچ کس را یاد نگرفت. نخواست بفهمد. هیچ وقت یک قدم از تخته فاصله نگرفت. وسط سال به خاطر اتفاقی که من ناخواسته بانی اش شدم و همه ی کلاس مقصر بودند کلاس را نصفه کاره رها کرد و رفت! معلم بعدی که آمد بهتر از اولی نبود اما در خودش چیزی داشت که اولی نداشت. مهربان بود. شاید خیلی هم دلسوز نبود. اما ما را با اسم کوچکمان صدا می کرد! شاید همین برای من کافی بود و به سادگی از پس جبران آن 4.75 بر آمدم! کجای کار من می لنگیده که وضعیت نمره ها این است؟!
 پ.ن۱: گرفتن برگه ی امتحانی از دانش آموز در حین تقلب بی فایده ترین کاریست که یک معلم می تواند انجام دهد!
پ.ن۲: عنوان برگرفته از شعریست از عمران صلاحی
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفته مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن ....

معشوقه های قدیمی زخم هایشان همیشه می ماند


نمی افتد. آب از این آسیاب کهنه تا مرگ آسیابان نمی افتد. دوست داشتن باران است. باد و باران و طوفان است و تا مرگ آسیابان صورتش را شلاق می زند. معشوقه ها. معشوقه های از همه جا بی خبر. آن ها برای همیشه با تو می مانند. نشان به آن نشان که به عکس هایشان با دیگران حسادت می کنی. در گوگل. یاهو. فیس بوک. در خیابان. در کوچه های تو در توی خاطراتت جستجویشان می کنی. معشوقه های قدیمی خوره ی روزهای تنهایی اند. خاکسترهای زیر آتشی که کبابت می کنند. حقارت خودش را از لباس غیرت و ناموس بیرون می کشد و معشوقه هایی که دوستت نداشته اند باز هم زیبا می شوند. همان اندازه که دوباره رنگ لباس هایشان رنگ مورد علاقه ات شده است. رنگ موهایشان وسواس سلیقه ات و حرکات صورتشان فیلتر زیباشناسی ات. نه. آب ها از آسیاب نمی افتند حتی اگر گندمی برای نان و نانی برای خوردن نباشد. معشوقه های قدیمی زخم هایشان همیشه می ماند هم چنان که خنده هایشان. هم چنان که تن صدایشان. هم چنان که رنج دیدن عکس هایشان.

روستاییانی که دیگر کار نمی کنند!


پریروز به همراه یکی از آشنایان به چهار روستا در شعاع سی چهل کیلومتری اینجا سر زدیم. از جاده های وسط آبادی ها که می گذری دلت می گیرد. نه به خاطر سیمای فقری که همیشه اسمش با روستا گره خورده. خیر. آبادی های این اطراف یا خالی از سکنه شده اند و یا مثل این چند روستایی که ما رفتیم تقریبا سیمای شهر به خودشان گرفته اند. بهداری و دهداری و مخابرات و خیابان های آسفالت و خانه های آجری با سقف های ایزوگام شده. دکل های برق و بی تی اس و تیرهای تلفن. علمک های گاز. مدرسه های نوسازی شده و انبوه سواری های شخصی پارک شده جلوی درب منازل. خیلی از این فاکتورها باید آدم را خوشحال کند. اما چیزی این وسط هست که تمام این ها را زیر سوال می برد. این همه آدم که دم در خانه ها ایستاده اند. این همه آدمی که در یک روستای چند صد نفره در هم می لولند و بی هدف می آیند و می روند. از همراهم می پرسم به نظرت حضور این همه آدم در یک روستای کم جمعیت در این وقت روز غیر طبیعی نیست؟ می خندد و می گوید چه کار کنند بیچاره ها. کاری ندارند. چهل روز بیشتر کار کشاورزی ندارند که سه چهار روزش برای آماده کردن زمین و یکی دو هفته هم صرف کاشت و برداشت می شود. زندگیشان هم مثل کشاورزیشان دیمی ست. سی چهل روز کار برای یک سال زندگی. به ظاهر این طور کشاورزی باید شغل مناسبی باشد. اما آیا واقعا زندگیشان با همین نهایتا دو ماه کار است که می گذرد. بیشتر خانه ها با وام بانکی با بهره ی پایین تر از تورم ساخته شده اند و خیلی هایشان هم با همکاری کمیته ی امداد دیوارهایشان بالا رفته. مسکن یک سرمایه ی راکد است. به فرض که هر کدام از این خانه ها صد میلیون تومان هم بیارزد. مسلما داشتن یک طبقه مسکن برای هیچ کدام از این خانواده ها خوراک و پوشاک نمی شود. همراه من که چند سالی در همین روستاها زندگی کرده می گوید صرف نظر از چند خانواده محدود در این روستاها که وسعت زمین هایشان زیاد است بقیه اکثرا چسپیده اند به کمک های دولتی. کمیته ی امداد و یارانه های نقدی دولت. شما هم اینجا باشید دلتان می گیرد. روستاهایی که زمانی بی نیاز از شهر و دولت خودشان تولید کننده هم بوده اند و از لبنیات و حبوبات گرفته تا نیروی کار را به شهرها تزریق می کردند حالا مثل زالو چسپیده اند به نقشه های جغرافیا و شهرها و پستان نحیف خزانه ی دولت را می مکند. همین بارانی که حالا دارد می خورد روی سایبان و نورگیر و شرشر از ناودان ها می ریزد اگر چند ماه باریدن نگیرد درآمد کشاورزیشان هم صفر می شود و پناه می برند به بیمه های کشاورزی ورشکسته ی دولتی. حالا اگر به من بگویند در روستاهای اطرافتان چه خبر است می گویم. مشتی جوان بیکار که دستشان توی جیب پدرشان است و تا نوزده سالشان می شود هوس ازدواج می کنند و نهایتا پناه می برند به حاشیه ی شهرها. مشتی پیرمرد و پیرزن از کار افتاده بدون بیمه های تامین اجتماعی و بدون پس انداز که دستشان توی جیب دولت و تک و توک بچه هاییست که یا کارمند دولتند و یا برای کار به شهرهای بزرگ رفته اند. زن ها و دخترهایی که دیگر نه گوسفند و گاوی برای دوشیدن دارند و نه قالی ای برای بافتن چون با فلسفه ی موجود روستا زندگی ارزش این همه رنج و مصائب را ندارد! جوانترهایشان باورشان شده که زندگی شبیه سریال های کلمبیاییست که همه دنبال عاشقی و عشقبازیند و آن هایی هم که کار می کنند یا باید پشت میزی در یک شرکت بزرگ بنشینند و یا دوست دختر و دوست پسر فرزندان آقا یا خانم رئیس! نزدیکی های غروب که بر می گردیم برخلاف سال های قبل جز یکی دو گله ی کوچک دیگر گوسفند و گاوی نیست که جاده را بند بیاورد و هر چه از شیشه بیرون را نگاه می کنم بیل به دستی از سر زمین بر نمی گردد که داد بزنیم کاکا ماندو نباشی. انگار چوپان ها و کاکاها دارند برای همیشه می میرند. از بالای روستا هم که نگاه کنی. نه گاوداری ای هست. نه مرغداری ای  و نه حتی یک کارگاه کوچک. فقط زمین است و زمین و مردمی صدقه خور از آب باران و پول نفت و مالیات شهر!

چهارشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۹۰

سه هم اتاقی غریب!


در تمام سال های دانشگاهم سه هم اتاقی متفاوت از دیگران داشتم. متفاوت از این نظر که حالا که به گذشته نگاه می کنم تنها کسانی هستند که از بودن دوباره با آن ها لذت نخواهم برد.
-  پشت آن میز قرمز می نشست. گوشی سامسونگ نقره­ای تاشوش را طبق عادت یکی دو بار باز و بسته می کرد. چند باری باد داخل بینی اش را تو می کشید و به یکباره بیرون می داد. دست چپش می رفت لای موهای وزوزیش. به گوشه ی سقف خیره می شد. ناگهان بر می گشت و با صدای بلند درس خواندنش را ادامه می داد. من از بالای تخت دو طبقه حواسم به او بود. من همیشه حواسم به او بود حتی سال بعدش که از خوابگاه ما رفته بود و وسط سالن ولو شده بود روی موزاییک ها، چیزی نمانده بود برایش گریه کنم. نه به خاطر عینک ذره بینی اش. نه به خاطر ترم های متوالی مشروطیش. به خاطر تنهایی اش. دانشگاه تمام شده و او رفته. شماره اش را چند باری توی گوشیم دیده ام اما هیچ وقت دلم نخواست حتی یک تماس هم با او بگیرم. چون می دانم او برای سال هایی که با هم گذرانده ایم آنقدر ارزش قائل نبوده که گوشیش را بردارد و بگوید زنده ای دوست من!
-  هم اتاقی شدنمان اتفاقی بود. نه ماه هم اتاقی بودیم که اگر یک هفته یا چهار سال تمام هم بود تفاوتی نداشت. قبلا شناخت مختصری از همدیگر داشتیم. شاید همین چند خط را فقط بتوانم درباره­ی نه ماه دوستیمان بنویسم. حوزه ی خصوصیش آنقدر کوچک بود که خودش هم داخلش جا نمی شد! من دوست های خودم را داشتم و او دوست های خودش. (چند سال بعد وقتی در پادگان با صمیمی ترین دوستش برخوردم فهمیدم که آن ها هم هیچ وقت با هم دوست نبوده اند!) همین باعث می شد ما همیشه در عین این که هم اتاقی های بدی برای هم نبودیم هیچگاه دوست های خوبی هم برای هم نباشیم. هیچ خاطره ی بدی از او ندارم. اما نکته ی عجیب داستان این است که در مدت نه ماهی که هم اتاقم بوده است هیچ خاطره ی خوبی هم از او ندارم. خاطره ای که آدم بتواند در یادداشت های روزانه اش، در دفتر خاطراتش و یا در وبلاگش بنویسد. فقط یک چیز او برایم جالب بود. که شاید شنیدنش برای دیگران هم جذاب باشد. یک سری کتاب دست دوم خریده بود و گذاشته بودتشان کنار شوفاژ اتاق. هیچ وقت این جسارت را نکردم که بدون اجازه به آن ها دست بزنم. ترم پاییز که تمام شد فرجه ای بود برای مطالعات غیر درسی ام. یک روز در حضورش کتاب هایش را زیر و رو کردم. پنج تا از کتاب هایش را گرفتم تا در فاصله ی بین دو ترم که دراتاق تنها بودم بخوانم. وقتی که برگشت و کتاب هایش را پس دادم فهمیدم از این که کتاب هایش را خوانده ام خوشش نیامده. از آن به بعد دیگر از هیچ کسی. حتی از کتابخانه هم کتاب نگرفته ام. همیشه کتاب هایی که خوانده ام را خریده ام. این تنها درسی بود که از او گرفتم. من در مورد دلیل ناراحتی ای که در صورتش بود زیاد فکر کردم. تنها دلیلش این بود که از اطرافیانش، هیچ وقت هیچ کس از او هیچ چیز نمی خواست! نه کتاب. نه بلیط اتوبوس و پول خرد و نه هیچ چیز دیگر!
- اما عجیب ترین هم اتاقی ام. چهار نفر بودیم توی یک اتاق. سه نفرمان تا آخر دوران تحصیلمان و حتی تا همین حالا که این ها را می نویسم با هم ارتباط داریم. اما او همیشه تنها بود. همیشه با کتاب مدارهای الکتریکی اش بود. چایی دم نمی کرد اما چایی می خورد. پول داشت. اما هیچ کدام از چیپس و پفک هایی که دور هم می خوردیم. تخمه هایی که می شکستیم. بستنی هایی که دور هم در بالکن اتاق لیس می زدیم را او نخریده. در غیابمان برای هیچ کداممان از آشپزخانه غذا نگرفته بود و هیچ گاه هم صحبت خوبی برای مهمان هایمان نبود. او امروز رفته. اما بیگمان اگر اسمش را توی فیس بوک اتفاقی نمی دیدم حتی به یادش هم نمی افتادم. 
سه هم اتاقی بالایم چند ویژگی مشترک داشتند. هیچ وقت از جیب و وقتشان برای هیچ کسی هزینه نمی کردند. به قول معروف مرام توی کارشان نبود. من و دوستان دیگرم برایمان مهم نبود که چه روزی چه کسی خرید می کند، چه کسی نوبت نظافت و ظرف شستنش است. ما رعایت همدیگر را می کردیم. مریض که می شدیم با هم بیمارستان می رفتیم. با هم سینما می رفتیم. پارک و کوه رفتنمان با هم بود. اما این سه دوست نیمه راه ساده ترین قوانین دوستی را هم درک نمی کردند. امروز داشتم با خودم می گفتم یعنی اگر آن ها امروز ازدواج کرده باشند با همسرانشان هم همین طور تا می کنند!

دوشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۰

شما قضاوت کنید


شما می توانید به من کمک کنید. با یک اظهار نظر یک جمله ای. بگویید اشتباه کرده ام یا نه. ابتدا خودتان را بگذارید جای من. معلم هستید. در یک مدرسه ی کار و دانش. بیست و سه دانش آموز دارید. بیشتر دانش آموزهایتان هر روز صبح خودشان را از روستاهای اطراف به مدرسه می رسانند. تقریبا همه ی آن ها جزء دانش آموزانی هستند که هیچ کدام از مدارس دیگر شهر صلاحیت ورودشان را تایید نکرده اند و نهایتا از سر ناچاری آمده اند به هنرستان شما. در هنرستانِ شما هم آخرین اولویت دانش آموزان بر حسب معدل، رشته ایست که شما قرار است تدریسش کنید. اما شما سر کلاس چکار می کنید. بیشتر برنامه ی درسی هنرستان های کار و دانش عملی است. یعنی بخش کوچکی از آن تئوری و مابقی کار عملی. در زمان درس های تئوری شما پای تخته می ایستید و تدریستان را می کنید. نهایتا چند نفری خوابشان می آید. چند نفری با بغل دستیشان صحبت می کنند یا یکی دو نفر پارازیتی می آیند و بالاخره هر اتفاقی که بیافتد با تذکری، ترساندن با نمره ی منفی ای، اخراج از کلاسی چیزی  سر و ته قضیه را هم می آورید. اما در کلاس های عملی داستان چیز دیگری است. بیست و سه دانش آموز دارید که قرار است هر کدامشان پشت یک میز کار کنند. چون وادارشان کرده اید کار عملی کنند خوابشان نمی آید. اما بعضی هایشان بیشتر از آن که باید بیدار می شوند. شیطنت می کنند. شوخی های خطرناک و بی ادبانه شان را می شود با تذکری جدی تا حدی کمتر کرد. بین میزها می آیید و می روید. شوخی های لفظی رکیکشان با همدیگر را می شنوید و خودتان را می زنید به نشنیدن. یکی با اره به جای قطعه کارش میز کارگاه را اره کاری می کند! تذکر می دهید. یکی با سوهان به جای قطعه کارش خودِ گیره را از سرِ بی حوصلگی سوهان کاری می کند. با روی خوش قانعش می کنی حداقل تا زمانی که تو نگاهت روی او هست کارش را تکرار نکند. بعضی هایشان با هم دعوایشان می شود. جدایشان می کنی. خلاصه اش را بگویم مثل یک مبصر از اول کلاس تا آخر کلاس باید ساکتشان کنی. بچه هایی که دلشان مدرسه نمی خواهد را می خواهی چه کار کنی. مطمئن باش بعضی وقت ها به این نتیجه می رسی که کارگاه جهنمی ست برای خودش. کارگاهی که طبق برنامه باید برگزارش کنی. دانش آموزهایی که از همه چیز گریزانند. از خانواده. از مدرسه و حتی از خودشان. به جز یکی دو نفرشان تقریبا همه از درس خواندن متنفرند. باور کنید چند نفر از دانش آموزان به وضوح علامت معلولیت های ذهنی و مشکلات روانی را در خودشان دارند. «سین» که یکی از  دانش آموزانم است با وجود این که معلم های دیگرِ کارگاه کتکش می زنند. به فحشش می بندند اما باز هم همان «سین» است. دست هایش را می گیرم. می بوسمش. در گوشی بهش می گویم که نکن «سین» جان. کاری نکن بچه ها بخندند بهت. بگویند دلغک است. برای چند دقیقه متحول می شود. مثل بچه ها. اما نیم ساعت بعد. دوباره همان آقای «سین» است. با آقای سین می شود یک جور کنار آمد. «میم» آدم عجیبیست. دوست دارد با من و شمایی که معلمش هستیم صمیمی باشد. دوست دارد با معلم هایش حرف های خصوصی داشته باشد. لذت می برد از دوست بودن با معلم هایش. یک دنده. کله شق و درس نخوان است. طبق برنامه ریزی هایش می خواهد در آینده قاچاقچی شود. از مرز جنس قاچاق بیاورد. آرزو دارد یک ماشین گرانقیمت داشته باشد و پشت فرمان سیگار بکشد! حتی برایش مهم نیست مدرک داشته باشد یا نه. آقای «میم» را هم می شود کنترل کرد. حتی می شود خیلی چیزها به او یاد داد. «ک» پدر ندارد. دوست دارد بچه ها مثل یک پدر به او نگاه کنند. حرف های قلنبه سلنبه می زند. بدنسازی می رود. گاهی پر رو می شود. اما مهربانیت را می فهمد. کنترل آقای «ک» دشوار هم که باشد غیر ممکن نیست. بقیه هم هر کدام داستان خودشان را دارند. اما من با دو نفرشان به مشکل بر خورده ام. یکی آقای «پ» و دیگری آقای «ص». یک روز از آقای «پ»  به خاطر شیطنت و کلماتی که در حرف هایش به کار می برد چند نمره کم کردم. سعی کردم با این کارم به او بفهمانم که اخلاق و رفتار برای من خیلی مهم تر از کار عملیست. چون معتقدم در این مدرسه و در این شرایط بزرگترین لطفی که ما می توانیم به دانش آموزانمان بکنیم همین است که آن ها را از لحاظ شخصیتی و رفتاری برای فردایشان آماده کنیم و الا سوهانکاری و اره کاری و سیم کشی می تواند حتی به دردشان هم نخورد. خلاصه «پ» قهر کرد و نق زد و رفت. وقتی  که داشتم از مدرسه بر می گشتم در پیاده رو دیدمش. شیشه ی ماشین را پایین کشیدم و صدایش کردم. گفتم مرد باش! آدم عاقل که قهر نمی کند. چیزی نگفت. گفتم نمره ات را هم درست کردم. خوشحال شد. طوری که احساس می کرد به حقش رسیده. بعد از آن تاریخ رفتارش کاملا تغییر کرده. اما «ص». دانش آموزی با قد حدود 155 سانتی متر. لاغر اندام. به ظاهر کاملا ساکت و با نزاکت. یک ماه اول تدریسم حتی به یک نفر زبانی هم بی احترامی نکردم. کاملا مواظب حرف هایم بودم. اما یک روز همین آقای «ص» شروع کرد به ناسازگاری کردن. تذکرِ اول. عزیزمِ سوم. وانمود عصبانیتِ پنجم. نهایتا با صدای بلند گفتم همین است که هست. یک صفحه تکلیف است. حتی نیاز به فکر کردن آن چنانی هم نداشت. ده دقیقه ای هم می شد انجامش داد. برگشت و با لحنی کاملا بی ادبانه گفت. پس من فردا نمیام مدرسه. نمی دانم چرا. اما گفته بودم. من اولین حرف زشتم به یک دانش آموز را گفته بودم. گفته بودم به درک! با لحن خیلی بدی هم گفته بودم. همین دانش آموز هفته ی بعد کاری کرد که من اولین تنبه نصفه  نیمه ی بدنی ام را هم مرتکب شوم. این جاست که شما باید قضاوت کنید. این نوشته از سر توجیه نیست. فقط برای چند لحظه جای من بنشینید. به دانش آموزتان می گویید که کاری که انجام داده است را زیاد نمی پسندید. خیلی مودبانه هم می گویید. او اصرار دارد که نمره ای برای او بگذارید. خیلی بیشتر از آن چه که حقش است. می خواهد دیگر کار نکند تا زودتر از موعد، کلاس را تعطیل کند و برود خانه. شما که قبول نمی کنید بر می گردد و در حین برگشتن لفظ زشتی بر زبانش می آید. مخاطب آن لفظ زشت، بیگمان شما هستید. شمایی که هیچ گاه سر کلاس هایتان فحش نداده اید. کسی را کتک نزده اید و دانش آموزی که همیشه از دیدن اندام ریزش احساس ترحم می کرده اید و همیشه برایش دلسوزی کرده اید، زیرِ لب طوری که شما و بقیه ی دانش آموزانتان هم به وضوح شنیده باشند به شما توهین می کند. بله. من او را از جایش بلند کردم و هل دادم روی صندلی ها. با وجود توهینی که کرده بود خودم را کنترل کردم و دیگر دست رویش بلند نکردم. از کلاس رفت بیرون. شاید اگر نمی رفت هم بیرونش می کردم. بچه های کلاس یکی یکی می آیند دفتر از طرف او معذرت خواهی می کنند. «میم» و «ک» به خاطر این که دلم را به جا بیاورند می گویند می رویم کتکش می زنیم. من از حرف های «ص» نرنجیده ام. من دلم برای «ص» می سوزد که دلسوزی را نمی فهمد. که ادب و نزاکت را یاد نگرفته. من چکار باید می کردم؟! اگر سرش می خورد به صندلی ها و ضربه ی مغزی می شد!

چرا قذافی و یارانش تا آخرین لحظات جنگیدند؟


چرا قذافی، پسران و یارانش تا آخرین لحظات مرگ و اسارتشان جنگیدند. این سوال خیلی از ماهایی بود که از تلویزیون تحولات لیبی را دنبال می کردیم. چرا قذافی در زمان دستگیری اش فریاد می زد که شلیک نکنید؟ بدون شک در آن لحظه او از مرگ نبوده که ترسیده. او می خواسته بماند تا چیزی را ثابت کند. اما آن چیز چه بود. یعنی زمانی که مخالفان به سرت (زادگاه قذافی) رسیده بودند قذافی باز هم امید به برگشت داشت. یعنی فکر می کرد با آن همه جو تبلیغاتی منفی و وجود مخالفان سرسختی که از داخل و خارج تحت فشارش گذاشته بودند در صورت پیروزی باز هم می توانست حکومت کند؟ من معتقدم که نه. کسی که بیش از سه دهه حکومت را تجربه کرده باشد این را خیلی خوب می فهمد. اما چرا. چرا آن ها باز هم جنگیدند. شاید چون معتقد بودند که این راهش نیست. پسر قذافی هم (سیف الاسلام) به اندازه ی یک مخاطب معمولی تلویزیون در لیبی دموکراسی را می فهمد. از گفته هایش بر می آمد که نیاز به اصلاحات در لیبی را درک می کند. اما جواب همه ی این سوال ها از دیدگاه من این بود که حاکمان قبلی لیبی معتقد بودند که این انقلاب از بطن مردم لیبی نیست. خانواده های سلطنتی بیشتر از همه ی مردم دنیا می فهمند که قدرت های بزرگ چه کسانی هستند. اعضای خاندان سلطنتی بیشتر از هر روشنفکری در دنیا نفوذ کشورهای خارجی را درک می کنند. حتی در زندگی خصوصیشان و این چیزی بود که نمی گذاشت آن ها آرام بگیرند. حاضر بودند بمیرند اما این گونه کنار نروند. شاید قذافی یک زمانی هم به خودش گفته چند سال دیگر می کشم کنار تا پارلمانی، رئیس جمهوری یا شورای قبیله ای چیزی جامعه را اداره کند. اما آن ها معتقد بوده اند که این راهش نیست. جنگیده اند. جنگیده اند. اسیر شده اند. فریاد کشیده اند که شلیک نکنید. تا زنده بمانند و باز هم بر این نکته اصرار کنند. تا از خودشان و اعتقاداتشان دفاع کنند اما ... .

به درک هایی که به درک واصلت می کند


بالاخره صبر آدم یک روز تمام می شود. یکباره بدون آن که فهمیده باشد با صدای بلند گفته است «به درک». با این که باز دلش به رحم آمده اما می داند که آن چه نمی بایست  فرو ریخته. گفتنِ به درک ها اولش سخت است. اولی که از دهانت خارج می شود اولین قُلُپ هم از گلویت پایین می رود. قلُپ قُلُپ. فرو می روی در منجلابی که فکرش را هم نمی کردی. سخت می شود خودت را بیرون بکشی. مرد می خواهد. زن می خواهد. منجلاب هایی هستند که غرق شدگان خود را نمی کشند. زجر کششان می کنند. دیگر نمی شود گفت چه یک وجب چه صد وجب. هر چه پایین تر بروی دردناک تر می شود. شبیه هیچ شرابی نیست. مستت نمی کند. دیوانه می شوی.

هر که عاشق شد معلم شد!


ماژیک ها را زود به زود در دست می چرخانم. آبی. مشکی. سبز . قرمز. خوش خط تر. ساده تر. مفهومی تر. بلندتر. شمرده تر. آهسته تر. تکرار و تکرار. این که میلاد و فرشید و پویا چشم هایشان برق می زند انرژیم را دو چندان می کند. بهنام اما چیزی نمی فهمد. با نزاکت است. آرام و صبور و خجالتی. واکنش های غیرمعمولش را هم دیگران باعث می شوند. پای تخته که می ایستد ماژیک به دست رو به تخته سکوت می کند. سوال روی تخته برای بچه های دیگر یک سوال پیش پا افتاده است اما برای او علامت سوال بزرگیست که در گلویش گیر کرده. آب گلویش را قورت می دهد و بر می گردد طرف من. نگاهش آزارم می دهد. از این که نفهمیده خجالت می کشد. من اما ویران می شوم - بشین بهنام جان- از این که از پس چیزی که فکر می کرده ام بر نیامده ام. همکارانم می گویند عادت می کنی. به این که یک روز پای تخته تک و تنها برای دیوار و وجدان و فیش حقوقیت تدریس کنی. سربازی بودم که ایمان داشت هیچ جنگی مقدس نیست. خون دشمن پلید نیست. می خواست برگردد. بگریزد. به کجا اما نمی دانست. حالا معلمی هستم که توان ادامه دادن را در خود نمی بیند. معلمی شعر منبت کاری شده ی دفتر مدرسه نیست*. معلم ها فقط پذیرش شدگان کنکورهای سراسری اند! معلمی که شیرینی اولیای شاگردانش را با چای سر می کشد و ژست دلسوز بودن می گیرد و شاگردانش در صف سنگگ صبحانه ی معلم ها توی سرما می لرزند و دلخور از ناکافی بودن پول بدی آب و هوای فیش حقوقی اش شاگردانش را به فحش و سیلی می بندد! هشت ماه و ده روز از قراردادم مانده و خسته ام.
پ.ن: * هر که عاشق شد معلم شد!

شنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۰

لُپ لُپ هایی که شانس بازکردنش را هم نداریم!


می نشست جلوی کلاس. ولو می شد روی صندلی. پاهایش را دراز می کرد و با اعتماد به نفسی غیر معمول خودکارش را در هوا تکان می داد و در حین این که راستای حرکت نوک کفش هایش را با نوک خودکارش تطبیق می داد، نظرات گهربارش را در هوا منتشر می کرد. سوال های بی ربط و ناشیانه و عمدتا پیش پا افتاده. اما من و دوستانم می دانستیم که چیزی بارش نیست. چون ما می دانستیم که توانایی های آدم ها را باید در حوزه های فعالیت مشترک سنجید. من دانشجوی ریاضیم و شما دانشجوی تاریخ. من می توانم بدون آنکه شما کوچکترین شکی بکنید یک سوال ریاضی را که شما حتی صورت آن را هم نمی فهمید برایتان اشتباه حل کنم! و شما طوری از ژست و ادبیات من متحیر شوید که در ذهنتان من را یه نابغه ی ریاضی فرض کنید. فاز کاریش دقیقا همین بود. استعداد متوسطی داشت. بیشتر کارهایش با رابطه ها حل می شد. حتی پذیرشش در دانشگاه. تا وقتی لیست نمره ها را پشت پنجره ی آموزش نمی دیدی تواناییش را به معنای واقعی درک نمی کردی! بعضی اوقات ایمان می آوردم که با آن همه ادعایش حتی معمولی هم نیست. اما حالا فلانی داستان ما آن طرف مرزها در یکی از بهترین دانشگاهها دارد به تحصیلاتش ادامه می دهد. نگو که فقیر گرسنه ها از پول دارها متنفرند. آن ها که دستشان به جایی نمی رسد از تحقیر شدن است که رنج می برند و نه از موفقیت و پول دیگران. از جامعه ای که لُپ لُپ هایش را هم هر کسی نمی تواند بخرد تا شانسش را آزمایش کند! حقارت واقعی در پذیرفته نشدن نیست. در شکست خوردن نیست. حقارت در گرفتن امکان آزمودن خویش است!

سه‌شنبه، مهر ۱۲، ۱۳۹۰

پرش یا پرواز


فکرش را هم نمی کردم یک روز بتوانم بنشینم جلوی تلویزیون و بدون آن که عذاب بکشم با خانواده بفرمایید شام ببینم. اهلی شدن همیشه واژه ی زیبایی نیست. تن دادن با تن سپردن رابطه شان شبیه تجاوز و عشقبازیست. همیشه فکر می کردم آدمی که به همه چیز تن می دهد فاحشه ای بیشتر نیست. اما حالا دلم برای فاحشه ها بیشتر می سوزد. به ذهنم هم خطور نمی کرد برای مدتی پایم را بگذارم جای پای معلم هایی که سال ها روبرویم در آمد و شدی نوسانی بودند و هیچگاه دلم نخواست شبیه حتی یک نفرشان باشم. اما حالا گاه تا نصفه های شب درس فردا را آماده می کنم تا فردا با وجدانی آسوده پای تخته بایستم. با تمام تنفری که نسبت به معلمی داشتم تصورش هم برایم محال بود که هشت ساعت پشت سر هم و بدون کم کاری یک ریز تدریس کنم طوری که ساعت دو بعد از ظهر صدایم طوری بیافتد که به همکارانم موقع خروج از مدرسه بگویم سرما خورده ام. زمان می گذرد و سهم من همان راهی بود که همیشه در نقاشی های کودکیم می کشیدم. راهی که از دم در خانه شروع می شد و بعد از کلی پیچ خطرناک دوباره می رسید دم باغچه ی خانه. هیچ معلمی از ما نپرسید که چرا راهی به بیرون این نقاشی. به خارج این صفحه باز نیست. تا این که خودم فهمیدم. اما دیگر دیر شده. برای رفتن از این صفحه تنها راه پرواز است. یا یک پرش بلند. خیز بلندی می خواهد که به گمانم دیگر توانش نیست!

چهارشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۹۰

توهمات یک سرباز معلم!


در حالی که همکارانِ با سابقه مان بعدِ حضور و غیاب، درِ کلاس هایشان را باز می گذارند و درازای راهرو را تا شنیدن زنگِ استراحت برای خودشان قدم می زنند من و دوستم که تجربه های اول تدریسمان است تا دقایق آخر کلاسمان را تدریس می کنیم. البته که خودمان هم واقفیم در صورت ماندنی شدنمان در سیستم، خودمان هم نیم ساعته کلاسه دو ساعته را ماست مالی می کنیم و تک تک بچه ها را دور از چشم مدیر و معاون روانه ی خیابان ها و کوچه ها خواهیم کرد. قبل ورودم به هنرستان کلمه ی کار و دانش را چند بار از روی تابلو چک کردم. می شد اسم دیگری برایش بگذارند. کاردانش! کار و دانش! واو نباشد بهتر است. حداقلش این است که غربت کار و دانش را بیشتر نشان می دهد. کادر اداری مدارس و کادرهای مدیریتی به هنرستان های کار و دانش به چشم زباله دانی سیستم آموزش نگاه می کنند. جالب این که همه ی کسانی که در رشته های فنی ثبت نام می شوند نمرات ریاضی و فیزیک بسیار پایینی دارند. نمونه اش یکی از دانش آموزان خودم است که با تبصره و با نمره ی دو و نیم درسِ ریاضی آمده که برق بخواند. بخش بزرگتر زمان جلسات اول را صرف یادآوری که نه. آموزش جمع و تفریق و ضرب و تقسیم کرده ام. یک سوال در همان جلسه ی اول تکانم داد. یکی از بچه ها با اعتماد به نفس بالایی مدعی بود که یک پنجم با پنج برابر است تا بالاخره با قاچ های هندوانه توجیهش کردم. اما باز هم معتقدم که کمی دیرتر و دشوارتر شاید. اما بالاخره می فهمند. اصلا ما را گذاشته اند آنجا که همین کار را بکنیم. توجیه خوبی نیست که نمی فهمند پس تلاش نکنیم. به دردشان نمی خورد پس بی خیالشان شویم. خودشان نمی خواهند پس پاپی آموزششان نشویم. البته زیاد حرف هایم را جدی نگیرید. سال های اول تدریس است و هزار توهم و اندیشه ی خام. این همکارانِ ما همان آینده ی ما هستند اگر ماندنی شویم!
پ.ن: جلسه ی اول از سال دومی ها خواستم دلیل آمدنشان به رشته ی برق را در کاغذی برایم بنویسند و بگذارند روی میز. یکی از بچه ها نوشته موتوری داشته بدون سند. موتورش را گرفته اند و از فرط بی حوصلگی تصمیم به ادامه تحصیل در رشته ی برق گرفته! خندیدم ولی دردم آمد!

چرا دیگر کتاب نمی خوانیم


ماه هاست که دیگر کتاب نمی خوانم. وبلاگ خوانی و فیس بوک بازی نیاز کتاب را از ناخودآگاهم حذف کرده. وقتی میان صفحات وب سرگردان از یک نقطه به یک نقطه می پری خودت می دانی که داری از همه چیز می خوانی، همه جا سرک می کشی اما در واقع چیزی جز خبر گیرت نمی آید. خبر خوانی به مرور زمان قدرت تحلیلت را می گیرد. این طور زندگی و آموزش به جای این که آدم را به عمق ببرد هوایش می کند. فکر می کنی از خیلی جاها با خبری و خیلی از مسائل را می فهمی. حال آن که اندک شناختی که از جایگاه خودت در زندگی داشتی را هم از دست داده ای!
 پی نوشت: تازگی ها در شهر کوچکمان کلیپ های صوتی ای از رابطه ی یک مرد با یک زن به بیرون درز کرده. دست به دست می چرخد. یک چیز این وسط ذهنم را به خودش مشغول کرده. یعنی واقعا بین آن هایی که این کلیپ را دست به دست می چرخانند یکی دیگر مثل این زن و مرد وجود ندارد! یعنی بین این همه آدم که در هنگام شنیدن این کلیپ ها سر تکان می دهند خیانتکاری پیدا نمی شود! پشت این کارها باید یک لذتی باشد. بخشی از وجود همه ی آن های توی این کلیپ هاست. بخشی پنهان ناشدنی از همه ی ماها! گوش می دهیم و به دیگران نشانش می دهیم چون لذت می بریم از این که داستان خیانت های خودمان هنوز سر بسته مانده!

فیس بوک & گودر & شرکت های هرمی!


به نظرم یکی دو ماه قبلِ انتخابات بود که اکانت فیس بوکم را درست کردم. عده ای را هم اد کردم. اما سرعت پایین اینترنت و عدم کنجکاویم نسبت به آن باعث شد مثل خیلی از سایت های دیگر بعد از مدتی ترکش کنم. انتخابات که برگزار شد همه جا حرف از تویتر و فیس بوک شد. یک اکانت تویتر هم درست کردم. از کار کردن با تویتر خوشم نمی آمد. فقط با اسمش حال می کردم. این که پیام های کوتاه واقعا شبیه جیک جیک است. این که همه بیایند با هم جیک جیک کنند و یک سر و صدای بزرگ راه بیاندازند که هدفی را دنبال کنند. اما کدام هدف! لجم می گرفت که میلیون ها آمریکایی برای اطلاع رسانی در زمان انتخابات ریاست جمهوریشان از تویتر استفاده کرده اند. باز هم به فیس بوک سر می زدم اما هم چنان نسبت به صرف وقت در آن تمایل نداشتم. با خودم می گفتم شاید اگر سرعت اینترنتم بالاتر بود اوضاع فرق می کرد. اما من استفاده از گوگل ریدر را دوست داشتم و دارم. بیشتر از هر سایت دیگری از ف.ی.ل.ت.ر شدنش لجم گرفت. با گوگل ریدر یا به قولی گودر آمدنم به اینترنت هدفمند شده بود. با خودم می گفتم باید به خالق فیدخوان ها نوبل داده شود. گودر بر خلاف فیس بوک به جای آدم ها من را با نوشته ها و تصوراتشان آشنا می کرد. صداقت نابی که در نوشته های گودر هست در پست های فیس بوکی نیست. در فیس بوک همه از جمله خودم مثل بچه ها برای خودمان یک خانه درست می کنیم و می شویم مثل همان آدم های ریاکاری که در جامعه هستیم. چه بسا خیلی بدتر. اگر در جامعه آرایش می کنیم. در فیس بوک روتوش های وحشتناک متفاوت می کنیم. در جامعه نمی توانیم همه ی تصویرهای بدمان را از چشم  دیگران مخفی کنیم. نمی توانیم از دست خیلی ها فرار کنیم. اما در فیس بوک امکان همه ی این دورویی ها فراهم است. فیس بوک کشور بزرگیست که همه می خواهند دوستانی داشته باشند و خودشان را به گونه ای که می خواهند به آن ها عرضه کنند. می خواهند بدون کمترین زحمتی در دنیای دیگران دخالت کنند. در فیس بوک هیچ کس عمقی نیست. وحشتناک همه را سطحی خوان می کند. گودر هم تا حدی این مشکل را دارد اما نه تا به این اندازه!  اما بدبختانه، بودن در فیس بوک اجتناب ناپذیر شده. مثل  داشتن صندوق پستی. برای حفظ ارتباطاتت با آدم ها. به نظرم بزرگترین مزیت فیس بوک هم همین است که آن هم خیلی اوقات خودش بزرگترین مصیبت است! فیس بوک جهانی ست با آدم هایی که خودِ مجازیشان را بیشتر از خودِ حقیقی شان دوست دارند. یکی از اقوام پا به سن گذاشته مان فکر می کند فیس بوک هم چیزیست در مایه های شرکت های هرمی. به نظرم حق دارد. بزرگترین شرکت هرمی دنیاست. هر کسی فکر می کند سرشاخه است. درخت بزرگ بی ریشه ای که ریشه های درختچه های رفاقتِ مجاور را می خشکاند و غافل از این که هر چه ثمر بدهد خریدار نخواهد داشت. چون میوه هایش همه زینتی ست!

ما چند تن بودیم


پنج و نیم صبح. از اتوبوس که پیاده می شوم می روم سراغ همان عادت قدیمیم. یک پاکت سیگار. کبریت و کیکی چیزی برای فروکش کردن درد معده ام. سیگار کشیدن در پیاده روهای تاریکِ ترمینالِ غرب را همیشه دوست داشتم. راه رفتن در تاریکی، وسطِ معتادهای تزریقی، فروشنده های اجناس دزدی و اندک مسافران کوله به پشت و ساک به دست، اولین تصور واقعی از تهران را به دست می دهد. دیگر خبری از اتوبوس های بلیطی بیست تومانی نیست. کرایه های تاکسی بیداد می کند. این اولین تغییر ملموس است. دیگر هیچ چیز تغییر نکرده. پل ها و زیرگذرها و ایستگاه های مترو و خطوط اتوبوس رانیِ جدید، فقط سرعت سرگردانی مردم را افزایش داده. شهری که می بایست از دانشگاه و سینما و کتابخانه و پارک های تفریحی اش نفس بکشد، ریه هایش شده ورزشگاه آزادی. آن طرفِ آزادی. شاید تهران همان تهران است. اما نه دیگر برای من. همان دو روز برای یادآوری طعم شیرین خاطرات گذشته و زنده کردن زخم هایی که از تهران در بدنم بود کافی بود. زمانی تهران را عاشقانه دوست داشتم. بیشتر از تهرانی هایی که می شناختم. آن قدر که فکر می کردم دل کندن از تهران برایم محال ممکن است. شبهای تهران هنوز زیباست. پا به پا کردن روبروی کتابفروشی های انقلاب، قدم زدن در امتداد سروهای ولیعصر و گپ زدن با همکلاسی های قدیمی در پارک دانشجو هنوز لذت بخش است. اما برای همین لحظات شیرین و آرام بخش، بخشِ بزرگی از زندگی در خیابان ها و خانه های کوچک اجاره ای می میرد. زیبا و شیک پوش باش و به تناسب اندامت توجه کن. این اولین درسی ست که تهران برای ما داشت اما بزرگترین درسش این بود که خودت باش! زمانی گذشتن از میدان آزادی برای ما فتح بلندترین قله های آزادی شخصی بود. سیگارهایمان را می گیراندیم، کوله هایمان را می انداختیم روی شانه هایمان و شناور می شدیم وسط اقیانوسی از ماهی های رویایی که بعدها فهمیدیم در دستمان لیز می خورند و می روند. ما سبکبال بودیم و طول کشید تا بفهمیم که دیگرانی چون ما، چه ها پشتِ این دروازه ی بزرگ به جای نگذاشتند. عزت نفس و جوانی و خانواده و حتی ناموسشان را گذاشتند. خوشحالم که هیچ وقت کنار این هشتِ زیبای بی معنا عکسی نگرفتم. این بار خیلی اتفاقی میان جمعی قرار گرفتم که نمونه ای مناسب از بخشی از تهرانی بود که هیچ وقت درکش نکرده بودم. همایشی بود به بهانه ی مولوی و به قصد معرفی کتاب و ثبت نام برای تورهای داخلی و خارجی و سالنی که پر از آدم های پیچیده ای بود که درکشان نمی کردم. دمِ در خانمی به بغل دستی اش گفت که من نمی دانم چرا هشتاد درصد مولوی دوستان زن هستند و دقیقا همان بود. پسرها و دخترهای جوانی که آمده بودند جمعه ای را با هم باشند و پیرزن های بزک کرده ای که درمان دردهایشان را در روانشناسی رنگ ها و بو ها می دانستند و فکر می کردند یک سفر دو روزه به دشت های اطراف تهران و یک سفر به قونیه (و احیانا آنتالیا) زندگیشان را از این رو به آن رو خواهد کرد. من فکر می کنم برای این دسته از زن ها خرید وسایل یک ناهار با پول توجیبی خودشان و تدارک یک غذای زمان بر، درمان مناسب تری خواهد بود. این بخش از تهران بیشتر از آن که زندگیشان را بازی کنند به بازی گرفته می شوند. ورزشگاه هم رفتم. البته بار چندمم بود اما فضای غیر قابل تحمل تری شده. مردمی که دیگر باور کرده اند که فحش نیروی محرکه ی همه ی کنش های اجتماعیست. عروسیِ یکی از همکلاسی هایمان هم بهانه ای بود برای جمع شدن دوباره ی دوستان قدیمی. دو سال و نیم گذشته. همه همانی هستند که بودند. اما دوستی هایمان دیگر همان نیست. آن زمان همه در یک سطح و در یک جهت بودیم. اما حالا هر کداممان یک بردار منحصر به فردیم در فضایی چند بعدی. دوستی هایمان هم شبیه تهران است. همان خودِ خودش است اما نه!

دوست دارم از تو بد بگویند!


هنوز هم اسمت که می آید دلم می لرزد. نه این که دوستت داشته باشم. مردها تا روزی که بمیرند معشوقه های قدیمیشان را در بخشی از وجودشان نگه می دارند. دست خودشان نیست. می مانند حتی اگر ده ها و صدها نفر بوده باشند. دوست دارم از تو بد بشنوم. حتی گاهی بدگوهای تو را بی جهت دوست دارم. من فکر می کنم یک دروغ بزرگ در همه ی کتاب ها و فیلم های عاشقانه ی دنیا هست. آن جا که معشوقه های داستان در زمان جدا شدنشان برای هم آرزوی خوشبختی می کنند. آن ها فقط زمانی برای هم آرزوی خوشبختی خواهند کرد که امید بازگشتی داشته باشند تا خود نیز به آن خوشبختی ملحق شوند و یا این که مطمئن باشند در جداییشان هیچ کدام گناهی مرتکب نشده اند که در آن صورت آرزوی خوشبختی چیزیست شبیه متاسفم. باور کن عشق هم معامله ایست در این آشفته بازار زندگی. تنها آن چه که می پردازیم تفاوت دارد. اگر معامله نیست پس چرا آن ها که زیباترند، پولدارترند، جذاب ترند و جایگاه اجتماعی بالاتری دارند عاشقان بیشتری دارند. چون زیبایی و پول و اصالت و ادب و از این دست چیزها ارزش بیشتری دارند. هیچ مردی عاشق یک زن زشتِ فقیرِ بددهنِ بی اصل و نصبِ بی سوادی که هیچ فضیلت اجتماعی ای نداشته باشد نمی شود. معامله ها یا جوش می خورند یا نه. در جوش نخوردن معامله دلخوری ها آنقدر نیست. اما درمعامله هایی که جوش می خورند و پس زده می شوند دلخوری ها جایشان را می دهند به دلزدگی. دلزدگی ها آدم را تحقیر می کنند. تحقیر آدم ها را برانگیخته می کند. وادار به انتقام می کند. وقتی می فهمی که کار از کار گذشته و قادر به انتقام گرفتن نیستی از بد گفتن از معشوقه ات هم دچار شعف می شوی مگر این که امید بازگشتش را در دل داشته باشی. آن هم به خاطر معشوقه ات نیست. چون بد گفتن از او تو را تحقیر کرده. این جاست که خودخواهی عشق خودش را نشان می دهد و من از شادمانی و موفقیت تو خرسند نخواهم بود.
پ.ن: این ها را نوشتم نه این که مخاطبم کسی باشد. فقط خواستم چیزی را ثابت کرده باشم. به قول شاملو «من اما در زنان چیزی نمی یابم گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش ... »

پنجشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۰

زیرگذری به آرامش


دیگر به جزئیاتِ کاشی های توالت. نوشته های روی سطل زباله. مارک خمیر دندان ها. دیگر مدت هاست به هیچ چیزِ این خانه توجه نمی کنم. باور کنید نمی دانم مارک تلویزیونمان سامسونگ است یا سُنی. مارک یخچال و لباسشوییمان را هم نمی دانم. نمی دانم چه قرص هایی توی یخچال داریم. پدرم چه پنیری می گیرد و یا ماستی که دوست دارم برای کدام کارخانه است. حتی نمی دانم در تابلویی که روی دیوارِ هال آویزان است این طرف و آن طرف جوی آب کلبه ی چوبی هست یا نه. حتی با این که برق خوانده ام نمی دانم لامپ هایی که مصرف می کنیم چند وات است. امروز سه حرف اول کد ملی ام را فراموش کرده بودم. چند روز پیش هم دو حرف از پلاک ماشینمان را به یاد نمی آوردم. داستایوسکی را با تولستوی اشتباه می گیرم و سهراب را با نیما. هر چه فکر می کنم یادم نمی آید هوسرل کجای فلسفه نشسته بود. انگشت هایِ قانونِ دستِ راستِ فلمینگ را با هم اشتباه می گیرم. اسم اکثر هم سربازهایم را در عکسی که توی پادگان گرفته ایم فراموش کرده ام. هر چه تلاش می کنم با دکلمه ی شعری که بارها شنیده ام همراهی کنم نمی شود. به هم ریخته ام. عاشق هیچ دختری نیستم. هیچ کسی آن قدرها روی اعصابم راه نمی رود. مشکلات مالیم زیاد نیست. فقط می دانم به هم ریخته ام. تله تکست را زیر و رو می کنم تا تاریخ و ساعت اولین بازی مقدماتی ایران را برای جام جهانی پیدا کنم. مدام به جای فکر کردن می پرسم. حتی خیلی از چیزهایی را هم که می دانم دوباره می پرسم. می ترسم فراموش کنم. امشب سه بار با خودم تکرار کردم که پنجشنبه ها آخر شب فیلم های کلاسیک پخش می کند اما باز هم یادم رفت. پریز تلفن اتاق بیرون زده. شیشه ی کتابخانه ام شکسته. دسته ی کیف دستیم پاره شده. زیپ کیف جای سی دی ها در رفته. توری لباس ورزشیم جر خورده. یادم می رود درستشان کنم. وقتی هم که یادم می افتد حوصله اش را ندارم. احساس می کنم همه اش برای این است که اعتماد به نفسم را از دست داده ام. دیگر قوم و خویش هایمان آن طور که باید رویم حساب نمی کنند. هر کدامشان یک نظریه ی جدید راجع به من دارند. یکی می گوید دوگانگی شخصیتی پیدا کرده. یکی به شوخی هایم ایراد می گیرد. یکی به ظاهرم گیر می دهد و عده ای اعتقاداتم را تجزیه و تحلیل می کنند. بخش زیادی هم بر می گردد به خودم. به این که تلاش هایم برای رفتن از ایران. جدا شدن از این جو خسته کننده و تکراری. به این که تلاش هایم برای قانع کردنِ خودم برایِ رفتن، به جایی نرسیده. به این که تصمیمم برای ادامه تحصیل قطعی نمی شود. فراموشیِ من بخشی از بازیِ ناخودآگاهم شده. برای آرامشش بی خیالی را پیش گرفته. به خیالِ خودش زیرگذری زده به آرامش!

خوره


صفحه ی مانیتور که سیاه می شود چشم در چشم می شویم. از خودم که آن طرف مانیتور لم داده ام روی صندلی می ترسم. بدون آن که تصمیمی گرفته باشم محکم زده ام روی اینتر. دسکتاپ می آید سر جای خودش. «کامو» با آن پالتو نخی زمختِ یقه بلند و سیگاری که دارد به انتها می رسد جای من را می گیرد. پشت تصویر مات است. در پیاده روِ خیابانی خلوت و بیشتر که دقت کنی هوا دارد تاریک می شود بر خلاف آن چه در ابتدا به نظر می رسد. کجا را نگاه می کند. دهانش  نیمه باز است. انگار که قبلا چیزی گفته باشد و یا بخواهد چیزی بگوید. در حد یکی دو کلمه.  لبخند توی صورتش هست ولی به کسی لبخند نمی زند. ژست غریبی ست و شاید بخشی از آن برگردد به عکس. دکلمه ی شعر که تمام می شود دوباره آن زن می خواند. اسپانیایی یا هر چی. نحوه ی تلفظ کلماتش شبیه یکی از همین خواننده های ترک است و تن صدایش شبیه یکی از خواننده های کافه ای قبل انقلاب. اما در صدایش غم خاصی هست که در هیچ کدام از آن دو نیست. ناگهان وسط یک بار ایستاده ام. همه چیز چوبی ست. صندلی ها. میزها و پیش خوان بار و همه ی حواسم پیش نوک کفش هایم است که انداخته ام روی صندلی. آن روبه رو، روی سِن، زنِ اسپانیایی دارد می خواند. شبیه فیلم های گانگستری نیست. هیچ کس شیشه ی مشروبش را در سر بغل دستیش خرد نمی کند. هیچ کس به زنی که پشت پیشخوان ایستاده متلک نمی گوید و دعوایی بر سر زن جوانی به راه نمی افتد. او می خواند و ما اشک می ریزیم. چشم هایم را که باز می کنم صفحه ی مانیتور دوباره سیاه شده و جای کامو را گرفته ام. وقتی سرِ روان نویست را آنقدر باز و بسته می کنی که تمام انگشتان و کف دست و پایین پیراهنت جوهری می شوند حتما یک چیزی آزارت می دهد.  

کمک کردن به مصدوم، تعهد اخلاقی یا وظیفه قانونی


حیف شد که بعدِ امتحان کتاب را پس دادیم. باید آن جمله ها را عینا ذکر می کردم. نوشته بود که در همه ی دنیا جز کشورمان برای ارائه ی کمک، شما (امدادگر) مجوز قانونی باید داشته باشید و در جای دیگری اضافه کرده بود که در کشور ما بنا به فرهنگمان کمک کردن به مصدوم یک وظیفه شمرده می شود و حتی کوتاهی کردن در کمک رسانی در صورت پیگیری می تواند جرم هم محسوب بشود. من هنوز پایم را از کشور خودمان بیرون نگذاشته ام. به خیلی از شهرهای بزرگ کشورمان هم مسافرت نکرده ام و با بسیاری از فرهنگ های مجاورمان هم غریبه ام اما از حسی که پشت این جملات خودش را پنهان کرده بدم می آید. انگار که دیگر مردمان دنیا با اخلاق بیگانه و از نوع دوستی و انسانیت بویی نبرده باشند و از کمک کردن مادامی که وظیفه شان نباشد سر باز بزنند. مگر همین «هانری دونان» پایه گذار نهضت صلیب سرخ هم ایرانی یا هم کیش ما و شما بوده. یکی از همین امدادگرهای همشهریمان می گفت که چند سال پیش در یک سانحه ی رانندگی، راننده ای که خمش فرمان و پدال های ماشین گیرش انداخته بوده از امدادگرها ملتمسانه خواسته بوده که فرمان و پدال را برش دهند و بکشندش بیرون اما همین راننده بعدِ بهبودی شکایتی را تنظیم و از امدادگران بابت خسارت به ماشین شکایت می کند. مگر این شخص هموطن ما نبوده. او از امدادگری که وظیفه اش امدادرسانی بوده درخواست غرامت کرده. اگر یک راننده ی گذری بیرونش می کشید و با ماشینِ خودش می رساندش بیمارستان و مصدوم در صورت عدم تجربه یا اهمالِ او دچار یک آسیب نخاعی هم می شد آن راننده ی گذریِ نیکوکار چه عاقبتی می داشت. حتما بابت حمل غیرقانونی مصدوم و قطع نخاعش در دادگاه محکوم می شد. ممکن است اخلاق در نقطه ای از جهان نسبت به نقطه ای دیگر نهادینه تر باشد اما این که قانونی برایش بگذاریم درست به نظر نمی رسد. بعضی وقت ها بین تعهدهای اخلاقی و قوانین اجتماعی باید تفاوت هایی قائل شد. این تجربه ایست که خیلی از کشورها به آن رسیده اند. انسان دوستی زیبا و قابل ستایش است اما کمک کردن همیشه یک وظیفه نیست. وظیفه ی انسانی شاید. وظیفه ی قانونی مردمان یک قبیله هم شاید. اما وظیفه ی قانونی مردمان یک جامعه ی امروزی نیست! من که این طور فکر می کنم.

ذهنی که به بازی می گیردمان


صدای رادیو بلند است. هر چه دکمه را فشار می دهم صدا تغییر نمی کند. چشمم را که باز می کنم صدای رادیو بلند است اما کنترل توی دستم نیست.  من روی مبل این طرف اتاق خوابیده ام و کنترل تلویزیون آن طرف اتاق روی عسلیست. غیر ممکن است. من بیدار بوده ام. آخر صدای رادیو و برنامه ی رادیو همان بود اما برداشتن کنترل تلویزیون و تلاش برای کم کردن صدایش را فقط در خیالم ساخته ام. از کجا معلوم که بیشتر خاطرات و رخدادهای زندگیمان همین طور شکل نگرفته باشد. شک می کنم به این که نکند زندگی ما حاصل تفکرات و تصورات ذهنیست  که ما را به بازی گرفته!

سه‌شنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۰

نادیده بگیر و بی تفاوت باش!


برای هر کسی پیش می آید لحظاتی که دلش بلرزد. مخچه اش سوزن سوزن بشود و همه چیزش را ببازد به کسی یا کسانی.  به منحنی های صورت و اندامشان. به  لطافت رخسار و موهایشان. به سادگیِ رفتار و تن صدایشان. به راه رفتن و پوششان. برای هر چه که هست نگذار دلت هری بریزد پیش پای کسی. برای مدتی برگرد اما نه به خودت. به دیگران. که خودت از دست رفته ای. به دیگرانی که دوستشان داری. دوستت دارند. دوست داشتن های مگو را نمی گویم. مگوها را بگذار کنج دلت. ارزشش را که داشته باشد زمان دوباره بالایشان خواهد کشید. اما اگر دیدی هیچ کدامشان نمی شود. یک راه دیگر هست. دشوار اما شدنی ست. نادیده بگیر و بی تفاوت باش. در نادیده گرفتن راز بزرگی هست. چشمانت بازتر می شوند. قدرت قیاست را دوباره بازپس می گیری و آنقدر خرده می گیری که کسی که برایش می مردی می شود درست شبیه همان هایی که هر روز در خیابان از کنارت می گذرند و بی آن که دیده باشیشان به خانه رسیده ای!

پهلوانان می میرند!


چهار پنج سالی می شد که این جا از بساط پهلوان های محلی خبری نبود. آرمان زنگ زد و گفت بیا که یکی سر و کله اش این جا پیدا شده. پانزده بیست سالِ پیش را خیلی خوب یادم هست. وقتی پهلوان ها می آمدند توی محله ها. سر کوچه ها ماشینشان را پارک می کردند. عموما دو نفر بودند. یکی بلندگو را می گرفت دستش و بازار گرمی می کرد و آن یکی هم لباسش را در می آورد و با بالا و پایین پریدن و فیگور گرفتن سعی می کرد توجه حلقه ی آدم های دور و برش را به خالکوبی هایش جلب کند. تصویر آن پهلوانی که سنگ بزرگی گذاشته بود روی سرش و دستیارش با پیک می کوبید روی سنگ و سرش تا سنگ را بشکند و شکست هنوز یادم هست. با خودشان مارهای بزرگ می آوردند. چرخ های ماشین را از روی پا و سینه و سرشان عبور می دادند و مردم صلوات می فرستادند. زنجیرِ دو لا و سه لا پاره می کردند و مردم کف می زنند. آخر سر هم آن مردی که بلندگو دستش می گرفت وسط جمعیت می چرخید. سکه های بدلی منقوش به درگاه آرامگاه ها و گنبد زیارتگاه ها و چند شیشه روغن مار را با یک قیمت غیر متعارف می فروخت و بساطشان را جمع می کردند و می رفتند. پنج شش سال پیش هم زیر پل حافظ جلوی خوابگاه دانشجوییمان سه نفر بساط  انداخته بودند. آن یکی که قدش از همه بلندتر بود همه ی حواسش به گشت های پلیس بود. آن یکی هم که بلندگو دستش بود پشت سر هم تکرار می کرد که اگر می خواهید «ققنوس» را از نزدیک ببینید منتظر پایان برنامه باشید! ما که از سینما بر می گشتیم و اسم ققنوس را از دور شنیدیم با خنده خودمان رسانیم وسط جمعیت تا ببینیم «ققنوس» افسانه ها را این آقا از کجا پیدا کرده. پهلوان حتی نتوانست زنجیرش را پاره کند. ژست مظلومانه ای گرفت که دیگر پیر شده. جالب این که  مظلوم نمایی اش جواب داد. سیلِ پول از جیب ها و کیف های دخترها و پسرهای شیک پوش و احساساتی سرازیر شد و در حالی که همه منتظر دیدن برگ برنده ی پهلوان یعنی ققنوس افسانه ایش بودیم یکی که به گمانم همان جوان قد بلند گروهشان بود داد زد که پلیس ها آمدند. در عرض سی ثانیه معرکه تعطیل و الفرار. یک هفته ی تمام به آن پهلوان و ققنوسش خندیدیم. پهلوانِ امروز ما هم دو تا مار در حد نی قلیان آورده و وسط جمعیت نشانش می دهد. بیست سی صفحه دعای پرینت شده هم وسط جمعیت چرخاند و بابت هر کدام از آن کاغذها پانصد تومان از مردمی که اکثریتشان روزه بودند گرفت . یکی دو تا وزنه ی خنده دار که از جوش چند تکه آهن قراضه به هم درست شده بود هم افتاده بود وسط معرکه. ما ندیدیم ولی به گمانم چند تایی هم وزنه زده بود. پولش را که جمع کرد بلندگو را گرفت جلوی دهنش و گفت که در خانه یک میمون دارد به اسم جیمی! تعریف کرد که جیمی دوچرخه سواری بلد است و چند تا ادا و اطوار دیگر که یادم نیست و با لحنی که بوی عذرخواهی می داد گفت که چون میمونش در بهار و تابستان بو می دهد نیاورده نشان بدهد تا مردم اذیت نشوند. بلندگویشان را از باطری ماشینشان جدا کردند و رفتند. قدیم ترها که پهلوان ها می آمدند اینجا. مایی که حلقه می زدیم دورشان. جدا از تفریح و هیجانش کم ترین چیزی که برایمان داشت این بود که ترغیب می شدیم به ورزش کردن. به شجاعت. به مردانگی. حتی اگر اظهار مردانگیشان هم دروغ بوده باشد و شجاعت کار هم نمی داشتند. اما بعضی ها که پول موادشان را نمی توانند جور کنند. سی چهل تا یا الله و یا علی می گویند. چند تایی دعا می فروشند و دمشان را می گذارند روی کولشان و می روند. گدایی و تن فروشی شرف دارد به این طور شیادی!

فرصتی استثنایی برای فهمیدن


هر زمان خواستید بدانید که دیگرانی که دور و برتان زندگی می کنند چقدر دوستتان دارند و یا در موردتان چطور فکر می کنند به حرف ها و حرکاتشان زمانی که از دستتان عصبانی شده اند دقت کنید. شاید باور کردنی نباشد ولی نزدیکترین کسانتان بابت عصبانیت های کوچکی که شما بانیش بوده اید همه چیز را لو می دهند. وقتی داد و بیداد می کنند که چرا همه چیز را مسخره می کنی و هیچ چیز را جدی نمی گیری. این قبیل حرف ها مربوط به موضوع عصبانیت است اما وقتی بگویند هم سن و سال های تو زن و بچه و زندگی دارند. فهم و شعور دارند. اخلاق دارند و از این سری حرف ها. دیگر ربطی به موضوع ندارد. این شمایی هستید که در پنهانی ترین گوشه ی ذهن طرف مقابلتان قرار دارید و وقتی صراحتا بگویند که کاش می مردید و راحت می شدیم این همان حقیقت دوست داشتن آدم هاست. این عصبانیت هاست که خودخواهی دوست داشتن را از زیر تل انبار ادعاهای ایثار و دیگر خواهی بیرون می کشد و شما تازه می فهمید که چقدر تنهایی تان زیاد است!

یک سیم مانده به آخر


دومین بار است که در این هفته دیش هایمان را جمع می کنیم و هر بار چند ساعت بیشتر تحمل نمی کنیم و یکهو می زنیم به یک سیم مانده به آخر و همه ی خانواده به توافق می رسیم که به درک. هر چه بادا باد. جریمه اش را می دهیم و دوباره آجرهای نصفه نیمه و تکه های بلوک های سیمانی را مثل پازل کنار هم می چینیم با این امید که تازه آمده اند و تا یک دور همه ی شهر را بروند و برگردند شاید طرح تمام شود و بعد هم با اعتماد به نفس آنقدر زاویه ی «ال ان بی» ها و دیش را تغییر می دهیم تا همه چیز مثل قبل شود. وقتی شایعه می شود که دارند می آیند از همه ی خانه های اطراف صدای ترق تروق دیش ها می آید. بیشتر از آن که دیدنی باشد شنیدنی ست. همسایه ها می گویند با جرثقیل می آیند روی پشت بام ها و دیش ها را با خودشان می برند و اسم صاحب خانه را هم وارد فرم هایشان می کنند و می روند . جرثقیل قبل ترها من را یاد تصادفات رانندگی می انداخت. یک مدتی هم دوست داشتم به جرثقیل بگویم جرثقال یا جراثقال! تا برایم یادآور اعدام نباشد. حرف های سیاسیش بماند برای اهالی اش اما این بار دیگر باید حواسمان به جرثقیل ها باشد چون آنتن به درد بخوری هم برای شبکه های داخلی نداریم!

«وارتان» بنفشه بود ...


شعری که شاملو برای «وارتان» سروده بود را قبل ترها در دوران دانشجوییم  در مجموعه «هوای تازه» خوانده بودم. یادم هست که آن زمان حتی اسم «وارتان» را به خاطر نسپردم اما حالا بعد چند سال دکلمه ی همان شعر را یکی از دوستانم برایم آورده و دو روز تمام است هر جا که می روم آن را گوش می کنم  و به «وارتان» فکر می کنم. «هوای تازه» را دوباره باز کردم و نوشته ی شاملو را درباره ی وارتان خواندم. دانشجو که بودم در درونم هزاران «وارتان» داشتم و همین باعث می شد که هیچ وقت به «وارتان» ها آن طور که باید نیاندیشم. مطمئنم روزی که آن شعر و آن یادداشت شاملو را خوانده ام باور داشته ام که خود نیز می توانم وارتانی باشم اما حالا دیگر نه. شعر را دوباره زمزمه می کنم و تعظیم می کنم در برابر مردی که به خاطر آرمان هایش زیر شکنجه لب باز نکرد تا در نهایت به رودخانه ی آرمان هایش پیوست و رفت. بزرگتر که می شویم وارتان درونمان نحیف و نحیف تر می شود آنقدر که در پاسخ آن هایی که می گویند جوانی کردند و خودشان را به کشتن دادند از سر تاکید سر تکان می دهیم!
*وارتان سالاخانیان

از دل برود هر آن که از دیده برفت!


چند شب پیش برای بار اول که روی پروژه کار کردیم برای اسم های فرضیِ نرم افزار، دوستان و آشنایان جدیدم را نوشتم. امشب نیاز بود چند اسم فرضی دیگر اضافه کنم. ناخودآگاه نوشتم محمد محمدی. احمد احمدی. حمید حمیدی. سومی را ثبت نکرده برای چند لحظه خشکم زد. مثل این که راستی راستی دارد اسم دوستان قدیمیم به کلی از ذهنم پاک می شود. بحث بر سر مرام و معرفت نیست. حقیقت زندگی همین است. دوستی در بطن زندگیست که جریان می یابد. با اندکی فاصله بی آن که فهمیده باشی دوستانت تبدیل به خاطره هایی دور می شوند. خاطره هایی یخ زده و غبار آلود که گهگاهی با تماسی تلفنی یا پیامی کوتاه زنده می شوند و دوباره در فاصله ی یک حسرت و یک لبخند گم می شوند. طوری که ناچاری برای ثبت چند اسم مجازی در یک نرم افزار بنویسی. محمد محمدی. احمد احمدی. حمید حمیدی!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...