خیس می خورد زیرِ دوش تمامِ زندگیم
می پیچم به خود میانِ ملحفه ی بچگیم
تو باز تنها شدی و یک پیامِ احمقانه
شروع می کنی گاه به گاه این بازیِ کودکانه
خیره به گوشیم که در خودم می لرزد ...
با لرزش او دوباره باز تن و دلم می لرزد...
پارچه می کشم کفش های بی واکسم را
ناخوانده پاک می کنم نامه های اینباکسم را
دو ماه گذشته از پایانِ خدمتم ... هنوز سربازم
بدونِ کارتِ پایانِ خدمتم در رویای هند و قفقازم
به نام خودم نیست قبض های پاسپورتم
هنوز هم در حسرت آن کفش هایِ اسپورتم
که دویدم من دویدم من کجا ... آخر رسیدم؟
نشستم من نشستم من ... تو را آنجا ندیدم
بیا چیزی بگو ... تنها تسلای دلم باشد
بساز آن خانه ای را که حصارش یک وطن باشد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر