چهارشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۰

شعرت را بردار و برو - دختری را می شناسم ...


از دوست پسرش که خسته شد، می آید سراغِ من
پیامک ... که کجایم من، درد دارد ... [اما نه در  فراقِ من!]
که تو دکتر، مشاور،‌ روانشناس، روانکاو ... [گاو]
من چرا چون او؟ چگونه؟ ای خدا باید چه کار؟   
گوش کن معشقوقه ی دورم ..... ما را چه کار؟
با این همه ... این گوش ... این دل ... دردت را بگو
یک خط دو خط صد خط ... صد دل ...  [آن را هم] بگو
ناله ها این است که خسته، سرشکسته، رویِ تخت
لم داده، کز کرده، ناخوانده درس و امتحان ها سخت
مغزی که به درس و درسی که به مغزش نمی رود
او عامدانه از فکرِ س/ک/سیش بیرون نمی رود
حرف های او زخم های کهنه را باز می کند
نامه های نانوشته را دوباره باز ... باز می کند
دلم دوباره ریخت ... وقتی که با پیامکی دوباره رفت
زهرش دوباره ریخت ... خنده هایم را گرفت و رفت
-----------------------------------------------------
دختری را می شناسم
با رازهای بسیار در گلو
که اسمش یک قرار داد است
در عقدنامه ای فسخ شده
و از واژه ی زن بیزار است
دختری که مدام در رویاهایش
کابوس می آید
و نمی داند
خواب ها تعبیر نمی شوند
تعبیر می کنند

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...