جمعه، دی ۱۶، ۱۳۹۰

سیگار بهانه ست


مثلث نشسته ایم سوار بر پیکان
سیگار بهانه ست،  یک پُک دو تَکان
از آه مه می شد در حسرتِ شهری که ...
تنگ است کوچه هاش در خاطرِ مردی که ...
بُق کرد شیشه ها از بس که غمگینیم
تابلوی نقاشی تحلیل نمی خواهد؟
خنده بهانه است ما رنج  می کشیم
گرفتن ناخن آلارم نمی خواهد؟
من استاد می شدم تو یک مدیرِ خفن
مهندس، دکتر، خلبان، یک شاعرِ بی کفن
این بیست و چند سال، ما خواب بوده ایم
چون سگ دویده ایم، بیکار بوده ایم
مدادها کوتاه، خودکارها تمام، کاغذها سیاه
موهای سفید، شیارِ دور چشم، عمرِمان تباه

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...