یکشنبه، دی ۱۱، ۱۳۹۰

تا رسیدنِ سحر برف هایِ پشتِ دربِ مدرسه آب می شوند؟

بغل کرده خودش را میانِ بازوانِ صندلی
صندلی اما سنگینیِ درد را نمی فهمد
اعترافاتِ بی پروایِ دختری که
عشق را جز با زبان خود نمی فهمد
خیانت کرده به خود و
ناخواسته به من و
عمقِ درد را نمی فهمد
دارد فراموش می شود
جنازه ی تکیده ی پدربزرگی که
سرمای برف را نمی فهمد
در هیاهوی این سوال
که تا رسیدنِ سحر برف هایِ پشتِ دربِ مدرسه آب می شود؟
پیامکی که حرف های دلم در آن نوشته است
شعرهای من
به آن جا که باید
 نمی
رسد اما به کسی که
مرز میان گریه و خنده را
هیچ کس چون ما نمی فهمد

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...