سه‌شنبه، دی ۰۶، ۱۳۹۰

پدربزرگ چشم ما بود

دایی گریه می کرد و می گفت تو را به خدا نگذارید آب اینقدر داغ باشد انگار که هنوز جان داشته باشد پدربزرگ. اندام لاغر و نحیفش روی تخته سنگ بزرگ غسالخانه سنگدل ترین نوه ی دنیا را هم به گریه در آورد و من گریه کردم. شلنگ آب را گرفتم و دست ها و شانه هایش را گریه کنان زیر آب نوازش می کردم. چهار نفری با هم جسدش را شستیم. باورم نمی شد او که در هشتاد و پنج سالگی همچنان ایستاده بود و حتی در حالت استراحت روزانه هم هیچگاه ندیده بودم که کاملا صاف روی زمین دراز بکشد و همیشه بالشی متکایی چیزی تکیه گاهش می شد حالا دراز به دراز افتاده باشد روی آن سنگ یکپارچه ی سرد. دهانش باز بود و من و دایی آن حالت از تصویر پدربزرگ برایمان دردناک بود و دستمان را به نوبت می گذاشتیم زیر سرش. غسالخانه ها وحشتناک ترین چهار دیواری های روی زمین اند. نه این که ترسناک باشند. تنها جایی ست روی زمین که هیچ کس به زندگی فکر نمی کند. چون تنها و تنها بوی مرگ می دهد. پدر بزرگ آرام و بی سر و صدا مرد. آنقدر که خیلی ها به مرگش حسودیشان شد. روی دست های دایی هایم و وسط جمعیتی که ما بودیم. در صبح همان شبی که ما تا نیمه های شب خندیدیم و خوش بودیم و وسط جمعیتی مرد که می شود تقریبا اسمش را گذاشت همه. چون آن هایی که می توانستند باشند همه بودند. این ها شاید برای خیلی ها و حتی خود من هم مهم نباشد. اما برای بیشتر آدم های دور و بر من مردن در چنین شرایطی خوشبختی بزرگیست. چشم هایش که برگشت سفیدی چشمانش را از دور دیدم. دلم هری ریخت اما گریه نکردم. تنها کسی که گریه نمی کرد. مثل یک غریبه دلداریشان می دادم. پدریزرگ رفته بود و دایی فکر می کرد هنوز نبض دارد. برای چند لحظه همه باورمان شده بود و من که پاهایش را ماساژ می دادم بدنش هنوز گرم بود اما امدادگر که رسید و گفت که متاسف است نیم ساعت بود که رفته بود. برگه ای که حتی نخواندمش را امضا کردم و امدادگرها رفتند. همسایه ها از صدای شیون ریخته بودند توی خانه. همه را از اتاق بیرون کردم تا جسدش را غریبه ها نبینند. بیماستان که رسیدیم دایی اصرار داشت دکتر دوباره نبضش را چک کند. او برای همیشه رفته بود و دایی نمی خواست قبول کند. من و دایی هستیم و پدربزرگ و آمبولانسی که پر است از سرما و غم. دایی با پدربزرگ حرف می زند و در جوابش فقط دست هایم بود که می توانست به شانه هایش بفهماند که مرگ ناگزیر است. من گریه نمی کردم و شاید تنها چیزی که می توانست آرامش کند گریه ی من بود. اما من نمی توانستم گریه کنم و سکوت من و گریه ی او شیون بزرگی بود که تنها گوش های خودم توان شنیدنش را داشت. لباس های پدربزرگ هنوز توی صندوق عقب ماشین است. دندان های مصنوعی اش را هم دادم همان جا بگذارند. مادر نباید چشمش به این لباس ها بیفتد. شاید اگر بگذارند یک جایی دزدکی چالشان کردم. کتابخانه ی پدربزرگ همه چیز را خراب کرده. کتابخانه در خانواده ی ما یک چیز غریب نیست. اما پدربزرگ تنها کسی بود که کتاب های کتابخانه اش را می خواند. اصلا پدربزرگ با کتاب هایش گره خورده بود. کتاب هویتش بود. آنقدر که شب قبل از مرگش  هم سرش توی کتاب بوده و برادرم می گوید آخرین صفحه اش را تا کرده تا بعدا نگاهش کند. پدربزرگ تنها کسی بود که می توانستم با او در باره ی شعر حرف بزنم و تاریخ. همین چند شب پیش داشت در باره ی اولین جعبه ی موسیقی و اولین رادیویی که دیده بود حرف می زد و مقایسه اش می کرد با اینترنت. پدر بزرگ تاریخ را می فهمید و زندگی خودش تاریخ غنی ای بود از تحولات اجتماعی و فرهنگی در ناحیه ی محل زندگیمان. همیشه می خواستم یک روز بنشانمش کنار خودم و تمام زندگی اش را ضبط کنم روی کاغذ و نوار. نمی دانم چرا هیچ وقت امکانش فراهم نشد و من همیشه از این بابت خودم را گناهکار خواهم دانست. من به بخش بزرگی از تاریخ منطقه ای که در آن زندگی کرده ام خیانت کردم. به بخشی از زبان محلی ام. به بخش بزرگی از فرهنگ خانوادگیم. بزرگان فامیل اصرار دارند که پدر بزرگ باید در کنار دیگر بزرگان فامیل دفن شود چیزی که خودش اصلا برایش مهم نبود و پدربزرگی که گمان نمی کنم در تمام زندگی اش هیچ کس را بی دلیل رنجانده باشد زیر سه بلوک سیمانی بزرگ و هفتاد هشتاد سانتی متر خاک برای همیشه خوابید. مسجد سر تا سر پر است از آدم هایی که پشت سر هم فاتحه می خوانند و می گویند خدا بیامرزد. خدا صبر دهد و ما که به خط شده ایم گوشه ی دیوار پشت سر هم فاتحه می خوانیم که خدا اجر دهد و متقابلا مردگان شما را مورد عفو. اما همین مراسم پیش پا افتاده که هیچ گاه نقش آن را برای صاحبان عزا درک نکرده بودم تاثیر شگرفتی در آرامش اطرافیانم داشت. به قول دایی دستاورد بزرگیست از نسل های گذشتمان در بطن زندگی سنتیشان. پدربزرگ روحانی فقیری بود که دستش به دهنش می رسید. روحانی های منطقه ی ما که پدر بزرگم یکی از آن ها باشد معلمان فرهنگی روستاهایی بوده اند که در آن ها خدمت کرده اند و حتی گاه کار سواد آموزی را هم انجام داده اند. همین دعاهایی را که یکی از دوستانش امروز بر سر مزارش خواند را باید قبل ترها در دوره ای که من به دنیا نیامده ام خودش بارها و بارها برای مردم روستاهای اطراف خوانده باشد. پدربزرگ طلبه های زیادی داشته که خیلی هایشان امروز اینجا بودند. با یکیشان که صحبت می کردم عاشقانه دوستش داشت. عاشقانه! پدر بزرگ که رفت زیر انداز و پشتی و بالشش را از اتاقش بر داشتند تا مهمان ها در مجلس ختم بنشینند. اما نشستن در جای خالی اش هنوز دشوار است. برای یک لحظه خودم را کنار می کشم. باید آن طرف تر بنشینم. دستم را می اندازم روی پشتی انگار کنارم نشسته باشد و حرصم می گیرد وقتی یکی از مهمان ها در جای همیشگی پدربزرگ می نشیند. مادر تکیه داده به کتابخانه اش و گریه می کند و من که باید شناسنامه اش را پیدا کنم برای جواز دفن چشمم به گردوهای داخل نایلون مشکی ای می افتد و دنیا چقدر بی ارزش می شود وقتی پدربزرگی دیگر نیست که به آدم گردو تعارف کند و من جسدش را دوبار. سه بار بوسیدم.  چون خیلی وقت ها که می خواست مرا ببوسد از زیر دست هایش با شیطنت و گاه از سر بی حوصلگی فرار می کردم. آن هایی که در مراسم پدر بزرگ سخنرانی کردند از تسلطش بر بخشی از فقه صحبت می کردند و از درد از دست دادن یک عالم بزرگ می گفتند. به این هایش کاری ندارم. اما چیزی که همه اول و آخر حرف هایشان بر آن تاکید می کردند اخلاقیات و ادب بی نظیرش بود. همان چیزی که باعث شد دو روز تمام مسجد و یک هفته ی تمام خانه شان آنقدر پر از جمعیت باشد که همه انگشت به دهان بمانند. او به معنای واقعی کلمه یک آدم شریف بود که پدر این را بیشتر از همه می فهمید و حالا که فکر می کنم او پدر زنش را از پدرش نیز بیشتر دوست داشته. جای خالی پدر بزرگ مدت ها خالی خواهد ماند و از این پس دیگر کسی نخواهد بود که هر روز صبح گوشی تلفنش را بردارد و با صدای مخملی اش به بچه هایش بگوید کم پیدایید. دلمان تنگ شده. دست بچه ها را بگیرید و بیایید ناهار یا شام دور هم باشیم آن هم در حالی که دیشبش همدیگر را دیده ایم. دیگر کسی نیست روزهای تعطیل و روزهای عید ما را دور خودش جمع کند و با آن لحن آرام و متین و در عین حال شوخش برایمان حرف بزند. آن طرز عیدی دادنش که پول ها را مرتب می چید روی هم را هرگز فراموش نمی کنم. پدربزرگی که هیچ گاه از شوخی هایم حتی آن هایی که حالا که فکر میکنم رکیک بوده اند و در شان شخصیتش نبوده نرنجید. پدر بزرگی که با بیشتر از هشتاد و پنج سال سن هنوز قابلیت به روز شدن داشت و از پشت وبکم با نوه اش آن طرف دنیا بازی می کرد. اسطوره ها را به نام دین پذیرفته بود اما استدلال ها و تعقلاتش شاید و شک بزرگی چسپانده بود لای حرف هایش که برای من به اندازه ی نظریات بزرگترین فیسلوف های قرن بیست و یکم عزیزش می کرد. پدر همه را صدا می کند و  داخل کمد دیواری را نشانشان می دهد. همه به یکباره می زنند زیر گریه. من می دانم دارند به چه نگاه می کنند. همان گیره ای که در زمان تعمیرات خانه مخصوص آویزان کردن عصای پدربزرگ نصب کرده بود تا در مهمانی های خانوادگی عصای پدربزرگ با  احترام مثل پرچمی به دیوار باشد. نصف روز از مراسم گذشته و من هنوز در خیالم می روم داخل جمعیت و با خودم می گویم این همه آدم. نوجوان. جوان. میان سال. پیرمرد و به یکباره افتخار می کنم به پدربزرگ. به این که مردم شهرمان دوستش داشته اند. دانش آموزهایم هم اغلب آمده بودند. شاید پدربزرگم را نشناسند. اما یادم باشد یک روز چند دقیقه درباره ی چیزی که او به من آموخت و من روز مرگش عظمت آن را یافتم با آن ها سخن بگویم. دقت در به کار بردن کلمات در حین حرف زدن و حفظ احترام متقابل با رعایت آداب اخلاقی. این یک راز بزرگ است. چیزی که باعث شده بعد از مرگ پدر بزرگ خیلی ها از کار و زندگیشان بگذرند و به احترامش به دیدار خانواده ی ما بیایند. در اتاق پدر بزرگ را از روی کنجکاوی باز می کنم. مادربزرگ گریه کنان می گوید پدر بزرگت نیست حمید. پدر بزرگت نیست حمید و دایی می گوید در اتاق باز است بابا. در باز است و اتاقت سرد شده! مادر می گوید چند هفته پیش کارد بزرگ آشپزخانه را پشت پشتی اتاق پدربزرگ دیده. گفته بود که خطرناک است و نباید کارد را آن جا بگذارند. پدربزرگ گفته بود روزگار بدی شده دخترم. این اسلحه ی تنهایی های من و مادرت است. من این داستان را بارها با خودم در تنهایی هایم مرور کردم و آه کشیدم. روزها و شب هایی که ما نبوده ایم پدربزرگ می ترسیده. اما او که دست هایش نمی توانست دست های یک بچه را هم بفشارد آن کارد را چرا گذاشته بود آن  پشت. پدر بزرگ از مرگ نمی ترسید. این را من بهتر از هر کسی می دانم آنقدر که حاضر نیستم در دفاع از آن حتی جمله ای هم بنویسم. او همیشه قهرمان زندگی خودش بود. با کتاب هایش که شاید خیلی هایشان را هم نخوانده بود. با قدرت نفوذ کلامش و با کاردی که پشت پشتی اش پنهان کرده بود. او در تمام زندگی اش جنگیده بود و بیشتر از همه با نداری و بی کسی. نداریش را با سختگیری مدیریت می کرد و بی کسی اش را با مهربانی کردن جبران می کرد.  پدربزرگ آنقدر عجیب بود که با این که هفته ای سه چهار بار می دیدمش تنها بعد از مرگش فهمیدم که یکی از چشم هایش سی سال تمام قادر به درک هیچ نوری نبوده اما با ظرافت و دقت تمام همه ی این سال ها پنهانش کرده بود. فقط دایی ام که برایش عینک درست کرده بود این را می دانسته. می گفت که هر بار به سفارش خودش شیشه ی سمت چپ را هم شماره ی سمت راست می گرفته ایم. پدر بزرگ با همان نصف چشمش دنیا را بسیار منطقی تر از هم نسلان هم قطارش دید. پدر بزرگ چشم ما بود. نور چشممان. و ما باید خبر مرگ نور چشممان را به خاله ام در آن طرف آب ها می رساندیم. صورت گریان خاله از پشت وبکم در غربت و تنهایی آرام آرام تکان می خورد و صدای گریه های قطعه قطعه اش دلمان را تکه تکه کرد. حالا دیگر همه شده ایم پدربزرگ. تو نیستی و همه دارند برای نبودنت اشک می ریزند.

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...