شما می توانید به من کمک کنید. با یک اظهار نظر یک جمله ای. بگویید اشتباه کرده ام یا نه. ابتدا خودتان را بگذارید جای من. معلم هستید. در یک مدرسه ی کار و دانش. بیست و سه دانش آموز دارید. بیشتر دانش آموزهایتان هر روز صبح خودشان را از روستاهای اطراف به مدرسه می رسانند. تقریبا همه ی آن ها جزء دانش آموزانی هستند که هیچ کدام از مدارس دیگر شهر صلاحیت ورودشان را تایید نکرده اند و نهایتا از سر ناچاری آمده اند به هنرستان شما. در هنرستانِ شما هم آخرین اولویت دانش آموزان بر حسب معدل، رشته ایست که شما قرار است تدریسش کنید. اما شما سر کلاس چکار می کنید. بیشتر برنامه ی درسی هنرستان های کار و دانش عملی است. یعنی بخش کوچکی از آن تئوری و مابقی کار عملی. در زمان درس های تئوری شما پای تخته می ایستید و تدریستان را می کنید. نهایتا چند نفری خوابشان می آید. چند نفری با بغل دستیشان صحبت می کنند یا یکی دو نفر پارازیتی می آیند و بالاخره هر اتفاقی که بیافتد با تذکری، ترساندن با نمره ی منفی ای، اخراج از کلاسی چیزی سر و ته قضیه را هم می آورید. اما در کلاس های عملی داستان چیز دیگری است. بیست و سه دانش آموز دارید که قرار است هر کدامشان پشت یک میز کار کنند. چون وادارشان کرده اید کار عملی کنند خوابشان نمی آید. اما بعضی هایشان بیشتر از آن که باید بیدار می شوند. شیطنت می کنند. شوخی های خطرناک و بی ادبانه شان را می شود با تذکری جدی تا حدی کمتر کرد. بین میزها می آیید و می روید. شوخی های لفظی رکیکشان با همدیگر را می شنوید و خودتان را می زنید به نشنیدن. یکی با اره به جای قطعه کارش میز کارگاه را اره کاری می کند! تذکر می دهید. یکی با سوهان به جای قطعه کارش خودِ گیره را از سرِ بی حوصلگی سوهان کاری می کند. با روی خوش قانعش می کنی حداقل تا زمانی که تو نگاهت روی او هست کارش را تکرار نکند. بعضی هایشان با هم دعوایشان می شود. جدایشان می کنی. خلاصه اش را بگویم مثل یک مبصر از اول کلاس تا آخر کلاس باید ساکتشان کنی. بچه هایی که دلشان مدرسه نمی خواهد را می خواهی چه کار کنی. مطمئن باش بعضی وقت ها به این نتیجه می رسی که کارگاه جهنمی ست برای خودش. کارگاهی که طبق برنامه باید برگزارش کنی. دانش آموزهایی که از همه چیز گریزانند. از خانواده. از مدرسه و حتی از خودشان. به جز یکی دو نفرشان تقریبا همه از درس خواندن متنفرند. باور کنید چند نفر از دانش آموزان به وضوح علامت معلولیت های ذهنی و مشکلات روانی را در خودشان دارند. «سین» که یکی از دانش آموزانم است با وجود این که معلم های دیگرِ کارگاه کتکش می زنند. به فحشش می بندند اما باز هم همان «سین» است. دست هایش را می گیرم. می بوسمش. در گوشی بهش می گویم که نکن «سین» جان. کاری نکن بچه ها بخندند بهت. بگویند دلغک است. برای چند دقیقه متحول می شود. مثل بچه ها. اما نیم ساعت بعد. دوباره همان آقای «سین» است. با آقای سین می شود یک جور کنار آمد. «میم» آدم عجیبیست. دوست دارد با من و شمایی که معلمش هستیم صمیمی باشد. دوست دارد با معلم هایش حرف های خصوصی داشته باشد. لذت می برد از دوست بودن با معلم هایش. یک دنده. کله شق و درس نخوان است. طبق برنامه ریزی هایش می خواهد در آینده قاچاقچی شود. از مرز جنس قاچاق بیاورد. آرزو دارد یک ماشین گرانقیمت داشته باشد و پشت فرمان سیگار بکشد! حتی برایش مهم نیست مدرک داشته باشد یا نه. آقای «میم» را هم می شود کنترل کرد. حتی می شود خیلی چیزها به او یاد داد. «ک» پدر ندارد. دوست دارد بچه ها مثل یک پدر به او نگاه کنند. حرف های قلنبه سلنبه می زند. بدنسازی می رود. گاهی پر رو می شود. اما مهربانیت را می فهمد. کنترل آقای «ک» دشوار هم که باشد غیر ممکن نیست. بقیه هم هر کدام داستان خودشان را دارند. اما من با دو نفرشان به مشکل بر خورده ام. یکی آقای «پ» و دیگری آقای «ص». یک روز از آقای «پ» به خاطر شیطنت و کلماتی که در حرف هایش به کار می برد چند نمره کم کردم. سعی کردم با این کارم به او بفهمانم که اخلاق و رفتار برای من خیلی مهم تر از کار عملیست. چون معتقدم در این مدرسه و در این شرایط بزرگترین لطفی که ما می توانیم به دانش آموزانمان بکنیم همین است که آن ها را از لحاظ شخصیتی و رفتاری برای فردایشان آماده کنیم و الا سوهانکاری و اره کاری و سیم کشی می تواند حتی به دردشان هم نخورد. خلاصه «پ» قهر کرد و نق زد و رفت. وقتی که داشتم از مدرسه بر می گشتم در پیاده رو دیدمش. شیشه ی ماشین را پایین کشیدم و صدایش کردم. گفتم مرد باش! آدم عاقل که قهر نمی کند. چیزی نگفت. گفتم نمره ات را هم درست کردم. خوشحال شد. طوری که احساس می کرد به حقش رسیده. بعد از آن تاریخ رفتارش کاملا تغییر کرده. اما «ص». دانش آموزی با قد حدود 155 سانتی متر. لاغر اندام. به ظاهر کاملا ساکت و با نزاکت. یک ماه اول تدریسم حتی به یک نفر زبانی هم بی احترامی نکردم. کاملا مواظب حرف هایم بودم. اما یک روز همین آقای «ص» شروع کرد به ناسازگاری کردن. تذکرِ اول. عزیزمِ سوم. وانمود عصبانیتِ پنجم. نهایتا با صدای بلند گفتم همین است که هست. یک صفحه تکلیف است. حتی نیاز به فکر کردن آن چنانی هم نداشت. ده دقیقه ای هم می شد انجامش داد. برگشت و با لحنی کاملا بی ادبانه گفت. پس من فردا نمیام مدرسه. نمی دانم چرا. اما گفته بودم. من اولین حرف زشتم به یک دانش آموز را گفته بودم. گفته بودم به درک! با لحن خیلی بدی هم گفته بودم. همین دانش آموز هفته ی بعد کاری کرد که من اولین تنبه نصفه نیمه ی بدنی ام را هم مرتکب شوم. این جاست که شما باید قضاوت کنید. این نوشته از سر توجیه نیست. فقط برای چند لحظه جای من بنشینید. به دانش آموزتان می گویید که کاری که انجام داده است را زیاد نمی پسندید. خیلی مودبانه هم می گویید. او اصرار دارد که نمره ای برای او بگذارید. خیلی بیشتر از آن چه که حقش است. می خواهد دیگر کار نکند تا زودتر از موعد، کلاس را تعطیل کند و برود خانه. شما که قبول نمی کنید بر می گردد و در حین برگشتن لفظ زشتی بر زبانش می آید. مخاطب آن لفظ زشت، بیگمان شما هستید. شمایی که هیچ گاه سر کلاس هایتان فحش نداده اید. کسی را کتک نزده اید و دانش آموزی که همیشه از دیدن اندام ریزش احساس ترحم می کرده اید و همیشه برایش دلسوزی کرده اید، زیرِ لب طوری که شما و بقیه ی دانش آموزانتان هم به وضوح شنیده باشند به شما توهین می کند. بله. من او را از جایش بلند کردم و هل دادم روی صندلی ها. با وجود توهینی که کرده بود خودم را کنترل کردم و دیگر دست رویش بلند نکردم. از کلاس رفت بیرون. شاید اگر نمی رفت هم بیرونش می کردم. بچه های کلاس یکی یکی می آیند دفتر از طرف او معذرت خواهی می کنند. «میم» و «ک» به خاطر این که دلم را به جا بیاورند می گویند می رویم کتکش می زنیم. من از حرف های «ص» نرنجیده ام. من دلم برای «ص» می سوزد که دلسوزی را نمی فهمد. که ادب و نزاکت را یاد نگرفته. من چکار باید می کردم؟! اگر سرش می خورد به صندلی ها و ضربه ی مغزی می شد!
دوشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۰
چرا قذافی و یارانش تا آخرین لحظات جنگیدند؟
چرا قذافی، پسران و یارانش تا آخرین لحظات مرگ و اسارتشان جنگیدند. این سوال خیلی از ماهایی بود که از تلویزیون تحولات لیبی را دنبال می کردیم. چرا قذافی در زمان دستگیری اش فریاد می زد که شلیک نکنید؟ بدون شک در آن لحظه او از مرگ نبوده که ترسیده. او می خواسته بماند تا چیزی را ثابت کند. اما آن چیز چه بود. یعنی زمانی که مخالفان به سرت (زادگاه قذافی) رسیده بودند قذافی باز هم امید به برگشت داشت. یعنی فکر می کرد با آن همه جو تبلیغاتی منفی و وجود مخالفان سرسختی که از داخل و خارج تحت فشارش گذاشته بودند در صورت پیروزی باز هم می توانست حکومت کند؟ من معتقدم که نه. کسی که بیش از سه دهه حکومت را تجربه کرده باشد این را خیلی خوب می فهمد. اما چرا. چرا آن ها باز هم جنگیدند. شاید چون معتقد بودند که این راهش نیست. پسر قذافی هم (سیف الاسلام) به اندازه ی یک مخاطب معمولی تلویزیون در لیبی دموکراسی را می فهمد. از گفته هایش بر می آمد که نیاز به اصلاحات در لیبی را درک می کند. اما جواب همه ی این سوال ها از دیدگاه من این بود که حاکمان قبلی لیبی معتقد بودند که این انقلاب از بطن مردم لیبی نیست. خانواده های سلطنتی بیشتر از همه ی مردم دنیا می فهمند که قدرت های بزرگ چه کسانی هستند. اعضای خاندان سلطنتی بیشتر از هر روشنفکری در دنیا نفوذ کشورهای خارجی را درک می کنند. حتی در زندگی خصوصیشان و این چیزی بود که نمی گذاشت آن ها آرام بگیرند. حاضر بودند بمیرند اما این گونه کنار نروند. شاید قذافی یک زمانی هم به خودش گفته چند سال دیگر می کشم کنار تا پارلمانی، رئیس جمهوری یا شورای قبیله ای چیزی جامعه را اداره کند. اما آن ها معتقد بوده اند که این راهش نیست. جنگیده اند. جنگیده اند. اسیر شده اند. فریاد کشیده اند که شلیک نکنید. تا زنده بمانند و باز هم بر این نکته اصرار کنند. تا از خودشان و اعتقاداتشان دفاع کنند اما ... .
به درک هایی که به درک واصلت می کند
بالاخره صبر آدم یک روز تمام می شود. یکباره بدون آن که فهمیده باشد با صدای بلند گفته است «به درک». با این که باز دلش به رحم آمده اما می داند که آن چه نمی بایست فرو ریخته. گفتنِ به درک ها اولش سخت است. اولی که از دهانت خارج می شود اولین قُلُپ هم از گلویت پایین می رود. قلُپ قُلُپ. فرو می روی در منجلابی که فکرش را هم نمی کردی. سخت می شود خودت را بیرون بکشی. مرد می خواهد. زن می خواهد. منجلاب هایی هستند که غرق شدگان خود را نمی کشند. زجر کششان می کنند. دیگر نمی شود گفت چه یک وجب چه صد وجب. هر چه پایین تر بروی دردناک تر می شود. شبیه هیچ شرابی نیست. مستت نمی کند. دیوانه می شوی.
هر که عاشق شد معلم شد!
ماژیک ها را زود به زود در دست می چرخانم. آبی. مشکی. سبز . قرمز. خوش خط تر. ساده تر. مفهومی تر. بلندتر. شمرده تر. آهسته تر. تکرار و تکرار. این که میلاد و فرشید و پویا چشم هایشان برق می زند انرژیم را دو چندان می کند. بهنام اما چیزی نمی فهمد. با نزاکت است. آرام و صبور و خجالتی. واکنش های غیرمعمولش را هم دیگران باعث می شوند. پای تخته که می ایستد ماژیک به دست رو به تخته سکوت می کند. سوال روی تخته برای بچه های دیگر یک سوال پیش پا افتاده است اما برای او علامت سوال بزرگیست که در گلویش گیر کرده. آب گلویش را قورت می دهد و بر می گردد طرف من. نگاهش آزارم می دهد. از این که نفهمیده خجالت می کشد. من اما ویران می شوم - بشین بهنام جان- از این که از پس چیزی که فکر می کرده ام بر نیامده ام. همکارانم می گویند عادت می کنی. به این که یک روز پای تخته تک و تنها برای دیوار و وجدان و فیش حقوقیت تدریس کنی. سربازی بودم که ایمان داشت هیچ جنگی مقدس نیست. خون دشمن پلید نیست. می خواست برگردد. بگریزد. به کجا اما نمی دانست. حالا معلمی هستم که توان ادامه دادن را در خود نمی بیند. معلمی شعر منبت کاری شده ی دفتر مدرسه نیست*. معلم ها فقط پذیرش شدگان کنکورهای سراسری اند! معلمی که شیرینی اولیای شاگردانش را با چای سر می کشد و ژست دلسوز بودن می گیرد و شاگردانش در صف سنگگ صبحانه ی معلم ها توی سرما می لرزند و دلخور از ناکافی بودن پول بدی آب و هوای فیش حقوقی اش شاگردانش را به فحش و سیلی می بندد! هشت ماه و ده روز از قراردادم مانده و خسته ام.
پ.ن: * هر که عاشق شد معلم شد!
شنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۰
لُپ لُپ هایی که شانس بازکردنش را هم نداریم!
می نشست جلوی کلاس. ولو می شد روی صندلی. پاهایش را دراز می کرد و با اعتماد به نفسی غیر معمول خودکارش را در هوا تکان می داد و در حین این که راستای حرکت نوک کفش هایش را با نوک خودکارش تطبیق می داد، نظرات گهربارش را در هوا منتشر می کرد. سوال های بی ربط و ناشیانه و عمدتا پیش پا افتاده. اما من و دوستانم می دانستیم که چیزی بارش نیست. چون ما می دانستیم که توانایی های آدم ها را باید در حوزه های فعالیت مشترک سنجید. من دانشجوی ریاضیم و شما دانشجوی تاریخ. من می توانم بدون آنکه شما کوچکترین شکی بکنید یک سوال ریاضی را که شما حتی صورت آن را هم نمی فهمید برایتان اشتباه حل کنم! و شما طوری از ژست و ادبیات من متحیر شوید که در ذهنتان من را یه نابغه ی ریاضی فرض کنید. فاز کاریش دقیقا همین بود. استعداد متوسطی داشت. بیشتر کارهایش با رابطه ها حل می شد. حتی پذیرشش در دانشگاه. تا وقتی لیست نمره ها را پشت پنجره ی آموزش نمی دیدی تواناییش را به معنای واقعی درک نمی کردی! بعضی اوقات ایمان می آوردم که با آن همه ادعایش حتی معمولی هم نیست. اما حالا فلانی داستان ما آن طرف مرزها در یکی از بهترین دانشگاهها دارد به تحصیلاتش ادامه می دهد. نگو که فقیر گرسنه ها از پول دارها متنفرند. آن ها که دستشان به جایی نمی رسد از تحقیر شدن است که رنج می برند و نه از موفقیت و پول دیگران. از جامعه ای که لُپ لُپ هایش را هم هر کسی نمی تواند بخرد تا شانسش را آزمایش کند! حقارت واقعی در پذیرفته نشدن نیست. در شکست خوردن نیست. حقارت در گرفتن امکان آزمودن خویش است!
سهشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۹۰
پرش یا پرواز
فکرش را هم نمی کردم یک روز بتوانم بنشینم جلوی تلویزیون و بدون آن که عذاب بکشم با خانواده بفرمایید شام ببینم. اهلی شدن همیشه واژه ی زیبایی نیست. تن دادن با تن سپردن رابطه شان شبیه تجاوز و عشقبازیست. همیشه فکر می کردم آدمی که به همه چیز تن می دهد فاحشه ای بیشتر نیست. اما حالا دلم برای فاحشه ها بیشتر می سوزد. به ذهنم هم خطور نمی کرد برای مدتی پایم را بگذارم جای پای معلم هایی که سال ها روبرویم در آمد و شدی نوسانی بودند و هیچگاه دلم نخواست شبیه حتی یک نفرشان باشم. اما حالا گاه تا نصفه های شب درس فردا را آماده می کنم تا فردا با وجدانی آسوده پای تخته بایستم. با تمام تنفری که نسبت به معلمی داشتم تصورش هم برایم محال بود که هشت ساعت پشت سر هم و بدون کم کاری یک ریز تدریس کنم طوری که ساعت دو بعد از ظهر صدایم طوری بیافتد که به همکارانم موقع خروج از مدرسه بگویم سرما خورده ام. زمان می گذرد و سهم من همان راهی بود که همیشه در نقاشی های کودکیم می کشیدم. راهی که از دم در خانه شروع می شد و بعد از کلی پیچ خطرناک دوباره می رسید دم باغچه ی خانه. هیچ معلمی از ما نپرسید که چرا راهی به بیرون این نقاشی. به خارج این صفحه باز نیست. تا این که خودم فهمیدم. اما دیگر دیر شده. برای رفتن از این صفحه تنها راه پرواز است. یا یک پرش بلند. خیز بلندی می خواهد که به گمانم دیگر توانش نیست!
چهارشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۹۰
توهمات یک سرباز معلم!
در حالی که همکارانِ با سابقه مان بعدِ حضور و غیاب، درِ کلاس هایشان را باز می گذارند و درازای راهرو را تا شنیدن زنگِ استراحت برای خودشان قدم می زنند من و دوستم که تجربه های اول تدریسمان است تا دقایق آخر کلاسمان را تدریس می کنیم. البته که خودمان هم واقفیم در صورت ماندنی شدنمان در سیستم، خودمان هم نیم ساعته کلاسه دو ساعته را ماست مالی می کنیم و تک تک بچه ها را دور از چشم مدیر و معاون روانه ی خیابان ها و کوچه ها خواهیم کرد. قبل ورودم به هنرستان کلمه ی کار و دانش را چند بار از روی تابلو چک کردم. می شد اسم دیگری برایش بگذارند. کاردانش! کار و دانش! واو نباشد بهتر است. حداقلش این است که غربت کار و دانش را بیشتر نشان می دهد. کادر اداری مدارس و کادرهای مدیریتی به هنرستان های کار و دانش به چشم زباله دانی سیستم آموزش نگاه می کنند. جالب این که همه ی کسانی که در رشته های فنی ثبت نام می شوند نمرات ریاضی و فیزیک بسیار پایینی دارند. نمونه اش یکی از دانش آموزان خودم است که با تبصره و با نمره ی دو و نیم درسِ ریاضی آمده که برق بخواند. بخش بزرگتر زمان جلسات اول را صرف یادآوری که نه. آموزش جمع و تفریق و ضرب و تقسیم کرده ام. یک سوال در همان جلسه ی اول تکانم داد. یکی از بچه ها با اعتماد به نفس بالایی مدعی بود که یک پنجم با پنج برابر است تا بالاخره با قاچ های هندوانه توجیهش کردم. اما باز هم معتقدم که کمی دیرتر و دشوارتر شاید. اما بالاخره می فهمند. اصلا ما را گذاشته اند آنجا که همین کار را بکنیم. توجیه خوبی نیست که نمی فهمند پس تلاش نکنیم. به دردشان نمی خورد پس بی خیالشان شویم. خودشان نمی خواهند پس پاپی آموزششان نشویم. البته زیاد حرف هایم را جدی نگیرید. سال های اول تدریس است و هزار توهم و اندیشه ی خام. این همکارانِ ما همان آینده ی ما هستند اگر ماندنی شویم!
پ.ن: جلسه ی اول از سال دومی ها خواستم دلیل آمدنشان به رشته ی برق را در کاغذی برایم بنویسند و بگذارند روی میز. یکی از بچه ها نوشته موتوری داشته بدون سند. موتورش را گرفته اند و از فرط بی حوصلگی تصمیم به ادامه تحصیل در رشته ی برق گرفته! خندیدم ولی دردم آمد!
چرا دیگر کتاب نمی خوانیم
ماه هاست که دیگر کتاب نمی خوانم. وبلاگ خوانی و فیس بوک بازی نیاز کتاب را از ناخودآگاهم حذف کرده. وقتی میان صفحات وب سرگردان از یک نقطه به یک نقطه می پری خودت می دانی که داری از همه چیز می خوانی، همه جا سرک می کشی اما در واقع چیزی جز خبر گیرت نمی آید. خبر خوانی به مرور زمان قدرت تحلیلت را می گیرد. این طور زندگی و آموزش به جای این که آدم را به عمق ببرد هوایش می کند. فکر می کنی از خیلی جاها با خبری و خیلی از مسائل را می فهمی. حال آن که اندک شناختی که از جایگاه خودت در زندگی داشتی را هم از دست داده ای!
پی نوشت: تازگی ها در شهر کوچکمان کلیپ های صوتی ای از رابطه ی یک مرد با یک زن به بیرون درز کرده. دست به دست می چرخد. یک چیز این وسط ذهنم را به خودش مشغول کرده. یعنی واقعا بین آن هایی که این کلیپ را دست به دست می چرخانند یکی دیگر مثل این زن و مرد وجود ندارد! یعنی بین این همه آدم که در هنگام شنیدن این کلیپ ها سر تکان می دهند خیانتکاری پیدا نمی شود! پشت این کارها باید یک لذتی باشد. بخشی از وجود همه ی آن های توی این کلیپ هاست. بخشی پنهان ناشدنی از همه ی ماها! گوش می دهیم و به دیگران نشانش می دهیم چون لذت می بریم از این که داستان خیانت های خودمان هنوز سر بسته مانده!
فیس بوک & گودر & شرکت های هرمی!
به نظرم یکی دو ماه قبلِ انتخابات بود که اکانت فیس بوکم را درست کردم. عده ای را هم اد کردم. اما سرعت پایین اینترنت و عدم کنجکاویم نسبت به آن باعث شد مثل خیلی از سایت های دیگر بعد از مدتی ترکش کنم. انتخابات که برگزار شد همه جا حرف از تویتر و فیس بوک شد. یک اکانت تویتر هم درست کردم. از کار کردن با تویتر خوشم نمی آمد. فقط با اسمش حال می کردم. این که پیام های کوتاه واقعا شبیه جیک جیک است. این که همه بیایند با هم جیک جیک کنند و یک سر و صدای بزرگ راه بیاندازند که هدفی را دنبال کنند. اما کدام هدف! لجم می گرفت که میلیون ها آمریکایی برای اطلاع رسانی در زمان انتخابات ریاست جمهوریشان از تویتر استفاده کرده اند. باز هم به فیس بوک سر می زدم اما هم چنان نسبت به صرف وقت در آن تمایل نداشتم. با خودم می گفتم شاید اگر سرعت اینترنتم بالاتر بود اوضاع فرق می کرد. اما من استفاده از گوگل ریدر را دوست داشتم و دارم. بیشتر از هر سایت دیگری از ف.ی.ل.ت.ر شدنش لجم گرفت. با گوگل ریدر یا به قولی گودر آمدنم به اینترنت هدفمند شده بود. با خودم می گفتم باید به خالق فیدخوان ها نوبل داده شود. گودر بر خلاف فیس بوک به جای آدم ها من را با نوشته ها و تصوراتشان آشنا می کرد. صداقت نابی که در نوشته های گودر هست در پست های فیس بوکی نیست. در فیس بوک همه از جمله خودم مثل بچه ها برای خودمان یک خانه درست می کنیم و می شویم مثل همان آدم های ریاکاری که در جامعه هستیم. چه بسا خیلی بدتر. اگر در جامعه آرایش می کنیم. در فیس بوک روتوش های وحشتناک متفاوت می کنیم. در جامعه نمی توانیم همه ی تصویرهای بدمان را از چشم دیگران مخفی کنیم. نمی توانیم از دست خیلی ها فرار کنیم. اما در فیس بوک امکان همه ی این دورویی ها فراهم است. فیس بوک کشور بزرگیست که همه می خواهند دوستانی داشته باشند و خودشان را به گونه ای که می خواهند به آن ها عرضه کنند. می خواهند بدون کمترین زحمتی در دنیای دیگران دخالت کنند. در فیس بوک هیچ کس عمقی نیست. وحشتناک همه را سطحی خوان می کند. گودر هم تا حدی این مشکل را دارد اما نه تا به این اندازه! اما بدبختانه، بودن در فیس بوک اجتناب ناپذیر شده. مثل داشتن صندوق پستی. برای حفظ ارتباطاتت با آدم ها. به نظرم بزرگترین مزیت فیس بوک هم همین است که آن هم خیلی اوقات خودش بزرگترین مصیبت است! فیس بوک جهانی ست با آدم هایی که خودِ مجازیشان را بیشتر از خودِ حقیقی شان دوست دارند. یکی از اقوام پا به سن گذاشته مان فکر می کند فیس بوک هم چیزیست در مایه های شرکت های هرمی. به نظرم حق دارد. بزرگترین شرکت هرمی دنیاست. هر کسی فکر می کند سرشاخه است. درخت بزرگ بی ریشه ای که ریشه های درختچه های رفاقتِ مجاور را می خشکاند و غافل از این که هر چه ثمر بدهد خریدار نخواهد داشت. چون میوه هایش همه زینتی ست!
ما چند تن بودیم
پنج و نیم صبح. از اتوبوس که پیاده می شوم می روم سراغ همان عادت قدیمیم. یک پاکت سیگار. کبریت و کیکی چیزی برای فروکش کردن درد معده ام. سیگار کشیدن در پیاده روهای تاریکِ ترمینالِ غرب را همیشه دوست داشتم. راه رفتن در تاریکی، وسطِ معتادهای تزریقی، فروشنده های اجناس دزدی و اندک مسافران کوله به پشت و ساک به دست، اولین تصور واقعی از تهران را به دست می دهد. دیگر خبری از اتوبوس های بلیطی بیست تومانی نیست. کرایه های تاکسی بیداد می کند. این اولین تغییر ملموس است. دیگر هیچ چیز تغییر نکرده. پل ها و زیرگذرها و ایستگاه های مترو و خطوط اتوبوس رانیِ جدید، فقط سرعت سرگردانی مردم را افزایش داده. شهری که می بایست از دانشگاه و سینما و کتابخانه و پارک های تفریحی اش نفس بکشد، ریه هایش شده ورزشگاه آزادی. آن طرفِ آزادی. شاید تهران همان تهران است. اما نه دیگر برای من. همان دو روز برای یادآوری طعم شیرین خاطرات گذشته و زنده کردن زخم هایی که از تهران در بدنم بود کافی بود. زمانی تهران را عاشقانه دوست داشتم. بیشتر از تهرانی هایی که می شناختم. آن قدر که فکر می کردم دل کندن از تهران برایم محال ممکن است. شبهای تهران هنوز زیباست. پا به پا کردن روبروی کتابفروشی های انقلاب، قدم زدن در امتداد سروهای ولیعصر و گپ زدن با همکلاسی های قدیمی در پارک دانشجو هنوز لذت بخش است. اما برای همین لحظات شیرین و آرام بخش، بخشِ بزرگی از زندگی در خیابان ها و خانه های کوچک اجاره ای می میرد. زیبا و شیک پوش باش و به تناسب اندامت توجه کن. این اولین درسی ست که تهران برای ما داشت اما بزرگترین درسش این بود که خودت باش! زمانی گذشتن از میدان آزادی برای ما فتح بلندترین قله های آزادی شخصی بود. سیگارهایمان را می گیراندیم، کوله هایمان را می انداختیم روی شانه هایمان و شناور می شدیم وسط اقیانوسی از ماهی های رویایی که بعدها فهمیدیم در دستمان لیز می خورند و می روند. ما سبکبال بودیم و طول کشید تا بفهمیم که دیگرانی چون ما، چه ها پشتِ این دروازه ی بزرگ به جای نگذاشتند. عزت نفس و جوانی و خانواده و حتی ناموسشان را گذاشتند. خوشحالم که هیچ وقت کنار این هشتِ زیبای بی معنا عکسی نگرفتم. این بار خیلی اتفاقی میان جمعی قرار گرفتم که نمونه ای مناسب از بخشی از تهرانی بود که هیچ وقت درکش نکرده بودم. همایشی بود به بهانه ی مولوی و به قصد معرفی کتاب و ثبت نام برای تورهای داخلی و خارجی و سالنی که پر از آدم های پیچیده ای بود که درکشان نمی کردم. دمِ در خانمی به بغل دستی اش گفت که من نمی دانم چرا هشتاد درصد مولوی دوستان زن هستند و دقیقا همان بود. پسرها و دخترهای جوانی که آمده بودند جمعه ای را با هم باشند و پیرزن های بزک کرده ای که درمان دردهایشان را در روانشناسی رنگ ها و بو ها می دانستند و فکر می کردند یک سفر دو روزه به دشت های اطراف تهران و یک سفر به قونیه (و احیانا آنتالیا) زندگیشان را از این رو به آن رو خواهد کرد. من فکر می کنم برای این دسته از زن ها خرید وسایل یک ناهار با پول توجیبی خودشان و تدارک یک غذای زمان بر، درمان مناسب تری خواهد بود. این بخش از تهران بیشتر از آن که زندگیشان را بازی کنند به بازی گرفته می شوند. ورزشگاه هم رفتم. البته بار چندمم بود اما فضای غیر قابل تحمل تری شده. مردمی که دیگر باور کرده اند که فحش نیروی محرکه ی همه ی کنش های اجتماعیست. عروسیِ یکی از همکلاسی هایمان هم بهانه ای بود برای جمع شدن دوباره ی دوستان قدیمی. دو سال و نیم گذشته. همه همانی هستند که بودند. اما دوستی هایمان دیگر همان نیست. آن زمان همه در یک سطح و در یک جهت بودیم. اما حالا هر کداممان یک بردار منحصر به فردیم در فضایی چند بعدی. دوستی هایمان هم شبیه تهران است. همان خودِ خودش است اما نه!
دوست دارم از تو بد بگویند!
هنوز هم اسمت که می آید دلم می لرزد. نه این که دوستت داشته باشم. مردها تا روزی که بمیرند معشوقه های قدیمیشان را در بخشی از وجودشان نگه می دارند. دست خودشان نیست. می مانند حتی اگر ده ها و صدها نفر بوده باشند. دوست دارم از تو بد بشنوم. حتی گاهی بدگوهای تو را بی جهت دوست دارم. من فکر می کنم یک دروغ بزرگ در همه ی کتاب ها و فیلم های عاشقانه ی دنیا هست. آن جا که معشوقه های داستان در زمان جدا شدنشان برای هم آرزوی خوشبختی می کنند. آن ها فقط زمانی برای هم آرزوی خوشبختی خواهند کرد که امید بازگشتی داشته باشند تا خود نیز به آن خوشبختی ملحق شوند و یا این که مطمئن باشند در جداییشان هیچ کدام گناهی مرتکب نشده اند که در آن صورت آرزوی خوشبختی چیزیست شبیه متاسفم. باور کن عشق هم معامله ایست در این آشفته بازار زندگی. تنها آن چه که می پردازیم تفاوت دارد. اگر معامله نیست پس چرا آن ها که زیباترند، پولدارترند، جذاب ترند و جایگاه اجتماعی بالاتری دارند عاشقان بیشتری دارند. چون زیبایی و پول و اصالت و ادب و از این دست چیزها ارزش بیشتری دارند. هیچ مردی عاشق یک زن زشتِ فقیرِ بددهنِ بی اصل و نصبِ بی سوادی که هیچ فضیلت اجتماعی ای نداشته باشد نمی شود. معامله ها یا جوش می خورند یا نه. در جوش نخوردن معامله دلخوری ها آنقدر نیست. اما درمعامله هایی که جوش می خورند و پس زده می شوند دلخوری ها جایشان را می دهند به دلزدگی. دلزدگی ها آدم را تحقیر می کنند. تحقیر آدم ها را برانگیخته می کند. وادار به انتقام می کند. وقتی می فهمی که کار از کار گذشته و قادر به انتقام گرفتن نیستی از بد گفتن از معشوقه ات هم دچار شعف می شوی مگر این که امید بازگشتش را در دل داشته باشی. آن هم به خاطر معشوقه ات نیست. چون بد گفتن از او تو را تحقیر کرده. این جاست که خودخواهی عشق خودش را نشان می دهد و من از شادمانی و موفقیت تو خرسند نخواهم بود.
پ.ن: این ها را نوشتم نه این که مخاطبم کسی باشد. فقط خواستم چیزی را ثابت کرده باشم. به قول شاملو «من اما در زنان چیزی نمی یابم گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش ... »
پنجشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۰
زیرگذری به آرامش
دیگر به جزئیاتِ کاشی های توالت. نوشته های روی سطل زباله. مارک خمیر دندان ها. دیگر مدت هاست به هیچ چیزِ این خانه توجه نمی کنم. باور کنید نمی دانم مارک تلویزیونمان سامسونگ است یا سُنی. مارک یخچال و لباسشوییمان را هم نمی دانم. نمی دانم چه قرص هایی توی یخچال داریم. پدرم چه پنیری می گیرد و یا ماستی که دوست دارم برای کدام کارخانه است. حتی نمی دانم در تابلویی که روی دیوارِ هال آویزان است این طرف و آن طرف جوی آب کلبه ی چوبی هست یا نه. حتی با این که برق خوانده ام نمی دانم لامپ هایی که مصرف می کنیم چند وات است. امروز سه حرف اول کد ملی ام را فراموش کرده بودم. چند روز پیش هم دو حرف از پلاک ماشینمان را به یاد نمی آوردم. داستایوسکی را با تولستوی اشتباه می گیرم و سهراب را با نیما. هر چه فکر می کنم یادم نمی آید هوسرل کجای فلسفه نشسته بود. انگشت هایِ قانونِ دستِ راستِ فلمینگ را با هم اشتباه می گیرم. اسم اکثر هم سربازهایم را در عکسی که توی پادگان گرفته ایم فراموش کرده ام. هر چه تلاش می کنم با دکلمه ی شعری که بارها شنیده ام همراهی کنم نمی شود. به هم ریخته ام. عاشق هیچ دختری نیستم. هیچ کسی آن قدرها روی اعصابم راه نمی رود. مشکلات مالیم زیاد نیست. فقط می دانم به هم ریخته ام. تله تکست را زیر و رو می کنم تا تاریخ و ساعت اولین بازی مقدماتی ایران را برای جام جهانی پیدا کنم. مدام به جای فکر کردن می پرسم. حتی خیلی از چیزهایی را هم که می دانم دوباره می پرسم. می ترسم فراموش کنم. امشب سه بار با خودم تکرار کردم که پنجشنبه ها آخر شب فیلم های کلاسیک پخش می کند اما باز هم یادم رفت. پریز تلفن اتاق بیرون زده. شیشه ی کتابخانه ام شکسته. دسته ی کیف دستیم پاره شده. زیپ کیف جای سی دی ها در رفته. توری لباس ورزشیم جر خورده. یادم می رود درستشان کنم. وقتی هم که یادم می افتد حوصله اش را ندارم. احساس می کنم همه اش برای این است که اعتماد به نفسم را از دست داده ام. دیگر قوم و خویش هایمان آن طور که باید رویم حساب نمی کنند. هر کدامشان یک نظریه ی جدید راجع به من دارند. یکی می گوید دوگانگی شخصیتی پیدا کرده. یکی به شوخی هایم ایراد می گیرد. یکی به ظاهرم گیر می دهد و عده ای اعتقاداتم را تجزیه و تحلیل می کنند. بخش زیادی هم بر می گردد به خودم. به این که تلاش هایم برای رفتن از ایران. جدا شدن از این جو خسته کننده و تکراری. به این که تلاش هایم برای قانع کردنِ خودم برایِ رفتن، به جایی نرسیده. به این که تصمیمم برای ادامه تحصیل قطعی نمی شود. فراموشیِ من بخشی از بازیِ ناخودآگاهم شده. برای آرامشش بی خیالی را پیش گرفته. به خیالِ خودش زیرگذری زده به آرامش!
خوره
صفحه ی مانیتور که سیاه می شود چشم در چشم می شویم. از خودم که آن طرف مانیتور لم داده ام روی صندلی می ترسم. بدون آن که تصمیمی گرفته باشم محکم زده ام روی اینتر. دسکتاپ می آید سر جای خودش. «کامو» با آن پالتو نخی زمختِ یقه بلند و سیگاری که دارد به انتها می رسد جای من را می گیرد. پشت تصویر مات است. در پیاده روِ خیابانی خلوت و بیشتر که دقت کنی هوا دارد تاریک می شود بر خلاف آن چه در ابتدا به نظر می رسد. کجا را نگاه می کند. دهانش نیمه باز است. انگار که قبلا چیزی گفته باشد و یا بخواهد چیزی بگوید. در حد یکی دو کلمه. لبخند توی صورتش هست ولی به کسی لبخند نمی زند. ژست غریبی ست و شاید بخشی از آن برگردد به عکس. دکلمه ی شعر که تمام می شود دوباره آن زن می خواند. اسپانیایی یا هر چی. نحوه ی تلفظ کلماتش شبیه یکی از همین خواننده های ترک است و تن صدایش شبیه یکی از خواننده های کافه ای قبل انقلاب. اما در صدایش غم خاصی هست که در هیچ کدام از آن دو نیست. ناگهان وسط یک بار ایستاده ام. همه چیز چوبی ست. صندلی ها. میزها و پیش خوان بار و همه ی حواسم پیش نوک کفش هایم است که انداخته ام روی صندلی. آن روبه رو، روی سِن، زنِ اسپانیایی دارد می خواند. شبیه فیلم های گانگستری نیست. هیچ کس شیشه ی مشروبش را در سر بغل دستیش خرد نمی کند. هیچ کس به زنی که پشت پیشخوان ایستاده متلک نمی گوید و دعوایی بر سر زن جوانی به راه نمی افتد. او می خواند و ما اشک می ریزیم. چشم هایم را که باز می کنم صفحه ی مانیتور دوباره سیاه شده و جای کامو را گرفته ام. وقتی سرِ روان نویست را آنقدر باز و بسته می کنی که تمام انگشتان و کف دست و پایین پیراهنت جوهری می شوند حتما یک چیزی آزارت می دهد.
کمک کردن به مصدوم، تعهد اخلاقی یا وظیفه قانونی
حیف شد که بعدِ امتحان کتاب را پس دادیم. باید آن جمله ها را عینا ذکر می کردم. نوشته بود که در همه ی دنیا جز کشورمان برای ارائه ی کمک، شما (امدادگر) مجوز قانونی باید داشته باشید و در جای دیگری اضافه کرده بود که در کشور ما بنا به فرهنگمان کمک کردن به مصدوم یک وظیفه شمرده می شود و حتی کوتاهی کردن در کمک رسانی در صورت پیگیری می تواند جرم هم محسوب بشود. من هنوز پایم را از کشور خودمان بیرون نگذاشته ام. به خیلی از شهرهای بزرگ کشورمان هم مسافرت نکرده ام و با بسیاری از فرهنگ های مجاورمان هم غریبه ام اما از حسی که پشت این جملات خودش را پنهان کرده بدم می آید. انگار که دیگر مردمان دنیا با اخلاق بیگانه و از نوع دوستی و انسانیت بویی نبرده باشند و از کمک کردن مادامی که وظیفه شان نباشد سر باز بزنند. مگر همین «هانری دونان» پایه گذار نهضت صلیب سرخ هم ایرانی یا هم کیش ما و شما بوده. یکی از همین امدادگرهای همشهریمان می گفت که چند سال پیش در یک سانحه ی رانندگی، راننده ای که خمش فرمان و پدال های ماشین گیرش انداخته بوده از امدادگرها ملتمسانه خواسته بوده که فرمان و پدال را برش دهند و بکشندش بیرون اما همین راننده بعدِ بهبودی شکایتی را تنظیم و از امدادگران بابت خسارت به ماشین شکایت می کند. مگر این شخص هموطن ما نبوده. او از امدادگری که وظیفه اش امدادرسانی بوده درخواست غرامت کرده. اگر یک راننده ی گذری بیرونش می کشید و با ماشینِ خودش می رساندش بیمارستان و مصدوم در صورت عدم تجربه یا اهمالِ او دچار یک آسیب نخاعی هم می شد آن راننده ی گذریِ نیکوکار چه عاقبتی می داشت. حتما بابت حمل غیرقانونی مصدوم و قطع نخاعش در دادگاه محکوم می شد. ممکن است اخلاق در نقطه ای از جهان نسبت به نقطه ای دیگر نهادینه تر باشد اما این که قانونی برایش بگذاریم درست به نظر نمی رسد. بعضی وقت ها بین تعهدهای اخلاقی و قوانین اجتماعی باید تفاوت هایی قائل شد. این تجربه ایست که خیلی از کشورها به آن رسیده اند. انسان دوستی زیبا و قابل ستایش است اما کمک کردن همیشه یک وظیفه نیست. وظیفه ی انسانی شاید. وظیفه ی قانونی مردمان یک قبیله هم شاید. اما وظیفه ی قانونی مردمان یک جامعه ی امروزی نیست! من که این طور فکر می کنم.
ذهنی که به بازی می گیردمان
صدای رادیو بلند است. هر چه دکمه را فشار می دهم صدا تغییر نمی کند. چشمم را که باز می کنم صدای رادیو بلند است اما کنترل توی دستم نیست. من روی مبل این طرف اتاق خوابیده ام و کنترل تلویزیون آن طرف اتاق روی عسلیست. غیر ممکن است. من بیدار بوده ام. آخر صدای رادیو و برنامه ی رادیو همان بود اما برداشتن کنترل تلویزیون و تلاش برای کم کردن صدایش را فقط در خیالم ساخته ام. از کجا معلوم که بیشتر خاطرات و رخدادهای زندگیمان همین طور شکل نگرفته باشد. شک می کنم به این که نکند زندگی ما حاصل تفکرات و تصورات ذهنیست که ما را به بازی گرفته!
سهشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۰
نادیده بگیر و بی تفاوت باش!
برای هر کسی پیش می آید لحظاتی که دلش بلرزد. مخچه اش سوزن سوزن بشود و همه چیزش را ببازد به کسی یا کسانی. به منحنی های صورت و اندامشان. به لطافت رخسار و موهایشان. به سادگیِ رفتار و تن صدایشان. به راه رفتن و پوششان. برای هر چه که هست نگذار دلت هری بریزد پیش پای کسی. برای مدتی برگرد اما نه به خودت. به دیگران. که خودت از دست رفته ای. به دیگرانی که دوستشان داری. دوستت دارند. دوست داشتن های مگو را نمی گویم. مگوها را بگذار کنج دلت. ارزشش را که داشته باشد زمان دوباره بالایشان خواهد کشید. اما اگر دیدی هیچ کدامشان نمی شود. یک راه دیگر هست. دشوار اما شدنی ست. نادیده بگیر و بی تفاوت باش. در نادیده گرفتن راز بزرگی هست. چشمانت بازتر می شوند. قدرت قیاست را دوباره بازپس می گیری و آنقدر خرده می گیری که کسی که برایش می مردی می شود درست شبیه همان هایی که هر روز در خیابان از کنارت می گذرند و بی آن که دیده باشیشان به خانه رسیده ای!
پهلوانان می میرند!
چهار پنج سالی می شد که این جا از بساط پهلوان های محلی خبری نبود. آرمان زنگ زد و گفت بیا که یکی سر و کله اش این جا پیدا شده. پانزده بیست سالِ پیش را خیلی خوب یادم هست. وقتی پهلوان ها می آمدند توی محله ها. سر کوچه ها ماشینشان را پارک می کردند. عموما دو نفر بودند. یکی بلندگو را می گرفت دستش و بازار گرمی می کرد و آن یکی هم لباسش را در می آورد و با بالا و پایین پریدن و فیگور گرفتن سعی می کرد توجه حلقه ی آدم های دور و برش را به خالکوبی هایش جلب کند. تصویر آن پهلوانی که سنگ بزرگی گذاشته بود روی سرش و دستیارش با پیک می کوبید روی سنگ و سرش تا سنگ را بشکند و شکست هنوز یادم هست. با خودشان مارهای بزرگ می آوردند. چرخ های ماشین را از روی پا و سینه و سرشان عبور می دادند و مردم صلوات می فرستادند. زنجیرِ دو لا و سه لا پاره می کردند و مردم کف می زنند. آخر سر هم آن مردی که بلندگو دستش می گرفت وسط جمعیت می چرخید. سکه های بدلی منقوش به درگاه آرامگاه ها و گنبد زیارتگاه ها و چند شیشه روغن مار را با یک قیمت غیر متعارف می فروخت و بساطشان را جمع می کردند و می رفتند. پنج شش سال پیش هم زیر پل حافظ جلوی خوابگاه دانشجوییمان سه نفر بساط انداخته بودند. آن یکی که قدش از همه بلندتر بود همه ی حواسش به گشت های پلیس بود. آن یکی هم که بلندگو دستش بود پشت سر هم تکرار می کرد که اگر می خواهید «ققنوس» را از نزدیک ببینید منتظر پایان برنامه باشید! ما که از سینما بر می گشتیم و اسم ققنوس را از دور شنیدیم با خنده خودمان رسانیم وسط جمعیت تا ببینیم «ققنوس» افسانه ها را این آقا از کجا پیدا کرده. پهلوان حتی نتوانست زنجیرش را پاره کند. ژست مظلومانه ای گرفت که دیگر پیر شده. جالب این که مظلوم نمایی اش جواب داد. سیلِ پول از جیب ها و کیف های دخترها و پسرهای شیک پوش و احساساتی سرازیر شد و در حالی که همه منتظر دیدن برگ برنده ی پهلوان یعنی ققنوس افسانه ایش بودیم یکی که به گمانم همان جوان قد بلند گروهشان بود داد زد که پلیس ها آمدند. در عرض سی ثانیه معرکه تعطیل و الفرار. یک هفته ی تمام به آن پهلوان و ققنوسش خندیدیم. پهلوانِ امروز ما هم دو تا مار در حد نی قلیان آورده و وسط جمعیت نشانش می دهد. بیست سی صفحه دعای پرینت شده هم وسط جمعیت چرخاند و بابت هر کدام از آن کاغذها پانصد تومان از مردمی که اکثریتشان روزه بودند گرفت . یکی دو تا وزنه ی خنده دار که از جوش چند تکه آهن قراضه به هم درست شده بود هم افتاده بود وسط معرکه. ما ندیدیم ولی به گمانم چند تایی هم وزنه زده بود. پولش را که جمع کرد بلندگو را گرفت جلوی دهنش و گفت که در خانه یک میمون دارد به اسم جیمی! تعریف کرد که جیمی دوچرخه سواری بلد است و چند تا ادا و اطوار دیگر که یادم نیست و با لحنی که بوی عذرخواهی می داد گفت که چون میمونش در بهار و تابستان بو می دهد نیاورده نشان بدهد تا مردم اذیت نشوند. بلندگویشان را از باطری ماشینشان جدا کردند و رفتند. قدیم ترها که پهلوان ها می آمدند اینجا. مایی که حلقه می زدیم دورشان. جدا از تفریح و هیجانش کم ترین چیزی که برایمان داشت این بود که ترغیب می شدیم به ورزش کردن. به شجاعت. به مردانگی. حتی اگر اظهار مردانگیشان هم دروغ بوده باشد و شجاعت کار هم نمی داشتند. اما بعضی ها که پول موادشان را نمی توانند جور کنند. سی چهل تا یا الله و یا علی می گویند. چند تایی دعا می فروشند و دمشان را می گذارند روی کولشان و می روند. گدایی و تن فروشی شرف دارد به این طور شیادی!
فرصتی استثنایی برای فهمیدن
هر زمان خواستید بدانید که دیگرانی که دور و برتان زندگی می کنند چقدر دوستتان دارند و یا در موردتان چطور فکر می کنند به حرف ها و حرکاتشان زمانی که از دستتان عصبانی شده اند دقت کنید. شاید باور کردنی نباشد ولی نزدیکترین کسانتان بابت عصبانیت های کوچکی که شما بانیش بوده اید همه چیز را لو می دهند. وقتی داد و بیداد می کنند که چرا همه چیز را مسخره می کنی و هیچ چیز را جدی نمی گیری. این قبیل حرف ها مربوط به موضوع عصبانیت است اما وقتی بگویند هم سن و سال های تو زن و بچه و زندگی دارند. فهم و شعور دارند. اخلاق دارند و از این سری حرف ها. دیگر ربطی به موضوع ندارد. این شمایی هستید که در پنهانی ترین گوشه ی ذهن طرف مقابلتان قرار دارید و وقتی صراحتا بگویند که کاش می مردید و راحت می شدیم این همان حقیقت دوست داشتن آدم هاست. این عصبانیت هاست که خودخواهی دوست داشتن را از زیر تل انبار ادعاهای ایثار و دیگر خواهی بیرون می کشد و شما تازه می فهمید که چقدر تنهایی تان زیاد است!
یک سیم مانده به آخر
دومین بار است که در این هفته دیش هایمان را جمع می کنیم و هر بار چند ساعت بیشتر تحمل نمی کنیم و یکهو می زنیم به یک سیم مانده به آخر و همه ی خانواده به توافق می رسیم که به درک. هر چه بادا باد. جریمه اش را می دهیم و دوباره آجرهای نصفه نیمه و تکه های بلوک های سیمانی را مثل پازل کنار هم می چینیم با این امید که تازه آمده اند و تا یک دور همه ی شهر را بروند و برگردند شاید طرح تمام شود و بعد هم با اعتماد به نفس آنقدر زاویه ی «ال ان بی» ها و دیش را تغییر می دهیم تا همه چیز مثل قبل شود. وقتی شایعه می شود که دارند می آیند از همه ی خانه های اطراف صدای ترق تروق دیش ها می آید. بیشتر از آن که دیدنی باشد شنیدنی ست. همسایه ها می گویند با جرثقیل می آیند روی پشت بام ها و دیش ها را با خودشان می برند و اسم صاحب خانه را هم وارد فرم هایشان می کنند و می روند . جرثقیل قبل ترها من را یاد تصادفات رانندگی می انداخت. یک مدتی هم دوست داشتم به جرثقیل بگویم جرثقال یا جراثقال! تا برایم یادآور اعدام نباشد. حرف های سیاسیش بماند برای اهالی اش اما این بار دیگر باید حواسمان به جرثقیل ها باشد چون آنتن به درد بخوری هم برای شبکه های داخلی نداریم!
«وارتان» بنفشه بود ...
شعری که شاملو برای «وارتان» سروده بود را قبل ترها در دوران دانشجوییم در مجموعه «هوای تازه» خوانده بودم. یادم هست که آن زمان حتی اسم «وارتان» را به خاطر نسپردم اما حالا بعد چند سال دکلمه ی همان شعر را یکی از دوستانم برایم آورده و دو روز تمام است هر جا که می روم آن را گوش می کنم و به «وارتان» فکر می کنم. «هوای تازه» را دوباره باز کردم و نوشته ی شاملو را درباره ی وارتان خواندم. دانشجو که بودم در درونم هزاران «وارتان» داشتم و همین باعث می شد که هیچ وقت به «وارتان» ها آن طور که باید نیاندیشم. مطمئنم روزی که آن شعر و آن یادداشت شاملو را خوانده ام باور داشته ام که خود نیز می توانم وارتانی باشم اما حالا دیگر نه. شعر را دوباره زمزمه می کنم و تعظیم می کنم در برابر مردی که به خاطر آرمان هایش زیر شکنجه لب باز نکرد تا در نهایت به رودخانه ی آرمان هایش پیوست و رفت. بزرگتر که می شویم وارتان درونمان نحیف و نحیف تر می شود آنقدر که در پاسخ آن هایی که می گویند جوانی کردند و خودشان را به کشتن دادند از سر تاکید سر تکان می دهیم!
*وارتان سالاخانیان
از دل برود هر آن که از دیده برفت!
چند شب پیش برای بار اول که روی پروژه کار کردیم برای اسم های فرضیِ نرم افزار، دوستان و آشنایان جدیدم را نوشتم. امشب نیاز بود چند اسم فرضی دیگر اضافه کنم. ناخودآگاه نوشتم محمد محمدی. احمد احمدی. حمید حمیدی. سومی را ثبت نکرده برای چند لحظه خشکم زد. مثل این که راستی راستی دارد اسم دوستان قدیمیم به کلی از ذهنم پاک می شود. بحث بر سر مرام و معرفت نیست. حقیقت زندگی همین است. دوستی در بطن زندگیست که جریان می یابد. با اندکی فاصله بی آن که فهمیده باشی دوستانت تبدیل به خاطره هایی دور می شوند. خاطره هایی یخ زده و غبار آلود که گهگاهی با تماسی تلفنی یا پیامی کوتاه زنده می شوند و دوباره در فاصله ی یک حسرت و یک لبخند گم می شوند. طوری که ناچاری برای ثبت چند اسم مجازی در یک نرم افزار بنویسی. محمد محمدی. احمد احمدی. حمید حمیدی!
سهشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۰
پشت این کوه ها شهری هست!
هوا بدجور گرم است و حال ما و کشاورزهایی که مزارع گندمشان را «سن» زده هیچ خوب نیست. به دهکده هر روز حمله می شود و هر بار یکی لشکرش را خراب می کند روی سرمان . سرکی می کشند. چیزی که گیرشان نمی آید بر می گردند سی خودشان. این اواخر یکی آمده با منجنیق می زند بیخ دلمان. همان جا که همه چیزمان را پنهان کرده ایم. ما هم چیزی نمی گوییم. نه این که صبرمان زیاد باشد. زورمان نمی رسد. چشمه های این آبادی دیگر آب ندارند و هیچ مردی را یارای بالا کشیدن دولچه های خالی از چاهی که خود حفر کرده نیست. نمی خواهم بنشینم روی تپه های آبادی و تمام روز را به دختران زیبای روستا فکر کنم و دنبال هیزم بگردم برای سوزاندن رویاهایم. پشت این کوه ها شهری هست که می شود برای رسیدن به آرزوهایت از هر چه که هست دل بکنی و می ارزد اگر حتی گوشه ی خیابان هایش جان بدهی!
چرخش رویاها!
صادق زنگ زده می پرسد که حقیقت دارد که توبه کرده ام! می پرسم از چه. یک چیزهایی هم گفت اما آخرش نفهمیدم که توبه برای کجای داستان بوده. وقتی دیدم چیزی دستگیرم نمی شود افسار سخن را کشاندم یک طرف دیگر اما هنوز به چیزی که گفته فکر می کنم. به توبه. به این که چرا کسی می رود پی توبه. برای آمرزیده شدن یا صرف تکرار نکردن. تکرار نکردن برای چه. آمرزیده شدن از طرف که. در نگاه اول همه چیز خوب است. این که به خودت بیایی و بگویی که فلان کاری که کرده ام اشتباه است و سعی می کنم اصلاحش کنم و یا با خودت بگویی که تلاشم را خواهم کرد که آدم بهتری باشم. برای خودم. برای دیگران. اما هر تصمیمی برای تغییر یک دلیل خردمندانه می خواهد و ترس برخلاف تصور بزرگترین دلیل خردمندانه برای تغییر است. قرار گرفتن در موضع اشتباه، شکست و ضعف ما را وادار می کند به یکباره از مسیرمان برگردیم و یا راهمان را عوض کنیم. اما من که معتقد به چیزی به اسم گناه به مثابه یک قانون گریزی آسمانی نبوده ام چرا باید متهم به یک تغییر ایدئولوژیک مذهبی به نام توبه باشم. تمامی توبه کنندگان مذهبی بزرگترین دلیل تغییرشان فرار از آتش جهنم و امید به باز شدن درهای بهشت است. چیزی که هیچ بویی از تغییر در آن احساس نمی شود فقط رویاهایشان برای چند لحظه یا چند روز تغییر می کند! میوه های این دنیا به دهانشان مزه نکند عاشق میوه های بهشت می شوند!
[عنوان ندارد]!
دلم یک کافه ی دنج می خواهد. در یک خیابان دور افتاده که هیچ رهگذری رد قیافه ی آدم را در ذهنش هم نداشته باشد. حاضرم ماهی نصف حقوقم را بدهم آن میز چوبی قدیمی انتهای کافه همیشه برای خودم باشد تا که هر وقت دلم گرفت و روزمرگی یقه ام را چسپید و آویزانم کرد به دیوار، دست هایش را بزنم کنار و بروم بنشینم روی صندلی خودم در کافه. از دور اشاره کنم که یک لیوان قهوه لطفا. پالتوم را پشت صندلی آویزان کنم. کلاسورم را بگذارم گوشه ی میز و کاغذهای سفیدم را پخش کنم روی میز. مهم نیست که گردی کف استکان قهوه بماند روی کاغذ. این که انتهای کافه نور مناسبی نداشته باشد و گم شوم وسط دودهای سیگار. مهم این است که هر بار که گم شدم آن گوشه خودم را پیدا خواهم کرد!
زهی خیال باطل!
مقنعه های سفید با حاشیه های موج دار شبیه رو تاقچه ای های قدیمی و مانتوهای بلند با رنگ های ساده و یک دست. کلاه های سفید شبیه همان هایی که مردهای پاکستانی و مسلمان های هندی سرشان می کنند و کت شلوارهای گل و گشاد. این پوشش معمول زائرهای منتظری ست که وسط انبوه ساک های ریز و درشت در انتظار اتوبوس های فرودگاه ایستاده اند و در مورد سیم کارت و رومینگ و هواپیما و هتل صحبت می کنند. این هایی هم که آرایش غلیظ کرده اند و شلوار لی و مانتوی کوتاه و تی شرت و عینک دودی به سر و تن دارند و انگار مناسبتی بینشان نیست، اقوام نزدیک همین حاجی ها هستند و برای بدرقه آمده اند. گرمای مرداد امانمان را بریده. بغل دستیم می گوید خوشا به سعادتشان. او هم مثل ما برای بدرقه آمده. راستای ایستادنش طوری ست که سایه ی مناره ی مسجد روی او افتاده و سایه ی او و مناره روی من! گفتم که گرما از طاقت بیرون است. می گوید که آن جا این طور نیست. از زمین و آسمان باد خنک می آید. عرب ها مکه و مدینه را برایشان بهشت کرده اند. دارد پیش خودش با صدای بلند از لذت زیارت می گوید و طوری که من هم بشنوم از این که چرا خیلی ها به جای تجدیدهای مکرر در زیارتشان پولش را صرف کارهای خیر نمی کنند حرص می خورد و من که گرمای هوا و صدای جمعیت و بوق ماشین کلافه ام کرده، دارم به درآمدی که به جیب عرب ها می رود فکر می کنم. اتوبوس ها می رسند. نمازشان را که می خوانند یکی یکی سوار می شوند. بعضی ها گریه می کنند. حلالم کن حلالمان کنید می گویند و نائب الزیاره می شوند. بر خلاف تصورم نوجوان ها و جوان ها هم تعدادشان کم نیست. نشسته ام روی جدول و تک تک که بالا می روند به دلایل رفتنشان فکر می کنم. شاید یکی رفته که اولین سفر خارجه اش را تجربه کند، اولین بار سوار هواپیما شود و برای اولین بار کلی آدم با قیافه های نامتجانس ببیند که به زبان های مختلف صحبت می کنند. حتی شاید یکی مسافرتش را در بانکی جایی جایزه گرفته و چون نمی توانسته نقدش کند و یا دل هدیه دادنش را نداشته دارد می رود. خیلی ها برای مقبولیت جمع و حاجی شدن می روند اما در اعتقاد آن پیرمرد و پیرزنی که یکی یکی بچه هایشان را بغل می کنند و گریه می کنند شک نمی کنم. بیشترشان یک ویژگی مشترک دارند. می روند که برگشتنی دیگر آدم قبلی نباشند. اما دو سه ماه بعد برگشتن که آب از آسیاب افتاد حاجی ها می شوند همان آدم های قبلی. هیچ تحولی در یک ماه اتفاق نمی افتد. امیدی که عبث و بیهوده است. می خواهند بروند در دریای مقدساتشان یک غسل یک ماهه بگیرند و برگشتنی دیگر تن به آن چه گناه می خوانندش نیالایند اما زهی خیال باطل!
بی خاصیت های پر مدعا
از روی سکو که نگاه کنی می شود سمت راست شما و سمت چپ تیم ما. همان اول بازی می کشد جلو. پشت سر هم با حرکات توامان دست و پا و ادا و اطوارهایی که بر خلاف تصور خودش اصلا به دل نمی نشیند پیغام می دهد که توپ را برسانید این طرف. حرف هایش قاطعیت مردانه هم ندارد. بیشتر شکلک های زنانه است. همان چیزی که من در مردها که ببینمش حالم به هم می خورد. پاس هم که می دهی بیشتر مواقع یا نمی تواند کنترل کند و یا به توپ نمی رسد. البته رسیدنش به توپ هم تعریفی ندارد. اگر کسی مقابلش ایستاده باشد بی برو برگرد توپ لو می رود. نباشد هم یکی در پنجاه توپی به نوک کفش هایش بخورد برود سمت دروازه. این ها همه اش یک طرف. در تمام طول نرمش و بازی با حرف های صد من یک غاز روی اعصاب همه راه می رود. هر دو سه دقیقه یک بار به پروپاچه ی یک نفر می چسپد. از راه رفتن یکی انتقاد می کند و به حرکات حین دویدن آن یکی می خندد. خودش هم نه لباس مناسبی ندارد و نه استیل دویدن مناسبی دارد. امروز با خنده آمده پیش من. می گوید چرا به او که می رسم زیاد روی خوش نشان نمی دهم. نمی داند که دست خودم نیست. من از آدم های بی خاصیت پر مدعا خوشم نمی آید. من اگر فوتبال بلد نیستم به اطرافیانم نگاه می کنم. اندازه ی قواره ی خودم هارت و پورت می کنم. اگر برای ورزش و تفریح آمده ام دیگر چه نیازی ست به تجسس در زندگی تک تک بچه های باشگاه. البته بی تفاوتی من نسبت به او ربطی به بازی فوتبال و این چیزها ندارد. بر می گردد به سال های دور. از بچگی از آدم هایی که خودشان هیچ پخی نبودند و دیگران را به توپ و تشر می بستند و یا انتظارات بی خودی داشتند بدم می آمد. دور و برشان نمی پلکیدم. خیلی زود فهمیدم که هر چه بیشتر از این دسته آدم ها فاصله بگیری آرامش بیشتری داری. او نمی داند که دست خودم نیست که آن طور که با بقیه می جوشم با او تا نمی کنم. شخصیت آدم ها وقتی که به بازی گرفته می شوند مشخص می شود. «شخصیت آدم ها توپ فوتبال نیست که اطمینان کنند بگذارندش جلوی پای تو و تو شوتش کنی بیرون!» این چیزی بود که می بایست در جواب می شنید اما چون ارزشش را نداشت من فقط با خنده گفتم که نه این چه حرفیست که می زنی. ما با هم مشکلی نداریم!
این میوه ی ممنوعه ی ما چیست؟
می توانم در فولدر شخصیم در درایو دی یک صفحه ی ورد دیگر باز کنم و شروع کنم به خیالبافی که سال بعد که سربازیم تمام شد مدارکم را ترجمه می کنم. از یکی از دانشگاه های آن طرف پذیرش می گیرم. بالاخره دکترای برقم را خواهم گرفت. آنقدر با اعتماد به نفس روی کیبورد خواهم نواخت که در نوشته هایم نگرانی پول به چشم نیاید. می شود حتی طوری نوشت که اضطراب ترک خانواده، ترس شکست و از دست دادن چیزهایی که انتظارم را همین جا می کشیده آن قدرها محسوس نباشد. بله. روی یک صفحه ی سفید خیلی چیزها می شود نوشت. از تسلط بر زبانی که هنوز گلیمم را از آب نمی کشد و از کتاب هایی که ترجمه خواهم کرد. از شعرها و داستان هایی که به چاپ خواهم رساند و از دانشگاه هایی که در آن تدریس خواهم کرد و آزمایشگاه هایی که مشغول به کار خواهم شد. روی این صفحه ی سفید می شود مدتی از این جا کند. رفت و با افتخار برگشت و یا حداقل با پول! اما از کجا. اگر رفتم و هیچ کدامشان نشد. دست از پا درازتر. با روزهایی که از دست رفته چه می شود کرد. با خاطراتی که در کنار هیچ کدام از نزدیکانت شکل نگرفته. با رفتن هر آدمی بخشی از گذشته هم همراه آینده می میرد. با روزهای به دنیا نیامده مرده چه می شود کرد. نه. انگار خیلی وقت ها روی صفحه ی سفید هم نمی شود خیلی دور شد. آدم هر چقدر هم دور برود بالاخره خودش را می رساند بالای یک بلندی. از دور به راهی که آمده نگاه می کند. آن روز چه خواهم گفت. مرگ کوهنوردهای بلند پرواز دردناک تر از آن است که اسم کوهنوردان سقوط کرده را روی کوچه ها و خیابان ها و میدان ها گذاشت. من می توانم در همین فولدر شخصیم یک صفحه ی ورد دیگر باز کنم و بنویسم که همین جا باید ماند. همین جا باید رشد کنی. با خانواده ات. دوستانت و مردم شهری که برای آسفالت شدن خیابان ها، مجسمه های جدید میدان ها و وسایل اسباب بازی پارک ها آنقدر خوشحال می شوند که دیگر چیز بیشتری نمی خواهند. بمان. وقت فراغت برای مطالعه، دانشگاه برای تحصیل و کار مناسب این جا هم فراهم است. این جا هم می شود کتاب ترجمه کرد. شعر و داستان نوشت. دکترا گرفت. چند صفحه ی جدید باید در این فولدر شخصی باز کرد تا در نهایت آدم بتواند حقیقت داستان را از زیر زبان خودش بکشد بیرون. این جا چه چیزی آن قدر کم است که همه می خواهیم برویم. این میوه ی ممنوعه ی ما چیست که دلمان هوای رفتن کرده!
پ.ن: سیاسی اش نکنید لطفا که میوه ممنوعه ی ما نیست!
ذائقه ی فکری
سالی یک بار هر سه چهار خانواده می روند روستای آبا و اجدادیشان. می ریزند سر درخت های آلوچه. شکم ها و صندوق ماشین هایشان که پر شد چند نفس عمیق می کشند و بر می گردند شهر خودشان. این بار قبل برگشتن آمدند اینجا. از آلوچه باغی هایشان خوشم نیامد. البته هسته هایش خوشمزه تر از هسته ی آلوچه های بازاری ست. صندوق ها را یکی یکی می گذاریم وسط و هسته هایش را جدا می کنیم. یک بخش آلوچه ها را خشک می کنند برای درست کردن «قیصی». همین طوری با صاد نوشتم. با سین هم که نوشته شود باز هم در ماه های سرد یا با روغن سرخش می کنند و می شود یک غذای محلی. خیلی ها هم می گذارندش روی برنج دم بکشد. ترش است اما آنقدر قبلش نمک خورده که با غذا شوریش کمتر از ترشی اش خودنمایی نمی کند. من غذاهای محلیمان را زیاد دوست ندارم و هیچ خوشم نمی آید که در شبکه های استانی بی خود و بی جهت از غذاهای محلی تعریف می کنند. قدمت بعضی از غذاهای محلی را می شود یک جورهایی حدس زد. مثلا آن هایی که فقط از گیاه های خوردنی کوهستان های منطقه و محصولات لبنی درست می شوند به احتمال زیاد قبل از کشف قاره ی آمریکا هم وجود داشته اند. قبل از این که سیب زمینی و گوجه پایشان به قاره های دیگر باز بشود. این ها را ننوشتم که در مورد غذاهای محلی صحبت کنیم. نوشتم که به شما بگویم که خیلی از افکار ما از این غذاهای محلی هم قدمتش بیشتر است. جایگزین های بهتری برایشان سراغ داریم. خوشمزه تر و مقوی تر و با پخت ساده تر. اما عده ای هستند که باز هم دلشان لک می زند برای خورد و خوراک بچگیشان. برای دنیایی که سال های قبل در آن زندگی کرده اند. فکر می کنند که اگر برنج و قیصی بخورند برای چند لحظه هم که شده همه چیز بر می گردد سر جای اول. بیشتر می خورند چون فکر می کنند غذای طبیعی ای است و صد و بیست سال عمر می کنند و برای آن دنیایشان هم توشه ای ذخیره کرده اند. خیلی ها از تجربه کردن می ترسند. خیلی ها هم ذائقه ی فکریشان از قبل شکل گرفته. سخت بشود قانعشان کرد که هر غذای جدیدی چیپس و پفک نیست!
بگذارید خودمان باشیم!
بقال سر نبش خوابگاه دانشجوییمان به چشم یک ریاضی دان بزرگ به من نگاه می کرد چون می توانستم قیمت چهار پنج قلم جنس را بدون ماشین حساب جمع بزنم. هم کلاسی های دوران مدرسه ام هنوز هم فکر می کنند که من باید آدم موفقی شده باشم چون شاگرد اول کلاسشان بوده ام. حتی آن هایی که حالا مدرک و سطح رفاهشان هم از من بالاتر است. در محل کار قدیمی ام هم عده ای معتقد بودند که من هوش بالایی دارم چون در عرض سه ماه هر چه که آن ها در عرض دو سال یاد گرفته بودند را فوت آب بودم. اما خودم خوب می دانستم که دلیلش هوش بالای من نبود. تنها انگیزه ای بود که من تازه کار داشتم و آن ها نه. انگیزه ی یاد گرفتن. بچه های مدرسه ای که با من به موسسه ی زبان می آمدند حافظه ام را تحسین می کردند چون دویست سیصد لغت از آن ها بیشتر به حافظه سپرده بودم. همیشه با خودم می گفتم این بچه ها اگر به سن من برسند خودشان خواهند فهمید که من هم یکی بوده ام مثل آن ها و چه بسا خیلی کم حافظه تر. همکاران جدیدم هم فکر می کنند که من خیلی از کامپیوتر و متعلقات سرم می شود چون آفیس بلدم و تایپ ده انگشتی. همه ی این احساس های غیر واقعی ای که دیگران نسبت به آدم دارند آزار دهنده است. گریزان می شوی از دستشان. سایه ی افکاری که بوی انتظارات خلاف واقع می دهند خنکای وجودت را آتش می زنند. انگار یکی هست که مدام دارد توی سرت می کوبد که چرا المپیاد ریاضی قبول نشدی. چرا رتبه ی کنکورت تک رقمی نشد. چرا وضع کار و بارت این است. چرا ادامه تحصیل نمی دهی و تو می دانی که توانایی این همه را نداری. اما کار از کار گذشته. صحنه عوض شده. نمی شود بگویی نمی توانم. بلد نیستم. توانایی اش را ندارم. البته بر عکس این داستان هم اتفاق می افتد. بعضی ها آدم را کوچک تر می بینند. با چشم هایی که تحقیر از عمق نگاهش پیداست. اما این نگاه آنقدر آزارم نمی دهد. بالاخره آدم خودش بهتر می داند که حجم و وزن و قد واقعی اش چقدر است. اما نگاه اولی به شدت تاثیر گذار است. حتی اگر بعضی وقت ها هم به آدم احساس تشخص و شخصیت بدهد محال ممکن است پیش خودش کوچک نشود. محال ممکن است برنگردد و به خودش نگوید که نیستی جان من. تو این همه نیستی!
همان بهتر
بهتر است سرمان توی لاک خودمان باشد. همه اندازه ی خودشان مشکل دارند. وقتی می گویم اندازه ی خودشان یعنی آنقدر که هیچ کس بی دغدغه نیست. آنقدر که هر روز و هر شب از دست زندگی بنالند و زندگی را برای خودشان و دیگران به صحنه ی یک دادگاه تبدیل کنند و بنشینند روی صندلی های مختلف و محکوم کنند و محکوم شوند. بیا سیگار بکشیم. مست کنیم. شعر بخوانیم. بطری های آب معدنیمان را تا انتهای خیابان لگد بزنیم. از رفتگر پیری که هر روز تکیه می دهد به جارویش و زیر سایه ی باریک تیر برق خوابش می برد تا دخترها و پسرهای نوجوانی که هر روز فاصله ی خانه و مدرسه را در پارک سر کوچه می گذرانند تا رئیس آن اداره ی کذایی که با ماشین دولتی و بنزین مفتکی شامش را در بهترین رستوران شهر در بیرون شهر نوش جان می کند. هیچ کدامشان آرامش ندارند. همه فکر می کنند یک چیزی کم است. یک جای کار می لنگد. یکی در حقشان کوتاهی کرده. به آن چیزی که می خواسته اند. به آن چیزی که باید نرسیده اند. گله می کنند از بچه هایی که معرفت سرشان نمی شود. از پدری که به خیالشان کوتاهی کرده. از مادر پیری که سربارشان شده. از برادری که سهمشان را بالا کشیده و از خواهری که مانده روی دستشان. از قسطی که پرداخت کردنش کار حضرت قارون است و آنقدر روزگار بدی شده که بچه ها هم دیگر از اسباب بازی هایشان لذت نمی برند.
پدرِ همه ی معشوقه های من یک نفر است!
پدرِ همه ی معشوقه های من یک نفر است. شکسته و تکیده با موهایی سفید. با شلوار لی رنگ و رو رفته و آغشته به روغن سوخته که انتهای یک خیابان دراز بیرون شهر را بی آن که بداند تا به کجا راه می رود. پدرِ همه ی معشوقه های من پژو 504 شیری رنگی دارد که دم در خانه اش از صبح تا شب آفتاب می خورد. پدرِ همه ی معشوقه های من مرده و همه ی معشوقه های من گوشه ی داشبورد پژوهای 206 نوک مدادیشان یک گل محمدی پژمرده دارند. معشوقه های من همگی از یک پدرند اما یکی بلند و کشیده، سفید و استخوانی. یکی خونگرم و دلربا. آن یکی سبزه و بی ادعا. دیگری هم اهل کتاب است بر خلاف قدیمی ترها که مجله ی خانواده و الکترومغناطیس می خواندند. پدرِ همه ی معشوقه های من یک نفر است. که هر روز حاشیه ی یک جاده ی دراز را با خماری پی می گیرد تا به خانه برسد. پدر معشوقه های من نیکوکارترین آدم اینجاست و با من هیچ مناسبتی ندارد!
پ.ن: هر چه دستگیرتان شد همان!
الکی ... نیست!
وقتی پشت ویترین مغازه رو به خیابان ایستاده. وقتی صورتش رو به تلویزیون است اما راستای دیدش گوشه ی دیوار. وقتی دراز کشیده زیر پتو و انگشت های پایش را تکان می دهد. واضح است که فکرش به جایی نمی رسد اما امیدوار است پدر. می گوید وقتش که برسد همه چیز درست می شود. گویا خودش می خواهد دست به کار شود و درستش کند. مادر آنقدر غصه می خورد که فراموش می کند فاصله ی بین نهار و شام هشت ساعت تمام است و درست اندازه ی یک شیفت کاری را روی مبل می نشیند و فکر می کند و چای دم می کند و بین خواب و بیداری بلند می شود و چای دم می کند و فکر می کند و دستی به ظرف ها می کشد و آنقدر فکر می کند که یادش می رود خودش هم بعضی وقت ها هوس چای می کند. من اما هر بار چای ها را سر می کشم و دلخوشیشان می دهم. می گویم اتفاقی نیفتاده. همه چیز درست می شود. غصه ندارد. با این که خیلی خوب می دانم هیچ چیز درست نمی شود. هر روز بدتر از روز قبل خواهد شد. الکی می خندم. الکی می خندانم. الکی سعی می کنم یک گوشه ی کار را بگیرم اما هر چقدر هم زندگی الکی باشد مشکلات آنقدرها الکی به نظر نمی رسند!
شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۰
همه ی سازها یک روز می پوسند
پیانیست پولانسکی را دوست ندارم. اگرچه فیلم خوبی باشد و اسکار هم گرفته باشد. با روایت هولوکاستش هم آن قدرها مشکل ندارم. پیانیست پولانسکی نمی تواند من را در برابر خودم قرار دهد. در برابر بخشی از من که بخواهد برای بقا وحشیانه دیگری را حذف کند. همیشه آن طرف هر کشت و کشتاری باید یک تنفر وجود داشته باشد. من همیشه آن طرف ماجرای هولوکاست به دنبال پیدا کردن یک حس تنفر شدید نسبت به یهودیان بوده ام. پاسخ ها فراوانند اما تاریخی اند و ریشه در جمع دارند نه در فرد. قدرت آیینی، سرزمینی، اقتصادی و هر چیزی که به قدرت جمعی بر می گردد. این تنفر برای انسان های امروز که حول فردیت خود می چرخند کجاست؟ پس فیلم شبیه یک داستان تاریخی می شود که مدام می خواهد حقیقی بودنش را با تلخی های مکرر به اثبات برساند. از فلاکت مردمی بگوید که هیچ پناهگاهی نداشته اند. اما برای که. برای مخاطبی که همه ی حواسش پیش خودش است. البته که موسیقی را خوب نمی فهمم اما پیانیست پولانسکی آن طور که می خواهم نمی نوازد! همه ی سازها یک روز می پوسند و بهترین آهنگ ها هم تا ابد گوشنواز نخواهند ماند!
اشک های تمساح
آن جا که ستوان آمریکایی زخمی و خسته در حالی که چشم راستش را خون گرفته بر می گردد و با چشم چپ نیمه باز در حالت نیم رخ خطاب به آن زن نیجریایی می گوید که «ما موفق شدیم» و زن نیجریایی با گریه ی شوق و حرکات سر حرفش را تایید می کند مخاطب فیلم Tears of the sun بدون شک آمریکایی ها را دوست خواهد داشت. آمریکایی هایی که برای دفاع از دموکراسی پسر رئیس جمهور سابق را از دست شورشی ها نجات می دهند چون پدرش طرفدار دموکراسی بوده، بچه هایی را از کشته شدن و زنانی را از دست تجاوز گران نجات می دهند چون در کشوری با 120 میلیون جمعیت و 250 نژاد مختلف «مسلمانان فولانی»،«مسیحیان جنوبی» را قتل عام می کنند و به زنانشان تجاوز می کنند. همه چیز به ظاهر منطقی ست.آمریکایی ها همگام با مردمان دهکده های مسیحی نشین نیجریایی برای زنان پستان بریده و جنازه های روی هم تل انبار شده گریه می کنند. آمریکایی های خوب نیجریایی های مسیحی خوب را فراموش نمی کنند. فیلم این اجازه را به مخاطب نخواهد داد که درک کند که این گروه ضعیف هم در صورت سیطره بر گروه دیگر همان کارها را تکرار خواهد کرد. فیلم نمی خواهد مخاطب به این فکر کند که چه کسی تسلیحات و تجهیزات گروه قوی تر را فراهم می کند و یا به چه حقی آمریکایی ها خود را شایسته ی دخالت می بینند، مگر کشتار مهاجمان در انتهای فیلم توسط هواپیماهای آمریکایی کمتر از کشتار میان گروهی دسته های داخلی بود! عملیات انسان دوستانه بسیار زیبا و ستودنی ست اما زمانی که جدا از تعصبات مذهبی و اهداف سیاسی پلید باشد!
ما کوهنورد نمی شویم!
سبزی مزارع نخود، زردی گندم زارها، لانه های مورچه در عرض جاده های دهقان مال، سگ های بی خاصیت خانه باغ های اطراف و حشره عجیبی که تاوان کنجکاوی و راه گم کردنش را با مرگ می دهد. لجن زارهای کف استخر و رشته کوه های بلندی که رنگ آسمان گرفته اند. بقایای پوست اندازی مار،دوازده نخ سیگار کنت و یک فلاسک چای و این همه و بیشتر در برابر شهری که به جای بزرگ شدن فقط کش می آید. می شود ناخنکی به نخودهای نیم رس زد. از دور به تلالو گندم زار خیره شد. از روی لانه مورچه ها پرید. اعتماد به نفس را با نزدیک شدن به سگ های پارس پارسو و له کردن حشرات چندش آور بالا برد. با یک چوب دراز آرامش لجن زار کف استخر را به هم زد. سطح آرزوها را با نگاه کردن به رشته کوه های دور بالا برد و انگشت روی خاطرات شهر گذاشت و سیگار کشید و چای سر کشید. اما آن چه که هر بار بیشتر از همه ما را به کوه می کشاند کوچک کردن شکم و پیدا کردن گوشه ای دنج برای سیگار کشیدن است. با این اوصاف ما کوهنورد نمی شویم. گواه آن که در نشستنمان بیشتر عرق می ریزیم تا در رفتنمان!
پ.ن: عرق را با می اشتباه گرفتن خطاست!
مرتیکه ها رو دوست ندارم!
منم مثل تو از این تله تئاتر خوشم میاد اما با این مردی که زنش رو کتک زد. باهاش . بهش حق می دم. منم بدم میاد زنم این طوری لباس بپوشه. توی یه محیط بسته. نه آقا. نمی خوام توی این مورد پیشقدم اصلاح اجتماع باشم. زنی که تو خیابون را بیفته جلو جلو قبل من بره تو مغازه خرید کنه رو من دوست ندارم. بهم بر می خوره. شما آقا نصرت سوپری محل رو نمی شناسید که. وقتی کسی پشت سرم حرف می زنه داغونم می کنه. حق رانندگی دارن. اما من نمی ذارم زنم پشت فرمون بشینه. آخه همه ی زنای راننده ای رو که می شناسم یه خصوصیت مشترک دارن. یه احساس کاذب مدرن شدن بهشون دست می ده که حالم رو به هم می زنه. مرتیکه ها یادشون می ره زن بودن! دویدن روی سراشیبی رو ترجیح می دن به آروم بالا رفتن از پله. آره. دقیقا. من زنی که بخواد با من رقابت کنه رو نمی خوام. زن سنتی ای که یه شبه بخواد مدرن بشه رو نمی خوام. البته که زن و مرد نداره اما زنا بیشترن!
پ.ن: این من لزوما من نیستم!
تسلیمی
ساعت دو و نیم آن روز از مسافرت برگشته ایم و این جا ساعت جریمه را زده چهار و چهل دقیقه. آن هم در شهر مقصدمان. در تمام مسافرتمان یک بار هم ماموری گوشه ی چشمی به ما نیانداخته و اینجا نحوه تحویل برگه را زده «تسلیمی»! پدرم می گوید زشت است آدم در یک شهر کوچک که همه همدیگر را می شناسند برود شورای حل اختلاف و غرورش را به خاطر سی و خورده ای هزار تومان بگذارد زیر پا. تازه نصف روزش را تلف کند آن هم اگر در نهایت نگویند برگه تسلیمی تخفیف نمی خورد! اینجاست که آدم می فهمد که چرا ما برای مجریان قانون آن قدرها احترام قائل نیستیم. تلویزیون هر سال موقع ثبت نام مدارس می گوید که هیچ مدرسه ی دولتی ای حق دریافت وجه در روز ثبت نام را ندارد و ما در مدرسه کمک به مدرسه ی زوری می گیریم! خودمان هم مشکل داریم. توجیه کردن خیلی ساده است. ماموری که نصف روز زیر آفتاب وسط خیابان میان آن همه سر و صدا سر پا ایستاده، وسواس دندانه ی دو و سه ندارد که. برگه را هم می اندازد توی جوب. اینجا همه چیز ته اش فقط اهمیت دارد. تهش چی می می ماند مهم است. عین ته برگ! امروز می گویم عمو جان اینقدر حرص نخور. پول زیر میزی گرفتن جراح ها یک امر طبیعی ست. پول جانت را می دهی. اگر از اتاق عمل درآمدی و هزار درد و مرض دیگر پیدا کردی چه. ریسک نکن پولت را بده. برگشته و می گوید وزیر گفته نباید بگیرند. نباید! گفتم همین اتاق پر از نبایدهایی بوده که شده. مثلا آن دختر بچه ی چهار ساله که هر دو چشمش را عمل کرده اند و تمام روز گریه می کند دختر آن مرد معلولی ست که دارد به زور کفش هایش را در می آورد. مادرش هم آن جاست. به قیافه هایشان نگاه کن. آن ها می بایست اندکی هم احتمال می داده اند که بچه شان مشکل پیدا خواهد کرد. نبایستی بچه دار می شدند. زندگی ما شبیه همین قبض جریمه است. رویش نوشته اند تسلیمی اما!
جمعه، تیر ۰۳، ۱۳۹۰
آدم های ناگزیر
گفتم فعلا روی حرکت پاهایشان کار کنند. شش هایشان را پر هوا کنند و بخوابند روی آب و مدام پا بزنند. دورادور مراقبشان هستم. از این که چند ثانیه ای روی آب معلق می مانند لذت می برند و همین که پاهایشان می خورد به علف های پریشان کف رودخانه به گمان مار در جا می پرند هوا و خودشان را می رسانند طرف کم عمق تر. حواسمان به توری که انداخته ایم هست. پسر عمه دست بردار نیست. یک روزه می خواهد کرال یاد بگیرد. گفتم به نظرت ماهی گیری با تور دیواری جنایت نیست؟ می گوید که به نظرش شنای رودخانه ای یاد بگیرد بهتر است. آفتاب غروب می کند و آهسته آهسته قوس تور را دور می زنیم و هم چنان که به خرچنگی که به دام تورمان افتاده فکر می کنم به آن سرایدار مسنی فکر می کنم که تا سرش را بر می گرداند همه در مورد زنش صحبت می کنند. برای چند لحظه چقدر رابطه ی نزدیکی بین زن ها و جنایت پیدا می کنم. شب شده. ترک موتور نشسته ام و از خاکی کنار جاده به چیزهایی نگاه می کنم که همیشه آن ها را در روشنایی روز دیده ام و یا از بی تفاوتی شیشه های اتومبیل. تلفن زنگ می خورد. بازخواست می شویم که چرا در تاریکی شب با موتورسیکلت یک جاده شلوغ بین راهی را برگشته ایم. من اما هنوز فکر می کنم بعضی خطرها به لذتش می ارزد. مثل زنی که می خواهد همسر لاابالش را تا دادگاه پایانی طلاق بکشد و با چکش کوبنده ی مهریه لگامش کند. مثال خوبی نیست. خودم هم خوب می دانم. اما این روزها بیشتر از هر چیز به جوان های فامیل فکر می کنم که همه دارد کارشان به طلاق می کشد. یکی می خواهد دار و ندارش را بدهد و از شر زنش خلاص شود. یکی می خواهد مهریه اش را بگیرد و با به خاک سیاه نشاندن شوهرش غرور پایمال شده اش را باز یابد. عجب حکایت غریبی ست این زندگی مشترک که پدربزرگ بعد از هشتاد سال سن معتقد است که ازدواج کار آدم های ناگزیر است. آدم های ناگزیر جنایت کار که عرض رودخانه را از یک نقطه دو بار تور می اندازند و انگار نه انگار!
پنجشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۹۰
روبان سفید
مثل این که حقیقت داشت. داستان زندگی ما هم دارد شبیه سریال های ایرانی می شود و سرنوشتمان هم همان سرنوشت شومی که دنیا دیده های فیلم به جوان های ناپخته هشدارش را می دهند. گفتم مدتی نباشم. نه این که آبی از آسیابی بیفتد یا که غریبه هایی چند از آشنایانمان را از لذت کنکاش در دنیای خودم محروم کنم. یکی دو هفته پیش در یکی از همین مستندهای تلویزیونی از نویسنده های نیمه وقت و تمام وقت می گفتند. البته که بیشتر وبلاگ نویس ها جزء گروه نیمه وقت نویس ها هستند. آن ها که در بازه های استراحت کاریشان، در بحبوحه ی دغدغه های زندگیشان و یا در تنهایی ساعات شبانه شان دست به نوشتن می زنند. اما یک وقت هایی آدم یادش می رود برای چه و که می نویسد. برای تخلیه ی خودش، دیگرانی که نمی شناسندش، آشنایان، دوست های قدیمی، معشوقه های دور و یا این که برای ثبت روزمرگی ها و خاطراتش. می نویسیم و می خواهیم دیگران با عینک های متفاوتشان بخوانند. اما خیلی وقت ها آدم به خودش می آید و می گوید که چه. نوشته های یک آدم معمولی با استعداد متوسط و تجارب متعارف به چه دردی خواهد خورد. همین بود که رفتم. چند روزی پشت کامپیوترم می نشستم و می نوشتم و پاک می کردم. یکی دو هفته هم رفتم و یک خانه ی جدید برای نوشتن باز کردم. که فقط راه گم کرده ها بیایند و بروند. دو هفته بعد دیگر ننوشتم. می پلکیدم وسط کتاب های قدیمی، سریال های تلویزیونی، کتاب های درسی زبان اصلی، اخبار و باز هم فکر می کردم یک چیزی از زندگیم گم شده. نوشتن. نه به معنای وبلاگ نوشتن. به معنای نیم ساعت در روز خلوت کردن. تنها با خودت و به چیزی که می خواهی فکر کردن. جدا از هن هن دویدن وسط زمین فوتبال و یا صدای پای همکارهایی که در دفتر مدرسه با پاشنه ی کفش هایشان آهنگ های متناوب می زنند. دلم برای این طرز نوشتن تنگ شده. نوشتن از گوشه ای از زندگی ای که ناباورانه دارد شبیه سریال های ایرانی می شود. هر چند که آخرش هنوز مانده. می نویسم. شاید هفته ای یا ماهی یک بار. مسخ شدنِ آن ها که می نویسند زمان بیش تری می خواهد یا حداقل این طور به نظر می رسد.
شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۰
به بهانه ی پدر
تا دیروز به کیست کلیه هایش فکر می کردم. به این که نباید کلیه هایش درد داشته باشد و دارد. به این که این عطسه ها مشکوک است. به این که به خاطر جراحی های متعدد گذشته نباید تیغ جراحی به تنش بخورد و به گمانم باید بخورد. حالا امشب فتق دو طرفه هم به دردهایش اضافه شده. به درد بی کاری و به درد نخوری بچه هایش و به ترس از جراحی ای که فکر می کند سرطان خوش خیم چند سال پیشش را دوباره زنده می کند. عرضه اش را هم نداشتیم مدرک به درد بخوری بگیریم که وقتی از نداشته ها و بدی هایمان حرص می خورد برای یک لحظه هم که شده به آن افتخار کند. شاید این بهترین بهانه ی آینده ام باشد برای ادامه ی تحصیل. امیدوارم
1900
1900 با گام هایی استوار از پله های کشتی پایین می رود. شهرت، ثروت و قدرت آن طرف اسکله انتظارش را می کشد و عشقی که مدام او را به خشکی فرا می خواند. 1900 داستانِ ما از میانه راه باز نمی گردد. زندگی جدیدی آغاز می کند با همسری مهربان و چند بچه ی قد و نیم قد که شب ها از سر و کولش بالا بروند. معشوقه هایی که با هر اشارت انگشت او به رقص بر خواهند خواست. بدون دغدغه از صبح تا شب آهنگ خواهد ساخت. حتی از صدای انفجارهای جنگ. از ناله ی زخمی ها. از نفرین بیوه ها و یتیم ها. از تمام هر آن چه که در این خشکی بی کران ببیند و حتی از خنده های بی دلیل عشقبازی ها. جدای از تمام این ها او خواهد توانست موسیقی اقیانوس را در خارج از اقیانوس ها، یعنی همان بزرگترین سمفونی زندگی اش را بنوازد. اندکی که انگشتانم را از روی کیبورد بر می دارم می بینم که این روایت آن چیزی نیست که باید باشد. شیفت دلتش می کنم. این جاست که 1900 ناچار است از میانه ی راه دوباره به کشتی باز گردد. آدم که نمی تواند از خودش فرار کند. 1900 «تورناتوره» می ترسد. از ساز بزرگی که توان نواختنش را نداشته باشد. اما کدام ساز بزرگ؟ می گوید ده انگشت دارد در برابر 88 کلید پیانو و بی نهایت آهنگ. این قانونی است که تا به امروز با آن زندگی می کرده. حال کلیدها را در ذهنش صد برابر می کند. ده انگشت در برابر 8800 کلید پیانو. یارای نواختنش را در خود نمی بیند. برای مردی که پشت این پیانو نشسته است سفر از زیر تا بم دنیا دشوار خواهد بود. مثل این که تا اینجا حق با 1900 است. اما نواختن این پیانوی بزرگ بی کران با که خواهد بود؟! البته که 1900 دینی به دنیا نخواهد داشت اما این تنها شاعرانه مردن بود! انفجار در کشتی متروکه را می گویم. حتی اگر زیباترین آهنگ دنیا از او به یادگار مانده باشد!
پ.ن: افسانه 1900 فیلم زیبایی ست از «جوزپه تورناتوره» با بازی «تیم راث» در نقش 1900 و موسیقی اعجاب انگیز «انیو موریکونه»
پنجشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۰
سال جدید این گونه تحویل می شود
برادری که از پس مهمان هایش بر نمی آید و مدام خودش را جر می دهد تا پول رفیق بازی هایش را در بیاورد. پدری که مغازه اش را پس گرفته اند و نگران جابجایی وسایل آن جاست. مادری که سیب زمینی و سینه مرغ و سنگدان یخ زده را رنده می کند تا برای وعده های چندم مهمان های برادر و پدرم یک غذای جدید درست کند و چندرغاز عیدیش را می گذارد در جیب برادرم تا باک ماشین پدرم را پر کند و رفقایش را در شهر بچرخاند و پز بدهد. قوم و خویش هایی که مثل گرگ هار به جان هم افتاده اند و دیوانه ای که این روزها به من از همه نزدیک تر است. از خودش می گوید. از نزدیکانش و از دختری که فکر می کند زمانی او را دوست داشته. دختری که برای خنداندن دوستانش به یک دیوانه لبخند زده! تنها کسی که اینجا در بند تحویل سال نیست ما دو نفریم. برای دیوانه ها هیچ چیز تحویل نمی شود!
به جای ما
ما که هر روز در خیابان می میریم
شما که ایستاده اید
نشسته اید
رو به روی
روی
دکه ها
کاناپه ها
به جای ما هم
نفسی تازه کنید
شنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۹
عصر پسا پُست نوسنگی!
شهاب سنگ ها دایناسورها را
و پاره سنگ ها دیکتاتورها را
کجا را نشانه رفته
رگه های آن سنگِ عمودِ بر جریان
رگه های آن صخره که بر خلافِ باد و بوران
یک نفر باید بیاید فاش گوید
نقش روی سنگ ها را
بر مسیر عشق انسان در جهان
گفتنش سخت است اما
روزگار ما عقب گردی ست به عصر نوسنگی
یا که نه
پارینه سنگی
روزگاری که می بایست
گذار دیگری باشد
به عصر پسا پُست نو سنگی!
عکس هایت را پشت نویسی کن
بدجوری به نوشتن عادت کرده ام. آنقدر که فاصله ی بین دو نوشته ام زیاد شود خیالات برم می دارد. خیالاتی که بین روزمره های پیش پا افتاده و رویاهای بزرگم در نوسانند. مثلا در خیالم با یکی که بی خود و بی جهت به من پیله کرده دست به یقه می شوم و یا کنکور ارشد قبول نشده دانشجوی دانشگاه آکسفورد می شوم و از این حرف ها. نوشتن اما افکارم را جمع می کند. پالایششان می کند. هر چه درونم هست می ریزد روی کاغذ. تعقل پشت سر احساس گندکاری هایش را با «بک اسپیس» پاک می کند. آن چه می باید گفته می شود و آن چه نباید به چشم و گوش کسی نمی رسد! داروی عجیبی است این نوشتن. شاید بعضی وقت ها درمان خوبی هم نباشد اما در این که مسکن خوبی ست شکی نیست. مخصوصا اگر در نوشته ات سعی کنی دیگران و خودت را بنشانی رو به روی هم و در نهایت بخشی از خودت را بنشانی لای جمعیت! نوشتن اما گاهی خیلی بد است چون که مثل عکاسی نیست که هر که هر چه می خواهد بفهمد نه آن چه می باید و خیلی خوب است چون مشکل است بتوانی از گندی که احیانا افکارت به کاغذ می زنند دفاع کنی. در دوباره نویسی هایت به حقیقت نزدیک تر می شوی تا در دوباره به تصویر کشیدنش ناکام بمانی!
سهشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۹
نویسنده ی خوبی نبوده ای
باور نمی کنم این همه سال
یکی که فندکش را زیر سیگارهایمان می گرفته
پیکش را به سلامتیمان بالا می برده
روزانه هایمان را هم
در پرونده می کرده
دانه دانه می شمارمتان
مهدی نیست
مرتضی نیست
سعید نیست
کار هیچ کدامتان نیست
یعنی نباید
نه
و چه خوشباوری ابلهانه ای
وقتی می دانم که هست
بوده و باز هم خواهد بود
و چه دستاورد خوبی می شود این تکنولوژی
وقتی گزارش هایت از زندگی ما را تایپ می کنی
تا از دست خط خودت خجالت نکشی
و چه دستاورد بدی می شود
وقتی ما را به نزدیک ترین دوستانمان هم مشکوک می کنی
پای برگه ی گزارشاتت نوشته بودند
که امضا محفوظ است
آخر نا دوست قدیمی من
که گم شده ای لای دانه های تسبیح دوستانم
اگر نوشتن خاطرات ما برای تو نان می شود
شغل و ترفیع پست و مقام می شود
بخشیدمت اما
نویسنده ی خوبی نبوده ای
همان طور که من
شاعر خوبی نمی شوم
دوشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۹
بهترین جا برای زندگی کردن
بهترین جا برای زندگی کردن می تواند ویلای کوچکی باشد در جنگل و نزدیک به دریا که همسایه ها هم آدم را نشناسند و یا واحد آپارتمانی کوچکی باشد در حاشیه ی شهر تهران، پاریس یا لندن. بهترین جای دنیا همیشه برای من جایی ست که آدم بتواند خودش باشد و هر وقت که دلش خواست غم و تنهایی اش را در گوشه ی اتاق تنهایی اش بغل کند. بهترین جای دنیا در خارج شهر پلی دارد شبیه آن پلِ تابلوی معروف «مونش» که آدم بتواند بر فراز آن رو در روی تنهایی اش همه ی دردهایش را جیغ بکشد. جایی که آدم گوش هایش از حرف های بی ارزش پر و چشمانش از تصویرهای نفرت انگیز سیر نباشد!
پ.ن: تابلوی معروف جیغ (یأس) اثر «ادوارد مونک (مونش)»
جمعه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۹
میراث خورها
تا همین چهار پنج سال پیش درست نمی شناختمش اما همان شناخت بچگیم گویا کافی بوده. پیرمردی با لباس محلی یک دست و تیره، شالی سبز رنگ بر کمر و سیگاری دست ساز (پیچستون!) بین انگشتانش. نسبت فامیلی دوری هم داشتیم اما او تا سال ها بعد من را نشناخت. گویا از زن اولش که حالا در قید حیات نیست بچه دار نشده بود و زن دومی اختیار کرده بود و شوربختانه داستان همان شده بوده که نبایستی می شده. خبری از بچه نشده. هیچ وقت این سوال برایم پیش نیامد که چرا بچه دار نشده اند و اصلا مشکل از کدام یک از طرفین بوده چون فکر می کردم که مردی با آن طرز راه رفتن، سلام و احوال پرسی سرد و کم رمق نمی تواند یک پدر باشد. می گفتند با وجود وضعیت مناسب مالیشان زن اولش تا روزی که جان داده در خانه فرش می بافته و زن دومش هم تقریبا زندگی سختی داشته. داستان را کش نیاورم. این اواخر سرطان گرفت و مرد. قبل مرگش چند نفر از فامیل به او گفته بودند که سند اموالش را به اسم همسرش بزند و وصیت کند که بعد از مرگ او هم برسد به مدرسه ای بیمارستانی مسجدی جایی. نزد که نزد. بعدِ مرگش هم برادرها و خواهر ها ریختند سر اموالش و همه را بین خودشان تقسیم کردند و ما دلمان برای همسرش می سوخت که نصف خانه هم به او نرسیده بود و با کلی منت گذاشتند تا زمان مرگش در خانه اش بماند! تصویر جلوی مغازه اش هنوز در ذهنم هست. چند گونی توتون را می گذاشت دم در مغازه اش. شاید فکر می کرده مهمترین چیزی که آن تو هست همین توتون هاست و می نشست روی صندلی و پشت سر هم سیگار می کشید. بیچاره زنش. نمی دانم روزهایی که از کنار مغازه ی شوهرش می گذرد که امروز دیگران بین خودشان تقسیمش کرده اند چه حسی پیدا می کند یا زمانی که میراث خواران شوهرش را می بیند با خودش چه می گوید اما حتما به آن روزهایی که پای دار قالی بخشی از زندگی اش را به تار و پودها گره می زده فکر می کند به شوهری که به آینده ی او توجهی نداشته. به بچه ای که باید بخشی از این میراث به او می رسیده و به دنیا نیامده. به بچه ای که برای دنیا آمدنش به آن خانه آمده و نیامده! یعنی آن ها یک بار هم در تنهایی های شبانه شان به هم نگفته اند که زندگی تنها بچه دار شدن نیست. کار کردن و پول جمع کردن نیست. آخرش هم که این شد. همه اش را دیگران خوردند. میراث خوارانشان را که می بینم احساس می کنم دزدان بی شرفی هستند که جلوی چشم همه زندگی یک نفر را در کیسه کرده اند و بی تفاوت در روشنای روز در خیابان راه می روند!
فرزندان خودخواه و ناخلفی هستیم
نمی خواستیم مثل دیگران باشیم یا آن طور که دیگران می خواستند. این را حق خودمان می دانستیم و دیگران اسمش را گذاشتند خودخواهی و ناخلفی و نتیجه اش هم این شد که بچه های خوبی برای پدر و مادرمان به حساب نیامدیم. بچه های خوب بچه هایی مطیع و فرمانبردار بودند نه یاغی و سرکش. بچه هایی که می گفتند «بشین» می نشستند و بدون فرمان «پاشو» بلند نمی شدند. دست به سینه بودند و پایشان را در جمع دراز نمی کردند. تا دلت بخواهد کم حرف بودند. سر ساعت می خوابیدند و سر ساعت بیدار می شدند. مشقشان فراموش نمی شد و مدرسه شان هم هیچ وقت دیر نمی شد. بچه های خوب نماز می خواندند. روزه می گرفتند. در یک چشم به هم زدن بزرگ می شدند و ازدواج می کردند. درسشان را آن قدر ادامه می دادند که جزء تحصیل کرده های رده بالای فامیل قرار می گرفتند. بچه های خوب باید یک کار دولتی در شهر خودشان پیدا می کردند و خیلی زود صاحب یک خانه ی سه یا چهار طبقه می شدند. یک طبقه برای خودشان و یک طبقه برای پدر و مادرشان و بقیه اش را هم اجاره می دادند. دو سه دهنه مغازه هم اگر داشتند دیگر حرف نداشتند. بچه های خوب افتخار پدر و مادرشان می شدند وقتی در یک مهمانی خانوادگی از شغل دائمی و زن و بچه شان می گفتند یا از خانه و ماشینِ زیر پایشان. بچه های خوب در تعطیلات دست پدر و مادرشان را می گرفتند و می بردند مسافرت. بله ما بچه های خوبی نشدیم چون دسته چکمان به درد ضمانت وام بانکی دیگرانِ فامیل نمی خورد. چون با کمک هزینه ی دانشگاه حج عمره نمی رفتیم و هیچ گاه در نماز جمعه شرکت نمی کردیم. چون نصف عمرمان پای اخبار تلویزیون و کامپیوتر و کتاب های ضاله گذشت. چون با دوستانمان زیاد بیرون رفتیم و لباس هایمان بوی سیگار می داد. ما فرزندان نا خلف و خودخواهی بودیم.
پنجشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۹
مهمانی خسته
قرار نیست کسی بیاید پس به مهمانی می رویم. پس خانه چه می شود؟ پس من چه؟ به مهمانی زخم زبان ها به بهانه ی ماهی قزل آلا. به مهمانی اخم های زنی در کلبه ی پوسیده ی دلش. برف هیچ زیبا نیست وقتی شبیه خاکسترهای سیگار می شود که روی لباس هایت پخش شده اند. خاورمیانه هم مثل من هر روز آبستن یک انقلاب می شود و چقدر از انقلاب بدم می آید وقتی مردم مصر با سنگ به جان هم افتند. خسته ام. خسته تر از تمام مجری های اخبارهای شبانگاهی دنیا که از حرف های تکراریشان خسته اند. خسته از زنی که چشم هایش حرف نمی زنند. خسته از مردی که در رفتنش، در آمدنش و حتی در ماندنش دروغ می گوید. کسی نیامد و ما به مهمانی رفتیم. برای ماندن هم باید مثل رفتن انقلاب کرد!
اشتراک در:
پستها (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...