شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۰

به بهانه ی پدر



تا دیروز به کیست کلیه هایش فکر می کردم. به این که نباید کلیه هایش درد داشته باشد و دارد. به این که این عطسه ها مشکوک است. به این که به خاطر جراحی های متعدد گذشته نباید تیغ جراحی به تنش بخورد و به گمانم باید بخورد. حالا امشب فتق دو طرفه هم به دردهایش اضافه شده. به درد بی کاری و به درد نخوری بچه هایش و به ترس از جراحی ای که فکر می کند سرطان خوش خیم چند سال پیشش را دوباره زنده می کند. عرضه اش را هم نداشتیم مدرک به درد بخوری بگیریم که وقتی از نداشته ها و بدی هایمان حرص می خورد برای یک لحظه هم که شده به آن افتخار کند. شاید این بهترین بهانه ی آینده ام باشد برای ادامه ی تحصیل. امیدوارم

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...