شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۰

مرتیکه ها رو دوست ندارم!


منم مثل تو از این تله تئاتر خوشم میاد اما با این مردی که زنش رو کتک زد. باهاش . بهش حق می دم. منم بدم میاد زنم این طوری لباس بپوشه. توی یه محیط بسته. نه آقا. نمی خوام توی این مورد پیشقدم اصلاح اجتماع باشم. زنی که تو خیابون را بیفته جلو جلو قبل من بره تو مغازه خرید کنه رو من دوست ندارم. بهم بر می خوره. شما آقا نصرت سوپری محل رو نمی شناسید که. وقتی کسی پشت سرم حرف می زنه داغونم می کنه. حق رانندگی دارن. اما من نمی ذارم زنم پشت فرمون بشینه. آخه همه ی زنای راننده ای رو که می شناسم یه خصوصیت مشترک دارن. یه احساس کاذب مدرن شدن بهشون دست می ده که حالم رو به هم می زنه. مرتیکه ها یادشون می ره زن بودن! دویدن روی سراشیبی رو ترجیح می دن به آروم بالا رفتن از پله. آره. دقیقا. من زنی که بخواد با من رقابت کنه رو نمی خوام. زن سنتی ای که یه شبه بخواد مدرن بشه رو نمی خوام. البته که زن و مرد نداره اما زنا بیشترن!
پ.ن: این من لزوما من نیستم!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...