1900 با گام هایی استوار از پله های کشتی پایین می رود. شهرت، ثروت و قدرت آن طرف اسکله انتظارش را می کشد و عشقی که مدام او را به خشکی فرا می خواند. 1900 داستانِ ما از میانه راه باز نمی گردد. زندگی جدیدی آغاز می کند با همسری مهربان و چند بچه ی قد و نیم قد که شب ها از سر و کولش بالا بروند. معشوقه هایی که با هر اشارت انگشت او به رقص بر خواهند خواست. بدون دغدغه از صبح تا شب آهنگ خواهد ساخت. حتی از صدای انفجارهای جنگ. از ناله ی زخمی ها. از نفرین بیوه ها و یتیم ها. از تمام هر آن چه که در این خشکی بی کران ببیند و حتی از خنده های بی دلیل عشقبازی ها. جدای از تمام این ها او خواهد توانست موسیقی اقیانوس را در خارج از اقیانوس ها، یعنی همان بزرگترین سمفونی زندگی اش را بنوازد. اندکی که انگشتانم را از روی کیبورد بر می دارم می بینم که این روایت آن چیزی نیست که باید باشد. شیفت دلتش می کنم. این جاست که 1900 ناچار است از میانه ی راه دوباره به کشتی باز گردد. آدم که نمی تواند از خودش فرار کند. 1900 «تورناتوره» می ترسد. از ساز بزرگی که توان نواختنش را نداشته باشد. اما کدام ساز بزرگ؟ می گوید ده انگشت دارد در برابر 88 کلید پیانو و بی نهایت آهنگ. این قانونی است که تا به امروز با آن زندگی می کرده. حال کلیدها را در ذهنش صد برابر می کند. ده انگشت در برابر 8800 کلید پیانو. یارای نواختنش را در خود نمی بیند. برای مردی که پشت این پیانو نشسته است سفر از زیر تا بم دنیا دشوار خواهد بود. مثل این که تا اینجا حق با 1900 است. اما نواختن این پیانوی بزرگ بی کران با که خواهد بود؟! البته که 1900 دینی به دنیا نخواهد داشت اما این تنها شاعرانه مردن بود! انفجار در کشتی متروکه را می گویم. حتی اگر زیباترین آهنگ دنیا از او به یادگار مانده باشد!
پ.ن: افسانه 1900 فیلم زیبایی ست از «جوزپه تورناتوره» با بازی «تیم راث» در نقش 1900 و موسیقی اعجاب انگیز «انیو موریکونه»
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر